یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

مسافر


محمود طوقی


• مسافر ساک را از روی شانه اش به روی زمین لغزاند . هوای سربی دی ماه بر شانه هایش سنگینی می کرد .به آسمان نگاهی کرد و با خودش اندیشید ؛ایکاش می بارید .و او بجای رفتن بر می گشت و شانه به شانه بانو زیر باران بی چتر قدم می زد .درست مثل آن سال های نه چندان دورکه او چشم به آسمان داشت تا ببارد واو ساعت ها در حاشیه خیابان ،زیر درختان افرا و تبریزی با بانو قدم بزند و بعد گوشه دنجی بیابد و قهوه ای تلخ برای خود و بانو سفارش بدهد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۵ تير ۱٣۹٨ -  ۶ ژوئيه ۲۰۱۹


 بانو داشت از پشت پرده های تور اتاق خواب او را نگاه می کرد و نگاه غمناکش او را از رفتن وا می داشت .و مسافر دوست داشت برگردد و برای او دستی تکان دهد.اما ترسید، ترسید رفتنش تلخ تر شود .
مسافر ساک را از روی شانه اش به روی زمین لغزاند . هوای سربی دی ماه بر شانه هایش سنگینی می کرد .به آسمان نگاهی کرد و با خودش اندیشید ؛ایکاش می بارید .و او بجای رفتن بر می گشت و شانه به شانه بانو زیر باران بی چتر قدم می زد .درست مثل آن سال های نه چندان دورکه او چشم به آسمان داشت تا ببارد واو ساعت ها در حاشیه خیابان ،زیر درختان افرا و تبریزی با بانو قدم بزند و بعد گوشه دنجی بیابد و قهوه ای تلخ برای خود و بانو سفارش بدهد.
تاکسی جلو پایش ترمز کرد .مرد سوار شد. راننده چند باری پرسید:کجا؟وبعد در آینه اخمی کرد .شاید هم نکرد .واو این طور تصور کرد .
می خواست بر گردد و ببیند بانو هنوز ازکنار پنجره و از پشت پرده توری اتاق خواب دارد رفتن او را نگاه می کند.راننده گاز ماشین را گرفت و غرولندی کرد و راه افتاد .
مسافر آرزو کرد ایکاش می بارید .واو مجبور به رفتن نبود.برمی گشت و بانو را که همچنان در کنار پنجره ایستاده بود و داشت از پشت پرده تور خیابان رانگاه می کرد بغل می کرد و می بوسید و به زیر باران می
برد .
تاکسی ایستاد و راننده گفت :رسالت ،ودوباره اخمی کرد .و او این بار مطمئن بود که راننده اخم کرده است .و کمی به عقب بر گشت و گفت:مشدی مگه نمی خواستی بری رسالت .این هم رسالت وشروع کرد به مرتب کردن اسکناس های بیست تومانی جلو داشبورد .
-از صب تا شب هزار جور مجنون و مالیخولیایی سوار کن این هم دستمزدش،یک مشت اسکناس آشغال.و به عقب بر گشت و اسکناس های دسته شده را نشان داد
-خیلی خیلی می بخشین .جون بچه هاتون به این آشغال ها نگاه کنین.به سپور محله بدی حاضر نیست تو آشغالانس شهرداری خالی کنه .
و مسافر اندیشید ؛ایکاش فرصتی بود با همین تاکسی بر می گشت و با بانو که هنوز دارد از پشت پرده تور خیابان را نگاه می کند خدا حافظی می کرد .
راننده دست از مرتب کردن اسکناس های پاره کشید و پرسید:مسافری؟و مسافر با تکان دان سرش گفت:هوم.و راننده آهی کشید و گفت:خوش بحالتون از این دود و ترافیک راحت میشین و با انگشت اشاره اش گوشه میدان را نشان داد.و گفت:کرایه های آزادی ایستگاهش آن جاست . و مسافر پولی را به راننده داد و پیاده شد . احساس کرد هوا سنگین تر شده است . و بزودی آسمان خواهد بارید و اگر ببارد شاید او مجبور نباشد که برود .
یکی دو راننده خط او را برانداز کردند؛آزادی آقا؟و تا مسافر بخود بیاید مرد میانسالی ساک او را گرفت و در صندوق عقب پیکان نوک مدادیش جا داد.و فریاد زد :آزادی یک نفر.
مسافر خودش را در صندلی عقب ماشین رها کرد .فریاد آزادی- شهرک از سر وکله میدان بالا می رفت.و بنظرش رسید تمامی میدان دارند فریاد می زنند ؛آزادی.
مسافر شیشه را بالا کشید و اندیشید که بانو هنوز پشت پرده تور ایستاده است و با نگاه محزونش دارد خیابان را نگاه می کند .شاید هم رفته باشد سر وقت یاد داشت های او تا بقول خودش او وخودش را در آن یادداشت ها بیابد .
درب ماشین باز شد و پیر مردی با بسته ای بزرگ خودرا بداخل ماشین کشید . بوی ذفر سرکه تمام اتاقک پیکان را پر کرد .
-می بخشید. دختر داشتن هم در این مملکت مصیبتی است.
ومرد نفهمید پیرمرد دارد با خوش حرف می زند یا مخاطب اوست .
بوی تند ترشی حالش را بهم زد وویرش گرفت پیاده شود.که پیرمرد خودش را جابجا کرد و ظرف ترشی را در آغوش مسافر جا دادو در حالی که سینه اش را صاف می کرد گفت:ترا خدا ببخشید .و پیرزنی خودش را در کنار پیرمرد جا داد.خس خس سینه اش هوای اتاقک را بلعید .مرد شیشه را پائین کشید تا از بوی تند ترشی خلاص شود و به آسمان گرفته بالای سرش نگاه کرد و با خود گفت:ایکاش می بارید .و راننده با صدای گرفته ای فریاد زد :آزادی یک نفر.و مسافر با نگاهش از او خواست از خیر گیر آوردن دو مسافر دیگر بگذرد و راه بیفتد .اما راننده دست بردار نبود.و از تک تک عابران می پرسید:آزادی؟
مسافر چشمانش را بست و سعی کرد دردی را که در ستون فقراتش چون موریانه ای لانه کرده بود را فراموش کند . و اندیشید؛چه خوب بود این سفر های بی پایان به آخر رسیده بود و او هم اکنون در کنار بانو بود .راننده با دو سرباز آمد و استارت زد و حرکت کرد .
خواب خوشی بسراغش آمد و درست و حسابی ملتفت نشد چگونه به فرودگاه رسید.
از صندوق عقب پیکان ساکش را گرفت و تا هرچه زودتر خودرا به درب وردی فرودگاه برساند. به گیت نگهبانی رسید و ساکش را روی نقاله گیت رها کرد . از بلند گوی سالن صدای پر کرشمه ای خبر می داد که هواپیمای بندر عباس در حال نشستن است .مسافر ویرش گرفت ببیند بانو برای او چه چیز هایی گذاشته است و سعی کرد به صفحه مانیتور نگاهی بکند . اما نتواست چیزی ببیند و نگهبان با دلخوری او را برانداز کرد وبا دست های بزرگ و زمختش چند باری اورا تفتیش کرد .از گیت خارج شد . مسافر احساس کرد نگهبان راضی نشده است و هنوز دارد او را نگاه می کند .
صندلی های سالن بزرگ فرودگاه بفهمی نفهمی همه پر بودند.مسافر بدنبال جایی خالی گشت. ساکش به شانه دخترکی خورد،جوان و زیبا بود .پشت چشمی نازک کرد که بیشتر اخمی ملیح و دلنشین بود با شیطنتی که در نگاهش موج می زد . مسافر اندیشید ؛اگر آن نامه لعنتی را به او نداده بودند مجبور نبود بار هیچ سفری را به دوش بکشد و نامه را پیش خود مرور کرد ؛شما در گزینش مردود شده اید و تحصیل شما از این تاریخ به حالت تعلیق در می آید .
مسافر به تابلوی بزرگ و دیجیتال فرودگاه نگاه کرد . نام شهر مقصد وساعت نشستن و بر خاستن هواپیما . آبادان تاخیر ورود داشت .مرد ویرش گرفت ساکش را دریک صندلی خالی رها کند ودر سالن گشتی بزند .
از شر ساک که خلاص شد سعی کرد خودرا در ازدحام سالن گم کند .
پشت کیوسک های تلفن جای سوزن انداختن نبود .تنها یکی از کیوسک ها خالی بود ،کیوسک معلولین .گوشی و اتاقک جوری تعبیه شده بود که به صندلی چرخدار برسد .می خواست از همین کیوسک به بانو زنگ بزند .خجالت کشید فکر کرد حق او نیست.کوه گوشتی او را به کنار زد و نفس زنان و به سختی خودش را در کیوسک جای داد و شماره ای گرفت .جوانی بود حدوداًسی ساله.
مسافر با خودش اندیشید در صف بایستد تا نوبتش بشود و به بانو بگوید پرواز با تاخیر انجام می شود و او مجبور است چند ساعتی از عمرش را در بین این جماعت به هدر بدهد.
کمی که ایستاد منصرف شد .وبطرف کیوسک روزنامه فروشی رفت.روزنامه فروش با خطی کج و معوج نوشته بود«ورق نزنید».و مرد نگاهش را روی تیتر روزنامه ها لغزاند بنظرش رسید خبر ها مربوط به دهه های گذشته باشد .
در سالن روبرو جمعیت زیادی مشغول تماشای تلویزیون بودند .تلویزیون سریال بازرس پوارو را نشان می داد. صدای تلویزیون آنقدر کم بود که تنها حرکت لب ها دیده می شد .و مرد احساس کرد همه آن ها که دارند برنامه را تماشا می کنند وانمود می کنند که می شنوند و از این شنیدن لذت می برند .
در ردیف نخست صندلی های سالن تلویزیون صندلی کنار دختر جوانی خالی بود .مسافر نشست تا کمی خستگی بدر کند . دختر خودش را در کتاب زبان دانشگاه آزاد گم کرده بود .جدی می خواند . مرد ویرش گرفت در کتاب سرکی بکشد .دخترک سر از کتاب بر گرفت و لبخندی زد .رج دندان های سپیدش هویداشد و صورت اورا زیباتر کرد .در نگاهش دعوت و شیطنت بود .کمی جابجاشدوبالبخند دلنشینی کتاب رابست وگفت:can you speak englishومسافر اندیشید باید بیست سالی گذشته باشد از آن روزهایی که او بدنبال کسی می گذشت تا انگلیسی یاد بگیرد.
دخترک خندید و کمی لوندی کرد .are you from america? وبوی خوش عطری زنانه فضای میان آندو را پرکرد.
مسافر اندیشید اگر سال ۵۵ از ایران رفته بود هم اکنون در امریکا برای خود کسی بود و دیگر کسی نمی توانست با دوسطر نامه اورادر پشت در های بسته نگاه دارد. وهمه جا او را چون جذامی برانند.سال ها بعد هم امکاناتی برای رفتن فراهم شد واو هر بار باخود گفته بود باید ماند و مملکت را ساخت .
اما جواب ماندن او چه بود ؟.در سال ۶۳ بود که به او گفتند شما برای این مملکت حکم سهم مهلک را دارید .اگر دست ما بود همه شما را می گذاشتیم جلو توپ.
مسافر برخاست و به دخترک که منتظر بود گفت:par don.me. و احساس کرد دخترک با نگاهش دارد او را تعقیب می کند .
جوانی از کنارش گذشت ولیوان چایش لب پر زد و روی زمین ریخت.و مسافر به صرافت افتاد با یک لیوان چای گرم حال و هوایش را عوض کند.
تا بوفه راه زیادی نبود .صندوقدار با لهجه ای آذری گفت :۱۵ تومان ودکمه صندوق رافشار دادو روی خرد بودن پول تاکید کرد. مسافر کمی در جیب هایش گشت . نیافت و از خیر چای گذشت .و ناگهان بیاد ساک دستی اش افتاد. و با خود گفت :حتماً بلایی سرساک آمده است . پا تند کرد. ساک هم چنان ساکت و صبور روی صندلی نشسته بود .بلند گوی سالن با ملاحتی زنانه مسافران آبادان را برای گرفتن کارت پرواز به کانتر ۱۳ دعوت کرد .مسافر ساک را برداشت و چشم چشم کرد تا کانتر ۱۳ را بیابد .
چند نفری جلو او بودند. دو دختر جوان و یک سرباز و یک پیرمرد و مردی میانه سال و چاق . اما هنوز از متصدی کانتر خبری نبود .
مسافر همسفرانش را برانداز کرد می خواست آشنایی بیابد . نیافت .پیر مرد در حال غرولند بود می خواست برای دیدن دخترش برود.و داشت به نسل زن ناسزا می گفت که همیشه برای مرد اسباب زحمت بوده است .
دو دختر با چشم ها و لب هایشان شیدایی می کردنداما ببیننده مشتاقی نبود و مدام زیر گوش هم چیزی می گفتند و می خندیدند .سرباز اما مضطرب و دلواپس بود. مرد میانسال که از چاقی در حال ترکیدن بود زیر لب با خود نجوا می کرد وبنظر می رسید دارد با جن هایش حرف می زند .
سروصدا که بلند شد مسئول کانتر پیدایش شد . بلند قد و سیاه چرده با یک تاکی واکی در دست که مدام خر خر می کرد .شلوار و پیراهنی فرم پرواز با ته ریشی که دو روزی اصلاح نشده بود.به تلخی گفت:«داریم هوا را می گیریم». مسافر با خود گفت این هم از فرهنگ ترجمه مگر هو ا گرفتنی است .خب بگو داریم وضعیت جوی را دنبال می کنیم.مرد چاقی که نفس به نفس اوبود گفت:دروغ می گوید.مسافر ندارددنبال بهانه می گردد پرواز را کنسل کند.و دو دختر به نجوا گفتند :اگر کنسل شد می رویم کلاه قرمزی وپسر خاله.و پیرمرد شروع کرد به ناسزا گفتن به نسل زن .و سرباز سیگار وینستونش را روشن کردوومسافر اندیشید که بانو باید هنوز از پشت پرده تور نگاهش به خیابان باشد . شاید او بر گردد .
مسافر کارت پرواز را گرفت و ساک را به شانه کشید و از صف دور شد.ونگاهش کشیده شد به تلویزیون سالن . سریال بازرس پوارو تمام شده بود .و آقایی داشت درس آشپزی می داد البته با حرکاتی زنانه.صف تلفن هنوز شلوغ بود و چند نفری داشتند در مورد نوبت با هم جر و بحث می کردند.دختر دانشجو جوانی رایافته بود و داشت لغات انگلیسی را که نمی دانست از او می پرسید،صندوق دار آذری هنوز مشغول چانه زدن برای پول خرد بودو روزنامه فروش نگران بود که کسی روزنامه ها راورق نزد .
بلند گوی سالن مسافران آبادان را دعوت کرد برای گرفتن کارت پرواز و انجام مراحل گمرکی.
مسافر خودرا به ایست بازرسی رساند. و گذاشت مامور تمامی بدن او را جستجو کند. مامور یکی دوبار این کار را تکرار کرد و بلاخره رضایت داد. و مسافر از اتاقک بازرسی خارج شد و سعی کرد در سالن جایی برای نشستن بیابد .هواپیما تاخیر داشت . مسافر ویرش گرفت به بانو تلفن بزند . شماره را گرفت و چند باری تلفن بوق زد . گوشی را گذاشت . به نظرش رسید بانو هنوز پشت پنجره از کنار پرده تور دارد خیابان را نگاه می کند.
مسافر چند باری سالن را دور زد . می خواست برای سئوالی که مدام در ذهنش بزرگ و بزرگ تر می شد جوابی بیابد . او در بین این جماعت چه می کند ؟چرا باید به این سفر برود؟چرا باید کسی که او را نمی شناسد و در تمامی عمرش یک بار هم او را ندیده است با یک نامه دوسطر ی او را از تحصیل محروم کند. مگراو چه کرده است؟به کجای این هستی بر می خورد که او چه بخواند ویا چه بکند .اما برای این پرسش هایش پاسخی نمی یافت . بلند گوی سالن او را از دست پرسش های بی پاسخش نجات داد. خودش را به گیت شماره ۳ رساند تا با اتوبوسی که منتظر بود به هواپیما برسند.
باز هم صف و کنترل کارت پرواز و باقی قضایا .و بیرون از گیت اتوبوس بزرگ و بیغواره فرودگاه.
خانمی با صدای بلند از پروازش با فرانکفورتر می گوید و با ابروهای گربه ای اش سعی می کند مخاطبی بیابد و مسافر می بیند باغش را سرما زده است .و بالاخره اتوبوس پر می شود و با یکی دو تکان راه می افتد.و در جلو هواپیمایی نه چندان نو می ایستد.
از پله ها بالا می رود در جلودرب ورودی هواپیما گارد پرواز و خانم وآقای میهماندار به مسافران خوش آمد می گویند. میهماندار دختر خوش برو رویی است که لباس میهمانداری او را زیباتر کرده است با لبخندی می گوید :hello.sir.مسافر در چشمان میهماندار رد پایی از مهربانی می بیند و درپاسخ می گوید:hello.madamو می گذرد تا ردیف ششم صندلی کنار پنجره .و در پشت سرش مرد چاق و پیرمردی که با نسل زن دشمنی دارد .مسافران یکی یکی با بارو بنه می آیند و سر جاهای شان می نشینند با این همه بیشتر از ۲۴ صندلی خالی است . مسافر صندلی های خالی رامی شمارد .
هواپیما کمی جابجا می شود و مسافر از پنجره کوچک بیرون را نگاه می کند.هواپیما از پارک خارج می شود و مارپیچ از لابلای هواپیما های پارک شده می گذرد و می رودتا انتهای باند .لحظه ای می ایستد و ناگهان موتور اصلی هواپیما روشن می شود و از روی باند سرعت می گیرد و بلاخره از زمین کنده می شود .
هواپیما ها و سوله ها و ماشین ها و ماموران کنار باند گویی از پهلوی هواپیما می گریزند و هواپیما واردسربالایی آسمان می شود وکمی بعد آرام می گیرد و به تعادل درمی آید و سر و کله میهمانداران پیدا می شود ،دومرد و یک زن.با همان داستان همیشگی ؛که اگر در وضعیت هوای هواپیما تغییری ایجاد شد یک ماسک بالای سر را بیرون بکشید و الی آخر.
مسافر بنظرش رسید همه چیز به شکل رقت باری مسخره است. و باز بنظرش آمدزندگی آدمی کمدی مسخره ای بیش نیست . ودر این کمدی لوس مشتی چون او مچل مشتی ابله شده اند.
آدم های ابلهی که خودشان و دیگران را دست انداخته اند. وباز بنظرش رسید بدجوری مچل روزگار شده است .
هواپیما درست بالای تهران رسیده بود و مسافر چشم چشم کرد تا شاید خانه و محله شان را بیابد و بنظرش رسید بانو حالا دارد از پشت پنجره و از کنارپرده تور به آسمان نگاه می کند تا هواپیمای او را ببیند .
هواپیما که از محدده سوله های خارج از شهر گذشت مسافر از جستجوی بی حاصلش دست کشید و چشم هایش را برای مدتی بست و با باز کردن چشم هایش خودرا بالای ابرها دید و از خود پرسید او بالای این ابرها چه می کند ؟. وباز اندیشید چرا عده ای در زیر این ابر ها از او و از اندیشه های او خوششان نمی آید همان هایی که با یک نامه دوسطری او را آواره کوه و دشت کرده اند .
یادش نمی آمد بدرستی کجا و کی به او گفته بودند :این جا دیگر آخر خط است .و او همان موقع اندیشیده بود؛ خب هر خطی آخری هم دارد.
هواپیما چند تکان شدید خورد .یکی دو چراغ روشن شد . «سیگار کشیدن ممنوع» و «کمر بند های خودرا ببندید ».
مسافر از پنجره بیرون را نگاه کرد چیزی پیدا نبود نه آسمان و نه زمین.بال هواپیما مثل دستمالی رها شده درمسیر باد بر طنابی تکان می خورد. هواپیما در توده ابری سیاه بال بال می زد .مردچاق پشت سری با نگرانی داشت بیرون را نگاه می کرد و مدام با خود می گفت :چیزی نیست بزودی این ابر راپشت سر می گذاریم .هواپیما یکی دو تکان دیگر خورد .مسافر بنظرش رسید می خواهد خودش را از این توده ابر بیرون بکشد .بادچون شلاقی بر بدنه هواپیما می خورد و می خواست بال هواپیما را بکندو با خودببرد.
مرد میانسالی در صندلی کناریش غرق جدول بود و مدام می پرسید سه حرف است و اولش میم است. هواپیما با تکان های گاه و بیگاه آشوب و اضطراب در جسم و جان مسافران می ریخت.
مرد چاق پشت سری مدام اورادی زیر لب نجوا می کرد و بدور خود فوت می کرد.
مسافر بار دیگر از پنجره به بیرون نگاه کرد . هواپیما چون قایق کوچکی در دریایی از ابر های سیاه شناور بود . مرد چاق با دلواپسی گفت:فکر کنم اینجا آخر خط است . و مسافر با خود گفت:هر جا می تواند برای آدمی پایان خط باشد . مهم نیست .مهم این است که این پایان را آدمی چگونه رقم می زند .خوب یا بد .
هواپیما یکی دو تکان شدید دیگر خورد و مسافر از پنجره به بیرون نگاه کرد دریای بی قرار ابر های سیاه بود که چون اژدهایی هواپیما را می خواست ببلعد . مسافر با خوداندیشید شاید سرنوشت آدمی این باشد که در هزارتویی تاریک بچرخد وراه خودرا نیابد .درست مثل این هواپیما که هرچقدر می رود باز در تاریکی و ابر های سیاه شناورست .
هواپیما به قرار نبود. تکان های بدی می خورد و چراغ های خطر مدام روشن و خاموش می شد و ترس و نگرانی را در دل مسافران می ریخت .
مسافربا خود گفت:شاید اینجا پایان خط باشد. چشمانش را بست و به صندلی تکیه داد و اندیشید بانو هنوز کنار پنجره ایستاده است و از پشت پرده تور دارد خیابان را نگاه می کند .


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست