یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

دکتر ها به بهشت نمی روند


محمود طوقی


• دکتر با خود گفت: بهتر بود جمعه ها را رایگان مریض نمی دیدم و کمی استراحت می کردم. همه چیز از یک خواب شروع شده بود. پدرش بخوابش آمده بود و به او گفته بود: چرا این قدر کار می کنی؟ و او از بدی روزگارش گفته بود. و پدرش گفته بود یک روز هم برای مردم کار کن و او پرسیده بود چه روزی؟ و او گفته بود روز جمعه که عید مردگان است. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱۵ خرداد ۱٣۹٨ -  ۵ ژوئن ۲۰۱۹


 
 سه نفر بودند. وهر سه می گفتند اول سرفه کرد و بعد دستش را تکان داد و این یعنی زنده بودن آن مرحوم.
دکتر بدون معطلی چراغ قوه و گوشی را برداشت و از میان انبوه بیماران گذشت .
پیکان سفید رنگی مدل ۵۰ جلو مطب آماده حرکت بود .دکتر در را باز کرد و خودش را روی صندلی جلو رها کرد . گرمای صندلی به پوستش نفوذ کرد و احساس رخوت و بعد لذتی ناشی از در آمدن خستگی به او دست داد .به ساعتش نگاه کرد ،درست چهار ساعت بود که یک ریز مریض دیده بود آن هم رو ی صندلی قراضه ای که گویی از سنگ خارا ساخته شده بود .دکتر با خود گفت: بهتر بود جمعه ها را رایگان مریض نمی دیدم و کمی استراحت می کردم .
همه چیز از یک خواب شروع شده بود . پدرش بخوابش آمده بود و به او گفته بود :چرا این قدر کار می کنی، واو از بدی روزگارش گفته بود. و پدرش گفته بود یک روز هم برای مردم کار کن و او پرسیده بود چه روزی؟ و او گفته بود روز جمعه که عید مردگان است .
و با خود اندیشید که آیا تمامی این قصه را که این طرف و آن طرف می گوید براستی در خواب دیده است و یا آن که برای بستن دهان همکاران معترضش اختراع کرده است تا دهان آن ها را ببندد که ویزیت رایگان بیمار ربطی به جمع کردن بیمار ندارد.
خب ناسلامتی دکتر هم که باشی آدمی و دوست داری اگر شش روز هفته را برای جیبت کار می کنی یک روز هم برای دلت کارکنی .
و آنقدر تکرار کرده بود که کم کم خودش هم باورش شده بود که همه این داستان را در خواب دیده است.
مدتی بود که مرز بیداری و خوابش بهم خورده بود . صبح و عصر مطب و شب بیمارستان.وآدم هایی له شده و معترض که مدام در خواب و بیداری با او بودند و آنی او را رها نمی کردند. تنها چیزی را که از این روزها بیاد می آورد این بود که خوابش می آمد،کار ،خستگی و رویا .کم کم مرز هر سه بهم خورده بود و دیگر بدرستی تشخیص نمی داد که فلان واقعه را در خواب دیده است یا در بیداری برایش اتفاق افتاده است . و حتی وقتی مردی او را در خیابان دیده بود و از این که نیمه های شب بچه او را از درد نجات داده است یادش نیامد که این مرد و بچه اش را او درمان کرده است یا نه و تنها گفته بود :نیازی به تشکر نیست . این کاریست که هر پزشکی باید انجام بدهد.و به ذهنش فشار آورده بود تا بخاطر بیاورد آن مرد میانسال را با پسر بچه هفت -هشت ساله اش که مدام می خندید وبا مهربانی به او نگاه می کرد را کجا و کی دیده است.
درست مثل همین مرده ای که زنده شده است و او نمی توانست بخاطر بیاورد که چرا و چگونه جواز دفن برای او صادر کرده است .
اما بنظرش رسید یکی از این سه مرد را بایدجایی دیده باشد . کجا و کی ؟همان مرد بکمکش آمد . سی و یکی دوساله بنظر می رسید . موهای شقیقه هایش بفهمی نفهمی می خواست سفید بشود اما نشده بود چند تایی از تار موها به سفیدی می زد اما نه همه .
-دیروز هم که خدمتتان گفتم .اخوی از پنجاه و پنج سالی که عمر از خدا گرفته بود نه به سیگار لب زده بود و نه مشروب . از قند و چربی و فشار هم که این روز ها دارد بیداد می کند از در خانه شان رد هم نشده بود .
و نا گهان در ذهن دکتر جرقه ای زده شد و همه چیز یادش آمد .
حوالی ساعت یک دیروز بود که مردی با سر ورویی آشفته آمد، با نامه ای از پاسگاه و می خواست که برای برادرش که ساعت ده در بانک سکته کرده است جواز دفن صادر شود .
بانک شلوغ و نفس گیربوده است وگرم آن هم در بیست مرداد و بی نظمی و پارتی بازی و مردمی که نوبت را رعایت نمی کنند و حق دیگران را زیر پا می گذارند خب طبیعی است که آدم جوش بیاورد و با کارمند بانک در گیر شود و ناگهان سینه اش درد بگیرد و آخ قلبم آخ قلبم وسط بانک ولو شود .
مردم جمع می شوند و کمی آب قند به او می دهند و یکی دو نفر هم شانه او را می مالند به حساب این که ضعف کرده است و فشارش افتاده است ، تا اورژانس خودش را به بانک برساند نیم ساعتی می گذرد و مرحوم از نای ونفس می افتد .
تکنسین های اورژانس او را معاینه می کنند و می گویند تمام کرده است و از همان جا راهی خاکستون می شود تا خانواده مرحوم بیایند و مراحل قانونی را برای دفن طی کنند.
چیز های دیگری هم گفته بود اما دکتر بیاد نمی آورد. اما بیاد می آورد که پرسیده بود سیگارمی کشید .؟ مشروب چی و قبلاً برای قلبش در بیمارستان بستری بود است یا نه .
و بعد فرم معاینه جسد را برداشته بود تا جسد نادیده را شرح معاینه بنویسد و پرسیده بود چاق بود یا لاغر بلند قد بود یا کوتاه و برادر مرحوم گفته بود: چاق بود و کوتاه و شاید هم نگفته بود و دکتر به حدس و گمان در یافته بود مردی که در اواخر مرداد در بانک جوش می آورد و ناگهان نقش زمین می شودحتماً باید چاق و کوتاه باشد و کمی هم به عکس شناسنامه اش خیره شده بود تا از نگاه و فرم سرو گردنش به مافی الضمیر مرحوم پی ببرد و ملتفت شود که کجای این داستان زندگی بوده است .
مرحوم لب خند مرموزی به لب داشت چرایش را نمی دانست . شایدفکر می کرده است روزی روزگاری مفت و مسلم وسط بانک ولو می شود و تا بخودش بیاید می بیند مرده است به همین سادگی و الکی و پوزخند زده بود به زندگی که عرض و طولش همه چیز در خواب و رویا می گذرد .
دکتر پرسیده بود جسد کجاست و مرد گفته بود خاکستون . و دکتر دیده بود حال و حوصله خاکستون رفتن را ندارد آن هم بعد از یک کشیک شبانه سنگین اورژانس بیمارستان و دیدن یکریز مریض در مطب تا ساعت یک بعد از ظهر آن هم در خرما پزان ماه مرداد و با خود گفته بود وقتی تکنسین های اورژانس می گویند مرده است پس دیگر مولای درزش نمی رود. و بهتر است مته به خشخاش نگذارد و در مردن مرحوم شکی نکند.واز شررفتن و بر گشتن به خاکستون خودرا خلاص کند .
بدرستی یادش نمی آمد از اخوی مرحوم چیز دیگری پرسیده بود یا نه و بدرستی هم یادش نمی آمد در برگه فوت علت را چه نوشته بود اما می دانست مثل صد ها جوازی که قبلاً نوشته بود باید چیزی باشد در همین حدود :جسد متعلق است به مرد ی حدوداً شصت ساله با قدی حدود ۱۶۵ سانتی متر ووزنی حدود ۹۵ کیلو با مو های خاکستری و دندان هایی طبیعی و رنگ پوست گدمگون با لباس شخصی.
سر و گردن بررسی شد آثار خفه گی و خفه کردگی مشهود نیست آثار ضرب و جرح مشهود نیست .
قفسه صدری و اندام های فوقانی و تحتانی بررسی شد آثار ضرب و جرح مشهود نیست . کبودی نعشی تشکیل شده است .
با توجه به شرح معاینه جسدو بررسی سابقه نامبرده علت مرگ بیماری داخلی و عوارض ناشی از آن بوده است جواز دفن به نام وی صادر شد ».
دکتر با خود گفت؛اما قرار نبود مردگان به این زودی بدنیای زندگان بر گردند. لااقل مسبوق به سابقه نبود.
در این مدتی که او مسئول صدور ویزا به دنیای مردگان بود تا کنون کسی دیپورت نشده بود .
و از خود پرسید با یک گواهی فوت مُهر شده و یک مرده ای که حالا دیگر مرده نیست چه باید بکند .
و بار دیگر خوابی خوش سراغش آمد .و احساس کرد سالیان بسیاری است که نخوابیده است و خواب چون شمد کلفتی مدام می آمد تا او را در خودبگیرد .
دکترکمی خودش را در صندلی جلو پیکان که حالا داشت مثل گلوله به طرف خاکستون می رفت جابجا کرد . و با خودش گفت :ایکاش نه مرده ای بود و نه زنده ای و نه مطبی و نه مریضی و او بجای این که بطرف خاکستون برود به سوی دریای شمال می رفت . به دریا می رسید و ساعت ها در کنار دریا دراز می کشید و می گذاشت تا آب خنک دریا بیاید و هزاران بار از روی پا های او بگذرد و خنکی ملسش زیر پوست های اونشت کند و او در رفت و آمد موج ها روی ماسه های خیس شکلی بکشد و سیگاری روشن کند و چشم هایش را ببندد و بخوابد سیر سیر و آن قدر همانجا بماند تا سالی و هزاره ای بگذرد .
راننده چیزی پرسید و دکتر ملتفت نشد کمی بعد اما بخودش آمد و پرسید :چه فرمودید؟ و راننده پرسید :خودتان جسد آن مرحوم را دیدید ؟.
حدواً سی ساله بود . با صورتی اصلاح نشده و موهایی بلند و آشفته و ته صدایی گرفته با لهجه ای که به عرب های کویتی شباهت داشت .
دکتر جوابی نصفه نیمه داد. جسد را ندیده بود پس تمایلی هم به ادامه صحبت با راننده نداشت .
اما راننده ول کن نبود و ادامه داد:می خواستم بدانم ،می خواستم بدانمش را با تاکید گفت و با لهجه کویتی ،کویتی که نه ایرانی هایی که چند سالی به کویت برای کارگری رفته اند .
حرفش پر بیراه چرند نبود . می پرسید آیا اعلام مرگ در صلاحیت تکنسین های او رژانس هست در حالی که نوار قلبی از مرحوم هم گرفته نشده .و با ایکی شماره طرف را بردارند ببرند بگذارند سرد خانه خاکستون.
جوانی که پرو پیمانه بود و طول و عرض هیکلش نصف بیشتر از صندلی عقب را پرکرده بود هم چیزی گفت . دکتر با بی حوصلگی به عقب برگشت . صورتی کشیده و اسبی داشت،با نگاهی سرد ومات . پنداری مشتی یخ در چشمانش پاشیده اند.
-مگر می شود زرتی گفت مرده و خلاص . پس این همه که توی فیلم ها نشان می دهند با یک شوک مرده را زنده می کنند چی؟نه شوکی ،نه اکسیژنی .این هم عاقبت سهل انگاری . حالا فرض کن ما همین دیروز این بنده خدا را خاک کرده بودیم جواب زن وبچه او را کی می داد؟جواب خدا را کی می داد؟که ما با دست خودمان یک بنده زنده خدا را بگور کنیم .بیخود نمی گویند ؛دکتر ها به بهشت نمی روند.
دکتر گفت یا فکر کرد که گفته است که علامت حیات قلب است و نبض و تنفس. و بعد از همه این ها نبود واکنش مردمک به نور و اگر همه این ها نبود یعنی مرگ. البته مواردی هم که بمرگ ظاهری معروف است.در این موارد با کنترل قلب زیر دستگاه مانیتور و گرفتن نوار قلب بین مرگ ظاهری و واقعی قضاوت می شود .
جاده خاکستون از شدت گرما شده بود آینه. گرما و نور آفتاب منعکس می شد روی ماشین و دم کرده گی هوا را دو چندان می کرد .
دکتر با خود کفت :چه خوب شد عینکش را باخود آورده است در این گرما و مرده گی هوا آدمی خوابش می گیرد و با بودن عینک دودی کسی متوجه خواب او نمی شود .
وانت نیسانی مثل اجل معلق از روبرو ظاهر شد .راننده وسط جاده رااز ترس خواب رفتن گرفته بود و مثل تیری که از چله کمان رها شده باشد می آمد .
راننده دستپاچه شد و گرفت منتهی الیه سمت راست جاده .جاده دست انداز داشت و ماشین رو ی شانه خاکی کشیده شدومی رفت که واژگون شود .
نرمه خوابی که داشت چشم های دکتر را سنگین می کرد از سر او پرید . خودش را جمع و جور کرد و دستش را نا خود آگاه به کنسول ماشین حفاظ کرد . داشبور داغ بود و دکتر دستش را بسرعت عقب کشید . و اندیشید که اگر راننده به خود نیامده بود و کمی بیشتر به منتهی الیه سمت راست روی شانه جاده کشیده می شدند با یکی دو معلق هر چهار نفر زودتر از مرحوم به دیار باقی می شتافتند و می خواست به راننده
اعترا ض کند که این چه وضع رانندگی کردنی است .اما پشیمان شد و چیزی نگفت . و با خود گفت از فردا جواب شایعات را چگونه بدهد. و حالا تمامی کسانی که او جواز سفر کس و کارشان شان را صادر کرده است راه می گیرند ومی آیند که بپرسند نکند مرده آنها هم خیلی خیلی نمرده بود و در صدور جواز تعجیل و احیاناً خطا سرزده است .و دیگر محال است به مغز کسی کرد که پدر یا مادرش فوت شده است .
و باز اندیشید که از فردا هر پیرزن و پیر مردی می شود تهمنیه و رستم واو باید تک تک خانواده آن ها را قانع کند که فقط یک بار اشتباه صورت گرفته است . الباقی درست درست بوده است . اما مطمئن بود که یک نفرهم قانع نمی شود . و آن قدر این جا و آن جا فک می زنند تا عالم آدم بفهمند او به اشتباه زنده را مرده اعلام کرده است .
دوباره خوابی سنگین سراغش آمد و رخوتی توام با کلافگی به زیر پوستش نفوذ کرد . خوابش برد و خواب دید که تمامی مرده ها از گورهای شان بیرون آمده اند و دارند شعار مرگ بر دکتر کم حواس را می دهند .
صدای بم و دورگه مردی که سمت چپ صندلی عقب نشسته بود خواب را از چشمان او دور کرد . دکتر کمی خودش را جمع و جور کرد . داشتند با هم در مورد امکان نجات مرحوم حرف هایی می زدند. و جوانی صورت اسبی از موارد عدیده ای می گفت که با مرگ ظاهری به خاکستون برده شده اند اما با یک عطسه مرگ از چشمان شان بیرون ریخته و به زندگی برگشته اند.
دکتر می خواست بگویدیا گفته بود : در فرانسه رگ دست مردگان را می برندتا خون بیاید و مطمئن شوند مرگ واقعی است . و یا در بعضی از کشور ها اتر زیر پوست تزریق می کنند اگر پس زده شود معلوم است که مرده است و یا در بعضی کشور ها فلوئورسین تزریق می کنند و منتظر می شوند تا در سفیدی چشم ظاهر شود اگر نشد مطمئن می شوند که مرگ قطعی است .
و باز هم بنظرش رسید از تراژدی زندگی حرف زده بود و پرسیده بود می دانید تراژدی چیست. و بدون آن که منتظر پاسخ کسی باشد .گفته بود شکاف میان آن چه که هست و آن چه باید باشد مثلاً کسی می خواهد در کنار دریا باشد و آمدن ورفتن آب را از روی پاهایش احساس کند . یا چیزی بگوید و یا بنویسد و یا رها از هرکس و هر چیز سیگاری روشن کند و دود تلخش را تا آخرین خانه های ششی اش فرو بدهد و یا چشم در چشم کسی بدوزد وبه گوید دوستت دارم و او را ببوسد بدون آن که کسی معترض او باشد .اما در دنیای
مردگان باید کلاه روز را به دامن شب گره بزند .
و بنظرش رسید یکی گفت :خواهش می کنم آقای دکترشما دیگرراجع به تراژدی زندگی چیزی نفرمائید،اگر یک نفر در این حوالی ازهمه چیز استفاده بهینه کرده باشد شمائید.و دکتر گفته بود این هم چهره دیگری از تراژدی زندگی است . دیدن ظاهر و غافل شدن از باطن از آن طرف آدم ها ،رویه نادیده روح آدم ها را می گویم.
دکتر بنظرش رسید راننده باز هم راجع به شوک و دارو صحبت می کند .و او نیز راجع به تراژدی زندگی چیز هایی گفته بود . شاید هم نگفته بود وهمه از ذهنش گذشته بود .
راننده ترمز محکمی کرد و دکتر از صندلی کنده شد و با سر بطرف شیشه جلو شیرجه زد اما بموقع دستش را روی داشبورد ماشین ستون کرد . به خاکستون رسیده بودند .
از اتوموبیل پیاده شدند و از در آهنی بزرگ و زنگ زده ونیمه باز خاکستون گذشتند .
چند قبر کن پیر در سایه سار درختان نشسته بودنددستی تکان دادند و ادای احترامی کردند. دکتر با بی حوصلکی سری تکان داد و رد شد و یک راست بطرف سرد خانه غسالخانه رفت . چند تابوت خالی و شکسته در این سوی و آنسوی و دیوارهایی نمور و کپک زده و بوی ذفری که از زیر در نشت می کرد و چشم و بینی را می آزرد . دکتر به یاد سالن تشریح پزشکی قانونی تهران افتاد .
در فضای مسقف جلو سرد خانه جمعیت سیاه پوش زیادی نشسته بودند .چند گداهم قاطی مردم رفت و‌آمدی داشتند . کلید دار نیامده بود و مرده شور ها دنبالش می گشتند .
دکتر از پشت شیشه های دودی عینکش نگاه غضبناک اقوام مرحوم را می دید که زل زده بودند به او و می خواستند قلبش را از توی سینه اش بیرون بیاورند که چرا می خواسته است با سهل انگاریش پدر یک خانواده را بگور کند .
بلاخره سر و کله کلید دار پیدا شد و دکتر را از زیر نگاه های غضبناک سوگواران نجات داد .
کلید دار تلخ و بی حوصله بود سلامی نصفه نیمه کرد و در بزرگ و فلزی سرد خانه را باز کرد و کنار کشید تا دکتر وارد شود و پشت سر دکتر خودش را به کشو ها رساند . دکترکشو ها را شمرد. ده کشو در دو ردیف که می شد بیست جسد . یکی دو مرده هم کفن پیچ شده در کف سرد خانه بود معلوم بود که ظزفیت تکمیل شده است . جمعیت سوگوار به در سر خانه نزدیکتر شد ، با واهمه و احساسی نا خوشایند از بوی ذفر و سرد سردخانه.سردی و رطوبتی بویناک و آزار دهنده به پوست و گوشت دکتر هجوم آورد .
نگهبان کشوی سوم را کشید و جسد را بیرون آورد .کسی از بین جمعیت گفت:نگاه کنید دستش تکان خورد .دکتر عینکش را برداشت و به جسد خیره شد . و بعد برگشت و سعی کرد صاحب صدا را در بیین جمعیت پیدا کند .
جمعیت منتظر و بی قرار بود . بوی آزار دهنده ای که از لابلای دیوار ها و کشو ها بیرون می آمد تمامی وجود دکترراپر کرده بود.
جسد چاق و کشو کوچک بود و دکتر متعجب بود که چرا این قدر کشو ها را کوچک می سازند .
دکتر اول رفت سروقت گره های بالا و پائین کفن . گره ها را با کمی فشار و کشیدن باز کرد اما گره طنابی که روی شکم بود و یکی دو دور دور جسد پیچیده شده بود باز شدنی نبود . نگهبان با قیچی به کمک او آمد .عالی بسته شده بود سفت و محکم برای سفری دور و دراز به دنیای مرده گان . دکتر اندیشید با این فرم بستن امکان ندارد اگر هم زنده بود بتواند دستش را تکان بدهد.
مرحوم دشداشه سفیدی به تن داشت صورتش را با پنبه ای کلفت و نه چندان مرغوب پوشانده بودند.
دکتر پنبه هارا کنار زد .بینی و دهان و گوش ها پر از پنبه بود برای جلوگیری از نشت خون بعد از مرگ و شل شدن دیواره رگ ها .
دکتر بنظرش آمد مرحوم باید ۶۰ ساله باشد .صورتی چاق وبا کبودی و خون مردگی در زیر دو چشم . گویی در هیچ زمانی زنده نبوده است .
نبض و تنفس و مردمک ها وقلب همه خاموش ،خاموش و بی پاسخ به نور و فشار .
دکتر نفس راحتی کشید شاید تا آن روز از مرگ کسی این قدر خوشحال نشده بود .همه چیز همان بود که او می خواست . دکتر با خود گفت :صلاح زنده گان نیست که مردگان بدنیای زندگان باز گردند.
و از در آهنی و نیمه باز سرد خانه گذشت. بنظرش رسید چیزی باید گفته باشد که شیون جمعیت به آسمان رفت.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست