یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

جوی ویلیامز
جشن ازدواج


علی اصغر راشدان


• الیزابت همیشه میخواست برای دخترکوچکش کتاب قصه بخواند، دختر کوچکش میخواست تنهاداستان پرنده ی کوچکی که یک دستگاه بخار مادرش بود را بشنود. اغلب در این باره بگومگو داشتند. الیزابت از داستان کسل بود. مخصوصا از جائی که جوجه ی پرنده می گفت:
«تو مادرمن نیستی، یه خرخر کننده هستی. من میخوام از اینجا خارج شم!» ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۵ تير ۱٣۹٨ -  ۲۶ ژوئن ۲۰۱۹


       الیزابت همیشه میخواست برای دخترکوچکش کتاب قصه بخواند، دختر کوچکش میخواست تنهاداستان پرنده ی کوچکی که یک دستگاه بخارمادرش بودرا بشنود. اغلب دراین باره بگومگوداشتند. الیزابت ازداستان کسل بود. مخصوصااز جائی که جوجه ی پرنده می گفت:
« تومادرمن نیستی، یه خرخرکننده هستی. من میخوام ازاینجاخارج شم! »
الیزابت سی وبچه پنج ساله بودند. شبها، موقع خوابیدن بچه، سم بگومگوی رنج آورشان رامی شنید. سم منقل جوجه کباب رابرای شام آتش ونوشیدنی خودراتازه میکرد، میرفت بیرون وکنارمیزپیکنیک می نشست. کمی بعددرخروجی به هم کوبیده می شدوالیزابت می آمدبیرون وسرش راتکان میداد. بچه دوباره مایوسش کرده بود. نمی خواست بخوابد، توطبقه بالابودودراطراف پرسه میزدوتواستخوان عروسک لوبیائی چینیش« شیرینی پنه ای » می ساخت. شیرینی پنبه ای کلینکس خیس شده توآب بود. الیزابت گاهی داستانی راکه آماده کرده بودبرای بچه بخواند، برای سم تعریف می کرد. افرادقصه های الیزابت همیشه درجستجوی حقیقت یاشادی بودند، به آنهاهمیشه آینه یاتکه های زغال داده می شد. ساکنین قصه های الیزابت گرگها، اسب های گاری ومودات متکی به خودبودند.
سم می گفت « لطفااستراحت کن. »
هرشب ساعت یازده، سم یک اسکاچ دوبله رورف سنگی اطاقش میگذاشت.
بچه صداکرد« سم، یه کم ازشیرینی پنبه ئیم میخوای؟ خوشمزه ست. »
بچه الیزابت مرواریدکوچک هستررابه خاطرسم میاورد، گرچه میدانست پدردختراز شاهزاده آسمان بودن خیلی فاصله داردویک حسابدارمالیاتیست. الیزابت اغلب درباره ش حرف میزد. مردازدریافتی سا۱۹۷٣چیزی به زنش نداده بود، گرچه پرونده پرداختی دونفرشان باهم بودونصف دریافتی سال متعلق به الیزابت بود. ظاهراازدواجشان به این دلیل ازهم پاشیدکه الیزابت اغلب همبرگرراباسیب زمینی پخته آماده میکردوشوهرش سیب زمینی سرخ کرده دوست میداشت. درطول سالهاسرزنشهابه تائیدنکردن یکدیگروبعدبه ناراحتی واقعی تبدیل شده بود. حسابدارمالیاتی به الیزابت گفته بود:
« توهیچ کاری رونمیتونی درست انجام بدی. »
الیرابت درجواب حسابدارگفته بود « توهمیشه گرفتارانزال زودرس هستی. »
بچه صداکرد « سم، واسه چی دستتوروقلبت گذاشتی؟ »
سم گفت « اون اسکاچمه. »

   الیزابت یک زن جوان عصبی بود. به این خاطرعصبی بودکه باسم ازدواج نکرده بود. آرزوی دوباره ازدواج کردن آزارش میداد، اماکاری ازش ساخته نبود. سم باکسی دیگرازدواج کرده بود. سم همیشه بادیگرانی ازدواج میکرد.
    همانطورکه معمولاافرادهم راملاقات میکنند، سم والیزابت یکدیگرراملاقات کردندو درمحله، یک درخشندگی ناگهانی فریبنده بود. یک روشنائی که سیاهی تنهائی را درتاریکی یادآوری میکرد. توشام جشن ازدواج دختریکی ازدوستان مشترک شان هم رادیدند. باخوراک خوش طعم پذیرای شدند. تکه گوشتهای سرخ شده زیادی همراه خوراک سروشد. سم ازبوی عطرالیزابت خوشش امد، الیزابت هم رایحه سم راخوش داشت. باهم رقصیدند. سم مقداری نوشیدنی نوشیده بود. درنقطه ای ، فکرکردیک خرگوش قرمزتومرکزگل دیده است. این درست که هفته ایستربود، اما ازش ترسید. دوباره رقصیدند. سم بیرون ازپارتی،تومحوطه پارکینک هم باالیزابت رقصید. ازیک ساک دستی خریدروزانه آب شدنی توش که بگذریم، ماشین سم وصف ناپذیروتمیزبود.
   الیزابت عاشق طرزبوسیدن سم بود. سم دستش روگلوی الیزابت گذاشت. زبانش راکاملاوعمیق تودهن الیزابت رهاکرد. دهن الیزابت راپراسکاچ فاسدوبوی سیگارتراژیک طبقه متوسط کرد. شورت نازک گلی رنگ درخشان الیزابت راتودست دیگرش که دید، فکرکردداردازشادی بیهوش می شود. سم مردی احساساتی بود.
الیزابت فکرکردگفته سم راشنیده« من عاشق توهستم. »
سم قسم خوردکه حرف الیزابت راشنیده است « زندگی یه امتیازغیرعادیه. »
این حرف سم راترساند،اماهمان اول.

    اغلب اوقات شروع کردندباهم بیرون رفتن. الیزابت قول دادهمیشه پرستاربچه به خانه بیاورد. اوایل الیزابت وسم سعی کردندبرای هم کارهای زننده خیالی بکنند. یک روزبعدازظهرکه سم یک قاشق دهن پرکن ژله ی آناناس وسط پای الیزابت ریخت وشروع کردبه خوردن، این قضیه به اوج رسید. الیزابت اول عصبی بود، بعد عصبانیت خودراکنارزدوعرق ریزی سم وشانه های خوش فرمش راباتوجه کامل تماشاکرد. هردونفرهمزمان ارضاء شدندواین نشانه ی خوبی بود. نبردهمیشه بین اصل لذت است واصل واقعیت، اینطورنیست؟ تخیل آن چیزی نیست که چوافتاده بایدباشد. سم تصمیم گرفت عادت خرده بورژوازی خوردن خوراک ازسوراخهای یکدیگررافراموش کند. تصمیم گرفت باالیزابت فقط عشق بازی کند.
« میدونی چارلزدیکنزمیخواست با« هودسرخ » کوچک ازدواج کنه؟ »
سم ترسیده، پرسید « چی! »
الیزابت گفت « خب، به عنوان یه بچه، میخواست بادختره ازدواج کنه.»
سم کنجکاوانه آرام شدوگفت « آه. »

    الیزابت یک خانه ودخترش راداشت. سم یک خانه، یک ماشین ویک کرجی یک دکله ی قدیمی داشت. خانه هاهزاروسیصدمایل باهم فاصله داشتند، زمستان توخانه الیزابت درجنوب زندگی کردندوتابستان باماشین برگشتندبه خانه سم. سفردوونیمروزطول کشید. تاحالادوباراین کارراکرده بودند. هردوبارشبیه به نظر رسیدند. توراه کمربندی بالتیمورباهم بگومگوکردند. گلابی، سیگار، وسائل آتش وگوشت خریدند. بچه اغلب روکف صندلی جلومی نشست وتوهواکش حرف میزد.
دختربچه گفت « اورژانس، لطفابیاتو. »

   درآخرین سفر، سم ازیک مغازه داغ توآزادراه نیوجرسی به وکیلش تلفن زد. وکیلش گفت طلاقنامه زنش قطعی وهمان روزصبح صادرشده است. این ازدواج سوم سم بود. سم وانی خیلی سازگاربه نظرمیرسیدند. آنهابه طورواقعی باهم برخوردمیکردند، باعلاقه وحس عادی. انی تصمیم گرفت برگرددمدرسه. به رفتار حیوانات علاقمندشد. کتابهاروهم انباشته شدند. انی هیچوقت توخانه نبود. همیشه درسفرمزارع، تودشتهایاسواحل بودیادربارنشتابل، پرنده شناسی راملاقات می کرد. شروع به نگهداری دفتریادداشتهای قطورکرد. سم متوجه مطالب نوشته شده ی خیلی هشداردهنده دردست انی شد.

         تمایلات مردانه آدمخواراست وجنس های نربه معنی واقع کلمه، درراه جنس های ماده سرشان راازدست میدهند. نتیجه دررابطه باجفتگیری موفقیت آمیز، مفید است. از زمان سقط جنین که برآمدگی اغلب حذف می شودوهمراه باآن، هرجلو گیری روی مرکزاختلاط، عملیات شکمی مرد، نسبت به وقتی که اندام سالم بود، نیروی بیشتری بیرون میراند.

    سم گفت « انی، انی، بگذاریه عده روبه یه نوشیدنی دعوت کنیم. بگذاردرخت سیبو هرس کنیم. بگذارازاون کیک پرتقالی بپزیم که توهمیشه واسه تولدم می پزی. »
انی گفت « من توزندگیم هیچوقت کیک پرتقال نپخته م. »
سم گفت « انی، اوناتوقرن ۱۷دوره های شعراحساساتی یاهمچین چیزائی نداشتن؟ »
انی گفت « توخیلی می نوشی، هرشب این ساعت پرخاشگرمیشی. الگوی رفتارهات، به صورت جدی محدودمیشه. »
سم بادستهاش، سرش راچسبید.
انی گفت « به اضافه، توقدرت مسئولیت منونسبت به وقایع پرمعنی پائین میاری، سم. »
سم یک گیلاس اسکاچ دیگربرای خودریخت ویک سیگارآتش زد. بایک تکه زغال پکنیکی یک سبیل بالای لبش کشیدوگفت:
« من کاپیتان بلودم، میخوام تروببوسم. »
انی گفت « ارول فلین که مرد، هیکل یه مردنودساله روداشت، دراثرمصرف الکل، مغزش گرفتارتوهم بود. »
انی پودرووسائل نان تست کردن وقالیچه ایرانی راجمع کرده بود، گفت:
« دارم فقط این یکی روبرمیدارم، ضبط « واندالندوسکا ». اون تموم کاریه که توراه صفحه هامی کنم. »
سم باسبیل زغالیش، خیلی شق رق، درانتهای میزش نشست. انی گفت:
« دگرگونی درزندگی ماتاحدمشخصی به خاموشی پیوسته. »

    خانه سم روی یک تپه مشرف به یک خوربود. خورمی پیچیدتویک مرداب آبشور. سم مردابهارادوست داشت، امافکرکرده بودملک راکناریک خورباآب عمیق خریده که میتواندتوش قایق سواری کند. دوست داشت درگیربرنامه پیچیدن خورتومرداب نبود. اوایل که محل راخریده بود، درباره همه چیزپارتی بزرگ شامی که ماهیش راخودش ازخورگرفته بود، خیلی هیجانزده بود. به مرحله عمل که میرسید، نمیتوانست ازراه اندازی هرساله آن پارتی وبریزوبپاش خودداری کند. سوپ مخصوص ماهی به خوبی سال پیش به نظرنمیرسید. حول وحوش یک سال قبل ازآن که انی ترکش کند، پیشنهادکردکه احتمالاباید آن پارتی شام مخصوص رامتوقف کنند. سم حس کردیک حقه بازی درکاراست.

      سم تورستوران خوراک گرم آزادراه نیوجرسی، بعدازآگاه شدن ازجریان جدائیش، کنارمیزکه برگشت، الیزابت بهش نگاه نکردوگفت:
« من رواصطلاحات مختلفی تمرین کرده م که هیچکدامشان مناسب به نظر نمی رسند. »
سم گفت « خب. »
الیزابت گفت « من بایدکاملاصادق باشم. »
   سم تخم مرغش راگاززد. خودرانرم وجوان وشکیباحس نکرد.
« درجمله ی زیر، یک کلمه توهمه فضاهای غایب استفاده شده. اماتلفظش متفاوته. »
سرالیزابت پائین بود، روزیربشقابی محلی خودرارامیخواند. گفت:
« حالامال خودتونگانکن، سم، جواب رواینه. »
زیربشقابی محلی رومیزسم، فنجان قهوه ی درحال سرریزکردن روی دستبندش:
« یک مردبرجسته و....درساعت اوج شلوغی داخل رستوران شد. گارسون ... مسئول پذیرائی بودودراسرع وقت ...که داشت.»
سم الیزابت رانگاه کرد. الیزابت خندید. سم بچه رانگاه کرد. چشم های بچه بسته بودندو انگارتودهنش کره درست میکرد، زبانش راتودهنش می چرخاند. سم قبض خوراک راپرداخت. دختربچه رفت دستشوئی. یک ساعت بعد، قبل ازرسیدن روپل تاپانزی، سم گفت:
« قابل توجه. »
الیزابت گفت « چی؟ »
« قابل توجه، اینه کلمه ی متعلق به هرسه جای خالی. »

الیزابت گفت « تونگاکردی. »
سم دادزد « لعنتی، من نگانکردم! »
الیزابت گفت « میدونستم که ممکنه این اتفاق پیش بیاد، میدونستم همه چی میره که اینجوری بشه. »

    یک شب خیلی داغ است. الیزابت آجیل مخصوص رومچهاش دارد. مچهاش ازلوسیون پوشیده است. بابسته بندی ساران، رولوسیون راپوشانده وروش یک بندلاستیکی انداخته. سم درحال عشق بازیست. بوی فوق العاده تمیزی رابومی کشد. بوی افتاب ونایلون وبوی الیزابت ولوسیون کالامینش رابومی کشد.
   الیزابت میخواهدبرودبرای بچه قصه بخواند. سم سعی میکندقانعش کندکه افسانه ها مقدسندوواقعیتی تیره. پچپچه می کند:
« همه چی تعریف کن، جز« سلطان قورباغه »
الیزابت ترسیده، میگوید « چرانمیتونم اون یکی روتعریف کنم؟ »
سم زمزمه میکند« غوکه متمایل عملیات سکسی نرهاست. »
« آه، سم، اون خیلی سطحیه. اون یه تحلیل خیلی سطحی ازقصه های جادوئی حیوناست. »
سم طرف الیزابت می خزد، استخوان ترقوه ش راآهسته گازمیگیردو میگوید:
« من یه حیونم!..»
الیزابت میگوید « آه، سم! »

    زن اول سم خیلی خوشگل بود. سیاه بودوصافترین شکمی راداشت که سم درتمام عمرش دیده بود. موهاش خیلی لخت ورهابودند. سم اورامی ستود. رفتارش بااومنصفانه بود. اسم هردونفرشان رادرصفحه اول تمام کتابهای خود نوشت. شش سال ازازدواجشان می گذشت، رفتنداروپاومکزیکو. تومکزیکو، دریک هتل ساده مقابل میدان، تویک اطاق همکف زندگی میکردند. درختهای میدان آراسته وبه شکل جعبه های کامل بودند. هرشب هزاران پرنده به لانه هاشان، رو درخت هامی آمدند. مغازه مردی کنارهتل بودکه تابوت می ساخت. خیلی ازتابوتها کوچک به نظرمیرسیدند، آنهاتابوت بچه هابودند. افسردگی زن سم بالاگرفت. بیشترروزروتخت می نشست. ازسم میخواست باهاش عشق بازی کندووانمودمی کردداردمیمیرد. بچه میخواست. دورگه ی کامل بود. سم می گفت هوای مکزیکویون داردوباعث افسردگی زنش میشود. سم عشق بازی بازنش راادامه داد، اماقضیه برای هردونفرشان مشکل ومشکل ترمی شد. زنش واردیک چشم اندازمغشوش واحساسات پرخاشجویانه شدنش راادامه داد.
افسردگیش روزمره شد. شش سال بودازدواج کرده بودندوهنوز۲۴ساله بوند. اغلب به پارکهای رضایت بخش میرفتند.بیشترازهمه چیز، ماشینهای بزرگ رادوست داشتند. بارآخری که رفته بودندبه پارک رضایت بخش، سم باسپرماشین زنش تصادف کردودست خانمش راشکست. احتمالامیتوانستندازحادثه پیشگیری کنندو گرفتارآن همه ناراحتی رنج آورنشوند...

   نیمه های شب، بچه میدودپائین هال وتواطاق خواب الیزابت وسم، فریادمیزند:
« سم، بازی بیسبال!دارم بازی بیسبالوازدست میدم. »
سم می گوید « بازی بیسبالی توکارنیست. »
الیزابت فریادمیزند« قضیه چیه؟ داره چی اتفاقی میافته! »
دختربچه می نالد « آره، آره، من دیرمیرسم، به بازی بیسبال نمیرسم. »
الیزابت بازفریادمیکشد « آه، چی شده ! »
سم میگوید« بچه گرفتاریه حمله ی ناراحت کننده شده. »
بچه زبانش راتودهنش می چرخاندودوباره بیرون میاوردومیگوید:
« من فقط پنج ساله م.»
الیزابت میگوید « درسته، دخترم خیلی جوون ترازاونه که حمله های ناراحت کننده داشته باشه. اون فقط یه روءیاست. »
   بچه رابرمیداردومیبردتواطاقش. برکه می گردد، سم مقابل بالشهانشسته ویک گیلاس اسکاچ می نوشد. الیزابت می پرسد:
« واسه چی دستتوگذاشتی روقلبت؟ »
سم می گوید« فکرمی کنم واسه اینه که لطمه می بینه. »

    الیزابت سعی می کندیک قصه دیگربرای بچه بخواند. این بارمصمم است. سم تازه ازسروسامان دادن به طناب اندازی قایقش برگشته. تووان آب داغ پهن شده ورادیوگوش میدهد. الیزابت می گوید:
« دومردتویه جزیره ی کویری گیرافتاده بودن. یکی وانمودمی کردتوخانه است، درحالی که دیگری ادعامی کرد...»
بچه می گوید « آه ، مامی. »
سم ازتووان می گوید « من اون قصه رومیدونم. هردونفرشون میمیرن. »
الیزابت می گوید « این قصه بدوی نیست، بی رنگ وباپایانی نامنتظره وتنهااز نظرتیپ،ازقصه های بدویه. »
سم زانوهاش رابالامی کشدوآب رازیرش می سراند. آب واقعاآبیست. الیزابت پرده هاراتووان رنگ وظروف چینی رارنگ آمیزی کرده. آبی رنگ دلخواه الیزابت است. خانه سم آرام آرام بدل به آبی می شود. سم توپی رامی کشدوازوان بیرون می آید. هوله دورخودمی پیچید. یک پیرهن می پوشد، یک کراوات ویک لباس سفیدتابستانی. بندکفشهای ورزشیش رامی بندد. پشت موهای خیسش راصاف میکندومیرودتواطاق بچه. لامپهاخاموشند. توتاریکی، الیزابت وکودک هم رانگاه می کنند. دراطاق آتش شعله وراست. الیزابت می گوید:
« آنهامی آیندتوورولباسهای زن. »
سم می پرسد « توبامن ازدواج می کنی؟ »
الیزابت می گوید « من باتوعشقبازیم می کنم. »

    سم به دوستهاش تلفن میزند. باپیتر، قدیمی ترین دوستش،شروع میکند، آنهامدتهاباهم تماس نداشته اند. پیترشده سلطان لنزهای نرم. سم می گوید:
« من دارم ازدواج میکنم. »
مکثی برقرارمی شود، سرآخرپیترمیگوید« یه باردیگه قایق ازساحل جدامیشه. »

    ازدواج سخت ترازآن است که آدم فکرمی کند، سم این قضیه رافراموش کرده است. مثلا، مقدماتی که بایدبرای یک پارتی ساخته شود، چگونه است؟ مادرالیزابت معتقداست یک کیک ازدواج خیلی لازم است. الیزابت ازاین قضیه ناراحت است. میگوید« من نمیتونم درباره ش فکرکنم. »
جریان کیک ازدواج رابه عهده مادرودخترش میگذارد. به پیشنهادبچه، کیک یک مرکزمرباداردویک قایق هم روش.
   الیزابت وسم تصمیم می گیرندتوخانه ی یک قاضی صلح ازدواج کنند. اسمش خانم کاستراست. بعد، برای شرکت توپارتی، به خانه خودشان برگردند. افرادزیادی رابه پارتی دعوت می کنند. خانم کاسترمیگوید:
« من اطاعت روکنارگذاشته م، عشق وستایش راهم ترک کرده م، بعضی هابه اطاعت اعتراض دارن. »
سم میگوید « کاملادرسته. »
خانم کاسترمیگوید « من الان میتونم شروع کنم، اماشوهرم خیلی زودبرمیگرده خونه. اگه چن دقیقه منتظربمونیم، اون اینجاست ودیگه مزاحم مراسم نمیشه. »
سم میگوید « حرفتون کاملادرسته. »
دراطراف سرپامی ایستند. سم کنارگوش الیزابت پچپچه میکند:
« من بایدیه چیزی به زن بدم، کیفم توخونه جامونده. »
الیزابت میگوید « مسئله ای نیست. »
سم میگوید « همه چی میره که عالی باشه. »
   سم والیزابت ازدواج کرده اند. باماشین برمی گردندخانه. همه رسیده اند، بعضی مهمانهابچه هاشان راآورده اند. بچه هابابچه ی الیزابت دراطراف جست وخیزمی کنند. یک دخترکوچک گیسهای بلندقرمزداردوناخنهاش رالاک آبی زده. دخترالیزابت میگوید:
« توروبه خاطرمیارم، یه بچه گربه داشتی، واسه چی پیشیتوباخودت نیاوردی؟ »
دخترگیس قرمزمیگوید « اون پیشی لباموگازمی گرفت. »
الیزابت حرفش رامی شنودومیگوید « آه، عزیزم. »
دخترش رامی بردتوحمام ودررامی بنددومی گوید:
« انگاراین حرف بیشترازچیزای شنفتیه. »
دخترش میگوید « آه، مامی، میخوام ناخنامومثل اون دختره آبی کنم. »
سم صدامیزند« الیزابت، لطفابیابیرون. خونه پرمهمونه. من دارم مست میشم. مادرعرض یه ساعت وپونزده دقیقه ازدواج کردیم. »
سم چشمهاش رامی بنددوپیشانیش رارودرتکیه میدهد. به طورمعجزه آسائی داخل میشود. درازتوقفل نشده است.همزمان، بچه میدودتواستانه وازآزادبودنش، خوشحال است. سم الیزابت راکنارلوله دوش می بوسد. اوراکناردستشوئی وروبه روی آینه ی قدنماهم می بوسد. کنارپنجره وچسبیده به هم وفشرده به پنجره، بازالیزابت رامی بوسد. پنجزه بازمیشود، هردودرآغوش عاشقانه یکدیگر،نگاهشان ازپنجره به بیرون شناورمی شود، اطراف خانه رامی پایندوبه همه ی افرادپائین که عشق واقعی رانیافته اند، خیره می نگرند...   

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست