یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

گزارش دیگری از شکنجه گاه وزارت کشور
شما متهم به اقدام علیه امنیت ملی هستید. از خود دفاع کنید

• این یک گزارش تازه و تکان دهنده از شکنجه ی دانشجویان در زیرزمین وزارت کشور است ...


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱۹ تير ۱٣٨٨ -  ۱۰ ژوئيه ۲۰۰۹


اخبار روز: بعد از حمله ی گارد و لباس شخصی به کوی دانشگاه تهران، ده ها دانشجو به زیرزمین وزارت کشور منتقل شده و در آن جا تحت شکنجه های وحشیانه ای قرار گرفتند. تا کنون چندین گزارش از این شکنجه ها منتشر شده است. گزارش زیر، شرح دیگری است از شکنجه گاه وزارت کشور که در وبلاگ «۲۵ خرداد» درج شده است:


۲۵ خرداد - تهران - امیرآباد - کارگر شمالی - کوی دانشگاه تهران
شما متهم به اقدام علیه امنیت ملی هستید. از خود دفاع کنید
پایش را میگذارد روی پنجه ی پام و مثل یک ته سیگار له اش میکند. میخواهم فحش و بدوبیراه را بکشم به هیکلش اما از ترس فقط ناله میکنم.
. . .
"شما متهم به اقدام علیه امنیت ملی هستید. از خود دفاع کنید." یه سری سوال با خط خرچنگ قورباغه نوشته بودند توی یک سربرگ –یادم نیست سربرگ کجا بود- و کپی کرده بودند و فلّه ای میبردندمان که پرش کنیم. اسم و مشخصاتی که ده بار ازمان پرسیده و یادداشت کرده بودند را دوباره میخواستند. شرح ماجرای دستگیری و از این حرفها. یه سوال هم داشت که تقاضای شما از مسئولین چیست؟ یعنی واقعا توقع داشتند در آن اوضاع بدون لکنت حرفمان را بزنیم؟!
. . .
کنار کوچه روی زمین نشانده اندمان و یا بهتر بگویم در هم چپانده اندمان! فریاد میزند: "سر پایین!" لباس شخصی و یگان ویژه قاطی هم اند. دیگر به لگدهایی که به کمرم میزنند عادت کرده ام. هر کس سهم خود را میپرازد. عدالت را رعایت میکنند. "بچه ها به قصد قربت بزنید!" در دل نگران آسیب دیدن کلیه هایم هستم که ناگهان سرم از شدت درد میترکد! چشمانم سیاهی میروند. پشت سرم داغ میشود. خدایا! همین چند لحظه پیش پزشکشان معاینه مان میکرد و میپرسید "جاییت درد نمیکنه؟" و من ساده لوح هم میگفتم "نه! چیز مهمی نیست!" با خود میگویم لابد میدانند چه جور بزنند که اتفاق زیاد بدی نیفتد! خنده ام میگیرد! همین چند ساعت پیش بود که اتاق یکی از رفقا بودیم و آمدن لباس شخصی ها با چوب و چماق را تصور میکردیم و میخندیدیم. گفته بودند که حمله به کوی قطعی است. یاد آن دختره افتادم که التماس میکرد "تو رو خدا امشب خوابگاه نرید!" یاد وعده ی ۴ صبح بسیجی ها افتادم. اما چه کسی باور میکرد؟ فقط یکی از رفقا که در اتاقش را قفل کرده و برایش رمز گذاشته بود: سه ضربه با فاصله! و ما به او میخندیدیم. "تو هم زیادی جوگیر شده ای! مگه شهر هرته! اینجا کوی دانشگاهه! ۱٨ تیر اونقدر تلخ و پرهزینه بود که عمراً تکرارش نمیکنند. اصلا اگه لباس شخصی ها بیان خود پلیس جلوشونو میگیره". گفت خاطره های بچه های ۱٨ تیر را مرور کنید. در اتاقتان خوابیده اید و از آرامش تان لذت میبرید. خوشحالید که در این شهر شلوغ و کثیف چند متری جا دارید برای پا دراز کردن و سر بر زمین گذاشتن و آرمیدن. خوشحالید که در این شهر آشفته اتاقی دارید با رفیقانی از جنس خودتان که در کنارشان احساس امنیت میکنید. در همین خیالات خام پرواز میکنید که ناگهان چند نفر آدم چماق به دست عصبانی در را شکسته و چرتتان را پاره میکنند و پرده ادب و عفت را میدرند. نوامیستان را پیش چشمانتان ردیف میکنند و بر سر و رویتان میکوبند. از شکستنی هر چه می یابند میشکنند و از دریدنی هر چه می یابند میدرند. حیا و ادب را میبلعند و ظلم و تجاوز قی میکنند..."
بیخیال رفیق! جوگیر شده ای! ده نمکی هم دوربین به دست گرفته و فیلم میسازد. دوران چماق سالاری به سر آمده".
. . .
ضربه بعدی برق از چشمانم میپراند. سرم به قدری داغ شده که در شکستنش شک نمیکنم. خدایا! اینا دیگه کین؟ این باتوم بود یا تیرآهن؟ اینجا ایرانه یا عراق؟ من دانشجو ام یا قاتل؟ "من مسئول بسیج الهیاتم! آقا تو رو خدا زنگ بزنید استعلام کنید!" دلم برایش میسوزد. یاد دوست حزب اللهی و احمدی نژادیم (!) می افتم که موقع حمله به اتاق، سعی میکرد بهشون حالی کنه که بسیجیه، اما اونا کاری به این حرفها نداشتند. یاد چند ساعت پیش می افتم. یاد آن دانشجوی بسیجی که تیر به چشمش خورده بود. بنده خدا با رفقای مذهبی اش جلوی مسجد کوی بوده اند که گاردیها تیر مستقیم به سمت کوی شلیک میکنند و چشمش آسیب میبیند. باز جای شکرش باقی است که اگرچه عقلشان منجمد مانده اما ابزارشان کمی مدرن شده است! تیرهای پلاستیکی شلیک میکنند. یکی از همین بسیجیها میگفت اینها اندازه جلبک هم مغز ندارند! اگر داشتند که دیشب با آن فضاحت ساختمان ۲٣ را آتش نمیزدند. احمقها مثل نقل و نبات گاز اشک آور میزدند. نمیدانستند که همینجوری اوضاع کشور اشک آور هست. دانشجو نیازی به این گازها و فلفلها ندارد.
. . .
توی سلول در هم می­لولیم. بوی گند دستشویی حالمان را به هم میزند. هر از گاهی دست و پای یکی از بچه ها میخورد به پای شکسته­ و ناله­ ی جگرسوز... بچه ها خسته شده اند. حال و حوصله رسیدگی به کسی که پایش شکسته را ندارند. احساس میکنیم که از زندگی ساقط شده. با اون پای شکسته و سر و کله خونی و هیکل استخوانی اش اصلا به چشم نمی آید. به یک تکه گوشت تبدیل شده. یکی از بچه ها بغلش کرد آورد توی سلول. بیچاره را باتوم میزدند تا بلند شود اما بنده خدا نمیتوانست تکان بخورد.
...
-"[...] ها رو بشمار!"
-"یک!" -"خواهر موسوی!"
-"دو!" -"خواهر هاشمی!"
-"سه!" -"خواهر خاتمی!"
-"چهار!" -"خواهر کروبی!"
-"پنج!" -"خواهر ناطق!"
-"شش!" -"خواهر کرباسچی!"
-"هفت!" -"خواهر همه اینا!"
. . .
دستش را تا فیها خالدونمان فروبرده تا مبادا آنجایمان کلاشینکوف قایم کرده باشیم. عجب بازرسی دقیقی!! با این مینی بوس کجا میبرندمان؟ اینطور که اینها پیش میروند کله ما را سوراخ خواهند کرد و دستشان را توی کله ما فرو خواهند برد تا ببینند آنجا چه خبر است. تویش خالی است و یا با گچ پر شده. خودم را برای انواع اعترافات و اقسام توبه ها و ندامتنامه نوشتن ها آماده میکنم. اعتراف به اینکه تا به حال هفت نفر را کشته ام. ۱٣ بانک را به طور مسلحانه غارت کرده ام. به همکلاسیهای دخترم به بهانه های سیاسی و فرهنگی تجاوز کرده ام. از آمریکا پول گرفته ام. به تحریک موسوی و کروبی قصد آشوب داشته ام. بسیاری از بانکها و مراکز دولتی و ساختمانهای مسکونی، مغازه ها، رستورانها و بیمارستانها و خیلی جاهای دیگر را آتش زده ام. دو تا مامور نیرو انتظامی را گروگان گرفته، یکیشان را کور کرده و دیگری را کشته ام. با سلاح تمام اتوماتیک به سمت مردم تیراندازی کرده ام. سه نیروی لباس شخصی را با اطلاع از اینکه سرباز گمنام آقا هستند چاقو زده ام. مقادیر زیادی سلاح و مهمات به داخل کوی قاچاق کرده ام. روش ساخت انواع بمب و کوکتل مولوتف را به همکلاسیهایم آموزش داده ام. عضو انواع گروهک ها هستم. ماه ها قبل از انتخابات در طراحی انقلاب مخملی همکاری داشته ام. از بنگاه های صهیونیستی خط میگیرم... مشغول اعتراف و ابراز ندامتم که صدای نکره ای حواسم را پرت میکند: "بچه ها تونل درست کنید!" میخواهند با باتوم پذیرایی کنند. خدایا! انگار این یارو فیلم جنگی زیاد دیده! اما... نکند...شاید... ما که خرد و خمیر شدن اتاقهای خوابگاه و باتوم و مشت و لگد خوردن و فحش ناموس شنیدن را باور نمیکردیم، حالا در شش و بش آن بودیم که شکنجه های وزارت اطلاعات را باور کنیم یا نه!... شما چی؟... باور میکنید؟... شبح سپر را روی سرم حس می‌کنم. دلم کمی آرام میشود که اگر باتوم بزنند به سپر میخورد. اما اینبار مغزم از داخل میترکد. عجب خلاقیتی! باتوم را روی سپر میکوید! به هیچ چیز نمیشود فکر کرد. تنها به درد و رنج. این کارها را از ساواک یاد گرفته اید؟
. . .
"من هفت روزه کسی رو..." سرباز گاردی که توی مینی بوس روی کمرم نشسته بود اینو میگفت. له شدن زیر یک تن لش با بوی گند عرق و تهدید شدن به اینکه امشب...
. . .
"مانکن! پاشو بیا!... زانو بزن! از این طرف نه! از اون طرف!"
"تو رو میگم! موقشنگ! پاشو ببینم"
"بدو! یالا! بشین! یک! دو! یک! دو! دستها بازتر! آشغال"
. . .
"خدا رو شکر کنید که سپاه شما رو نگرفت!" یکی از گاردیها تو زیرزمین وزرات کشور اینو میگفت. آدم بدی نبود. ستوان بود. از اون کلاه کجها روی سرش بود. میگفت لیسانس حقوق داره. باهاش گپ زدیم. ازمون پرسید "از من بدتون میاد؟" من گفتم "نه" اما فکر کنم دروغ گفتم. یاد قصه چماق و هویج افتادم. ظاهرا این بابا هویجشون بود!
. . .
"تازه ما به شما رافت اسلامی نشون دادیم. اونجا که برید سر جاتون میشاشید" اینو سرهنگشون که لباس شخصی داشت میگفت. بعدا عکسش رو توی عکسهای اینترنت پیدا کردیم. خودشون خیلی هم ترسناک نبودند اما هر از گاهی ما رو از لولو میترسوندند. گاهی پلیس امنیت، گاهی سپاه، گاهی وزارت اطلاعات، گاهی اوین و گاهی جوخه اعدام و چوبه دار! راستش رو بخواهید من ترسیده بودم. ادعای مسلمانی داشتند اما اصلا قابل پیش بینی نبودند. سرمون منت میذاشت که اسلامی عمل کرده و گرنه اینا وظیفه ندارند اسلامی عمل کنند که! چه توقعاتی!؟
. . .
"برای ما فرقی نمی‌کنه شما به کی رای دادین. اصلا شاید من خودم به موسوی رای داده باشم. ما فقط ماموریم «نظم» رو توی جامعه برقرار کنیم" هفت خواهر رو که یادتونه؟
. . .
"مادر [...] را فحش میدهید؟!" دقت میکنید؟ سرباز گارد به جای اسم یکی از سران مملکت... آنقدر عجیب است که حتی الان شک میکنم که آیا واقعا چنین چیزی را شنیدم یا نه! بعدها که آقا گفت حمله به کوی محکوم است -یا یه همچه چیزهایی- توی دلم گفتم نکنه واقعا خبر نداره آقا؟ نکنه این لباس شخصی ها گوش به فرمان کس دیگری هستند. نکنه قصه کودتای مخملی (!) راست باشه؟ ای آقا! وارد معقولات نشیم بهتره! دوستان به ما توصیه کردند که سیاسی و احساسی و یا جانبدارانه ننویسیم. چشم! ما سعی خود را میکنیم، اما مگر میشود کتک بخوری و بیطرف بمانی؟ نمیدانم. شاید بشود.
. . .

اولین شنبه شب بعد از انتخابات- امیرآباد شمالی- جلوی کوی
پسره گیر داده به بانک. میله­ ی یکی از این تابلوهای ورود ممنوع را گرفته هی لای در آکاردئونی بانک میکنه تا بازش کنه. میرم جلو میگم بیخیال شو. اما گیر داده ول نمیکنه. جمعیت مردد است. بعضیها تشویقش میکنند و بعضی ها هم میگویند نکن. میله را از دستش میکشم و میبرم پرت میکنم وسط خیابون. گاردیها پایین امیرآباد ایستاده اند. میروم جلو. سه چهار تا از بچه ها جلو هستیم. گاردی ها کمی عقب نشینی کرده اند. تعجب کرده ایم. موانع را کمی جلوتر میبریم تا در پایین کوی آزاد شود. دارم یکی از این بشکه ها –از همانها که برای بنایی استفاده میکنند- قل میدهم که ناگهان از لای درختهای جلوی فنی -همون که شهرداری گل و گلدون توش میفروشه- لباس شخصی ها مثل مور و ملخ میریزند بیرون. منو میگی با دمپایی مثله اسب میدوم بالا. بچه ها شیاطین لباس شخصی را با سنگ رجم میکنند. پچ پچ بلند میشود که چندتا از بچه ها رو گرفتند. خدایا! این لباس شخصی ها عجب مارمولکهایی هستند! دزد و پلیس بازی میکنند. جوگیر شده اند. آن وقت توقع دارند که... برمیگردم بالا نزدیک بانک. میبینم میله را لای در فروبرده اند و این بار چند نفری باهم... بالاخره در را میشکنند و هورا میکشند و آتش میزنند بانک را و بر باد میدهند غیره و ذالکش را.
. . .
"من توی این سه سال به اندازه امشب کتک نزده بودم" این را یکی از سربازهای گارد توی زیرزمین وزارت کشور میگفت. برای سربازهای گارد هم تجربه هیجان انگیزی بود. وقتی ما را از اتاق بیرون آوردند جلوی ساختمان ۱۶ و ۱۷ نشاندند و شروع کردند به حال و هول. یکیشان روی زمین زانو زد و با مشت پرید توی صورت رفیقم. آن دیگری کله مرا گرفت و با زانو زد توی صورتم و صدایی درآورد که ما وقتی بچه بودیم برای هیجان دادن به بازی ها و دعواهایمان در میآوردیم. خدا رو شکر ضربه اش خیلی هم جون نداشت. همه ی انرژی اش را صرف شکستن در و پنجره ها و وسایل اتاق ها کرده بود. دق دلی سه سال خدمت آرام را سر ما خالی میکرد. هیجان قضیه بالا بود. بعدها از دیگر رفقا شنیدم که آنها را دمر روی زمین خوابانده اند و وقتی یکی از بچه ها -که کاملا اتفاقی همان رفیق فوق الذکر بود که اتاقش اسم رمز داشت!- سرش را کمی بالا آورده آنچنان با باتوم بر سرش کوبیده اند که... برای که مینویسی؟ چه کسی باور میکند؟ ما خودمان هم باور نمیکردیم.
. . .
گفتند "برگردین آسایشگاهتون (!)" اما وقتی داشتیم گیج و منگ برمیگشتیم سمت اتاق دوباره صدامون کردند. "احمق! سنگ میزنی؟ فحش میدی؟ تو بچه سوسول میخوای انقلاب کنی؟" ضربات دستش پیوسته بر سر و صورتم فرود می آمد! صدای فرشته ای بلند شد "نزنش آقا! نزن! نزن!" فرشته من را از چنگ او در آورد... با دستی سنگینتر و شرارتی افزونتر شکمم را هدف گرفت. یعنی حتی فرشته­ ها هم...؟
. . .
-"توکه به ما میخندیدی و میگفتی الکی جو میدیم! چی شد؟" اینو همون رفیقمون بعد از آزادی میگفت. آخر ما مسخره اش میکردیم که حمله به کوی را جدی گرفته. برای اتاقش اسم رمز گذاشته. از اول شب توی اتاقش کز کرده و...
-"همین دیگه! اینقدر الکی جو دادین که آخر جو هممون رو گرفت!" باز هم مسخره بازی در می آوریم و جوابش را با خنده میدهیم. به قول آن نویسنده­ ی معلوم الحال زندیق «فریبی که ما را خرسند میکند بیش از صد حقیقت برایمان ارزش دارد»
. . .
"مادر [...]! بیایید بیرون!" او هل میداد و من مقاومت میکردم. یکی از تخت ها را جلوی در گذاشته بودیم. خسته شده بود. از پنجره اتاق دیده بودیمشان که چطوری ده نفری میریختند سر بچه ها و میزدندشان. از ترس تخت را جلوی در گذاشته و ترسان و لرزان به انتظار نشسته بودیم. شیشه ها و درها را میشکستند و بالا می آمدند. خسته بودند و خسته تر شدند از مقاومت ما. رهایمان کردند. نفسی نیمه آسوده کشیدیم که یک نفر دیگر گیر داد که شماها چرا بیرون نیامده اید و شروع کرد به فحش دادن و تهدید کردن. چند نفر دیگر هم به کمکش آمدند. یکیشان از روی تخت آمد تو. بالاخره تسلیم شدیم. به زور باتوم بیرونمان کردند.
. . .
"چه بوی گندی میاد! کسی تو شلوارش ریده؟" اگر رفقای ما فلان جایشان را از ترس خراب کردند، حق داشتند. چرا که نمیدانستند با چه کسانی روبرو شده اند. چه بسیار امثال من که منکر شکنجه های حکومت بودند و آن شب همه اش را باور کردند حتی از فلان آویزان کردن را. خرابی ما با دو آفتابه آب برطرف میشود اما خرابی شما چطور؟ خودتان را خراب کردید حضرات نیروی انتظامی! بدجور هم خراب کردید. دلتان خوش باشد که زهر چشم گرفته اید. اما نفهمیده و ندانسته خودتان را رسوا کردید حضرات آقایان! ترس ها و دلهره هایتان را آشکار کردید. از چهارتا دانشجوی لاغر و زردنبو میترسید؟ باتوم و شلاق و سپر و لباس ضدشورش و موتور و گاز اشک آور و فلفل و تیر و... پایش بیفتد تانک هم می آورید. پشتوانه ۴۰ میلیونی که دارید، پس از چه میترسید؟ مجوز میدادید برای راهپیمایی ها، حمایت میکردید از تظاهرات مردم. مانند قبل انتخابات عمل میکردید که دانشجوها با زیرپوش و لباس راحتی تا میدان انقلاب میرفتند و می آمدند و هیچ اتفاقی هم نمی افتاد. ای کاش اندکی عقل داشتید. (از خواننده گرامی بابت این سخنان تند عذر میخواهم. اما واقعا به اینجام (!) رسیده!)
. . .

شبهای مناظره- هفته قبل از انتخابات- منطقه امیرآباد و میدان ولیعصر
مناظره احمدی نژاد و کروبی دقایقی پیش تمام شده. دانشجوها مثل شبهای پیش -با شور و حالی که از دانشجو جماعت بعید است!- راهپیمایی انتخاباتی را آغاز میکنند. از کوی دانشگاه به سمت خیابان فاطمی و سپس میدان ولیعصر و بلوار کشاورز و دوباره کوی دانشگاه. با زیرپوش و دمپایی و شلوارک. حتی بعضی ها بالش هم بغل میکنند! پلیس حضور دارد اما دخالتی نمیکند. هیچ خشونتی رخ نمیدهد. گاهی رفتار پلیس تهدیدآمیز میشود اما انگار از دمپایی و زیرپوش بچه ها خجالت میکشند! بچه ها از اینکه می توانند بدون مزاحمت و بدون خشونت آزادانه در خیابان های تهران بچرخند و شعار بدهند در پوستشان نمی گنجند! بیشتر دانشجوها طرفداران موسوی و کروبی اند. در میدان ولیعصر طرفداران احمدی نژاد هم هستند. با وجود شعارهای تند هیچ برخورد فیزیکی رخ نمیدهد. پلیس فقط تماشا میکند.
. . .
"[...] ِ نکبت ایستاده میشاشه! اگه یکی دیگه رو ببینم که ایستاده میشاشه خشتکشو میکشم سرش!" مگر در را باز میکنند؟ از کجا دیده؟ ما را که برد دستشویی در را بستیم و با خیال راحت خودمان را تخلیه کردیم تا مبادا در ادامه بازداشت و توهین و تحقیرها شلوارمان را خیس کنیم. همان دستشویی دو طبقه بالاتر؟ زیرزمین دوم وزارت کشور؟ همانجا که ماشین های قفس دار یگان ویژه پارک بودند؟ مگر شما را هم همانجا نبردند؟ اتفاقا درش هم خراب بود و باز میشد و یک سنگ پشت در میگذاشتند تا در باز نشود. آنجا برای من واقعا مستراح بود و محل استراحت! در کل آن ۲۴ ساعت فقط همان ٣۰ثانیه آرامش داشتم! اما انگار همین آرامش را هم از بعضی دریغ کرده اند!
. . .
- "سرها پایین!"
-"بخواب!"
-"[...] سرت رو بگیر بالا!"
- "همکارتون گفت..."
- "خفه شو! سرت رو بگیر بالا. خوابت نبره."
- "بگیر پایین سرتو!"
- "مادر[...]!"
. . .
باتومها بال در می آورند و پرواز میکنند. مثل مرغ ماهیخوار شیرجه میزنند. سپرها رژه میروند. حجم خالی فضا از گاز و دود پر میشود. بوی اشک آور می آید. اشکها به رودها و رودها به سیلاب تبدیل میشوند و بالا میروند و باران میشوند و دوباره... چشمها از حدقه درآمده اند و در میان پوتینها قدم میزنند. پوتینها رشد میکنند. قد میکشند و بالا میروند. بالا و بالاتر. دستها کنده و در گوشه ای تلنبار شده اند. پاها در صفهای منظم خبردار ایستاده اند و گوش به فرمانند. سکوت سروصدایی برپا کرده است!
. . .
دیگر چیزی برایم مهم نیست، از همان اول هم مهم نبود. از همان موقع که در اتاق نشسته بودیم. انگار همه‌اش رویایی بیش نبود. نقشه‌هایشان برایم نقش بر آب شده بود. دستشان را خوانده بودم. بازیشان را خوب بلد بودم. فقط باید مواظب ضربات بود. باقی اش ارزش فکر کردن هم ندارد. تنها یک چیز نگرانم می‌کرد: مادرم.
. . .
توی زیرزمین وزارت کشور دنبال دوستانم گشتم و یکی یکی پیدایشان کردم. هم اتاق که بودیم هم بند هم شدیم! چندباری به هم نگاه انداختیم و چشمکی و گهگاهی حرف و سخنی. همه بودند. به جز... معده ام سوخت. یکی از بچه ها را هر چه میگشتم پیدا نمیکردم. یعنی کجا بردنش؟ اطلاعات؟ اوین؟...
. . .
پرسید "به کی رای دادی؟" گفتم "کروبی" یکی از این ستوان و سرهنگ ها بود. چند کلمه ای با هم اختلاط کردیم. همون موقعی بود که یه یاروی لباس شخصی که گویا اسمش هم علی بود داشت از ما فیلم میگرفت با موبایلش و اسم و مشخصات و گهگاهی هم یک متلک و مشتی یا لگدی. یادم نیست دقیق چی گفتم و چی گفت. گفتم "شماها بچه ها رو تحریک کردین" اما یادم نیست چی جواب داد. اشاره میکرد به ماجرای سال ٨۶ که کوی به خاطر اعتراض به غذا شلوغ شده بود. خلاصه هرکسی از راه میرسید یه سری به ماها میزد و یه سوالی میکرد و یه انگولی مینمود! علی الخصوص یه سرباز صفر بچه سال که هنوز ریشش هم در نیومده بود! چپ و راست میرفت و به هر بهانه ای لگدی یا شلاقی حواله ما میکرد. از هیچ کدام این گاردیها به اندازه این یه الف سرباز صفر متنفر نشدیم. مثلا به شما گیر میداد که چرا گوشه لبتان لبخند است! یا اینکه چرا به جای دوزانو نشستن زانوهایتان را بغل کرده اید یا چرا چهارزانو نشسته اید یا چرا سرتان کمی به بالا متمایل شده و یا چرا از گوشه چشمتان اطراف را نگاه کرده اید. یا چرا دستهایتان کمی شل بسته شده. آنقدر اذیتمان کرد که آخرهای قصه، فرمانده شان به طور غیابی و خطاب به باقی گاردیها تهدیدش کرد که میفرستدش بازداشتگاه! ایول به مرام فرمانده! جمله آخر را هم گفتیم تا فردا نگویند فلانی بی انصاف است! راستش را بخواهید سربازهای گارد نمیفهمیدند که چه زجر و توهینی به ما روا داشته اند. از ما میپرسیدند که چند نفرتان خدمت رفته اید. کاملا محسوس بود که میخواهند دق دلی سختی خدمتشان را سر ما خالی کنند!! دعوای دیشب با خانواده شان را هم ایضا. یکیشان میگفت "شماها که پول مملکت را میخورید و میخوابید و صبح تا شب هم دختربازی میکنید! چه مرگتان است؟ مثه بچه آدم بشینید درستان را بخوانید!" شاید همه اش بروز ناخودآگاهانه ی عقده های سرکوفته بود. شاید فروید راست میگفت! شاید آنها هم مقصر نبودند...
. . .
"بچه ها شرمنده اگه بوش میاد!" دستشویی کنار سلول در نداشت. دمپایی یکی را قرض گرفتم رفتم دستشویی تا اگر کتکمان زدند مثانه ام خالی باشد آبروریزی نشود! سلول حدود پانزده الی بیست متر مربع بود. بدون نورگیر و هواگیر. ۴۶ نفر کنار هم تلنبار شده بودیم. یه سوراخ کوچکی بود که هواکش داشت و یه لامپ کم مصرف کوچک. مرکز مبارزه با مواد مخدر شاپور. به قول وزارت کشوری ها "پلیس امنیت".
. . .
"میخواستید انقلاب کنید؟ میخواستید نظام را عوض کنید؟ چرا مثه موش آب کشیده شدید؟" احساس میکردند جلوی یک انقلاب را گرفته اند. واقعا جوگیر بودند. دلشان میخواست کار مهمی کرده باشند.
. . .
"میشناسمش!" دانه دانه چنگ میزد به مویمان و سرمان را میکشید عقب تا شناساگرشان شناساییمان کند. یادم نیست گفت "میشناسمش" یا گفت "آشناست". توی دلم گفتم شاید واقعا از رفقایمان است. بالاخره ما توی فامیل و دوستهایمان رفیق بسیجی هم داریم. خودمان هم در نزد بعضی دیگر از رفقایمان بسیجی محسوب میشویم! مرا بردند کنار تیر چراغ برق. روی سر بعضی از بچه ها کیسه میکشیدند. یه چیزی مثه پاکت شیرینی. گفت دستهایت را بگیر به تیر چراغ. تیر چراغ را بغل کردم تقریبا. یه نفر با باتوم روی انگشتانم میزد تا روی تیر چراغ مرتب شوند! پیرهنم را کشیدند روی سرم. انگشتهای شست دو دستم را از پشت به هم بستند با تسمه ای پلاستیکی.
. . .
وقتی از تونل لباس شخصی ها در نزدیکی ساختمان ۲٣ با لگد و فحش بدرقه شدیم و از در پایین خوابگاه آمدیم توی امیرآباد، من را از بقیه جدا کرده و سوار موتورم کردند و بردند. فلان فلان شده ها استاد جنگ روانی بودند. بدجور جو میدادند! آنقدر که حتی خودشان هم باورشان شده بود خبر خاصی است! موقعی که سوار موتورم کردند، پیوسته بدوبیراه میگفتند. موهایم در چنگ نفر پشتی بود و نفر جلو سرش را به عقب پرت میکرد تا کوتاهترین لحظات را از دست ندهد!
. . .
"سیاسی هستی؟" خنده ام گرفته بود از سوالش. گفتم "منظورتون چیه؟ یعنی روزنامه و کتاب بخونم؟" اوضاع خنده داری بود. پرسید "هم کلاسیهای سیاسی ات کیان؟ کیا توی خوابگاه جو میدن؟" یادم نیست چی شد که یه دونه خوابوند زیر گوشم و گفت "دروغ نگو!" عجب دست توپولی داشت! گفتم "من دروغ نمیگم" گفت "کیا توی خوابگاه جو میدن؟ من اسم میخوام. نیگا کن رفیقت اسما رو نوشته برام" یه تیکه کاغذ رو جلوم گرفت که با خط خرچنگ قورباغه یه چیزایی توش نوشته شده بود. گفتم "من آدم سیاسی نیستم" گفت "شجاع بازی در میاری؟ وقتی [...] تو [...]ت کردم حرف میزنی" اون طرف تر چند تا از بچه ها رو روی زمین نشونده بودند. باتوم برقی میزدند یا چیز دیگه نمیدونم اما ناله بچه ها درآمده بود. دلم ضعف میرفت.
. . .
-"اینو نیگا چه قیافه مظلومی داره" پای برهنه ام رو نشونش دادم گفتم "اینجا از گوانتانومو هم بدتره" از پشت لگد زد. کمی بعد اومد جلوتر. موهای جلوی سرم رو گرفت کشید. "شماها نجس اید! اگه ما رو گیر میاوردین تیکه پارمون میکردین" جواب دادم "فعلا که شما داری منو تیکه پاره میکنی"
. . .
خیلی هایمان پابرهنه بودیم. کف پارکینگ چهارم وزارت کشور روی زمین خاک و خل و روغنی حدود ۱۴ ساعت نشسته بودیم. با دستانی که از پشت بسته بودند. البته رافت اسلامیشان را هم بگویم که فردا نگویند فلانی بی انصاف است: یکی دو ساعتی اجازه دادند کف زمین ولو شویم. دست من را هم یکیشان از پشت باز کرد از جلو بست که راحت بخوابم. کمرم درد میکرد. پشت سرم را نمیتوانستم زمین بذارم. با کوچکترین تماسی تیر میکشید. به پهلو دراز شدم.
. . .
آهای لباس شخصی ها! آهای نیروی انتظامی! خیلی خوب زهر چشم گرفتید از ما! دست مریزاد! ایول به هنرنمایی هایتان! من اعتراف میکنم که از شما ترسیدم. شماها به طرز وحشتناکی احمق هستید. و چه چیز ترسناکتر از یک احمق؟ (خواننده گرامی! ما سعی میکنیم که بیطرف باشیم و جانبدارانه ننویسیم اما چه کنیم که این لباس شخصی ها و نیروی انتظامی نمیگذارند که ما بیطرف بمانیم!)
. . .
"مگه شماها نماز هم میخونید؟ خاک بر سرتون. حالا همشون نمازخون شدن!" سر ظهر کمی مهربان شده بودند. یکی از دوستان نزدیکم و چندتای دیگر رفتند برای نماز. آن دوستم را خوب میشناسم. نمازش قضا نمیشود. اما تا آن لحظه نماز صبحش قضا شده بود. بعضیها که سر و دست و لباسشان خونی بود سوال میکردند که چه باید کرد؟ یادم باشد برای دفعات بعد از آقا استفتا کنم که در این مواقع چه باید کرد!؟
-"ببخشید. صابونی چیزی هست؟ با این دست و پای کثیف..."
-"همینی که هست. وضوتو بگیر خدا خودش قبول میکنه!"
. . .

یکشنبه بعد از انتخابات – امیرآباد شمالی – جلوی دانشکده فنی- ساعاتی قبل از تجمع احمدی نژادیها در ولیعصر
دو تا موتور شاسی بلند خفن، لباس شخصی، دوترکه، باتوم به دست، مشغول استعمال الفظ رکیک کاف دار برای مردمی که جلوی در فنی ایستاده اند. در حال محافظت از گروه بیست نفره ای که در حمایت از احمدی نژاد به سمت جشن پیروزیشان در ولیعصر در حرکت اند و هنگام عبور از جلوی در فنی امیرآباد با شعارهای "احمدی بای بای" و "مرگ بر دیکتاتور" بدرقه میشوند. حتی به خانمهای محجبه هم رحم نمیکنند. با چنان اطمینانی فحش میدهند که من حقیقتا میترسم. جهالت در چهره هایشان موج میزند. از محیطی که برای رشد این قبیل آدمها فراهم شده میترسم. دوست بسیجی و حزب اللهیم جلو میرود و میگوید "آقا صلوات بفرست!"
. . .
-"از ثارالله اومدید؟"
-"اسم نبر احمق!"
. . .
موهای سرم را در مشت گرفته و سرم را میپیچاند. "چی مصرف میکنی؟" لگد میزنند تا نقش زمین ات کنند.
. . .

یکشنبه بعد از انتخابات – خ فاطمی –پیاده روی جلوی وزارت کشور- ساعاتی قبل از تجمع احمدی نژادیها در ولیعصر (ساعتی پس از ماجرای جلوی فنی)
"آقا سریعتر برو! وای نستا!" یه سربازه باتومش رو تکون میده و نمیذاره کسی اون جلوها وایسه. چند لحظه ای می ایستم و وزرات کشور را تماشا میکنم. "وای! اونجا رو ببین! یکی از اون موتورهای لباس شخصی که جلوی در فنی امیرآباد دیدیم! چه جالب! عین فیلم سینمایی شده! یعنی دنیا اینقدر کوچیکه؟" به میدان فاطمی که میرسم... یا اباالفضل! مثل سوسک و مورچه و ملخ، پلیس و گارد و غیره...
. . .
"راه بیفت [...]!" و بازهم قصه فحش و مشت و لگد. "از پایین نبرید تکه پاره شان میکنن" دلش برایمان سوخته بود؟ لباس شخصی ها ساختمون ۲٣ را گرفته بودند. لباس شخصی ها از پایین کوی و گاردی ها از بالا و از در اصلی کوی حمله کرده بودند. "سر پایین!" یعنی میترسیدند از شناخته شدن؟ "به رهبر فحش میدید؟" احساس میکرد فتنه عظیمی را خاموش کرده و کار بزرگی را به ثمر رسانده "ما برای نظام شهید دادیم".
. . .
"زنگ بزنید بنیاد شهید آقای [...]. من فرزند شهیدم. نامه داده بود که کوی مهمان بشم" التماس میکرد. "خفه شو! من خودم برادر شهیدم! آبروی ما رو بردی! اون پسره میگه دیده که داشتی سنگ میزدی!" یه پسره را که ته صف نشسته صدا میکند. پسره می آید و مثل یک آدم رذل میگوید او را دیده که سنگ میزده است! خدایا! این پسره دانشجوست؟ حضرات اینقدر ترسناک اند یا دانشجوها اینقدر ترسو شده اند که برای خودشیرینی...
. . .
"بگو من خرم!" با موبایل از بچه ها فیلم میگرفت. پسره هم بی معطلی گفت "من خرم!" نمیدانستم اگر از من چنین چیزی بخواهد چه میکنم. آیا از لگدها و شلاق زدنهایش میترسم یا اینکه... بدبختانه قابل پیش بینی هم نبودند. آنچنان زهر چشمی از ما گرفتند که هیچ شکنجه ای را از آنها بعید نمیدیدیم.
-"اسمت چیه؟... بگو الاغ"
-"الاغ"
یاد حرفهای اون سرهنگه که می افتم دلم میخواهد یک فصل کتکش بزنم. سر ما منت میذاشت که با رافت اسلامی باهامون برخورد کرده.
-"چی میخونی؟"
-"الهیات"
-"خفه شو [...]! تو الهیات میفهمی؟" (خواننده گرامی! من حوصله ندارم هر جا که مشت و لگد و باتوم میزدند بنویسم که چه گونه میزدند. خسته شدم. همانطور که آن لحظات از این همه کتک خوردن و تحقیرشدن و بلاتکلیفی خسته شده بودم.)
. . .
-"سرش خونریزی داره. همینطوری بمونه ممکنه بمیره!"
-"بذار بمیره!"
. . .
شایع شده بود که چند نفری را کشته اند. همه میپرسیدند از کشته ها چه خبر؟ میگفتم من خبر موثق ندارم. اما آنطور که آنها حمله کردند هیچ بعید نیست چند نفری را هم...
. . .
-"شما فکر کن برادر کوچیک خودت. پسر خودت. این اگه چشمش رو از دست بده یک عمر بدبخته. یه پزشک ببریدش. چشمش چرک کرده." چشمش آنقدر سیاه شده و باد کرده بود که خود گاردی ها بهش میگفتند "اونی که کوره!". ما نگرانش بودیم. خودش هم خیلی ساده بود.
-"بره از همونهایی که تحریکش کردن کمک بخواد!"
. . .
خواننده گرامی خیال نکند به ما خیلی هم بد میگذشت. پس از مدتی به نظم موجود (یا همان بی نظمی خودمان!) عادت کردیم. انگار درستش هم همین بود. درستش همین بود که آن ها بازخواست کنند و ما پاسخگو باشیم. آنها فرمان بدهند و ما مطیع باشیم. درستش همین بود که ما با دستان بسته روی خاک و خل بشینیم و آقایان با پوتین واکس زده جلوی ما رژه بروند و بر سر ما بکوبند. انگار از اول هم حق ما همین بود که کتک بخوریم و فحش بشنویم و سرمان را پایین بگیریم. انگار تا آخرش هم همین­طور بود: آن هنگام که فرشته های نجات در حیاط "پلیس امنیت" برایمان نطق آزادی میکردند. آن هنگام هم طبق عادت روی زمین، در صف و ستون منظم مینشستیم و سرمان را پایین میگرفتیم!

شنبه بعد از انتخابات- خ فاطمی- سه راه کاج- نزدیک وزارت کشور- بعد از ظهر
جمعیت معترضین از غرب خیابان حجاب به سمت وزارت کشور در حرکت هستند. سر سه راه کاج عده ای بسیجی که پرچم ایران و عکس احمدی نژاد در دست دارند خیابان را سد کرده اند. جمعیت معترض با فاصله صد متری آنها کف خیابان مینشیند و آرام شعار میدهد. ناگهان «الله اکبر»گویان راهرویی در صف بسیجیها باز میشود و گاردیها با لباسهای سوسکی از پشت سر بسیجیها به سمت جمعیت معترض حمله ور میشوند. موتورسوارهای سوسکی هم پشت پیاده ها می آیند و جمعیت معترض را میزنند و متفرق میکنند. عده ای از مردم در پیاده روها و کنار خیابان مثل تماشاچیها ایستاده اند. جمعیت معترض که به عقب رانده شده بود ماشین آر دی یک آخوند را که از غرب به شرق فاطمی حرکت میکرد خرد و خمیر میکند. ماشین آخوند از یکی از کوچه های قبل از سه راه کاج به سمت جنوب میرود و از مهلکه میگریزد. لباس سوسکی ها موبایل یه پسره را ازش میگیرن. پسره گریه می‌کند. مادرش هم پیشش هست. میگوید موبایل برای خودش نیست. خودش رو هم می‌خوان بگیرن. مردم پادرمیانی میکنند. یه درگیری لفظی بین پلیس‌ها و مردم پیش می آید. خانم چادری تسبیح به دست در حال عبور، ذکرش شده لعن و نفرین به...
. . .
آن طرف زیرزمین داشتند کار ساختمانی میکردند. سروصدا و گرد و خاکش نصیب ما بود. نور آفتاب را آن سمت میدیدم. شاید هم نور چراغ بود. حدس زدم صبح شده. یک کارتن آوردند تویش ساندویچ نان و پنیر بود. میگفتند اضافه ی صبحانه بچه هاست که برایتان آورده ایم. بیچاره ها دلشان میخواست مهربان و بامرام باشند اما راهش را بلد نبودند. نمیدانستند که درد ما نان و پنیر نیست.
. . .
"فکر کردین فقط نظر شماها مهمه؟ یعنی اون کشاورزی که توی دهاته رایش به درد نمیخوره؟ شماها فکر کردین کشور فئودالیه؟" داشت نصیحتمان میکرد در حد وسع خودش.
. . .
طرفهای بعدازظهر هم که قرار بود بفرستندمان "پلیس امنیت" میگفتند هنوز اتوبوس نیامده. منتظر بودیم. سه تا سه تا جدایمان کردند و برایمان ماکارونی آوردند. میگفتند از سهم ناهار خودشان برایمان آورده اند. آب هم دادند. قاشق نداشت. ولی سس گوجه داشت. نان لواش هم بود. رافت اسلامی آقایان است دیگر. از تساهل و تسامح، نان و پنیر و ماکارونی اش را خوب یاد گرفته اند! سرهنگشان میگفت "اگه نخورید جلوی اسمتان مینویسم اعتصاب غذا تا پدرتان را دربیاورند" در آن اوضاع مسخره، خوشمزگیهای جدی مآب آقایان هم بدجوری بیمزه بود.
. . .
سوار اتوبوسمان کردند. "به پرده ها دست نزنید. سرها رو بذارید رو صندلی جلو. کسی سرشو بیاره بالا سرشو میترکونم" سرم روی صندلی بود اما زیرچشمی به بیرون نگاه می‌کردم. از پشت پرده بیرون خوب دیده نمی‌شد. اما به خوبی ساختمون وزارت کشور رو تشخیص دادم. بعدش هم میدون فاطمی، بلوار کشاورز، پل کالج... "پایینو نگاه کن [...]!" نمی‌دونم با من بود یا نه. اما در هر صورت ترسیدم و نگاهم رو به پایین انداختم. دیگه نتونستم بقیه‌ی مسیر رو دنبال کنم.
. . .
زیرزمین وزارت کشور خلایی بود که هر بلایی میخواستند میتونستن سرمون بیارن. هیچ نشانی از قانون نبود. رافت اسلامی شان هم که... وارد "پلیس امنیت" یا همون مرکز مبارزه با مواد مخدر که شدیم خیالمون کمی راحتتر شد. چون لااقل یه دفتر و دستکی میدیدیم. بوی ضعیف قانون می آمد. چهارتا کاغذی، عکسی، پرونده ای... بچه‌ها را توی راهرو نشانده بودند. دانه دانه صدا می‌کردند. باید اسم پدرتو بلند می‌گفتی. اسم من رو که خوند بلند شدم و رفتم. دو ضربه‌ی باتوم محکم بر گرده ام فرود آمد. فقط به خاطر اینکه ٢ ثانیه و ۵صدم ثانیه اسم پدرم را دیر گفتم! یکی از بچه ها که خیلی اعصابش به هم ریخته بود بعدها میگفت "بدترین چیزی که حال منو به هم می‌زد این بود که جای شاکی و متهم عوض شده بود. نصفه شبی می‌ریزن تو محل زندگیت، همه چیز رو له و لورده می‌کنن. از روی تختخواب با چک و لگد و فحش و بدوبیراه می‌برنت. یه ۲۴ ساعت عذابت میدن. بعد به خاطر اقدام علیه امنیت ملی ازت شکایت می‌کنن بعد هم با ریش سفیدی و پادرمیانی دو نفر که از خودشونن منت سرت می‌ذارن و آزادت می‌کنن، تازه اونم به قرار کفالت، یعنی مرامی، یعنی در واقع باید می‌فرستادنمون اوین، اما لطف کردن و موقتا آزادمون کردن، اما پروندمون همچنان بازه. این است مملکت اسلامی آقایان"
. . .
-"گرایشم کنترله"
-"کنترل کیفیت؟"
توی زیرزمین وزارت کشور پایم را دراز کرده و به ستون تکیه داده بودم. ماکارونی را میبلعیدم که سربازه آمد سر صحبت را باز کرد و راجع به رشته ام پرسید. جواب دادم "نه! منظور کنترل یک سیستم. کلا از هر نوع"
گفت "خفه شو! خودم میدونم!"
نمیدانستم باید بخندم یا گریه کنم!
. . .
بالاخره اینها هم مامورند و معذور. باید امنیت را تضمین کنند برای مردم. اگر روی خوش به مجرم نشان بدهند که دیگر امنیت را نمیتوانند برقرار کنند. بالاخره تشر زدن و زهرچشم گرفتن لازم است. توهین و فحش و تحقیر اجناب ناپذیر است. (خواننده گرامی! کمی شوخی با بروبچ وزارت و نیرو انتظامی که ایرادی نداره؟ امنیت ملی که دچار مشکل نمیشه؟ ها؟) دانشجو باید بداند که در رختخواب خوابیدن(!) بدون هزینه نیست. دانشجو نباید فکر کند که استراحت کردن کار راحتی است. دانشجو نباید فکر کند که ایجاد تغییر و یا حتی ایجاد عدم تغییر (!) آسان است. دانشجو باید بداند که همه ی اینها در حکم محاربه با نظام و اقدام علیه امنیت ملی است. خوابیدن در اتاق کوی که جای خود دارد،اعتراض و انتقاد که دیگر حرفش را هم نزن که ازت دلخور میشم! دانشجو بداند که اصلاحات و انقلابات و تغییرات و کلا این مزخرفات هزینه دارد. دانشجو باید پیه این هزینه ها را به تنش بمالد. مگر دیگرانی که برای ما انقلاب کردند و سپردندش به دست ما کم سختی کشیدند؟ حالا ما الکی الکی این انقلابی را که برای ما کردند بدهیم دست شما؟ بدهیم دست شما بچه مزلّفهای غربتی؟ نخیر! دانشجو بداند که مملکت هرکی به هرکی نیست. مملکت باتوم و گاز اشک آور دارد. مملکت لباس شخصی دارد. مملکت پلیس ضدشورش و یگان ویژه دارد. وزارت کشور ِ مملکت، زیرزمین دارد! زیرزمین وزارت کشور چراغ دارد. دستشویی دارد. کمربند و شلاق دارد. هرچند به بیرون در و پنجره ندارد اما مملکت "حاج مالک" دارد! برای بریدن موهای بلند تیغ دارد! برای تراشیدن موی مو قشنگها ماشین اصلاح موزر آلمانی دارد! برای غلتاندن و ادب کردن بچه های بد، زمین خاک و خل و روغنی دارد. یک لباس شخصی به اسم "علی" دارد که موبایل دوربین دار از نوع سونی اریکسون کا-سیصد دارد و حتی با پای شکسته اش هم حال و حوصله بازجویی سرپایی دارد. یک سرباز صفر عقده ای دارد. مملکت زندان و شکنجه دارد. مملکت بازرس اطلاعات دارد. مملکت مفتش عقیده دارد. مملکت پلیس امنیت دارد. لولوخرخره دارد. مرکز مبارزه با مواد مخدر دارد. آن مرکز چندین سلول دارد. سلول، دستشویی بدون در و پیکر دارد. بوی گند دارد. البته مملکت سیب زمینی هم دارد!
. . .
پوستش را ریختیم جلوی دستشویی. جای دیگری که نمیشد ریخت. تازه جلوی دستشویی هم بچه ها دراز کشیده بودند. بوی گند دستشویی جلوی آن را خلوت میکرد. نان و سیب زمینی را به زور فرو کردیم در حلقمان. "نگهبان! نگهبان! نمک را بیاورید!" سیب زمینی را با نمک خودمان خوردیم!! سلول پانزده بیست متری فرصتی بود تا با خودمان خلوت کنیم. راحت حرف بزنیم و درد دل کنیم. بگوییم و بخندیم و شعری زمزمه کنیم. با اتوبوس آوردندمان اینجا. ۴۶نفری که با دو دستگاه مینی بوس برده بودند وزارت کشور با یک اتوبوس منتقل کردند به اینجا. آنجا –منظورم همین اینجاست!- عده دیگری از بچه های خوابگاه را دیدیم. ٨۷نفر را. ٨۷نفری که از همان اول آورده بودند پلیس امنیت. جمع بزنید این دو را میشود ۱٣٣ نفر؟ ۱٣٣ تا دانشجو را گرفتند برایشان پرونده اقدام علیه امنیت ملی ساختند. تعداد دیگری را هم بردند اوین. بعضیها را تا همین الان که اینها را مینویسم آزاد نکرده اند.
. . .
-"اینجا هوا خیلی بده. بیزحمت برای ما آب بیارید"
-"از همون دستشویی بخورید"
-"لااقل یه لیوانی چیزی بدید"
. . .
با اینکه به لحاظ فیزیکی سلول پلیس امنیت خفه‌ترین جایی بود که ما رو بردند اما برای اولین بار اونجا احساس یه آزادی نسبی پیدا کردم. اونجا کسی غیر از خود ما نبود. همه دانشجو بودند. با رفقا حرف می‌زدیم و حال و احوال میکردیم. به همدیگه قوت قلب می‌دادیم که به زودی آزاد می‌شیم. زیر لب زمزمه میکردیم "مرغ سحر..."
. . .
اسمهامون رو می‌خوندن تا بریم پرونده‌مون رو انگشت بزنیم و سوار اتوبوس آزادی شیم! اسم منو که خودندن می‌خواستم یه نگاهی به پرونده بندازم و بعد انگشت بزنم. "بزن انگشتو ببینم، حالا می‌خواد بخونه واسه من" قیافه اش را که میدیدی برای زهره ترک شدن هفت پشتت بس بود. "چی می‌گه؟ بیا اینجا ببینم. چی میگی؟" هر حرفی که می‌زدی از نظر آنها اضافه بود. ممکن بود مجبور شی مهمونشون بمونی. باید خفه می‌شدی.
. . .
راستی! راجع به دستبندها چیزی براتون گفتم؟ گفتم که دست منو از پشت با دستبند پلاستیکی (معروف به اسرائیلی) بستند؟ گفتم توی زیرزمین وزارت کشور دستهای همه را با بند کفش از پشت بستند؟ گفتم در کل ماجرا فقط توی "پلیس امنیت" دست هامون رو باز کردند تا پرونده هامون رو کامل کنیم و امضا و انگشت بزنیم؟ (البته برای ماکارونی خوردن و دستشویی رفتن دستمان را لحظاتی باز کردند) گفتم که نان و پنیر وزارت کشور به بعضی ها نرسید؟ گفتم که یه ذره ماکارونی ریخت کف زمین سرباز تشر زد که بردار بریز توی ظرف غذات؟ گفتم که به یه سرباز گفتم "غذا میدید تا جون بگیریم دوباره بزنیدمون؟" و سرباز خندید؟ گفتم که یکی از بچه ها به حاج مالک که با ماشین اصلاح موزر روی سر بعضیها چهارراه درست کرده بود خیلی جدی گفت "مالک جان! این پشت موی مرا میتوانی یه خط بندازی؟" و حاج مالک با خنده گفت "مگه من آرایشگرم؟!" و ما زیر لب خندیدیم؟ قصه آن کسی که اسمش را اشتباه گفته بود و موقع رفتن به "پلیس امنیت" راستش را به حاج مالک گفت و حاج مالک و رفقایش حسابی از خجالتش درآمدند و حسابی روی خاک و خل زیرزمین غلتش دادند گفتم؟ گفتم یا نگفتم؟ گفتم که هنگام پرکردن آخرین برگه­ ی کفالت بچه­ ها طبق عادت کپ زدن دوران دانشجویی، از روی دست هم کپ میزدند؟ گفتم که یارو گفت "امتحان که نمیدید. دو خط بنویسید تموم شه بره" و یکی از بچه ها خندید و یه یاروی دیگه زد توی گوشش؟ گفتم که بعضی از بچه ها گریه میکردند؟ گفتم که...
. . .
اتوبوس حامل(!) ما که از پلیس امنیت خارج می شد خانواده های بازداشت شدگان را دیدیم که پشت در پلیس امنیت به انتظار خبری از فرزندانشان جمع شده بودند. یاد صحنه های آزادی اسرای جنگ ایران و عراق افتادم. دلمان میخواست سرمان را از پنجره بیرون ببریم و برای آنها دست تکان بدهیم!! اشک شوق بریزیم و فریاد بزنیم "به امید آزادی تمام اسرا!"
. . .
"هرکی لباسش خونی شده بیاد تی شرت و شلوار بگیره" چه ارزان خریدند جنایاتشان را. توی حیاط مرکز مبارزه با مواد مخدر نشانده بودندمان. در این یک ساعت آخر با ساندویچ کالباس و نوشابه و کیک و ساندیس و تی شرت و شلوار سرمان را حسابی گول مالیدند. فرهاد رهبر، رییس دانشگاه تهران و زاکانی، نماینده مجلس فرشته نجات ما شده بودند. انصافا بعد از ۲۴ ساعت درد و رنج و وحشت و بلاتکلیفی همه ما با ولع بسیار گولها را خوردیم و پوشیدیم. شیرینی این آزادی آنقدر زیاد بود که حس و حال اندیشیدن به ۲۴ ساعت گذشته را نداشتیم. فرهاد رهبر میگفت که آن شب توی دانشکده تربیت بدنی بوده. بچه ها میگفتند آن شب بعد از حمله آمده کوی گفته من به گاردی ها اجازه دادم بیان تو تا جلوی لباس شخصیها رو بگیرن! (البته بعدها حرفشو تکذیب کرد. گفت من به گارد اجازه ورود ندادم) می‌گفت باید دوباره تلفنی از احمدی مقدم تشکر کنم که همکاری کرد تا شما زودتر آزاد بشید! اینو که گفت می‌خواستم همونجا بلند شم مرتبش کنم (!) و ازش بپرسم "تشکر بابت چی؟" شاید نسبت به رهبر، حتی بیشتر از اون سرباز صفره... فردا پس فردا توی تلویزیون دیدمش که آمده تا کشته شدن دانشجویان در کوی را انکار کند. یاد آن شایعات افتادم که میگفتند رهبر توی وزارت اطلاعات بوده. آمده بود تلویزیون تا جنایات را به جای محکوم کردن انکار کند! هرچند شاید خواننده گرامی ندیده باشد و باور نکند اما رهبر روزی در برابر انتقادات نسبت به نصب گیت در ورودی دانشگاه ادعایی شبیه به تهدید کرد: "میخواهی من هفته گذشته بهت بگم کجا رفتی؟ اصلن مستند بهت بگم کجا رفتی؟"
. . .
توی اتاق نشسته ایم. تخت پشت در است. از پنجره له شدن یکی از بچه‌ها زیر باتوم‌های گاردی‌ها را میبینیم. به یکی از بچه‌ها زنگ می‌زنم. خدارو شکر ایرانسل دولتی نیست. وضعیتمون رو براش توضیح می‌دم. می‌گم به هرکس که میتونه زنگ بزنه. چه باید کرد؟ مقاومت کنیم؟ تسلیم شیم؟ زیر تخت‌ها قایم شیم؟ گوشه‌ی اتاق جمع شیم و بالش‌ها رو بالای سرمون بگیریم؟ خفه شیم یا داد بزنیم؟ صدای شکسته شدن درها و شیشه‌های طبقه‌ی پایین به گوش می‌رسه.

http://۲۵khordad. blogfa.com/ post-۱.aspx


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست