یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

یاد داشت های روزانه


محمود طوقی


• سر هر کوچه یک خبر چین گذاشته اید تا زاغ سیاه مرا چوب بزنند ووقتی سر از کار های من در نمی آورید می نشینید کنار دیوار و مدام شپش های تن مرا می جویید . بجویید .آخرش که چه. روزی یا شبی ناغافل می ریزید سرم و مثل آقا با پتک مغز مرا می آورید توی دهانم و همه جا پخش می کنید کار ایادی استعمار بود . ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱٣ فروردين ۱٣۹٨ -  ۲ آوريل ۲۰۱۹


 ۲۴ فوریه ۱۹۷۴
همه اش زیر سر آن گرجی آبله روست .می فهمید که را می گویم.اما سرتان را می اندازید پائین و در گوش هم پچ پچ می کنید و توی دلتان قند آب می شود .
بعدراه می افتید و تمام دنیا را پُر می کنید که تورج خیال برش داشته است . آره خیال برم داشته است . شما هم اگر جای من بودید خیالاتی می شدید .
سر هر کوچه یک خبر چین گذاشته اید تا زاغ سیاه مرا چوب بزنند ووقتی سر از کار های من در نمی آورید می نشینید کنار دیوار و مدام شپش های تن مرا می جویید . بجویید .آخرش که چه. روزی یا شبی ناغافل می ریزید سرم و مثل آقا با پتک مغز مرا می آورید توی دهانم و همه جا پخش می کنید کار ایادی استعمار بود . از شما که بر می آید . شما جان به جانتان کنند تخم و ترکه آن گرجی بد ترکیب هستید .
مرتیکه پدر سوخته یک دنیا را منتر خودش کرده بود هر جا که می رفت گاو لندهورش را هم با خودش می برد. می گفت:اگر شیر این گاو را نخورم شب ها خوابم نمی برد . خوابت نبرد به سر پدر پدر سوخته ات. مگر تورج بخت بر گشته که از فوریه ۱۹۷۴ تا بحال خوابش نبرده دنیا کون فیکون شده است .
دیروز رفتم پیش آن دکتر خائن تا شاید قلب استالینیستی اش به رحم بیاید و یک دیاز پام و کوفت و زهر ماری بدهد تا ساعتی چشم روی هم بگذارم و کمی آرام شوم . اما با چشم های اپورتونیستی اش به من زل می زند و می گوید :دست بر دار از این خل بازی ها . بیرون از دست افکار منحط رفقای تروتسکیستت آسایش نداشتیم این این جا هم از دست خل بازی های تو .
ای لعنت بر این تخم و ترکه استالین که از آب حوضی دارند تا دکتر و مهندس و روانشناس .مرتیکه پدر سوخته با آن شکم مثل دهلش مثل این است که نوبر آورده است ؛نوبر بهاره هندونه؛.من هم رو در بایستی را می گذارم کنار و حیا را می خورم آبرو را تف می کنم و می گویم:آقای دکتر دارو هایتان مثل خودتان آلوده به ویروس اپورتونیسم است .خاصیت ندارد . به محض این که از گلویم پائین می رود مثل این است که آهک و کافور خورده ام . چنگ می اندازد و معده ام را مچاله می کند سرم گیج می رود و تمامی دل و روده ام را بالا می آورم .آنوقت تمامی جن ها و ارواح خبیثه از در و دیوار بیرون می آیند و می ریزند به جانم .به هر کس هم که می گویم هوا فسفریست باورش نمی شود . راستی یک سئوال خارج از امر طبابت دارم این چه حزبی است که از سبزی فروش محله تا ژنرال ارتش در آن عضویت دارند.
می گوید :مغز فندقی تروتسکیست ها به کار توده ای قد نمی دهد .
خیالم نیست که شهیدم کنند . از این خولی ها هر کاری که بگویی بر می آید. می ترسم خل و چلم کنند برای این که تئوری های استالینیستی شان درست از کار در بیاید .چیز خورم کنند و بگویند آخر و عاقبت تروتسکیسم اسکیزو فرنی است .
۲۴ فوریه ۱۹۷۴
کور خوانده اند .با هر کس بتوانند این کار را بکنند محال و ممکن است با آقا تورج بتوانند چنین کاری بکنند .اندیشه های رفیق تروتسکی مرا مثل فولاد آبدیده کرده است .
همین دیروز بود که صدایم کردند بیا ملاقات داری . دو نفر را آورده بودند که با برادر و پدرم مو نمی زدند . می دانستم کاسه ای زیر نیم کاسه است . این هم از همان شامورتی بازی های اپورتونیستی است و گرنه کاسه که زیر نیم کاسه نمی رود .
من سر گرم کار خود بودم .داشتم فکر می کردم پشه ها شب ها کجا می روند و چگونه می خوابند .وقتی گفتند ملاقات داری شستم خبر دار شد این جماعت قرار است از کیسه شان مار بیرون بیاورند. ملاقات دیگر چه صیغه ای است خدای نکرده من نه بیمارم و نه زندانی. ملاقات برای آدم سالم و آزادی مثل من چه معنایی دارد .این ها را به همان آقایی که آمده بود دنبالم گفتم . گفت :بیا برو ببین خودت می فهمی . رفتم اما چه رفتنی . گفتند :چشم بند بزن . جل الخالق دیدن پدر و برادر که دیگر چشم بند زدن ندارد . مگر قرار است از تاسیسات فوق سری ناسا دیدن کنم یا دارم وارد زیر زمین های پنتاگون می شوم.
چشم بند نزدم می خواستم ببینم که چه کلکی می خواهند سوار کنند . دوتا نره غول استالینیست آمدند ریختند سرم حالا نزن کی بزن . چیزی گفتند و رفتند در را که بستند فریاد زدم مرگ بر خرده بورژازی بی شناسنامه . پدر سوخته ها پشت در پنهان شده بودند . و از چشمی روی در داشتند مرا نگاه می کردند . می خواستند ببینند عکس العمل من چیست دوباره آمدند داخل تا می خوردم مرا زدند . گفتم بزنید من از اولش می دانستم این ملاقات بامبولی است که شما سوار کرده اید و گرنه دیدن پدر و برادر که این قدر دنگ و فنگ ندارد.
حالا برای این که به شما ثابت شود من از چشم بند و پابند نمی ترسم این هم چشم بند بفرمائید وچشم بند را از جیبم بیرون در آوردم و مثل بچه آدم روبه روی دیوار ایستادم و به چشم هایم زدم .
دو تا نره غول گفتند:بارک الله پسر خوب. حالا شدی یک پارچه آقا راه بیفت بریم که دیر شد .
دیر شد ،دیرشد لقلقه زبانشان شده است . هزاران نفر را در اردوگاه های کار اجباری نگاه داشته اند عاطل و باطل آن وقت از وقت حرف می زنند . هزار و یک عمله و اکره را منتر من کرده اند تا ببینند من چکار می کنم حتی در خواب هم دست از سر من بر نمی دارند . مدام موج می فرستند . تا فکرم را بخوانند، اسلایدی که شدم دست از سرم بر می دارند و می روند گورشان را گم می کنند همیشه همین طور بوده است .
پتو را روی سرم می کشم تا خیال کنند خوابیده ام . بدبخت های کودن و عقب افتاده فکر می کنند حریف تورج مغز متفکر تروتسکیست های ایرانند .
۲۴ فوریه ۱۹۷۴
از روز برایم روشن تر بود که بالاخره این استالینیست های بدبخت به پیسی می افتند . فکر و ذکرشان شده تشکیلات ترو تسکیست ها در اروپا .
آرزو به دلتان می گذارم فکر کردید هنوز آن مرتیکه گرجی صوت آبله رو با آن پیپ مسخره و گاو مردنی اش زنده است که شما هر غلطی خواستید بکنید .


گذشت آن زمان که از در و دیوار ک .گ.پ. می بارید. دنیا هم هر که به هر که بود . امروز دنیا دارد به درستی اندیشه های داهیانه رفیق تروتسکی پی می برد .حالا شما دارید روز و شب زور می زنید که چه
بشود .
اون از شب ها که مدام پشه را می فرستید سروقت من تا یک جوری وارد خواب من بشود تا ازچند و چون تشکیلات تروتسکیستی در ایران با خبر بشوید . آن هم از روز که مدام یک موژیک بی سواد را می فرستید سروقت من که فعالیت های خود در آمریکا را بر علیه شاه خائن توضیح بدهم.
شما را صنه نم . بدبخت های مرده خور . شما که هر چقدر ماشین استفراغی داشتید قالب کردید به شاه. نکند یادتان رفته است برای همین شاه خائن ۲۱ گلوله توپ در مسکو شلیک کردید و اعلام کردید اقدام های داهیانه اعلیحضرت در راستای راه رشد غیر سرمایه داری رفیق الیانفسکی است .
این هم یک جور دیگر به پیسی افتادن است . غلط اضافی بکنی و بعد دنبال هر آشغالی در سراسر دنیا بگردی تا تئوری های اپورتونیستی تان را ثابت کنید.
حالا شاه خائن شده است و فعالیت های ما بر علیه او در آمریکا برای شما جالب شده است .از کوری چشم شما ما در آمریکا جلسه پشت جلسه تشکیل می دادیم. سخنرانی می کردیم . دست به افشاگری می زدیم و تظاهرات راه می انداختیم .
خب این چه ربطی دارد به این که خانواده ام را به روز سیاه بنشانید . مگر مادر من به آن گرجی بد ترکیب چه کرده بود که سر به نیستش کنید و بیائید و بگوئید سکته کرده است .؟ پدرم برای چه کور شده است .؟ موهای برادرم چرا به تمامی سفید شده است .؟ این جنگولک بازی ها برای چیست ؟فکر کردید زمان شاه وزوزک است که هر کاری دلتان خواست بکنید و کسی جلو دارتان نباشد می خواهید مرا خیالاتی کنید شما که از هیچ کاری رو گردان نیستید . مرا بردارید ببرید بیندازید توی آن سیاهچال و بعد بگوئید انفرادی است . اگر انفرادی است پس آن بلند گوی لعنتی تان چه می گوید . فکر می کنید وقتی می گوئید« با پتک کارگر با داس برزگر»فلان و بهمدان من نمی دانم منظورتان چیست .چرا دست از جانم بر نمی دارید با پتک یا با داس هر کاری که می خواهید بکنید بکنید.مگر با آقا همین کار را نکردید .
از صبح تا شام شده اید سوهان روحم. مگر رفیق کبیر تروتسکی به شما چه کرده است.؟
۲۴ فوریه۱۹۷۴
باور کنید آب در هاون می کوبید .حالا یکی نیست از حضرات بپرسد این چه کاریست .مگر دچار مالیخولیا شده اید که آب را در هاون می کوبید . حالا اگر هاون را در آب بکوبید این کار کمی معقول ترباشد . از آب و هاون بگذریم ،اگر خودتان را جر و واجر کنید محال است بفهمید تورج به چه فکر می کند . خرده بورژازی بی هویت عقب ماند تر آز ان است که از تحلیل ها و اندیشه های پیشاهنگان واقعی طبقه کارگر سر در بیاورد .
بدبخت ها مدام یک ورقه ای جلو من می گذارند که بنویس ده سال پیش چه کرده ای . می گویند سال ۱۹۷۴ که در آمریکا بوده ای . می پرسم مگر اینجا آمریکا نیست . می گویند :نه . می پرسم مگر امروز ۲۴ فوریه ۱۹۷۴ نیست .می گویند :نه . می گویم خیلی خرید . و تا می خورم مرا کتک می زنند . و می گویند :مااز تو خل تر را هم آدم کرده ایم .
کودن های مرتجع فکر می کنند می توانند سر پیشاهنگ راستین طبقه کارگر کلاه بگذارند . و به من القاء کنند امروز فوریه ۱۹۸۴ است .
خب که چی ؟ ۷۴ یا ۸۴ چه فرقی می کند .طبقه کارگر ده سال جوان تر شده است و نیروهای مرتجع ده پله به مرگشان نزدیک تر شده اند .
اما دست بر دار که نیستند مدام برایم دلیل و مدرک می آورند تا قبول کنم اینجا ایران است زمان هم ۱۹۸۴ است شاه هم رفته است حالا باد دارد به بیرق آقایان می خورد .
یکی نیست به این حضرات بگوید :خب گیریم که چنین باشد به من چه دخلی دارد .من را بر داشته اید
آورده اید این جا که چه . بعد هم روز وشب در بوق کرده اید که کمونیسم به بن بست رسیده است .و از امروز ودر اینجا جنگ بین فلان و بهمدان است . اما کور خوانده اید . مبارزه طبقاتی طبقه کارگر را نمی توانید منحرف کنید و قتی در چرخ گوشت چرختان کردم از شما آبگوشتی مشد درست کردم می فهمید با چه کس طرفید .

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست