یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

دهمین سالگرد فاجعه قتل های زنجیره ای

نظرات دیگران
اگر یکی از مطالبی که در این صفحه درج شده به نظر شما نوعی سوءاستفاده (تبلیغاتی یا هر نوع دیگر) از سیستم نظردهی سایت می‌باشد یا آن را توهینی آشکار به یک فرد، گروه، سازمان یا ... می‌دانید لطفا این مسئله را از طریق ایمیل abuse@akhbar-rooz.com و با ذکر شماره‌ای که در زیر مطلب (قبل از تاریخ انتشار) درج شده به ما اطلاع دهید. از همکاری شما متشکریم.
  
    از : آیا .................. ........................

عنوان : سئوالی از آقا یا خانم جم
سئوالی از آقا یا خانم جم
آیا رادیو زمانه نیز مال همین سایت است
۴۱٣٣ - تاریخ انتشار : ٨ آبان ۱٣٨۷       

    از : جم جامی

عنوان : یک خبر یک هشدار و شاید یک تحریم
از چندی پیش سایت زمانه به یک سایت حکومت اسلامی تبدیل شد!! حکومت اسلامی بافشار ترساندن و تطمیع موفق شد تا به مرور سایت زمانه را که از پر خواننده ترین سایتها بود را عملا تبدیل به یک سایت حکومتی بنماید. نقطه نظرهایی که در زیر هر مقاله و مقوله می آمد برای ایرانیان مشتاق افشاگری و پرده دری بسیار خوشایند بود. اینک سایت چنان خودمانی شده که حتا اعلامیه خانواده های قتلهای ذنجیره ای را هم منتشر نمی کند. حکومت اسلامی کم کم بسیج حداکثری می شود تا دوباره جمعی را پای صندوقهای رای بیاورد. از آنجا که به نظر من این خبر مستقیما به قتلهای ذنجیره ای و ایجاد رعب و وحشت میان روشنفکران و به صورت گسترده در بین مردم می باشد لازم است حتا کسی این سایت را حتا باز هم نکند. زیرا با هر باز کردن کنتور انها یک شماره می اندازد و روئسای جدید به اسپنسر های خود می گویند که بفرمایید ارقام بالاست. بنا بر این لازم است این سایت از سوی دانشجویان و روشنفکران و مردم تحریم شود. لازم است دوستان سایت را با سایت سه چهار ماه و پنج ماه پیش مقایسه کنند. اگر این خبر را می پسندید دیگران را نیز مطلع کنید.
با سپاسگزاری جم از تهران
۴۱٣۲ - تاریخ انتشار : ٨ آبان ۱٣٨۷       

    از : حمید محوی

عنوان : برای لیثی حبیبی --- م. تلنگ گرامی
که یاد پدر بزرگ شما رضایف همیشه زنده باشد. مرسی بخاطر توضیحات شما و مرجعی که یادآور شدید، حتما آن را خواهم خواند.
طرح موضوع پست مدرنیته چندان هم بی مناسبت نیست، زیرا ابهامات زیادی خصوصا در فضای ادبی مشاهده می شود بطوری که برخی می پرسند «آیا من پست مدرن هستم؟». کتاب ایو میشو در این زمینه می تواند تقریبا تکلیف موضوع را روشن کند. تعدادی از صفحاتش را ترجمه کرده ام، شاید یک روزی قابل عرضه شود
Yve Michaud
Critères esthétique et jugement de goût
Edition Jacqueline Chambon ۱۹۹۹
پیروز باشید
۴۱۱۷ - تاریخ انتشار : ٨ آبان ۱٣٨۷       

    از : لیثی حبیبی --- م. تلنگر

عنوان : چند نکته
و سلام به حمید محوی عزیز

حمید جان تا بدانی که نه فرهنگ من و نه زندگی واقعی من بورژوایی نیست. اندکی از خودم برایتان می نویسم و هم توضیح می دهم که چرا گاه من از آن گونه گویش برای بیان منظور استفانه می کنم.
من حالا نزدیک به پنجاه سال دارم. بیست شش سال پیش از ایران زدم بیرون به خاطر داشتن افکار چپ و حالا گرچه بیش از بیست و سه سال است که در هیچ گروه و دسته ای فعال نیستم اما همچنان خود را چپ می دانم و همیشه نیز به خاطر عدالت خواهی خود پای لرز خربزه ی خورده نشسته ام. از خانواده ای هستم که نسل ها ی خود را برای بشر ، برای دیگری فداکرده است و بجز جانباخته ها این خانواده دو مفقودالاثر نیز دارد. دکتر محمد مصدق در خاطرات خود از جمله می نویسد: نقل به مضمون است. در جوانی از طریق قفقاز به فرانسه می رفتم تا درس بخوانم. دار و ندارم آنجا بر باد رفت ، ناچار بودم که به ایران برگردم. رضایف برایم پول به پاریس حواله کرد و در نتیجه من به ایران برنکشتم ، به فرانسه رفتم و درس خواندم و بعد به ایران آمدم - او - رضایف - پدر بزرگ پدر من است ، آن زمان در قفقاز نفوذی داشت . آنجا به احترام او از نامش که رضا بود فامیلی درست کرده بودند و او را رضا رضایف صدا می کردند. در تاریخ ایران به نام رضا تالشی و رضا اف از او یاد شده است و از جمله نوشته اند که او اولین بار کوچک خان جنگلی را به خارج - روسیه - برده. در زادگاه من ماسال مشهور است به مشته رضا - مشدی رضا - بعد ها در یک روزی که از قفقاز به ایران می آمد درانزلی از کشتی که پیاده شد ، ظاهراً برای درمان دملی که در پایش در آمده بود ، به او آمپول می زنند و او در جا جان می سپارد و طبق معمول مردم مرده پرست جمع شدند و گفتند ایران برای جنازه ی او کم است به کربلا بردند و آنجا دفنش کردند. پدرم نوه ی دختری اوست و من نتیجه ی او هستم.
از آن ثروت و مکنت دیگر خبری نیست اما این خانواده هرگز مردم گرایی خود را ترک نکرد. و هنوز افراد این خانواده ی مردمی همچنان و همیشه هرجا که توانسته اند در خدمت دیگری قرار گرفته اند بی هیچ شرطی . من نیز بویی از آن خانواده برده ام.

مبارزه را اما هرگز به کینه توزی نیالوده ام. نه امروز و نه زمانی که جوان و نوجوان بودم. هنوز دانش آموز بودم که به دخمه ی ساواک آستارا کشیده شدم و رنج فراوان بردم. هرگز نه امروز نه آن زمان طرفدار مبارزه ی مسلحانه نبوده ام و نیستم و نخواهم بود. اما در باز جویی ها تلاش می شد که یک دانش آموز هفده ، هژده ساله را به همه چیز وصل کنند. در حالی که اگر با دیدگاه آن زمان آن رژیم من را می خواستند مقصر بدانند تنها جرمی که برای من می توانستند بتراشند ، کتاب خوانی و پخش کتاب بود. همه ی آن کتاب ها هم در ایران و قانونی چاپ شده بودند و شماره کتابخانه ی ملی ایران را بر جلد خود داشتند.
آری مبارزه با کینه توزی و انتقام جویی هیچ میانه ای از نظر من ندارد. در همان زمان هم این نظر را داشتم. و طرفدار حقوق بشر بودم بدون اینکه در چنین سازمانی عضو باشم ، همینک نیز همان گونه ام. هم از حق زحمتکشان بی هیچ تزلزلی دفاع می کنم و هم به حقوق بشر می پردازم و حتی اگر توانستم از حقوق دشمنم هم دفاع می کنم. به نظرم این دو از هم جدایی ناپذیرند.
من تظاهر به این کار نمی کنم این حس در وجود من است.
به عنوان نمونه برای شما عزیز بگذار بگویم. رژیم پهلوی سقوط کرد و خیلی چیز ها رو شد ، از جمله معلوم گشت که چه کسی برای من در ساواک پرونده درست کرده. به خانه اش رفتم - به خواهش خواهرش که به خانه ی ما آمده بود و گفته بود دارند چپ و راست می کشند به لیثی بگویید که کاری کند که بچه هایش یتیم نشوند - حیاط و خانه پر از آدم بود ، تماشاچی ، دوست ، دشمن. به اتاقش رفتم و دیدم که در عرض مدت کوتاهی سال ها پیر شده است. مرا که دیدسخت جا خورد ، آمد بلند شود نگذاشتم. گفت: پرونده ات را من درست کرده بودم.
گفتم : من برای آن نیامده ام.
با تعجب پرسید: پس برای چه آمده ای!؟
گفتم: در آدمکشی شرکت نداشته ای؟
گفت: پرونده ی من موجود است می توانی رجوع کنی. من فقط گزارش می کردم و سیصد تومان اضافه بر حقوق دبیری بخاطر آن به من میدادند.
بچه هایش در خانه قد و نیم قد می لولیدند ، زنی بسیار نجیب و بزرگوار داشت. نگران در خانه می تابید ، اشک امانش نمی داد.
به آن شخص گفتم: من برای انتقامجویی نیامده ام ، بلکه آمده ام تا به تو کمک کنم
نیم خیز روی دو زانو بلند شد و گفت: لیثی جان تو این کار را می کنی!؟
گفتم : آری.
دیدم در عرض چند لحظه جوانی از دست رفته به چهره ی او برگشت.
رفتم و گفتم: ........... - آن روز ها هنوز ما احترامی داشتیم - ...................................................
حمید عزیز مبارزه در راه عدالت خواهی بسیار زیبا است ، و کار هر کس نیست ، چون افراد بسیار کمی حاضرند زندگی خود را برای عموم بگذارند. زیباترین ها ، فقط زیباترین ها قادرند در این راه پا بگذارند و بمانند . ماندن از وارد شدن خیلی مهمتر است. اما مهم تر از همه ی اینها انسان را فراموش نکردن است. زیرا همه ی این فداکاری های من و شما و دیگران برای انسان است ، اگر او حتی لحظه ای فراموش شد ، بدان که آن دیگر مبارزه برای انسان نیست. و بدان که در این صورت در نهایت دیوار کژ نهاده شده ، همچنان کژ می رود. فقط هدف نباید گرفتن حکومت باشد. پولپوت و ینگ ساری هم حکومت گرفتند و ما دیدیم که جز ننگ برای بشریت بر جای نگذاشتند.

اما اندکی اینک در باب زندگی امروز من ، من نه فقط بورژوا نیستم و گرچه شش سال پیش به دعوت بنیاد هاینریش بل از روسیه ی سفید با دعوت رسمی به آلمان آمدم ولی زندگی بسیار فقیرانه ای دارم. دوستانی که از نزدیک مرا می شناسند دقیقاً در جریان زندگی من هستند.

بله دوست عزیز همچنان اعتقاد دارم که باید مردمی زیست . و اعتقاد دارم که بلاخره یک روز در سرای عدالتخواهان نیز عروسی خواهد بود. و اگر هم نباشد برای هرزگی کف زدن را شایسته ی انسان هرگز ندانسته ام و نمی دانم. و شکی ندارم که پی گیری انسان برای بهتر زندگی کردن به نتیجه ای در خور خواهد رسید.

فرهنگ من هم یک فرهنگ مردمی است. مبلغ دین زرتشت نیز نیستم. اگر می بینی از آن فرهنگ در نوشته های من گاه سخن به میان است دو دلیل دارد . یک این است که من به آن وسیله به نوعی به فرهنگ کهن ایرانی نقب می زنم و از آن ها به عنوان یاد گار های ایرانی یاد می کنم.

دوم دلیل این است که ، من تالشم. تالش ها از کهنترین مردمان میهن ما ایران زمینند
و به آداب و رسوم زیبای ایرانی اهمیتی عظیم میدهند. من از آن مردم بسیار آموخته ام. مهربانی ، دلیری ، فداکاری ، گذشت و به موقع دفاع تا پای جان. همه ی این ها را از آن مردم زیبا فرهنگ آموحته ام. دو ماه مانده به نوروز حتی فقیرترین تالش خود را کم کم آماده می سازد برای دیدار با نوروز کهن. این سیاست نیست ، این تظاهر نیست ، این موضوع در خون تالش است. تو وقتی در یک خانواده ی تالش زاده میشی وقتی که دست چپ و راست خود را می شناسی به تو این ها را یاد میدهند. ناسیونالیست هم نیستند ، بسیار مهربان و خوش قلب مردمی هستند. دیگران را و بخصوص به غریبه ها احترام خاص می گذارند. ولی آداب خود را نیز بسیار عزیز میدارند. چهارشنبه سوری ، چهارشنبه خاتون ، نوروز ، سیزده بدر و ... برای تالش مثل نفس کشیدن است. او با فرهنگ کهن خود می زید. آتش را نمی تواند احترام نکند. درخت هایی است که تالش آن ها را مقدس می شمارد و چوبشان را هرگز نمی سوزاند .مثل زیرفون که برگ و گلش مصرف طبی دارد. تالش هرگز برگ سبز را در آتش نمی اندازد. تالش هرگز دانه را به آتش نمی اندازد. زیرا اعتقاد دارد که در آن زندگی نهان است. اگر کودکی برگ سبزی یا دانه ای که پوچ نیست و زندگی در آن خفته نهان است به آتش پرت کند تالش از دل آتش آن دانه یا برگ را حتی دیده ام که با دست بر میدارد.
و مرا بخشید که ایگونه ام ، اینها در خون من است.
از سویی منوچهر جمالی دانشمند بزرگ ایران که واژه را چون بستنکاری که خربزه را می شکافد ، می شکافد و کالبد شکافی آن را بسیار زیبا انجام می دهد ، در زمینه های دیگر نیز کار های زیبایی دارد. از جمله او اعتقاد دارد که بسیاری از فرهنگ های روزگار ما شبه فرهنگ مساوی با ضد فرهنگ است. و من با ایشان صد در صد موافقم. و از سویی انقلابی بودن را در آن نمی دانم که آنچه در قرون و اعصار مادران و پدران ما کسب کرده اند و برای ما به یادگار گذاشته اند را باید به دور ریخت. اگر بحواهیم بدور بریزیم باید درست الک کنیم که مبادا بچه ی مثل دسته ی گل خود را به دور بیندازیم و بعد برویم و جفت دیگری را برداریم و بی دلیل عزیز بداریم.

برخورد ریچارد رورتی فیلسوف شورشی آمریکایی با پست مدرن و ... که خود زمانی از مبلغین آن بود یک نمونه ی بسیار جالب است. حالا می گوید همه ی آن ها هیچ و پوچ و دروغ بود. و این در حالی است که گاه ما از خود طرف در پذیرش نظرات آن ها خیلی داغتریم. در این مورد شما را رجوع می دهم به مقاله ی آرام بختیاری به نام شورش در فلسفه ی آمریکا. این مقاله در سایت "فرهنگ گفتگو" ثبت است

در این باب سخن بسیار است که در این زیرنویس نمی گنجد.

شاد باشید
۴۱۱٣ - تاریخ انتشار : ۷ آبان ۱٣٨۷       

    از : لیثی حبیبی --- م. تلنگر

عنوان : فراه رود
و توضیح دو زیر نویس در آن متن

۱- وشتن(تالشی) = رقص(عربی)

۲ - افغانستان سرزمین کوه ها و ترانه ها را متأسفانه هرگز ندیده ام. اما تحقیقاتی دورا دور و بلند مدت در باب آن کشور زیبا که اینک به لطف بشر به ویرانی کامل کشانده شده است ، دارم.که رمان "بختو دختر افغان" نیز حاصل این کشاکش است.
افغانستان را بسیار دوست میدارم ، همیشه چیزی گمشده را آنجا جستجو کرده ام.
گفتم: بختو در زمان نادر خان ۳ و پسرش ظاهر شاه در کنار فراه رود در دهات بالا بلوک می زیسته. لازم است همینجا بگویم که فراه رود همان رود است که ما ایرانیان - به رسم عرب - آن سویش را ماورا النهر می خوانیم ، همین.

۳ - در زمان نادر خان بلا های عظیم بر سر افغانستان آمد. میر غلام محمد غبار تاریخ نویس و عدالت بزرگ افغان در جلد دوم "افغانستان در مسیر تاریخ" از بیداد او از جمله می نویسد:
نقل به مضمون است ، شاه یک روز سر کرده ی گارد دربار را نزد غلام نبی خان چرخی - مرد آزاده و مبارز افغان - می فرستد که من می خوام به اطراف کابل برای گردش بروم اگر شما نیز وقت دارید بیایید تا با هم برویم. شاه می دانست ، گرچه با غلام نبی خان چرخی ظاهراً دوستی دارد اما هم می دانست که نبی خان از بیداد او بیزار است و بر عله او می گوید و سازمان می دهد.
غلام نبی خان چرخی با برادر و همراهانش به در بار رسیدند. گارد ویژه ی دربار به جلویشان رفت و گفت شاه همینک خود پایین می آید.
لحظاتی بعد شاه از پله ها به آرامی پایین آمد ، ماشین شاه را آوردند و میان شاه و جماعت مهمان پارک کردند. شاه کنار ماشین ایستاد و رو کرد به غلام نبی خان چرخی و گفت: غلام نبی خان ! افغانستان به شما چه بدی کرده بود که خیانت می کنید!؟
و مرد جواب داد افغانستان میداند که خائن کیست.
شاه به گارد دستورداد بزنیدش!
سربازان با پاشنه ی تفنگ به جان مرد افتادند. او تا صدای ناله اش را دشمن نشنود فقط فرصت کرد دستمالش را از جیب در آورده در دهان خود فرو کند. شاه می لرزید ، گفت: بزنید تا بمیرد
رئیس گارد دربار جلو آمد و به سرباز ها گفت: با لوله ی تفنگ بزنید!
هژده دقیقه سلاخی طول کشید تا مرد به چیزی شبیه یک کیسه ی گوشت بدل گشت. و بعد جنازه اش را به خانواده اش برگرداندند.
و تمامی فامیل و افراد خانواده از کودک شیر خوار تا پیران کهن سال ، همه طایفه ی او را به زندان انداختند. کودکان در زندان بزرگ شدند. جز چهار دیوار زندان و آسمان حیاط آن جایی را ندیده بودند. روزی زندانبانان گوسفندی را دم در زندان سر می زدند
در باز بود ، گوسفند از دستشان گریخت و به داخل حیاط زندان آمد ، دخترکی که در زندان بزرگ شده بود با دیدن آن موجود عجیب و غریب ، وحشت زده غش کرد و نقش بر زمین شد.
به نظر من برای ما ایرانیان خیلی آموزنده خواهد بود اگر کتاب دوجلدی آن انسان بزرگ وعدالتخواه را بخوانیم. "افغانستان در مسیر تاریخ" با سبک نوین تاریخ نویسی نوشته شده است و بسیار پر ، دردناک و آموزنده است. از سویی نویسنده - میر غلام محمد غبار - خود از عدالتخواهان و شکنجه شدگان آن دوران است و بار ها مرگ و نیستی را خود به چشم دیده است.
از کتابش سود فراوان جستم ، همیشه خود را بدهکار او میدانستم ، این بود که چند کلمه گفتم تا یاد و تشکری باشد از آن بزرگ انسان عدالتخواه رنجدیده ، و زندان و تبعیدکشیده.
۴۱۰۹ - تاریخ انتشار : ۷ آبان ۱٣٨۷       

    از : لیثی حبیبی --- م. تلنگر

عنوان : آتش "سهراب" را با جان ها آغشته ای --- آن زمان که رستم "مختار" ما را کشته ای
دو کلمه برای دو عزیز
عزیزی سئوالی فرستاده و خواسته در باب این نوع شعر و کار های خود کمی توضیح بدهم.

توضیح من این است که سال ها پیش به این نتیجه رسیدم که بعد از اوج دلپذیر شاملو
شعر ما در یک سرازیری قرار گرفته و شعر کشور شعر - ایران زمین - دارد یا تکرار می شود و یا اینکه دارد کم کم از شعر که اساشس روی احساس و شور است خالی می گردد.

به همین خاطر شعر دوستان ایرانی که شعر را تا حد پرستش دوست میدارند ، دارند از شعر روزگار ما ناامید می شوند و بسیاری دوباره بناچار به شعر کهن روی آورده اند و دیگر نوشته هایی که به نام شعر اینجا و آنجا چاپ می شود را شعر نمی دانند ، در حالی که بعضی از آن ها شعرند و پر از شعرند و پر از مفهومند اما همچنان بی تأثیر مانده اند.
گرچه منتقدین شعر پیوسته آن ها را می ستایند اما شعر ما همچنان در جا می زند. به این نتیجه رسیدم که شعر ما دارد در درون مفهوم دست و پا می زند و شور و احساس و نتیجه ی این دو یعنی حضور موسیقی در شعر کاهشی کشنده یافته.
که در نتیجه بدون اینکه من روی شکل شعر بیندیشم ، ناخودآگاه نگران من ، شکلی از شعر را پروراند و شور انگیز بر سر آورد و با وَشتَن ۱ قلم بر دفتر نشاند و مرا چنان از سرد روزگار به خانه ی آتش کشاند که دیگر ، گاه سخن گفتن به زبان آدمی ممکن نیست. چنانکه ناچار شدم برای اینکه شعله های این آتش در نثر نویسی مزاحم من نشوند - چنانکه عادت ما شرقی ها است در پیچ و گیر رشوه می دهیم ، من نیز برای برون رفت از این مشکل عظیم به شعر رشوه دادم - و اینک چندین رمان قطور چاپ نا شده دارم که زور گویی شعر فضول ، بی قرار و دخالت گر ، و همچنین حضور نثر مسجع در بند بند رمان های من دیده می شود.
وقتی که رمان " بختو دختر افغان" را می نوشتم - گرچه بختو یک دختر دلیر و عاشق افغان است که در زمان نادر خان پدر ظاهر شاه مشهور در افغانستان ، کنار فراه ۲ رود در دهات "بالا بلوک" می زیسته ، اما برای من شاعر رمان نویس همچنان زنده است. به خانه ی من می آید در خیال ، دعوایمان می شود ، آشتی می کنیم. عالمی برای خود داریم.
ارتباط من در رمان نه فقط با انسان اینگونه است بلکه با اشیا و طبیعت و جانوران نیز همین ارتباط را دارم. به عنوان نمونه در رمان "پلنگ" که یک سگ گله است ، بار ها من و پلنگ که قهرمان رمان من است به گفتگو می نشینیم تا آن ببینیم که باید.

به عنوان نمونه یک روز صبح که برخاستم تا نوشتن رمان بختو دختر افغان را ادامه دهم بختو با مهر و لطف فراوان سر زده به خانه ی من در آمد ، آن زمان فقط سی و سه صفحه از رمان چهارصد صفحه ای که امروز در دست است را نوشته بودم.
برایش خواندم . بختو چنان بر آشفت که جنگی سرخ به میدان سخن دوید.
جنگی ترسناک بین بختو - زن آزاده - و من شاعر و رمان نویس ، خرده مالک زاده ی مغرور شهرستانی در گرفت چنان که رود خشم بختو در خانه ی من ، سیلانه ، جاری شد. و چون دیگر در حانه نمی گنجید به بیرون زد.
در خیال در پی اش دویدم ، صدایش کردم. دختر افغان به خشم آمده بود چنان که دیگر صدای مرا نمی شنید ، که بناچار با تمام قوا فریاد کردم: بختووووووو بختووووووو ... نرو! من بی تو می میرم ، من ترا دوباره به دنیا می آورم ، دگر می سازم ، من ترا شهره ی جهان می کنم ...
ناگهان دیدم ایستاد ، سر برگرداند و با چشمان آهویی خود به من نگاه کردو گفت: من نیز.
و من شادمانه به خانه دویدم و رمان بختو از نو آغاز کردم . ایک بختو شاعر است در رمان ، در کنار فراه رود می نشیند و اندوه خود و انسان به واژه می نشاند ، به دوبیتی های سوزناک می کشاند و چنان می خواند که روز نیست که این خانه بارانی نباشد.
کمی از اصل سخن دور شدم برای اینکه این مقدمه ای هم باشد برای جواب حمید محوی عزیز و عدالت خواه که جدا نیز به آن می پردازم.
آری تا اندازه ای موفق شدم شعله و شور و موسیقی را هرچه بیشتر به شعر بکشانم تا شاید گریزی باشد برای رکود شعر زمانه ی ما. و شب شعر هایی که تا کنون در آلمان داشته ام گواه این سخن است که کمی موفق شده ام.
چندی پیش دیدم خبر نگار "کنفرانس صلح و حقوق بشر اسن" نوشته بود: لیثی شعر خود را اجرا کرد.برایم جالب بود که بجای خواندن ، اجرا را بکار برده بود.
"...آقای لیثی شعر " فروهران ایران زمین " را با گیرایی خاصی اجرا نمود..."

آری این اجرا اصلاً و ابداً یک اجرای تئاتری و ارادی نیست دیگر ، بلکه رود شوری است که از خمره ی درون بر می خیزد و خود را کف کف به پیاله ی زمان می ریزد.

و نتیجه اینکه: اینک چندین دفتر شعر و رمان چون جنازه ی سهراب در این غربت غریب ، تن پبچان ، خون آلود و شعر آگین مانده است در دستان من که یادگار شور و وشتن است ، یادگاری است از مستان من ، که کرور کرور در می خانه ی جان دست افشان و پاکوبان می زیند چنان که آسایش برای من دیگر واژه ایست در لغت نامه ها.

و مشخصاً در باره ی این شعر می توانم کوتاه بگویم:

آتش ِ "سهراب" را با جان ها آغشته ای
آن زمان که رستم "مختار" ما را کشته ای

چندی پیش در شهر آخن جلسه ای بود که من نیز آنجا بودم. سهراب در چند متری من نشسته بود. به او نگاه می کردم ، داشتم تلاش می کردم مرد را در او ببینم. رستم را می گویم ، رستم خانه ی ادبیات و قلم ایران زمین را.
یک لحظه برگشت و به من نگاه کرد.
شاید از خود پرسید: این مرد ریشوی ژنده پوش چه کسی را در من جستجو گر است؟
مگر هنوز کسی مانده در این جهان ، که حالا دیگر پر از کور و کر است؟!
شاید از خود پرسید: او دارد چه چیزی را زیر لب زمزمه می کند؟
شاید به خود گفت: نه نه این زمزمه نیست ، کسی دارد در درون این مرد ژنده پوش ریشو همهمه می کند.
آری آن روز سهراب در چند متری من نشسته بود ، تلاش می کردم مرد را در او ببینم
رستم را می گویم ، رستم ادبیات و قلم ایران زمین را.

رستم - محمد مختاری - بارها و بارها با نوشته هایش این بیت مرا گویی بر زبان جاری می ساخت در آن سال های خون و مرگ ، سال های پاییز و ارغوان برگ

قلمم را مشکن کین قلم آیینه ی توست
که گناه از قلمم نیست ز بوزینه ی توست

این جواب سئوال آن عزیز بود که پرسش کرده بود. امیدوارم جوابم آن بوده باشد که باید.
در کامنتی دیگر برای محوی عزیز نیز خواهم نوشت.

با احترام و ادب فراوان

لیثی حبیبی - م. تلنگر
۴۱۰۶ - تاریخ انتشار : ۷ آبان ۱٣٨۷       

    از : حمید محوی

عنوان : برای لیثی حبیبی --- م. تلنگر
این شعر شما قطعات ریتمیک و تصاویر زیبایی دارد

«قلم در دست و بس گریان
به خود آهسته می گفتم:
که کشتند یاور ما را
که کشتند
یاور و هم باور ما را.

....

سکوتی تلخ را آرام می نوشد»

ولی متأسفانه باید بگویم که خیلی بورژوایی ست - چون که با حس بیشتر سروکار داره و در پی به وجد آوردن است. بنابراین با توجه به چنین قطعه‍ی وزین و پر شوری و با توجه به آتمسفری که وجود دارد (قتل های زنجیره ای ) نمی شود به آن اعتراض کرد. ولی من این خطر را می پذیرم، چون که من هم مثل شما طرفدار آزادی هستم و عدالت اجتماعی هستم و البته برای برقراری جامعه بدون طبقه مبارزه می کنم. و در این زمینه با هیچ نظریه‍ی دیگری سازگاری ندارم.

و با توجه به این که چنین قربانیانی برای جامعه مدنی مبارزه می کردند، مفهوم شعر اساطیری شما با تمام اهوراها و اوستاهایش در قطب مخالف آن ثبت نام می کند.
و به شما اطمینان می دهم که تمام اوستاها و کتاب های آسمانی شبیه به هم هستند. و حتی در این بخش نظریات می بینیم که برخی از کلمه «شهید» استفاده کرده اند، که به سهم خود یک مفهوم مذهبی ست.
به همین دلایل بود که من در یکی از تحلیل هایم مشخصا اپوزیسیون ایران را توهم و روی دوم جمهوری اسلامی دانسته ام.

نه، متأسفانه ما با مبارزینی نظیر شما واقعا نمی توانیم به مصاف افیون توده ها برویم.
مسلما هر فردی می تواند تحت تأثیر چنین شعری قرار گیرد. به همین دلیل هم هست که برتولت برشت از فاصله گذاری حرف می زد و در مورد اثر هنری و زیبایی می گفت که تشخصیص زیبایی به همان اندازه پیچیده و مشکل است که شکستن اتم.
۴۱۰۴ - تاریخ انتشار : ۷ آبان ۱٣٨۷       

    از : لیثی حبیبی --- م. تلنگر

عنوان : فروهران ، زال زادگان پیروز ، پویندگان مختارند ، اینان فرزندان مجید و شریف ایران زمینند.
فروهران ایران زمین

به هنگامی که
"پویندگان" "مختار" را می کشند
و "زال زادگان" ِ "پیروز" را
پارگاه ۱ به آتش می کشند
به هنگامی که
فرزندان "مجید" و "شریف" ایران زمین را
مار سیاه
به گردن می خوابانند
و طناب دار ایران زمین می تابانند

به هنگامی که
جغد پلیدی بر بام است و
دنیا سفله را به کام
و آتشگه ی زرتشت خموش و
در دلم هزاران شعله ی پر جوش
پچ پچ ام
به فریادی بدل می شود
که در جهان نمی گنجد.

قلم در دست و بس گریان
به خود آهسته می گفتم:
که کشتند یاور ما را
که کشتند
یاور و هم باور ما را.

چرا پس این جهان آلوده آرام است!؟
به جای می
به جام نیک مردان جهان زهر است
پلشتی و پلیدی کار این دهر است.
پس چرا کارون نمی جوشد!؟
چرا آتش ِ آتشفشانی
آن پهنه نمی پوشد!؟
که تا سوزد غم ما را
که تا سوزد
من و او و شما ها را!؟

خلیج فارس چرا موجش نمی روبد
آن ساحل شر را!؟
زمین سفله پرور را!؟

خزر
آخر کلان دریاچه ی دنیای ما باشد
چگونه او
سکوتی تلخ را آرام می نوشد
به همراه سپید رودش!؟
چرا پس او نمی بلعد جهان
یکسر با دم و دودش!؟

ناگاه صدایی

گویی اهورامزدا را
هنوز گوش کر نگشته است:
فروهران ِ به آسمان رفته
به قالبی دگر روند و باز آیند
فروهران
چو پروانه ها به ناز آیند.

گوش فرا می دهم:
سرود خوانان اوستا هستند
آنان
که راز آسمان ها را می دانند
از زبان قلمم می خوانند.

می گویم : رفیق کوچک ِ بزرگم
تو با منی هنوز!؟
با تو تنها نیست "نوروز"

می گوید: آری من با توام
برای تو
به جای کارون می جوشم
به جای خلیج فارس
در سرتاسر جهان می خروشم
تمام خزر را
از نُک خود می گریم
و با شوراب ِ خونالود امواج
به کلبه ی خفتگان بیگاه می کوبم
تا ویرانی
تا بیدار شدن یک احساس بلند ایرانی.

قلم
به سکوی سخن ایستاده
شوریده می ورزد:
باز پهلوانی
بس دلیری
بی دریغ بخشنده ای
جان خود
بخشید و رفت
رنج برد و غصه خورد و
در غم عشاق مرد.

می گویم : چرا کشتند او را پس!؟

چون
زبان آرزویش
از زلال چشمه ها آواز خواند
از "پرستو" ها سخن گفت
غنچه ها را ناز کرد
از شکفتن ها
به تاریکی بسی آغاز کرد

چو "آرش" ماند
تا زمستان را
بهاری خوش کند
یا که باشد
از برای ملتش فرزند نیک
یا که مرگ خویش را آغوش کند.

می گویم: که باشد او!؟
چه باشد او!؟
بدون او
چرا این خانه ویران است!؟
تو گویی
آن که مرده
روح ایران است.

می گوید: فروهر را یکی آتش ۲
درون خانه ی جان است
همو
نور پاک یزدان است
که
در جان های شیفته پنهان است.

گرچه رفته است اما
هنوز و همیشه
زنده مرد میدان است.


۱- پارگاه(تالشی) = چادر ، آلاچیق

۲ - فروهر - این کلمه در فارسی دری تقریباً درست نوشته می شود ، اما بر اثر خوانش غلط به غلط مصطلح تبدیل شده است.
اصل این کلمه فَرَ وَر و فَرَ وش است. یعنی فر + فتحه ی مضاف + ور . در بعضی زبان های کهن ایرانی به جای کسره ی مضاف ، فتحه ی مضاف وجود دارد. در این زبان ها صفت و موصوف بر عکس کردی و فارسی دری است.
مثلاً:
سیب ِ سرخ (فارسی دری) ، سیف سور(کردی)
سرَ سیف (تالشی) سر + فته ی مضاف + سیف

پس فرور = فر + ور است . ور دارای دو معنی است. ور = برف ، و ور = آور است ، من روی معنی دوم تأکید می کنم.
پس فرور = آورنده ی فر است. فرآور است. آورنده ی پرتو و شکوه و روشنایی و رونق است.

و فَرَ وَش = فر + وش. وش را دو گونه می توان معنی کرد ، وش = مثل و مانند است ، مثل پریوش. و وش به معنی شعله می باشد . و آن مشتق شده است از مصدر وَشِن (تالشی) = شعله ور شدن . من روی معنی دوم تأکید می کنم. پس فروش یعنی شعله ، یعنی نوری که دارای فر است. شعله ی با شکوه. شعله ی دارای فر.
چرا من اینگونه می اندیشم؟

لطفاً به معنی فروهر توجه کنید.

فروهر - (فَ رَ وَهر) فرور ، فروش "پهلوی" در آیین زرتشتی ذره ای است از ذرات نور اهورا مزدا که در وجود هر کس بودیعه نهاده شده و کار او نور افشانی و نشان دادن راه راست است به روان و پس از مردن تن راه بالا می پیماید و به منبع اصلی خود می پیوندد... فرهنگ عمید ص ۹۱۴

چرا از تالشی مثال آورده ام ؟ زیرا زبانی زنده است و به تاریخ نپیوسته ، و هم اکنون بیش از یک ملیون انسان دارند به این زبان سخن می گویند.(تالش ها همینک در استان گیلان و جمهوری آذربایجان می زیند)

و این نکته نیز قابل گفتن است: کلماتی که در لغت نامه ها جلویش نوشه شده پهلوی ، همیشه خاص پهلوی نیست ، بلکه در پهلوی نیز آن لغت وجود دارد. چنانکه بسیاری از لغات پهلوی با تالشی مشترک است. و گاهی اندکی تفاوت دارد ، اما بخش آغازین و پایه ی واژه عموماً یکی است
مثل گا و گاو
بعضی از لغات در فارسی دری وجود دارد که بدون رجوع به زبانی دیگر کالبد شکافی آن ممکن نیست.

مثلاً اگر ما بخواهیم آیینه را ریشه یابی کنیم. ما را به آیین می برد و گمراه می سازد.

اما در تالشی آوینه است و آن مشتق شده از مصدر آویندِن = نشان دادن . پس آیینه = آوینه ، شی که انسان و اشیا را در خود نشان می دهد. و از این دست بسیار است.

habibileisi@googlemail.com
۴۱۰٣ - تاریخ انتشار : ۷ آبان ۱٣٨۷       

    از : حمید محوی

عنوان : یادآوری به «یک دوست» درباره‍ی رادیو بین المللی فرانسه بخش فارسی
به خاطر احترام به چنین قربانیانی هیچ گاه از رادیو بین المللی فرانسه بخش فارسی به عنوان بلند گوی آزادی خواهان و آرمان های انسانی و مکانی برای دفاع از آزادی یاد نکنید. اشتباه بسیار بزرگی خواهد بود.

با تشکر از خوانش شما
۴۰۹٣ - تاریخ انتشار : ۷ آبان ۱٣٨۷       

    از : آشنا م

عنوان : مجید شریف
درود بر همه این انسان های شریف که جان قربان آزادی و آگاهی ی مردم ایران کردند. دل من نیز به شدت از غریبی و بی کسی دوستم مجید شریف گرفت. مجید شریف اما، فراموش ناشدنی است، او دینی بزرگ بر گردن همه کسانی که در ایران فردا، در آزادی و دمکراسی می زیند خواهد داشت. مجید شریف و یاد او در جان شوریده آزادی باقیست. مجید جان، خونت چونان خون سیاوش می جوشد.
۴۰٨۶ - تاریخ انتشار : ۶ آبان ۱٣٨۷       

نظرات قدیمی تر

 
چاپ کن

نظرات (۱۲)

نظر شما

اصل مطلب

   
بازگشت به صفحه نخست