یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

آن هایی که‌ دنیا را تغییر می دهند و آنهایی که‌ حرف تغییر را می زنند - صادق کار

نظرات دیگران
اگر یکی از مطالبی که در این صفحه درج شده به نظر شما نوعی سوءاستفاده (تبلیغاتی یا هر نوع دیگر) از سیستم نظردهی سایت می‌باشد یا آن را توهینی آشکار به یک فرد، گروه، سازمان یا ... می‌دانید لطفا این مسئله را از طریق ایمیل abuse@akhbar-rooz.com و با ذکر شماره‌ای که در زیر مطلب (قبل از تاریخ انتشار) درج شده به ما اطلاع دهید. از همکاری شما متشکریم.
  
    از : dena babaahmadi

عنوان : به نام چپ به کام جمهوری اسلامی
صادق عزیز بسیار جوابیه متینی بود

آقای قره گزلو به جای هدف قرار دادن جمهوری اسلامی و سیاستهای آن، آماج حمله را نیروهای چپ و جنبش به حق دموکراتیک مردم ایران قرار داده

ایشان به نام چپ حامی‌ سیاستهای جمهوری اسلامی است دقیقا مشابه احمدی‌نژاد که در خارج از کشور از فرهنگ و ادبیات چپ استفاده می‌کند

هر دو ،دو روی یک سکه اند
٣۱۷۵۷ - تاریخ انتشار : ٣۰ مهر ۱٣٨۹       

    از : احمد صبوری جهرمی

عنوان : برای لیبرال دمکرات چپ میانه
دوست من شما نوشته های دکتر قره گوزلو را اساسأ نفهمیده اید. وی با رهبری جنبش سبز و سیاست «همه با هم» مسئله دارد نه با جنبش و شرکت یا عدم شرکت در آن. وی با یادآوری تاریخ ۳۰ سال اخیرمان نتایج سیاست همه با هم را یادمان می آورد، خمینی هم خیلی قول ها داد مگر امثال شما نبودند که جنبش وی را خدائی کردند و بر گرده کارگران و زحمتکشان سوارش کردند. مگر امثال شما یا متحدین فعلی شما نبودند که بحث را به بعد از مرگ شاه موکول می کردند. جنبش فعلی حتی یک شعار در راستای خواست فوری کارگران در خود ندارد.حتی جبهه فعلی دموکراتیسم جبهه ملی دوم را هم ندارد. در جبهه ملی دوم نمایندگان کارگران،ورزشکاران ،اصناف،معلمان،دانشگاهیان بطور اسمی حضور داشتند. در این جنبش در یک کلاهبرداری تاریخی وجود رهبری انکار می شود اما سرفه موسوی و کروبی و سروش و خاتمی با بزرگترین تیتر ها منعکس می شود. اگر بزرگ دزد ایرا ن رفسنجانی از کنار احمی نژاد با ناز رد شود تیتر می شود. اما اعتصاب کارگران فاقد اهمیت است.آیا هزینه دارد که شعار همه قدرت به شوراها شعار جنبش شود.دوست من مشکل شما این است که هیجان زده با سیاست برخورد می کنید.یک روز اگر کسی مخالف تجهیز سپاه به سلاح سنگین بود عامل امپریالیسم می خواندیدش و امروز اگر فردی جنبش سبز را نقد کند عامل سپاه خوانده می شود. از کجا می دانم اگر لیبرالیسم هم چند صباحی دیگر سقوط آزاد کرد پشت چه بیرقی سینه خواهید زد. مارکسیستی که تضاد عمده را کار و سرمایه می بیند بر اساس کدام بیماری روحی باید با حسن شریعتمداری هم رزم شود وی به اقتصاد بازاز بدون کم و کاست اعتقاد دارد و حتی سوسیال دموکرات هم نیست. داریوش همایون نماینده سرمایه نئوکانسروتیو امپریالیستی است(شک نکنید).۲۰ سال دیگر که وی و هم فکرانش گرده کارگران را خرد کرده اند،باید مثل شما بی پروا و گستاخانه بیایم و بقیه را محاکمه کنم که شما هم تحفه ای نبودید! اگر دموکرات هستید بجای انگ و اتهام و افشاگری اجازه دهید که مارکسیست ها وکارگران نه بواسطه سیاست های ارعابی شما بلکه بر اساس منافع خودشان اگر لازم دانستند در جنبشی شرکت کنند و اگر خواستند آن را نقد کنند.
٣۱۴۵٣ - تاریخ انتشار : ۲۲ مهر ۱٣٨۹       

    از : لیبرال دمکرات چپ میانه

عنوان : « اما بدترین رفتار با جنبشی با مختصات جنبش مردمی سبز، انکار ناروایانه‌ و دعوت از دیگران برای همراهی نکردن با آن است.»
نقدیست بسیار عالی از قراگوزلو، واقع که باید از آقای صادق کار تشکر کرد. امیدوارم که ایشان به این صفحه سری بزنند. بخش های زیر برایم بسیار جالب و گویا بودند.

«...به‌ خطا واقعیت جنبش دمکراتیک مردمی جاری را بعنوان جنبش انکار میکنند و آنرا در حد آنچه‌ که‌ «هاله‌ مقدس سبز» و محصول اختلاف میان دسته‌ بندی های جناح های سرمایه‌ داری میبیند تنزل میدهد و تمام احزاب و سازمانهای کارگری مدافع جنبش را به‌ میل و اراده‌ خویش در ظرف خود ساخته‌ (سوسیال دمکرات) می ریزد و آنها را دعوت به‌پشت کردن به‌ جنبش می کند...

..منطق مبارزه‌ اجتماعی در شرایط امروز ایران حکم نمیکند که‌ جنبش چپ بجای اعلام بیطرفی از جریانی که‌ بهر دلیل خواهان بازتر شدن فضای سیاسی جامعه‌ است حمایت کند؟ آیا بازتر شذن فضای سیاسی بیشتر به‌ سود طبقه‌ کارگر است یا ادامه‌ وضعیت موجود؟ ......

...نا دیدن حضور پر رنگ و رونق گروه ها و طبقات میانی و مزدبگیران در این جنبش واقعا اگر از بی اطلاعی نباشد، انکار حقیقت از روی تعصب است..

... اما بدترین رفتار با جنبشی با مختصات جنبش مردمی سبز، انکار ناروایانه‌ و دعوت از دیگران برای همراهی نکردن با آن است. ..

...تجربیات نشان میدهند که‌ رمز موفقعیت نیروهای چپ در ارایه‌ چنان برنامه‌ و رفتار دمکراتیکی است که‌ بتواند در میان مردم برای چپ اعتماد و جاذبه‌ بوجود آورد و مردم با میل و رغبت آنها را انتخاب کنند. چپی که‌ آقای قراگوزلو معرفی میکند یک چپ دفع کننده‌ است که‌ هستی خود را در نیستی دیگران جستجو میکند این نوع چپ نه‌ شانسی برای موفقیعت دارد و نه‌ به‌ امروز یا فردا تعلق دارد.».

اینطور که بنظر می رسد بیخود نیست که قراگوزلو در ایران خامنه ای و احمدی نژاد اجازه دارد مارکسیست باشد، استاد دانشگاه باشد و مقاله های مردم فریب بنویسد. آنچه او می خواهد و تبلیغ و ترویج می کند در راستای حفظ منافع آن دو جانی است. هم آن دو جانی و هم قراگوزلو بخوبی می دانند که جنبش سبز نباید یک جنبش ملی و سراسری اعلام شود چون آنوقت جهان، این نظام را به رسمیت نخواهد شناخت و به زمین خواهد افتاد. عوامل رژیم در داخل و خارج از کشور، با تبلیغ این دروغ بزرگ که جنبش سبز، جنبشی سراسری/ملی نیست توانسته اند تاکنون رژیم را زنده نگاه داشته اند. جای بس تاسف است که چپهایی از جنس قراگوزلو با مقاله هایشان اینگونه به رژیم یاری می رسانند. چپهای صادق، عاقل و نوعدوست فریب قراگوزلوها را نخورده و نخواهند خورد. قراگوزلوها و نامی شاکری ها از همه می خواهند که دست روی دست بگذارند و هیچ کاری نکنند چون هر کاری و حرکتی در این دنیا را بنحوی آلوده به سرمایه داری معرفی می کنند. با این حسابشان ما زندگی هم نباید بکنیم. عجب راه حلی این آقایان نشان می دهند!!!

با تشکر از آقای صادق کار. این اولین مقاله ای بود که من تا بحال از ایشان خوانده ام. مقاله ای بسیار صادق، دقیق و عالی بود. مرسی.
٣۱۴۵۱ - تاریخ انتشار : ۲۱ مهر ۱٣٨۹       

    از : صبوری

عنوان : برای عظیمی عزیز
می گوئی برای تحلیل واقع بینانه تولید کردن باید مثبت بود. این شاید به تعبیری تعریف خود فریبی است. تصور کن دوستی داری که از بیماری کشنده ای رنج مبرد. آمار نشان می دهد که در صد مرگ بیماران مبتلا به این بیماری بسیار بالاست آیا برای توضیح واقع بینانه به زعم شما باید به بیمار گفت که مشکل قابل حل است و بلا دور است این را شما واقع بینی می خوانید. در مورد بحران سرمایه و سیکل های آن شما شاید آنقدر متمول هستید که احساسش نمی کنید ولی بابائی که کار ندارد یا کارش را از دست داده یا بدلیل شرایط خارج از کنترل وی خانه اش را بانک دارد می برد برای وی تحلیل مثبت از این واقعه بنظر شما جگونه است آیا توصیه به سوختن وساختن و انشاء الله بزودی خوب خواهد شد تحلیل مثبت است یا دعوت وی به خشک کردن ربشه این تباهی یعنی انباشت سرمایه. این دلیل که بحران سرمایه ناشی از انباشت سرمایه است را نه تنها مارکسیست ها که اقتصاددانان کاپیتالیست هم آنراقبول دارند در تحلیل مارکس و میلتون فریدمن به یک عامل برای بحران اشاره میکنند یکی خواستار امحاء آن می شود دیگری می گوید همه موانع سر راه رشد سرمایه را بر دارید.راه فریدمن راه حل نهائی آنهائی است که «دنیا را تغییر می دهند» این نکبت جهانی ما حصل تلاش این تاریخ سازان است(جایزه فریدمن به آقای گنجی اشتباهی نبوده تشابه ذهنیت را نشان می دهد.) . گویا این تغییر دهندگان جهان فقط پس از آوردن دموکراسی لیبرال به ایران کارشان آغاز می شود. آن دموکراسی مطلوبتان در بنگلادش برقرار است لطف کنید دستی به سرو روی آن نکبت زده بکشید. البته می گویند حوصله کنید ۱۰۰۰ سالی وقت احتیاج داریم .
٣۱۴۴۷ - تاریخ انتشار : ۲۱ مهر ۱٣٨۹       

    از : فریبرز عظیمی

عنوان : بعد از گذشت سی سال هنوز با شعار و انگ با دیگرانی که مثل ما دنیا را نمی بینند برخورد می کنیم!
سلام آقای صادق کار؛
با تشکر از مطلبی که نوشتید. داشتن نگاه مثبت به روندهای داخل ایران و جهان به ما کمک می کند که تحلیلی واقعبینانه از اوضاع و احوال جهان داشته باشیم. نگاه حذفی، ایجاد بی اعتمادی و برخورد ناروا با دگر اندیشان موجب تفرقه است و خوشبختانه توجهات، تلاش ها و موارد بکار برده شده در مقاله تان نشان از هوشیاری و دقت شما نسبت به موارد فوق دارد و با هوشیاری به فاصله گیری از افراد و نیروهایی که با ایجاد سد و موانع مصنوعی می خواهند که سرنوشت ما همچنان در جدائی ها خلاصه شود و نیز با آگاهی به ایجاد امید برای سرمایه گذاری در جنبش های اعتراضی در داخل کشور و در عرصه جهانی توجه می دهید.
درود بر شما
٣۱۴٣۷ - تاریخ انتشار : ۲۱ مهر ۱٣٨۹       

    از : صبوری

عنوان : پاسخی بدوستانم آذری، مرزبان و سالاری
با اجازه دکتر قره گوزلو مجددأ می خواهم از نوشته های ایشان برای پاسخ به چند سوال استفاده کنم.البته اجازه دهید به نوشته دوستم آقای آذری ابتدا خودم جوابی دهم .من هرگز از نوشته های قره گوزلو استنباط اینکه وی در صدد قیم تراشی است نکردم بعکس وی می گوید بعلت ضعف تاریخی طبقه متوسط (خرده بورژوازی)سرمایه داری ایران با دزدیدن رهبری جنبش خواستار تداوم بربریت سرمایه در ایران است. وی می گوید بدون هژمونی طبقه کارگر( بخوانید سر لوح قرارگرفتن خواسته های این طبقه از جمله الغاء مالکیت خصوصی بر وسائل تولیدی وشورائی شدن مدیریت برمجتمع های تولیدی و خدماتی-بهداشت همگانی-مسکن برای همه –کار برای همه-آموزش برای همه) امکان دست یابی به آزادی همه جانبه ممکن نیست. لطفأ نگویید که در دموکراسی های لیبرالی غربی قیم وجود ندارد. حداقل امروز در بحران خانمانسوز سرمایه چنین تجاهلی نفرمائید. در مهد دموکراسی غرب امروز می خوابید بر می خیزید اگر کار داشته باشید می گویند سن بازنشستگی ۲ سال اضافه شد. عده ای دزد تریلیون ها دلار ثروت را بالا می کشند جریمه اش را کارگران می دهند در همین اوضاع بین خودشان پاداش پخش می کنند.به تازگی کتابی به بازار آمده بنام «رمز سرمایه» من به شما وجوانانی که مثل شما فکر می کنند برای شناختن دنیایی که در آن زندگی می کنید توصیه می کنم آنرا بخوانید. نویسنده کتاب دیوید هاروی استاد دانشگاه نیویورک است. پس از خواندن این کتاب می خواهم بمن بفرمایید با آمدن موسوی یا حسن شریعتمداری یا داریوش همایون بی قیم خواهید شد؟ قره گوزلو ثابت می کند که بحران ایران دعوای مدرنیته و سنت نیست دعوای سرمایه است دعوای پس از انتخابات دعوایی از جنس دعوای بین حزب دموکرات و جمهوری خواه آمریکا است دعوا برای روانکاری نظام سرمایه است برای طولانی کردن عمر آن است.
جناب مرزبان حد اقل فقر وقناع را دعوای اصلی دنیا می داند. قره گوزلو هم همین را مشکل اصلی دنیا می داند البته وی ترجیح می دهد که این دعوا را کار وسرمایه بخواند چه وی مشکل را در انباشت سرمایه می داند وی حتی مشکل جاری در ایران را هم در همین چارچوب می بیند. وی دولتهای کینزی (دولتهای رفاه) که از طریق مالیات تصاعدی بر سرمایه در پس از جنگ جهانی دوم طبقه متوسط بزرگی در غرب ایجاد کردند راهم قربانی سرمایه می داند وی معتقد است دولت های سوسیال دموکرات علیرغم داشتن حمایت بیکران اتحادیه های کارگری با عدم الغای مالکیت بروسائل تولیدتنها انباشت سرمایه راتا حدودی مشکلتر کردند سرمایه آنها را محاصره کردآنها تسلیم محض شدند حزب کارگر تونی بلر حتی کارتونی از حزب کارگر بعداز جنگ هم نیست. امروز در سیاست های اقتصادی حزب دموکرات اوباما کیلومترها در راست آیزنهاور و نیکسون جمهوری خواه قرار دارد. حرکت به راست تحت فشارسرمایه گام بگام انجام شد. دولت آمریکا با در اختیار داشتن کمتر از ۳۰ در صد بیفایده اقتصاد آمریکا توان مخالفت با خواست سرمایه که از هر نوع کنترل بیزار است را ندارد. تنها کمتر از ۱۰۰۰۰۰نفر در آمریکا توان اقتصادی بیش از ۲ برابر دولت آن کشور را دارا هستند.تفاوت بین آقای قره گوزلو و آقای کار تفاوت برداشت نیست تفاوت ماهوی است. یکی می گوید این سیستم خوب است(البته واضح این را نمی گوید اما لب کلام این است)آن دیگری می گوید نیش عقرب نه از ره کین است اقتضاء طبیعتش این است. در پس هر کلام هر بحث و هر دعوایی خواستی طبقاتی نهفته است. سرمایه خون در جریان در شریان لیبرالسم بازار محور است این بحرانها استثنا نیست جزئی از موجودیت سرمایه است.
جناب سالاری شکست در تحقق بخشیدن به یک ایده نو پایان آن ایده نیست. سرمایه داری در یک تلاش فئودالیسم را مغلوب نکرد تلاش ها شد. سوسیالیزم هم یک استثناء نیست روسها سالها چنین الغا کردند که آنچه راکه آنها سوسیالیزم می خواندند با موفقیت در شوروی پیاده شده و به آرمانشهر دوگامی نمانده. آنها که سرمایه داری دولتی را سوسیالیزم جا میزدند و مخالفانشان را وابسته به امپریالیزم می خواندند با شکست سرمایه داری دولتی روسیه(به گذشته حزبی ثروتمندان نام آور روس توجه کنید) ترمز بریدند جملگی عاشق قبله جدید یعنی لیبرالیسم شدند چون مذهبی را با مذهب جدیدی معاوضه کردند هیچ انتقادی از لیبرالیسم را هم امروز تحمل نمی کنند. اما در خصوص خرده بورژوازی. مارکس طبقات اصلی دارای هویت را سرمایه دار و کارگر می داند. انچه در این میان است(خرده بورژوازی) را متزلزل و در نوسان می بیند. برای بررسی علل رخوت در جنبش جهانی سوسیالیستی مطالبی را از یکی از نوشته های قره گوزلو می آورم
شکست کمونیسم بورژوایی شوروی- که به ناحق از دهه ی ۳۰ به بعد ذیل سایه ی سوسیالیسم لم داده بود- یکی از دلایل اصلی عقب نشینی طبقه ی کارگر در جنبش های اجتماعی به شمار می رود. به نظر ما از یک سو پیروزی سیاسی انقلاب اکتبر - به عنوان بزرگ ترین پیروزی کارگران - تئوری های پوزیتیویستی انترناسیونال دوم را به هم ریخت و یک قطب قدرت مند انترناسیونالیستی به منظور پیش روی طبقه ی کارگر سایر کشورها به وجود آورد و از سوی دیگر با اعتلای جریانات رویزیونیستی متکی به ناسیونالیسم صنعت گرا و سپس تثبیت راه رشد غیر سرمایه داری؛ رژیمی خشن، غیر کارگری، غیر دموکراتیک، دیوان سالار و مبتنی بر نظام سرمایه داری دولتی شکل گرفت و دست آوردهای سیاسی انقلاب اکتبر را به باد داد. کمونیسم بورژوایی شوروی در تمام سال های حاکمیت خود بر کل اردوگاه نه فقط طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری را به عقب راند، بل که پس از فروپاشی نیز این فرصت طلایی را به سرمایه داری بازار آزاد و تئوریسین های نئولیبرال تقدیم کرد که شلتاق‌زنان سقوط دیوار برلین را به شاخی زیر چشم سوسیالیسم تبدیل کنند و در منقبت پیروزی لیبرال دموکراسی و پایان تاریخ ارجوزه سر بدهند. بیست سال پس از فروپاشی دیوار برلین طبقه ی کارگر هنوز از تعرض بورژوازی نئولیبرال کمر راست نکرده است.
یکی دیگر از دلایل غیبت طبقه ی کارگر در جنبش های اجتماعی معاصر، حاکمیت مطلق هارترین نحله ی ایده ئولوژیک سرمایه داری (نئولیبرالیسم) در سی سال گذشته بوده است. نئولیبرالیسم در این سه دهه ی نکبت بار سلطه ی خود ضمن تهاجم گسترده به اتحادیه ها و سندیکاهای کارگری به ترز شومی توانست . طبقه ی کارگر را به انسان های اتمیزه تجزیه کند و مزورانه حقوق فرد (اندیویدوآلیسم) را تحت عنوان پر طمطراق حقوق بشر به جای حقوق انسان های آزاد و برابر جا بزند. کارگزاران تاچریسم ـ ریگانیسم با طرح دفاع از حقوق فردی عملاً معیار نیازهای شرافتمندانه ی انسانی را با خط کش بازار و انباشت سرمایه و کسب سود و ارزش اضافی فزون تر سنجیدند و هویت انسانی را به کالا تبدیل کردند. (همان از خودبیگانه گی مورد نظر مارکس). بدین ترتیب رقابت و انگیزه ی فردی به جای تشکل، هم‌پوشانی و جامعه گرایی نشست و ضربات مهلکی به پیکر طبقه ی کارگر و زحمت کشان وارد کرد. نئولیبرالیسم ابتدا کار را از چارچوب فعالیتی خلاق، پویا و مولد به شغل در چارچوب ابزاری برای تامین نیازهای مادی مبدل کرد و در حرکت بعدی با انواع حیله های سرمایه داری کازینویی کارگران را به ورطه ی بی کاری کشید.
پ. در کنار ضربه های مهلکی که کمونیسم بورژوایی اردوگاهی (شوروی) و سرمایه داری نئولیبرال به طبقه ی کارگر جهانی وارد کردند؛ جریانات، گرایشات و دولت های دیگر نیز به صور گوناگون سوسیالیسم کارگری را هر چه بیش تر به انحطاط کشیدند:
• سقوط سوسیالیسم خرده بورژوایی ـ دهقانی و شتاب گیری سرسام آور و بی نظیر "حزب کمونیست چین" به سوی تشکیل یک طبقه ی بورژوازی میلیتانت و حاکمیت عنان گسیخته ی کثیف ترین نوع سرمایه داری دولتی و فاجعه آمیزترین شکل کار برده گی.
• سمت گیری چپ پوپولیستی به طرف لیبرالیسم متعین در سوسیال دموکراسی راست .
• شکل بندی چپ میلیتانت در کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم.
• ظهور چپ نو با انواع نحله های چپ دانشجویی، چپ لیبرال و چپ رفرمیست.
• عروج تروتسکیسم به ویژه در اروپای غربی در کنار پیدایش اروکمونیسم، سوسیالیسم بازار، سوسیالیسم عرفانی، پسامارکسیسم، هترودوکسیسم و غیره . • شیفت ریل مبارزه ی طبقاتی کارگران به سمت و سوی اعتراضات صرفاً تریدیونیونیستی و دنباله روی از سوسیال دموکراسی و جناح های به اصطلاح چپ بورژوازی حاکم. (نمونه را حزب لیبر تونی بلر)
• رواج لیبرالیسم لیبرتر به شیوه های گوناگون از جمله پروپاگاند تبلیغات تجاری و رسانه یی، اعطای بخشی از سود به عرصه ی قدرت خرید توده ها؛ تولید انبوه و مصرف فله یی...در تمام این مدت لیبرالیسم لیبرتر کوشید (و تا حدودی هم موفق شد) که نه فقط خود را هم تراز سوسیالیسم جا بزند، بل که توانست با ایجاد اغتشاش نظری و عملی در صفوف کارگران، و ترویج بازار اشتیاق دست خود را از "سوسیالیسم غیر مدرن"! بالاتر بگیرد. لیبرالیسم لیبرتر از حفره های ناشی از غیبت سوسیالیسم کارگری و حاکمیت بازار نهایت استفاده را برد تا در فرصتی استثنایی هم از نیروی کار (ارزش اضافی) کسب سود کند و هم از فروش کالا به سود بیش تر دست یابد و دوره ی جدیدی از انباشت سرمایه را عملیاتی کند. در واقع لیبرالیسم لیبرتر در مبارزه ی طبقاتی خود بر ضد کارگران دوگانه گی تولید و مصرف را نیز به استخدام هدف واحدی درآورد. این سود دوگانه وحشیانه ترین نوع تروریسم اقتصادی علیه فرودستان را تداعی می کند.
• تجزیه ی سوسیالیسم کارگری مارکس در انواع و اقسام ایده ئولوژی های رویزیونیستی دیگر - از جمله مکتب فرانکفورت - که از یک طرف طبقه ی کارگر را پس می زدند و از طرف دیگر با طرح مولفه هایی همچون "سپهر عمومی" تضاد اصلی جامعه ی سرمایه داری (کار ـ سرمایه) را پشت گوش می انداختند و مسوولیت حل منازعات اجتماعی را به دوش طبقه ی متوسط می گذاردند. از یک منظر نظریه ی مولتی تود یا انبوه خلق تونی نگری و مایکل هارت، مثلاً در مُقام برآیند سرمایه داری معاصر می کوشد در فاصله ی میان خود انگیخته گی صرف و سازمان یافتن توسط حزب پیش رو، جاسازی شود.
٣۱۴٣۴ - تاریخ انتشار : ۲۱ مهر ۱٣٨۹       

    از : peerooz

عنوان : پس از مارکس و انگلس
پس از کسب ایمنی نسبی با تزریق واکسن ضد "شبه فحش" از کامنت گذاران و مقاله نویسان ، به دو موضوع بر خوردم ، یکی اعلام نام سه برنده امسال جایزه علوم اقتصاد و دیگری مصاحبه با دیوید هاروی پوفسور بر جسته انسان شناسی و جغرافیا در دانشگاه شهری نیویورک که قریب چهل سال مدرس کتاب سرمایه مارکس بوده است (در سایت اخبار روز).
موضوع تحقیق ان سه دانشمند روابط بین عرضه و منبع افراد بی کارو تقاضا برای کار آنها و همچنین مزایای کارگران و کارمندان و مالیات های حقوق بگیران و تاثیر ان بر تحولات بازار کار یابی بود.

پروفسور هاروی در جایی از این مصاحبه میگوید :
" من فکر میکنم گرایشات کلاسیک دست چپی ، من در اینجا درباب سوسیال دمکراسی صحبت نمیکنم بلکه منظورم گرایشات مارکسیستی و کمونیستی است ، مشکلی دارند که من در اینجا از منظری کلی به آن میپردازم . مفهوم کارگر کارخانه بمثابه چهره پیشقراول انقلاب که انقلاب را ایجاد خواهد کرد ؛ من فکر نمیکنم این مفهوم بکار بیاید ، حتی فکر نمیکنم که هیچوقت به خوبی بکار آمده باشد . شما باید مفهوم وسیع تری از یک ائتلاف نیروها را داشته باشید که در آن طبقه کارگر سنتی عنصر مهمی است ولی ضرورتا عنصری نیست که نقش رهبری کننده را داشته باشد . ترکیب بندی رهبری باید حول تمامی مردم درگیر در این مبارزه تکامل یابد . برای مثال یکی از حوزه های مورد عاقه من آنهائی هستند که درگیر تولید شهرنشینی (urbanization) هستند ؛ مردمی که شهرها را میسازند و مردمی که زندگی شهری را تولید میکنند . هم اکنون به درجه ای که جدال به سمت مبارزه میان کارگران بخش دولتی و سازوبرگهای دولتی (state apparatuses) میرود ، شکل مبارزه ویژه ای خواهد بود که پایه آن در کارخانه ها نیست . این اتحادیه معلمان و گروههائی از این قبیل خواهند بود که به سمت ایفای نقش پیشاهنگ سوق داده میشوند .".

مردمی که صد و پنجاه سال پیش مارکس و انگلس را به ما دادند بیکار ننشسته اند و همچنان در جستجوی راه حل ها هستند و حتی در قلب امریکا پروفسوری چهل سال است به تحقیق درباره کتاب سرمایه و کمونیسم میپردازد و ما هنوز به مذهب و ایدولوژی هزارو چهار صد سال پیش صحرای عربستان چسبیده ایم و زبان بعضی از مقاله نویسان و کامنت گزارانمان بهتر از زبان رییس جمهورمان نیست.
٣۱۴٣۰ - تاریخ انتشار : ۲۱ مهر ۱٣٨۹       

    از : آذری

عنوان : خودی و ناخودی کردن جامعه غلط است. قیم دیگران شدن غلط است. یک فرد سالم و بالغ اگر قیم بخواهد حتما روان پریش است.دهان مردم را بستن غلط است.
چه در اقتصاد و چه در سیاست و هر چیزی، تقسیم آدمیان به خودی و ناخودی و نخودی غلط است. طبقه بندی کردن جوامع بدرد قدیمها می خورد که انواع و اقسام شغلها به این متنوعی امروز نبود و مردم اسیر فئودالیست ها بودند. ما در قرن بیست و یکم زندگی می کنیم و نه در قرون وسطا. باید خود را با اموز تطبیق بدهیم. تنفر از کارآفرینان و خرده سرمایه داران و پرستش طبقه کارگر هیچ جذابیتی برای نسل جوان ایران ندارد. یعنی چه که طبقه ی کارگر را بعنوان مظلوم قلمداد کنیم، دو طبقه دیگر را بعنوان ظالمان نابود کنیم، بعد چون کارگر مدیریت و کشور داری بلد نیست عده ای قیم او شوند و حکومت کنند. تازه چنین حکومتی دوباره آن طبقه ی متوسط را می آفریند تا همان کاری را کند که طبقه متوسط قبلا در سیستم سرمایه داری می کرد!!! بعد هم دهان همه را باید بست حتی آن طبقه ی کارگری که قیمش/حکومت پرولتاریا از جانبش حکومت می کند. لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی هر چقدر هم بد باشد باز از هر نظام دیگری بهتر است. بزور چپاندن یک سیستم توتالیتر مثل کمونیسم به مردم غلط است. والله بخدا مردم چنین سیستمی نمی خواهند و خدا نکند چنین سیستمی در کشوری پیاده شود. ما که قیم مردم نباید باشیم که از جانب آنها برایشان تصمیماتی بگیریم که خوشایندشان نیست. مردم حق دارند انقدر اشتباه کنند تا یاد بگیرند. لازم نیست کسی یا گروهی خود را والاتر از بقیه بداند و به این نتیجه برسد که من حق حکومت بر دیگران را دارم چون من صلاح مردم را از خود مردم بهتر می دانم. این طرز فکر مردود است و باید با آن برخورد شود. این طرز فکر لنین و هیتلر و خمینی است و دوره اش در ایران بسر رسیده است. من نه قیم می خواهم و نه می خواهم کسی قیم من باشد. اگر این موضوع ساده را در این ۳۱ سال یاد نگرفته باشیم و هنوز قیم بخواهیم کارمان زار است.

خودی و ناخودی کردن جامعه غلط است. قیم دیگران شدن غلط است. یک فرد سالم و بالغ اگر قیم بخواهد حتما روان پریش است.دهان مردم را بستن غلط است.
٣۱۴۲٣ - تاریخ انتشار : ۲۰ مهر ۱٣٨۹       

    از : پرویز مرزبان

عنوان : به نویسنده ی مقاله کمک کنیم
دنیا پر از تضاد ست که مهمترین آن فقر و تروت ، جنگ و تروریسم می باشد . فقر حتی در «تروتمندترین » کشورهای جهان و در راس آن ایالات متحده بیداد می کند تکلیف بقیه ملل معلوم ست.
در ایران پر از بدبختی و تباهی ست که در هیچ دوره ای، در دهه های بعداز جنگ دوم جهانی چنین لگام گسیخته نبوده ست و چنین «خانخانی» اقلیتی فرومایه به سرمایه های افسانه ای نرسیده اند.
هم در جهان؛ از سیاتل گرفته تا گوتنبرگ و اخیرا در سراسر اروپا و امروز سه شنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۱۰
در شهر پاریس ۱،۲۰۰،۰۰۰شهروند فرانسوی و در راس آنها اتحادیه های کارگری نمایش عظیمی از قدرت توده ها ، علیه قوانین جدید و ظالمانه ی حکومت دست راستی فرانسه برهبری پرزیدنت سرکوزی را به جهانیان نشان دادند.
مردم ایران در بعداز انتخابات ۲۲ خرداد۱۳۸۸بنحو دیگری نظر جهانیان را به فجایعی که درایران روی میدهد جلب کردند.
سئوال این ست : چرا در تحلیل حوادث ایران و جهان ، گروهها و فعالان سیاسی ایران مانند نویسنده ی این مقاله آقای صادق کار و نویسنده ی مقاله ی «بحران ایران» آقای دکتر قراگوزلو اینقدر متفاوت می نویسند .مگر میشود در دنیا امروز که انواع امکانات سمعی و بصری برای دسترسی به وقایع جهان از طریق اینترنت در دسترس ست ، تا این اندازه داوریها و تصاویر و برداشت ها از جهان و کشورهای مختلف و حوادث مربوطه اینقدر متفاوت باشد؟
با پوزش از هر دو نویسنده ی محترم آقای صادق کار و دکتر قراگوزلو با تواضع خاطرنشان مینماید تا زمانیکه گزارش و داده های ما رئالیستی و مبتنی بر واقعیات نباشد ما را به بیراهه می کشاند.
فقط با یک مثال به بحثم خاتمه میدهم. دوستان ما هریک با عینک خاصی به جهان می نگرند
آقای دکتر قراگوزلو میگوید:
«عروج مجدد راست فاشیست در انگلستان و سوئد نشان داد که تغییر سیاست مداران برای بهبود زندگی فرودستان سرابی بیش نیست»
آیا واقعا چنین ست، معلوم نیست بر اساس کدام اصلاعات به این حکم افراطی رسیده اند ؟
آقای صادق کار مدعی ست:
«در سوئد متاسفانه‌ تندروهای حزب چپ با طرح شعارهای بی موقع باعث انشقاق بیمورد در حزب و تضعیف پایگاه‌ اجتماعی و کاهش آرای حزب شدند و این فرایند در شکست ائتلاف سبز _سرخ اخیر این کشور که‌ با اختلاف ناچیزی انتخابات را باخت بی تاثیر نبوده‌ است. می بینیم که‌ دمیدن در تنور رادیکالیسم همیشه‌ نتایج مثبت ببار نمی آورد»
آقای صادق کار مدعی ست این هم بسیار بی پایه ست معلوم نیست این اطلاعات از کجا سرچشمه میگیرد؟ به نظر این قلم با این «فاکتها » که نویسندگان ما مطالب خود را تهیه می کنند متاسفانه جز اصطکاک و فرسایش یکدیگر نتیجه ای عاید نمیشود.
کاربران محترم نیز می توانند با کامنت های تکمیلی خود نویسندگان را برای مطالب بعدی حساس نمایند تا مطالب به واقعیت ها نزدیکتر شود مطمنا برای نزدیک شدن آرا و عقاید موثر واقع خواهد شد
پرویز مرزبان
٣۱۴۲۲ - تاریخ انتشار : ۲۰ مهر ۱٣٨۹       

    از : رضا سالاری

عنوان : ریشه اختلاف و مشکل بزرگ کمونیزم سنتی همان طبقه وسط و میانی خورده بورژواست
‫جناب صبوری متشکر از نظرات و نوشتار روان و گویای شما. البته اینجا محل مناسبی برای جنگ طبقاتی و برچسب زدن به یکدیگر نیست و فقط یک بحث نظری آزاد، جهت تفهیم و روشن شدن مطالب رد و بدل شده، مطرح است که نبایستی حمل بر طرفداری شخصی و یا موضع سیاسی فردی از یک نوع مرام و حکومت خاص، چه موافق و چه مخالف طرف دیگر، تلقی گردد.

‫اما برگردیم سر بحث نظری:

‫‫آیا به نظر شما طبقات و لایه های مختلف از دانش آموز، دانش جو، معلم، استاد، کارمندان دولت، کارمندان و متخصصین دولتی و بخش خصوصی، ....، آخوندات، کاسب کاران، میوه فروشان گرفته تا صنعت کاران جزء و خورده پا را باید همگی زیر یک طبقه بنام خورده بورژوا قرار داد؟

‫ ریشه اختلاف و مشکل بزرگ کمونیزم سنتی همان طبقه وسط و میانی خورده بورژواست که هنوز درست تعریف نمیشود و تعریف و جایگاه واقعی خودش را هنوز درعصر مدرن پیدا نکرده است. شما خود اذعان داشتید که این طبقه، مانند دو طبقه شاخص و مشخص دیگر، یعنی طبقه مشخص کارگر و یا مخالف آن طبقه بورژوا، نیست و در حقیقت شامل بسیاری لایه های متشکل دیگری است که مارکس آنان را بنوعی نادیده میگیرد و یا همه را فله ای دریک گروه آنهم در ارتباط با سود دهی و یاری آنان به طبقه کارگراز یک طرف و دشمنی و ضرر رساندن به طبقه بورژوا از طرف دیگر جا می دهد و می بیند. یعنی کمونیزم سنتی برای آسان کردن کار تئوری اش مجبور شده طبقات متوسط بیشماری را که به نحوی رودروی مستقیم طبقه کارگر نیستند رویهم ریخته و درهم ادغام و مخلوط کند و بطور فله ای خورده بورژوا بنامد.

‫ آیا این این هویت زدایی و یا کاهش دادن بسیاری طبقات واقعی و یا لایه های مشخص و مجزای اجتماعی به تنها یک طبقه نامشخص بدون شاخص و نامعین خود یکی از عوامل مهم شکست و سقوط تجربه کمونیزم سنتی نبود؟ تجربه ای تلخ و ناموفق که علیرغم اینکه شما آن دولتهای بظاهر کمونیستی را سرمایه دار دولتی و یا رشد غیرسرمایه داری نامیدید بالاخره ازهم پاشیدند و خیلی قبل تر از آن کمون پاریس هم در زمان خود مارکس و جلوی چشمان او شکست خورد؟ میدانید چرا؟ چون همه فقط طبقه کارگر را دست بالا گرفتند و قدرت مطلقش دادند و دشمن اصلی او یعنی طبقه بسیار اقلیت بورژوا را محکوم به نابودی و طبقه اکثریت خورده بورژوا را زیر استبداد پرولتاریا له و بی هویت کردند.

اگر اکثریت مردم جوامع مدرن ما در این طبقه قرار گیرند، چرا باید این طبقه خودش را فدا و کاتالیزور پیروزی انقلابی طبقه کارگربرعلیه طبقه اندک و اقلیت بورژوازی و سرمایه دار کند؟

چرا این طبقه کاهش داده شده به یک نام و طبقه نامعین فقط تا پیروزی طبقه کارگر و تثبیت دولت کارگری مهم است و بعد از آن هم باید کاملاً راضی و خشنود باشد که مقام و جایگاه طبقاتی خودرا به طبقه حاکم پرولتاریا واگذارد؟ چرا مطالبات طبقه کارگر حق ولی مطالبات طبقه خورده بورژا ناحق و لیبرالیستی است؟ چرا باید از هویت خود در این مصاف یک طرفه بگذرد؟

در آستانه نبرد و پیروزی تکلیف طبقه بورژوا که کاملاً مشخص و معلوم است. قهر و کشتار انقلابی و بعد از پیروزی اعدامهای انقلابی تا طبقه بورژوازی محو و بی طبقه شود. میماند طبقه خورده بورژوازی که تاره مشکلات طبقاتی اش بعد از پیروزی انقلاب و زیر سایه طبقه پایین تر حاکم شده شروع میشود؟ اولین خواسته و سوالش حق آزادی بیان برای اعتراض و انتقاد از طبقه حاکم خود می باشد که فعلاً به او هیچ اعتمادی ندارد و مدام برچسب ضد انقلاب به او می چسباند! چرا اساس تئوری بر بی اعتمادی محض نسبت به طبقات دیگر بخصوص بر بی اعتمادی نسبت به خورده بورژوا بنا شده است؟

‫از همه مهمتر، آیا فقط این راه حل بهترین راه حل ازلی و ابدی است؟ راه کار دیگری وجود ندارد؟
٣۱۴۱۲ - تاریخ انتشار : ۲۰ مهر ۱٣٨۹       

نظرات قدیمی تر

 
چاپ کن

نظرات (۱۵)

نظر شما

اصل مطلب

   
بازگشت به صفحه نخست