یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

به یادِ همه ی آن ها که در راهِ آزادی رفتند - کاظم کردوانی

نظرات دیگران
اگر یکی از مطالبی که در این صفحه درج شده به نظر شما نوعی سوءاستفاده (تبلیغاتی یا هر نوع دیگر) از سیستم نظردهی سایت می‌باشد یا آن را توهینی آشکار به یک فرد، گروه، سازمان یا ... می‌دانید لطفا این مسئله را از طریق ایمیل abuse@akhbar-rooz.com و با ذکر شماره‌ای که در زیر مطلب (قبل از تاریخ انتشار) درج شده به ما اطلاع دهید. از همکاری شما متشکریم.
  
    از : لیثی حبیبی - م. تلنگر

عنوان : یک توضح لازم
«قلم در دست و بس گریان
به خود آهسته می گفتم:
که کشتند یاور ما را
که کشتند یاور و هم باور ما را
چرا پس این جهان آلوده آرام است!؟
به جای می
به جام نیک مردانِ جهان زهر است
پلشتی و پلیدی کار این دهر است!»

این بند از شعر را گرچه دیر تر کمی تغیر داده ام، ولی چون آن را حفظ هستم، همانطور که در ذهن در آغاز نشسته، حالا بر زبان آمده و روی صفحه نقش بسته. در شعر خوانی ها نیز اغلب همان شکل آغازین بر زبانم می آید.

آنجا که می نویسم: «به جام نیک مردان جهان زهر است»، هرگز منظورم فقط افراد مذکر نبوده، بلکه همان نیک مردمان - نیک زنان و نیک مردان - را در نظر داشتم. ولی چون دیدم ظاهر آن به شعر لطمه وارد می کند، آن را بدین گونه که در زیر می آید تغییر دادم، که هنوز استوار در ذهن ننشسته، یعنی در سر خانه دار نگشته.


قلم در دست و بس گریان
به خود آهسته می گفتم:
که کشتند یاور ما را
که کشتند یاور و هم باور ما را
چرا پس این جهان آلوده آرام است!؟
به جای می
به جام مردمانِ نیک همه زهر است
پلشتی و پلیدی کار این دهر است!
۵۹٣۱۴ - تاریخ انتشار : ۲۶ آذر ۱٣۹۲       

    از : لیثی حبیبی - م. تلنگر

عنوان : برای آنها که بخاطر زیبایی زندگی از جان گذشتند، و برای شما که بخاطر جان و نواله ی خود مانند بسیاری سکوت
نکردید. بسیارانی در زمانه ی ما فقط شعار می دهند تا امروز و یا فردا جایگاه خود را داشته باشند. آنها فقط و فقط برای همین مردم مردم می کنند. وقتی به آنها می گویی دارند سر می برند، خود را به آن راه می زنند. و تو تکرار می کنی ناکسان به همراه جهانخواران دارند سر می برند. و آنها می گویند: دیگه چه خبر؟ در خدمت باشیم! و تو می گویی دارند در همین نزدیکی ها سر می برند، پا روی گلوی کودکی نهاده اند بیرحم و کفتاری، او از شمایان می طلبد یاری. و آنها به ساعت هایشان نگاه می کنند، زیرا برای بدست آوردن نواله ی خود ممکن است کمی دیر کنند. و تو بجای همه ی نابکاران و لمپن های بی شرم جهان شرم می کشی و بغض آلود به راه خود می روی.
فردا می بینی آنها اعلامیه ی حقوق بشر را منتشر کرده اند! یا مقاله ای و شعری در باب حقوق بشر نوشته اند! که به تو تهوع دست می دهد، بالا می آوری و بر سر و رویشان می ریزی.

بگذریم که این نیز بگذرد.

بخشی از منظومه ی کوتاه «فروهران ایران زمین» از کتاب چاپ ناشده ی «فروهران ایران زمین»*

* آوردن واژه های فرهنگ زرتشتی در این شعر جنبه ی سمبولیک دارد که به آن وسیله نقبی به جهان ایرانی زده شده. گرچه من به آن بزرگ مرد تاریخ ارادت خاص دارم. زیرا اگر تو بخواهی جامعه ای براستی پاک و مردمی ایجاد کنی، مردم آن جامعه نمی توانند دور از آن سه اصل نیک: «پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک» باشند. چه امروز و چه دو سد سال دیگر این اصل استوار است. اندیشه ی پاک، بُنِ جامعه ی شریف است. و همان است که بر زبان می نشیند دلپذیر، انرژی بخش و شوق آفرین؛ و از کنشگر ارانی و ماندلا می سازد بی مرگ، و جاوید می گردانَد.


فروهران ایران زمین

به هنگامی که
پویندگان مختار را می کُشند
و زال زادگان پیروز را
پارگاه به آتش می کِشند*
به هنگامی که
فرزندان مجید و شریف ایران را
مار سیاه به گردن می خوابانند
و طناب دار ایران زمین می تابانند

به هنگامی که
جغد پلیدی بر بام است
و دنیا سِفلَه ر ا به کام
و آتشگه زرتشت خموش و
در دلم هزاران شعله ی پر جوش
پچ پچ ام به فریادی بدل می شود
که در جهان نمی گنجد.

قلم در دست و بس گریان
به خود آهسته می گفتم:
که کشتند یاور ما را
که کشتند یاور و هم باور ما را
چرا پس این جهان آلوده آرام است!؟
به جای می
به جام نیک مردانِ جهان زهر است
پلشتی و پلیدی کار این دهر است!

پس چرا کارون نمی جوشد!؟
چرا آتش آتشفشانی
آن پهنه نمی پوشد
که تا سوزد غم ما را
که تا سوزد من و او و شما ها را؟!

خلیج فارس چرا موج اش نمی روبد
آن ساحل شرّ را
زمین سفله پرور را!؟

خزر آخر کلان دریاچه ی دنیای ما باشد
چگونه او سکوتی تلخ را آرام می نوشد
به همراه سپید رود اش
چرا پس او نمی بلعد جهان
یکسر با دَم و دود اش!؟

ناگاه صدایی - گویی اهورا مزدا را هنوز گوش کر نگشته است

فروهران به آسمان رفته
به قالبی دِگر روند و باز آیند
فروهران چو پروانه ها به ناز آیند

گوش فرا می دهم
سرود خوانان اوستا هستند
آنان که راز آسمان ها را می دانند
از زبان قلم ام می خوانند

می گویم: رفیق کوچک بزرگم
تو با منی هنوز
با تو تنها نیست نوروز

می گوید: آری، من با توام
برای تو بجای کارون می جوشم
به جای خلیج فارس در سر تا سر جهان می خروشم
تمام خزر از را از نوک خود می گریم
و با شوراب خون آلود امواج
به کلبه ی خفتگان بیگاه می کویبم
تا ویرانی
تا بیدار شدن یک احساس بلند ایرانی.

...

* پارگاه = آلاچیق، خیمه. در زبان فارسی به جای پارگاه حالا چادر را بکار می برند. چادر بخشی از پارگاه است. پارگاه کهن ایرانی عبارت است از اسکلت چوبی که به شکل نیم کره بر زمین می نشیند، و چادر رویش قرار می گیرد. جادر یا چادر پارچه ای است از پشم بز که باران در آن نفوذ نمی کند. پارگاه کهن ایرانی عبارت است از اسکلت، چادر و دری که از جنس چادر و یا چپر است.
۵۹٣۱۲ - تاریخ انتشار : ۲۶ آذر ۱٣۹۲       

    از : لیثی حبیبی - م. تلنگر

عنوان : و سه نکته و توضیحاتشان: ۱- آنجا که در کامنت پیشین واژه ی مذهبی را برای بعضی افراد بکار می برم، منظور
مذهبی، در مقابل لامذهب نیست، بلکه آدم مکتبی سازماندهی شده مورد نظر است.

۲ - از ویمار = بیمار، نوشتم، ولی یادم رفت توضیح دهم که آن واژه از روی چه اصلی شکل گرفته. همانطور که پیشتر توضیح دادم، در زبان های کهن ایرانی از جمله تالشی هر بُندار اصلی پنج بندار فرعی نیز دارد که امکان مانور در زبان را بسیار گسترده می سازد؛ و هم زبان را از افعال کمکی دست و پاگیر و توضیحات به جای صرف، رها می کند.

در این بندار های فرعی پِ، همیشه سوی بالا را نشان می دهد.
وی، سوی پایین را نشان می دهد.
دَ اشاره به همینجا، این نزدیکی ها دارد(در زبان آلمانی که خواهر تالشی و پهلوی است، این واژه هنوز به همین مفهوم تالشی بکار می رود.)
آ = آنجا، اشاره به دور دارد.
و جی هم اشاره به سمت کژ و هم پایین را دارد.*

آن شعر مشهور ابو حفض سغدی - آهوی کوهی ... - با تکیه بر همین اصل بندار اصلی و فرعی سروده شده.

بوزا، از بندار اصلی وَشتِن = جهیدن؛ و دَوَزا، از بندار فرعی دَ وَشتِن = فرار کردن، مشتق شده است.

پس ویمار، یعنی کسی که سر و تن و یا سلامتی اش فرو افتاده بخاطر ناخوشی.

* واژه ی «وی» مخفف ویر است، یعنی پایین(لطفن با ویر به معنی یاد، اشتباهی گرفته نشود) واژه ی جی، مخفف جیر = زیر، است. و جای واژه ی زَبَر، در اینجا واژه ی جور، قرار دارد - جیر و جُور.
واژه جور در حال حاضر بین زبان های ایرانی فقط در زبان شیرین گیلکی حفظ شده است. جور، گذشته از داشتن مفهوم زَبَر یا بالا،**خط هفتم جام جم نیز می باشد - بالاترین خط.

** حال این سوال پیش می آید که اگر اصل جیر و جور بوده، پس بالا و پایین از کجا آمده. بالا و پایین معنی غیر مستقیم و قراردادی دارد. این هر دو واژه جمع است. بالا، همان بال ها، می باشد. و پایین، یعنی پا ها. البته این واژه در فارسی دری کمی غلط تلفظ می شود. ولی در پهلوی و تالشی درست و دقیق تلفظ می گردد. جمع پا، پاین، به کسر حرف ی است.

پس بالا = بال ها، که شامل دست های آدمی و بال پرندگان می شود. این وضعیت شامل چهار پایان که هم دست و هم پایشان روی زمین است، نمی گردد.

پا + علامت جمع یعنی ین، به معنی پاها است.

پس بالا و پایین، یعنی جایی که بال ها و پا ها قرار دارند. طبیعی است که بال در قسمت های زَبَرین است، و پا در زیر.


۳ - سوم نکته ای که لازم است تذکر دهم این است که برای دوستی این سو تفاهم پیش آمده که گویا عزیزی که با نام مستعار «البرز» می نویسد، منم.

نه، عزیز جان، من لیثی حبیبی - م. تلنگر، فقط و فقط با نام خود می نویسم. ولی خوشحالم که مرا در البرز دیده اند؛ زیرا به نظرم انسانی با پرینسیپ و محترم آمده.

من زمانی از نام مستعار سود می جستم، بعد تصمیم گرفتم هر هزینه ای که دارد بپردازم و فقط با نام واقعی خود و تخلص خود بنویسم. در تالش زمین نیز فقط با نام واقعی خود می نویسم. در این دو سه سال اخیر چند بار از سایت «پیک ایران» مطلبی کپی کردم و آورم اینجا نهادم، نمی خواستم برای خود اسم مستعار جور کنم که جای نام خود چند نقطه می گذاشتم. فعلن وقت کامنت نویسی را ندارم، ولی در آینده اگر در کامنت نویسی ها شرکت کنم، حتی خبری از جایی نقل کنم فقط نام واقعی خود را خواهم نوشت. در هیچ حالی از نام مستعار و یا نقطه چین استفاده نخواهم کرد.*

حال که این توضیح را نوشتم بگذار این را نیز اضافه کنم که: من به دلایل گوناگونی از جمله حضور شعر گونگی و سجع در زبان تالشی، و هم بخاطر استعدادکی که در عرصه ی شعر دارم و هم به دلایل مفهومی و نه بازی با کلمات، زبانی ویژه ی خود دارم. این زبان در یک کامنت ساده تا رمان من حضور دارد. جزیی از هستی فرهنگی من است که هدفمند عمل می کند. مثلن وقتی می نویسم: و آنگاه زاده شد بیداد، کشته شد آزادی و رو به ویرانی نهاد آبادی.
می توانم این نوشته را به اشکال گوناگونی بنویسم، ولی آوردن بیداد، آزادی و آبادی در آخر هر فراز، عمدی و برای برجسته کردن آنهاست. یعنی سبک کار من فرم نیست، فرم در خدمت محتوا و اندیشه قرار دارد؛ وگرنه بانک سخن از دارایی خالی می گردد.

* دیده ام بعضی از عزیزان کامنت نویس، از اصطلاحات و فراز هایی که این آدم کوچک خدمتگزار ایجاد نموده، سود می جویند؛ نوششان باد!
ولی گاهی طوری نوشته می شود که اول کسی که در نظر خواننده می آید، لیثی حبیبی است. هیچ یک از آن کامنت های شبیه سازی شده، از آنِ من نیست.

دیرتر بخاطر آن سخنرانی شور انگیز حق طلبانه که از سوی جناب دکتر کردوانی در آن روز های غمگین تهران روشن اما سوگوار انجام گرفته؛ بخشی از یک منظومه ی کوتاه از کتاب چاپ ناشده ی «فروهران ایران زمین» * را در کامنتی به احترام ایشان و هم شهدای قتل های زنجیره ای، اینجا خواهم آورد. این کتاب از چندین منظومه و مقداری اشعار کوتاه و بلند تشکیل شده و سبک کار در آن حماسی است. بیشتر اشعار آن مربوط به قتل های سیاسی زنجیره ای می باشد.

* فروهر، غلط مصطلح است از فَرَوَر. فَرَوَر، آورنده ی فر ایزدی است.
متأسفانه در واژه نامه های ایرانی اغلب فَرَوَر(فروهر) را با فَرَوَش، یکجا می نویسند و یک معنی برای آن دو واژه ی مستقل از هم می آورند.
این دو واژه فقط در «فر» با هم مشترک اند. وَش، یعنی شعله، و آن از بُندار «وَشِن» = شعله ور شدن مشتق شده است.
فَرَوَش، همان شعله ی مقدس و یا آتش کل گاه و یا کل جا، است. جایگاه آتش مقدس کل گاه و کل جا، است، و وَش شعله ی آتش است. کل(اول ساکن، که به فتح اول نیز حالا تلفظ می شود، یعنی آتش انبوه.) کلجا، یعنی جای آتش انبوه = آتشگاه. کلیبر = کلی وَر، یعنی نزدیک آتشگاه. اغلب روستا ها، شهر ها و مکان های زندگی کنار یا نزدیک آتشگاه های طبیعی ساخته می شد. آن آتش انبوه کل نامیده می شد. چنانکه آبگاه ها و چشمه های دارای آب انبوه، دیگر چشمه نیست و نامی دیگر دارد. نام چشمه ها و آبگاه های بزرگ خونی است؛ مثل گاو خونی، مُوسلَه خُونی، هفتَه خونی و ...

پس فَرَوَر = آورنده فر ایزدی است؛ ولی فَرَوَش = شعله ی مقدس است. شعله ی دارای فر است. هنوز بعضی جایگاه های کهن آتش مقدس در تالش فَرَوَش، نامیده می شود. که در نزدیگی آن گورگاه وجود دارد که سمت گور ها بر عکس قبر مسلمانان است.
۵۹٣۰۲ - تاریخ انتشار : ۲۵ آذر ۱٣۹۲       

    از : لیثی حبیبی - م. تلنگر

عنوان : سخن گفته آید به تقدیر خویش - ورا گه بهانه بُوَد ریش و کیش ...
سلام بر دکتر کاظم کردوانی عزیز؛ خسته نباشید و پیوسته باشید!

سخنی به بهانه ی یک اشتباه تایپی

در یادداشت بالای مقاله دوستان بجای «برگزار»، نوشته اند «بر گذار».
این یک اشتباه بسیار معمولی است و همه از جمله خود من نیز از این اشتباهات دارم؛ و این اشتباه و یا درست نوشتن دلیلی بر کم سوادی و یا پر سوادی کسی نیست. شباهت دو بُندار - مصدر - گذاشتن و گزاردن، بطور اتومات باعث این اشتباه نویسی می شود. یکی از دلایل اصلی این نوع اشتباه نویسی بر می گردد به این که ما ایرانیان هنگام تلفظ در زبان فارسی صدا ها را بدرستی نمی شناسیم. به همین دلیل واژه ی پهلوی ایرانی بلوت را به رسم عرب که صدا ها را دقیق می شناسد و برایشان قاعده دارد، می نویسیم بلوط، ولی بلوت می خوانیم. «کی سَر» ایرانی را به رسم عرب قیصر می نویسیم، ولی غیسر تلفظ می کنیم. آقای کردوانی عزیز وقتی می نویسند شصت، آن را شست تلفظ می کنند. و از این دست بسیار است.

راستی چرا ما ایرانیان اینگونه ایم!؟

گذشته از نشناختن صدای بعضی حروف، یکی از دلایل این بر خورد، اهل کلیشه و فتوا پذیر بودن ماست.

ایرانیان حالا تهران، تالش، اتاق و ... را درست می نویسند.

راستی چرا حالا درست می نویسند؟ چه پیش آمدی کرده که ما ناگهان متوجه شدیم تا به حال غلط می نوشتیم؟

برای اینکه حالا در این مورد ابلاغیه از بالا صادر شده، اما یادشان رفته در مورد شست، بلوت، سد = ۱۰۰، ابلاغیه صادر کنند. پس از دانشمند و اهل قلم ما تا دانش آموز ابتدایی منتظرند فتوا صادر شود و بعد درست بنویسند.*

اصل مطلب:

پس فتوا پذیری، بخشی از هستی اندیشه ای و فرهنگی ما را تشکیل می دهد.

و پذیرنده ی فتوا دیگر جنایت را می تواند جنایت نبیند. او عمل خود =جنایت، را یک وظیفه ی دینی به حساب می آورد و حتی آن را صواب می داند و مایه ی خورسندی خدا.
تندرو های مسلح سوری نیرو هایی که در خدمت اسد دوم هستند را مسلمان نمی دانند، پس خیلی راحت سینه ی سرباز کشته شده را کسی از تفنگچی ها می شکافد و جگر و دل او را در می آوَرَد و بر آن گاز می زند و اندکی هم می خورَد. آیا آن جوان جنگنده دل و جگر خواری کرده!؟
نه، دل جگر آدمی را کسی خورده که فتوا داده و بنیانگذار آن تفکر است.

*در فرهنگ تالشی یکی از سه اصل اصلی تربیتی رجوع به خرد است.
از همان کودکی پیوسته این اصل را به کودک گوشزد می کنند. و در این مورد ضرب المثل دارند.
این فرهنگ نوعی فرهنگ شاهنامه ای است. البته به شاهنامه ی جاودان فردوسی بزرگ هیچ ربطی ندارد؛ زیرا در هزاره ها بُن دارد.* در واقع فردوسی آن فرهنگ را به نظم کشیده. این خرد گرایی بخشی از فرهنگ سیمرغی است. سیَ مورغ = مرغی که می سوزد = ققنوس(معرب شده)، همان مرغی است که زال ایرانیان را که کسی را نمی مانَد، نجات می دهد. شبیه همه نبودن جرم است. ولی از نظر سی مرغ آن خاص بودن ارزش است. متأسفانه با شاهنامه بر خورد سطحی فراوان شده. شاهنامه = خردنامه، یکی از نادر کتاب های بسیار مفید جهان است. کهن ترین کتاب برجای مانده است که در آن حتی قتل یک مورچه جنایت شمرده شده.

آیین خرم یا هورامان و نسا، در حال حاضر در کل جهان فقط در تالش زمین بر گزار می گردد.

زنده یاد پروفسور جمالی اعتقاد داشت که «نسا» سایه ی پر سیمرغ است.

نسا به تالشی یعنی سایه سار(بخشی از کوه جنگلی که آفتاب پذیر نیست)، و خرم به فتح اول و کسر دوم، همان خُورنغ یا هُورامان است(هُور = خُور)، یعنی جایگاه آفتاب.
تالش ها گاهی با پسوند نغ نیز بکار اش می برند. معنی کاخ مشهور «خُورنغ»، یعنی آفتابگیر، جای آفتاب، کاخ آفتاب.



باری، ما ایرانیان کلن فتوا پذیریم.

می توان گفت: این دلیل بر دوری از خرد گرایی است؟

یکی از دلایل اش همین است.

علت اصلی اینکه فقیه محل نگذاشت فردوسی خرد گرا و ضد جادو گران و اشخاص خرافی را در قبرستان مسلمانان دفن کنند، همین خرد گرایی او بوده.
چنانکه افتد و دانی، وقتی می خواهند کسی را بزنند و یا از او باج بستانند دغلب دلایل عامه پسند و یا غیر واقعی می آورند.*

باج ستان شانتاژ زبان در جمع به کسی می گوید: «شنیده ام قرمطی هستی»

مرد جواب می دهد: «قرمطی نیستم، لیک ثروتی دارم، هرقدر خواهی برگیر و این نام از روی من بردار.»

فردوسی خرد گرا را می زنند زیرا خرد گرا در هر حالی به ماده ی خاکستری زیبای بی مانندِ پُر پیچ داخل سرِ خود رجوع می کند.
در فرهنگ قصه های تالشی حتی مادر خردمندی که از این دنیا سفر کرده، همچنان در همین دنیا همراه کودک خود می باشد(آموزش خردمندانه ی او همراه کودک است).
بهرام بیضایی عزیز در فیلم خوبِ «باشو غریبه ی کوچک» آن مقوله را به نوعی به نمایش می گذارد. از کجا دریافت کرده نمی دانم؛ شاید هم ابتکار شخصی و هنری اوست.

* بسیاری از نام های شاهنامه ای نامواژه ی مناطق ییلاقی تالش اند. این نام ها در هَزاره ها بُن دارند. مانند، رشَ پشت، رَشی آخور، رستمی ویسپیج و ... رش = رخش = اسب رستم.

نتیجه: پس فرهنگ فتوا پذیری و کلیشه گرایی در وجود همه ی ما حضوری "گرم" دارد. همه منتظر فتوا هستیم. از جمله جناب دکتر کردوانی بسیار عزیز.

فاکتِ سخن: ایشان مانند من و میلیون ها ایرانی دیگر، قبلن تهران را طهران می نوشتند. ولی حالا درست می نویسند. ولی هنوز چون برای واژه ی شست ایرانی، فتوا صادر نشده، فعلن تا اطلاع ثانوی آن انسان شریف و عدالتخواه نیز مانند مردم عادی منتظر فتوا از بالا هستند؛ هیچ دلیل دیگری نمی تواند داشته باشد.

ما گاه حتی به عادت های غلط خود تعصب می ورزیم. بخاطرش آماده ایم جانفشانی کنیم. ولی سخن بالاسری سیخی است به انبانه ی باد کرده ی ما.

به این موضوع گسترده پرداختم زیرا آن جناب نوشته اند که ما باید علت ها را بر رسی کنیم.
تمامیت خواه را، پشتوانه بیرونی می سازد و آماده ی جنگ می کند.
همه به همراه آیت الله خمینی می گفتند: «جنگ جنگ تا پیروزی!»
یک روز او گفت، بس است، دیگر هیچ کسی نگفت جنگ جنگ تا پیروزی.

یک مثال عینی و تر و تازه از جهان: در سوریه گروه هایی از نار اضیان نه فقط خیلی زود مسلح شدند و ناراضیان خردمند آن سر زمین را لمس و ناکار آمد ساختند، بلکه حتی برایشان از سرتاسر جهان آدم های جنگنده جمع آوری کردند و به سوریه ی بخت برگشته روانه ساختند. زیرا جهانداران و فتواچیان با هم ، هم آهنگ شدند.

ولی این موضوع بعد کودتای ارتش مصر، در مصر با آن همه آدم کشی و بیرحمی صورت نگرفت؛ و چه خوب که صورت نگرفت.
سوال اما این است: آیا بخشی از مردم مذهبی مصر - اخوانی ها - تصمیم گرفتند جنگ صورت نگیرد؟
نه، هرگز.
تشخیص جهانداران و در نتیجه پاسیف ماندن فتواچیان باعث شد مصر در سکوت فرو رود. یعنی پشت اخوانی ها را خالی کردند.
وقتی زندگی تو به فتوای بسته است، با سکوت فتواچیان حرفه ای ویمار می گردی،* و خروششان ترا خروشان می سازد. یعنی ماده ی خاکستری پر پیچ زیبا به همین راحتی بیکار می شود.

خرد باشد آری یکی مرهم ام
خرد گر نشانم شود آدم ام

* من بجای غلط مصطلح بیمار در اینجا به عمد اصل آن را بکار بردم. زیرا بیمار را ایرانیان به جای مریض بکار می برند. و این بکار گیری درست است و اشکالی ندارد. ولی اصل این واژه در هر دو زبان مادر هم در تالشی و هم در پهلوی ویمار است. آیا وی همان بی است. نه، نیست. بی تلفظ غلط وی است.

بندار این واژه ویمَردِن = فرو افتادن، سر فرود آوردن از روی ضعف، نیم خشکیده شدن - حالتی در گیاه که بین مرگ و زندگی است، وقتی به گیاه آب نرسیده باشد. در زبان تالشی مرحله ی بعد از ویمردن، چیلِکیستِن است. یعنی همان زمانی که دیگر آب رساندن فایده ای ندارد، زیرا برگ حالا به چیل، پوسته مانند تبدیل شده.
چیل پوسته و از جمله پوست تخم مرغ است. و چیلَه شَو = چله شب = شب چله، که به زودی می آید، شبی است که جوجه ی خورشید، چیل تخم افق را می شکند تا زاده شود و جهانی به کودک نور دلداده.

پس ویمار پهلوی که در فارسی ئدری بیمار تلفظ می شود، موجود زنده از جمله گیاه می باشد که از روی ضعف سر به سوی وی، یعنی پایین دارد.
در بعضی زبان های کهن ایرانی هر بندار اصلی پنج بندار فرعی نیز دارد که از زبان دریا می سازد. ویمردِن، بندار فرعی است از بندار اصلی مَردِن = مردن. پس ویمار موجود زنده ای است که رو به سوی مردن دارد، با این تفاوت که این نیم مردگی، امکان برگشت به زندگی را هنوز دارد.

مردن - بندار اصلی

پِ مردن

وی مردن

دَ مردن

آ مردن

جی مردن

پنج بندار فرعی آن اند.



در ضمن بخاطر آن سخنرانی شور انگیز حق طلبانه ی شما، در برابرتان سر فرو می آورم.

در مورد اصلاحات پذیر بودن و یا نبودن سیستم، دیروز نظر خود را با شعری و در پی آن زیر نویسی در بخش خبر همین سایت مفصل نوشتم که حالا رفته پشت صفحه.
اینجا نیز کوتاه می نویسم: اصلاحات واقعی در ایران امروز وقتی روی می دهد که هزاران کادر فاسدِ رشوه خوار و رانت خوارِ بیرحم، بی وطن، بی احساس، اما عمیقن متظاهر و نان به نرخ روز خور، کنار گذاشته شوند. تا جایی که من تجربه کرده ام، هیچ احساس انسانی در این افراد که باندی عمل می کنند نیست. این جماعت بر دو بخش اند، باند اصلی و ریزه خواران. بسیاری فکر می کنند اینها راستکی مذهبی هستند، در حالی که بخش بزرگی فقط لباس مذهب را پوشیده اند. ولی از نظر ظاهری مشخصات کسانی را دارند که سیستم طلب می کند. یعنی ریش دارند و به مذهبی بودن تظاهر بیش از حد می کنند. و تا زمانی که لو نرفته اند همه جا، تکرار می کنم: همه جا طلبکار مردم غارت شده ی ایران اند. ولی وقتی جنایات اقتصادی و هر نوع بزه کاری شان لو می رود، کسی دیگر نمی گوید که اینها با ریش و تظاهر رفته بودند آن بالا.
فاکت: من شخصن خیلی از بچه های شهرستان ماسال و کل تالش زمین را می شناسم که مذهبی نیستند ولی حالا به شدت تظاهر به مذهبی بودن می کنند زیرا نانشان از آن راه در می آید. یعنی خواسته ی کارفرما را بر آورده می کنند.

به عنوان مثال از این دست جنایتکاران در شورای اسلامی شهر رشت جمع آمده بودند. تقریبن همه شان در دزدی های کلان دست داشتند. دم کسانی را هم می دیدند و به کسانی بی توجه بودند. لو رفتند، شورای اسلامی شهر رشت منحل شد و بسیاری دستگیر شدند؛ ولی هیچ کسی نگفت که این دزد ها با همان معیاری رفته بودند آن بالا که حکومت طلب می کند.

اصلاحات، این کار شبیه غیر ممکن اگر در ایران صورت گیرد می تواند نه تنها مردم را نجات دهد، بلکه یک گارانتی نسبی برای امنیت ایران زمین غارت شده، جنگ دیده و تحریم زده است. در غیر این صورت بی هیچ تردیدی در یک پیچ تاریخی همه چیز از هم می پاشد و آنگاه ایرانی "جدید" خواهیم داشت که هیچ معلوم نیست چگونه سر نوشتی داشته باشد. این برداشت من سرسری و یک وری نیست، از شناخت دقیقی است که از جامعه ی ایران امروز دارم.

این برداشت، بُن در ده ها فاکت زنده و استوار دارد.

بازیگران اما چون گرم بازی هستند این را نمی بینند؛ یعنی توان دیدن اش را ندارند. اگر داشتند شاید هر لحظه عرق وحشت بر پیشانی شان می نشست سرد.
۵۹۲٨٣ - تاریخ انتشار : ۲۵ آذر ۱٣۹۲       

  

 
چاپ کن

نظرات (۴)

نظر شما

اصل مطلب

   
بازگشت به صفحه نخست