یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

"ما" بر متن آن "انقلاب"! - بخش پایانی - بهزاد کریمی


بهزاد کریمی



اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱۷ بهمن ۱٣۹۷ -  ۶ فوريه ۲۰۱۹


در ادامه بخش پیشین نوشته (*) اینک بخش دوم و پایانی آن.

"ما" و سینما رکس!
۲٨ مرداد ۵۷ بود که سینما رکس آبادان در آتش سوخت و جان بسیارانی در آن، بنحوی فجیع جزغاله شد. "رکس" آبادان در آن روز فیلم "گوزن ها" به اکران داشت. این فیلم، ایستادگی در برابر رژیم از سوی یک "چریک" را به نمایش می گذاشت که تماماً مسحور "از خود گذشتگی" خلق بود؛ و خلق، در سیمای جوانمردی اسیر اعتیاد! بند سیاسی زندان قزلحصار، همچون هم دردهایش در هرجای کشور از این فاجعه به سختی تکان خورد. فردای این تراژدی دور یکدیگر جمع شدیم تا با اعلام سکوت، شعرخوانی و سرود دستجمعی، گرامی بداریم یاد قربانیان را و ابراز بیزاری کنیم در محکومیت این جنایت تراژیک. با جمع آمدن در یکی از اتاق های بند، قرار شد چند کلمه ای گفته شود. چیزهایی گفتم در این مایه: آتش زدن سینما رکس در آبادان شهر کارگری، جنایتی است مدهش که از سوی هر کس هم صورت گرفته باشد مسئولیتش بر عهده آنانی است که کشور به این وضع رسانده اند! تا مراسم تمام شد رفیق عزیزی از اهل آبادان و هم اینک از مهاجرین ناخواسته به امریکا، سراغم آمد و گلایه کنان پرسید: انگار شک داری دست ساواک در کار بوده باشد؟ گفتم: چیزی بیشتر از شک، مگر همین بغل گوش خودمان توی این یا آن اتاق زندان نمی بینی نفرت از نفس سینما و تلویزیون را و بعلاوه با چه منطقی رژیم به اندازه کافی دچار مشکل بخواهد برای خود مسئله بتراشد؟ او ظاهراً قانع شد، اما خود من اکنون از پس تجربه چهل ساله، مسئله دار رفتاری هستم که آن زمان در دل و متن انقلاب، چشم بر واپسگرایی ها می بست و "خطا پوشی" پیشه می کرد!
در قطب بندی سیاسی آن زمان، "ما" نخواست چیزی بر تقابل میان نماد دیکتاتوری از یکسو و حرکت عموم خلقی از سوی دیگر سایه بیندازد و حاضر نشد واقعیت صحنه را جز از منشور انقلاب رادیکال ضد شاه بنگرد. و آنانی که، خوب می دانستتند صمد بهرنگی در ارس غرق شد چون شنا نمی دانست و جهان پهلوان تختی به دلایل فردی خودکشی کرد و نه آنگونه که روزنامه "توفیق" بازدن تیتر "غلام رضا غلام رضا را کشت!"، "قتل" و "قاتل" به برادر شاه حواله داده بود! آیا در باره فاجعه "سینما رکس"، حتی یک موضع گیری ولو که در شکل طرح پرسش، توسط چپ و غیر چپ صادر شد؟
در آن بحث چند روزه زندان بر سر کیستی عامل این فاجعه، توافقات در این جمع بست جنبه کانونی یافت که موضوع اصلی حالا آنست که از این پدیده غیر عادی، شکل گرفتگی وضعیت انقلابی در ایران نتیجه گرفته شود: مردم نمی خواهند و حکومت نمی تواند! پس، بیشتر پاسخ دادیم درون ایدئولوژیک انقلابی خود را بجای درنگ بر وجوه و جهات رنگارنگ واقعیت درجامعه شوریده و نه تامل ورزیدن بر کنه آن وضعیتی که می رفت تا جای سبعیت ساواک را تعصب دینی خونریز بگیرد. اندیشیدن به چنین احتمال مهیبی پیش "ما"، موخر بر رادیکلیسم تازنده آن بود. مکث "ما" در سمت و سوی وضع، عملاً تحت الشعاع این بود که فعلاً شاه برود. نوع نگاه حاکم، "ما" را نه با روح و چهره ای منتقد، بل بیشتر در شیفتگی و چشم پوش بر واپس گرایی ها، پشت رادیکالیسم سیاسی جاری می نشاند!


چه برداشت از "نماز فطر"؟!

تا خبر نماز عید فطر تهران در ۱٣ شهریور به امامت آقای طالقانی و راهپیمایی بزرگ پس از آن را شنیدیم و دیدیم، بیشتر دستمان آمد که رهبری حرکت دیگر به تمامی دست مذهبی هاست. اما چون آقای طالقانی را به شیخوخیت انقلابی می شناختیم، واقعیت "قیطریه" نیز که حرکتی بود زیر صولت صلوﺓ، نتوانست "ما" را از بند آن الگوهایی بیرون کشد که در ذهن خود برای فرجام انقلاب خلقی قائل بودیم. "ما" با این باور که انقلاب آخر سر هر توهمی را می شورد و می برد تا جامعه انقلابی "غسل تعمید" بیابد، گمان داشتیم که نهایتاً مذهب است در خدمت مبارزه طبقاتی و نه انقلاب خادم مذهب! غافل از آنکه انقلاب، دیگر فتاده در قلاب دین است و سکان اش دست انقلابیون دین محور!
۱۷ شهریور که اتفاق افتاد، اول از همه کشیش گاپون انقلاب ۱۹۰۵ در روسیه را بیاد می آورد! زیرا ذهنیت ها عادت به الگونگری داشت. اما وقتی ایستادگی تشیع علوی علیه پهلوی دیدیم و"آخوند" شیعی خود را در"سرشتی" دیگر یافتیم، حسن نظرمان نسبت به شور حسینی بیشتر هم شد! "ما"، از یکسو وقایع را جملگی از دستگاه ذهنی عبور می داد و از سوی دیگر اما بنا به فروتنی در قبال اراده "خلق"، نه فقط برابر "واقعیت" های عینی گام به گام عقب نشست بلکه در صفوف خود تمایل به ذوب شدگی در روحانیت انقلابی را می پرورد. تداوم حرکت جسورانه مردم در پسا ۱۷ شهریور خونین و بعدش سقوط دولت شریف امامی و سر کار آمدن تیمسار ازهاری، "ما" را در این باور راسخ تر کرد که حالا دیگر این انقلاب است که بر درب می کوبد و فرارسیدنش را فریاد می زند.
از آن پس بود که قاطعیت روحانیت در مبارزه با شاه جذبه بیشتری آفرید. بخشی از این "ما" که در عرصه پیکار عملی با رژیم، از رادیکال ترین های آن بود (فدائیان)، ملهم از ایستادگی کارگران، دانشگاه، آموزگاران و کارمندان، و عموم مردم در خیابان ها، اعلامیه ۱۵ آبان ماه خود را با چنین تیتری صادر کرد: "در این قیام خونین که آغاز شده مردم را یاری کنیم". این اعلامیه مبتنی بر باور به فرا رسیدن موقعیت انقلابی در کشور، بر سه نکته تاکید داشت: شاه رفتنی است، بعد از شاه نوبت امریکاست، و لازم است در این "قیام" با همه قوا شرکت کرد. حضور عملی در انقلاب البته از پیش هم در دستور بود، اکنون اما با این دید که، روند انقلاب شتابناک سو به انقطاب و رادیکالیزاسیون دارد و لذا، نباید از هیچ تلاش و مشارکتی برای ارتقای مبارزه سیاسی به قهر انقلابی فروگذار ماند. و این اعلام بجا برای همراهی با مردم، در حالی بود که تظاهرات خیابانی با غرق شدگی هرچه بیشتر در اسلام پیش می رفت و این وجه از حرکت خلق، در "ما" حساسیت چندانی بر نمی انگیخت!
چندی بعد رهیدن از حبس، در خیابان "دارایی" زادگاهم تبریز، به تصادف در جریان شکل گیری یکی از تظاهرات قرار گرفتم و با پیوستن به صف اولیه، آن را تا حوالی باغ گلستان - میعادگاه دوران کودکی ام- همراه شدم. حرکت، با تجمع جوانانی پرشور و سردادن شعارهایی رادیکال آغاز شد و مارش آن با کوبش پا بر کف خیابان، طنینی یافت بس آهنگین. چند روز قبلش در باره یکی از مشابه های همین پاکوبیدن ها، از عمر کرده ای که همراه یکدیگر تماشاچی اش بودیم چنین شنیده بودم: آدم، یاد رژه های فرقه دمکرات می افتد! شعار اولیه حرکت راه افتاده، چیزی بود در این مایه: ازهاری نظامی/ مرگ بر آن شاه تو! هسته اولیه که راه افتاد نیرو جذب کرد؛ هم از بازار و هم از پیاده رو. پیش رفتیم و سه راه فردوسی را در خیابان پهلوی پیچیدیم که دیدم هزاران نفریم. تا به نزدیکی های "گجیل قاپیسی" رسیدیم سخن از دههاهزار بود. نکته اما اینکه، یکباره متوجه شدم جای شعار دهندگان پرشور اولیه را چند میانسال مذهبی سنتی با دادن شعارهای نوحه وار از ایندست گرفته است: "بوتوون عراق ایچینلر، مسند ده ایله شیب لر!" (اینهمه مسند نشین، همه عرق خوران مست اند!) و راهپیمایان نیز، در حال سینه زنی نرم! غوطه ور آن جمعیت دریایی بودم و گیج و مبهوت در مواجهه با این پرسش که: نکند مشکل، عرق خوری بوده است و ما نمی دانستیم؟ دچار دوگانگی عجیبی شدم و از صف بیرون زدم!
ذره ای تردید ندارم که این واقعه، بهیچوجه پیشامدی نبود استثنایی و صرفاً مختص معدود نفرات. در آن دوره، مشابه چنین مشاهداتی و حالت روحی ناشی از آنها، برای بسیارانی چون من بارها پیش آمد که بعدها به کرات در باره شان شنیدیم. مهم در این میان اما، تامل نورزیدن کافی بود بر تلنگرها و نمودهای هشدار دهنده این چنینی و از جمله پا گیری "نهضت" پاره کردن اعلامیه های دگراندیشان در تظاهرات انقلابی توسط "فالانژها"! تکانه هایی چنین، تاثیراتی البته گذاشتند و به فکر وامی داشتند، اما چنان فرﹼار و گذرا که مجالی برای فهم سمت و سوی انقلاب باقی نمی ماند. مگر سازمان ما در آخر دی ماه ۵۷ طی نامه اش به آیت الله خمینی، بسی هوشمندانه از خطر رفتارهای ارتجاعی سخن نگفت و "پاره کردن" اعلامیه های نیروهای دگر اندیش و بهم ریختن بساط کتاب و آتش زدن کتابخانه توسط "حزب الله" را جسورانه محکوم نکرد؟ نکته ولی اینجاست که این بیداری های مقطعی به خط ممتد وجدان سیاسی هوشیار فرانروئید. این تهمت به "ما" نمی چسبد که گویا خمینی را "فرشته" دید، اما حقیقت دارد اگر گفته آید که خود را در تک شیطان تاجدار محبوس کرد و در عمل، از درنگ استراتژیک بر شیطنت های این یکی "شیطان" که داشت لقب امام به خود می گرفت گذشت. "ما" و شیخ، متحدهایی شده بودیم تازنده، اما نانوشته و یکسویه و در نیمه دوم ۵۷ هم دیگر تماماً به سود یک طرف!


یک دیدار و دیالوگ و آن دو آیت الله!

حوالی همین زمان بود که پدرم گفت: مهندس توکلی - وزیر نیرو- می خواهد ترا ببیند. پرسیدم: کاری با من دارند؟ جواب داد که: نمی دانم اما بخاطر من هم که باشد به ملاقاتش برو. حرمت پدر جا آوردم و نیز پاس داشتم محبت خود مهندس را که سال ۵۲ طی آن چند ماه رهایی از زندان، در ماشین سازی تبریز کاری به من سپرده بود. در تهران به دیدارش رفتم. بگذریم از آن جاخوردن دربانان دم در و نگاه های مشکوک شان به من یک لاقبا که تا مرا دیدند لابد از خود پرسیدند این را دیگر چه کار با آن عالیمقام؟! با راهنمایی محترمانه خانم منشی تا وارد اتاق مهندس توکلی شدم او با برخوردی گرم از دیدنم ابراز خوشحالی کرد و سپری شدن دوره حبس مرا به فال نیک گرفت.
بعد نوشیدن فنجانی قهوه پرسید اوضاع را چه می بینی؟ رو به پنجره سوی خیابان اشاره کردم و گفتم خودتان که می بینید! گفت: منظورم اعلیحضرت نیستند که ماندنشان به نظر بعید می رسد، بعدش را می پرسم که چه خواهد شد؟ مانده بودم چه پاسخی دهم که خودش پیشدستی کرد و رک و راست پرسید: از آقایان خمینی و شریعتمداری، کدامشان برای مملکت بهتر است؟ و بعدش افزود: فکر نمی کنی باز همین آیت الله خودمان مناسب تر باشد؟! در جوابش چیزی گفتم در این مایه ها: آقای مهندس، فرادستی با کسی است که کوتاه نیاید! در سکوت فرو رفت و با نگاه استفهامی در من، میوه ای تعارف کرد و بعدش هم این توصیه که: اگر خواستی مشغول کار شوی مرا در جریان بگذار. کار من البته از قبل تعیین شده بود: الحاق به تشکیلات، یکی دو هفته ای بعد همین دیدار!
از آنجا که در آمدم درگیر پیامی بودم که در حرفهایش نهفته بود. با خود گفتم: غیر اینهم نمی شود، مبارزه طبقاتی است و متبلور در انقلاب و جای هرکس نیز در آن معلوم؛ اگر این وزیر کارخانه دار جز این می گفت جای سئوال داشت! قضاوت، صریح و ساده بود!
هر دو این آیت الله ها بنا به شناختی که از آنها داشتیم در پیوند تنگاتنگ با بازار بودند و هر دو نیز دارای پیشینه چپ ستیزی، اما با این تفاوت که مرجع آذربایجانی در ارتباطی تنگاتنگ با سرمایه داران بود، ساکت نسبت به امریکا و در بده و بستان از یکسو با دربار و از دیگرسو با "ملیون"؛ اما تبعیدی نجف ایستاده در برابر شاه، فحاش علیه اجنبی و نگاهی مبتنی بر آنچه خودش بعدها بر زبان آورد: "اقتصاد مال خر است"! این نگاه اگر نمی توانست شمشیر دن کیشوتی از نیام علیه واقعیت سرمایه داری بر کشد، در عوض اما می شد که از یکسو زمینه ساز سلطه یابی عقب مانده ترین اقشار سوداگر زیر علم و کتل دین بر اقتصاد کشور شود که شد و از سوی دیگر با رویکرد حامی پروری، شکل گیری اسلام پناه های نوکیسه رانت خوار، غارتگر و فاسد را در کشور فراهم بیاورد که آورد! برخوردهای سیاسی "ما" اما، عموماً در بزرگ و کوچک بینی بورژوازی تنظیم می شد و با درجه ضد امریکایی بودن فرد، و نه سیاست سنجی های مشخص و خلاق نوع "ماکس وبری" از جمله فهم اهمیت نقش جدی "روبنا" در تحولات "زیربنا"یی! آیت الله شریعتمداری در پی حفظ وضع اجتماعی موجود بود با میزانی از تعدیل سیاسی در دیکتاتوری سلطنت و فرصت یابی "ملیون" برای حضور یافتن در ساختار قدرت؛ اما در پی ولایت فقیه نبود! پس چه جای توجیه و دفاع از همسویی ها با جیش الله آقای خمینی در یورش اش به "حزب خلق مسلمان" منسوب به آن آیت الله؟ این حزب با هر گیر و گرفتاری در ترکیب اجتماعی خود، درآن سر بزنگاه تدوین قانون اساسی پرچم مخالفت با ولایت فقیه برافراشته بود و بر دمکرات بودن جمهوری تاکید داشت. آیا این مهم نبود؟


حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله!

تظاهرات تاسوعا و عاشورا، از نقطه نظر تثبیت قطعی رهبری خمینی بر انقلاب یک نقطه عطف شد: نقطه عطفی در مسجل شدن موضوع رفتن شاه؛ هم از نگاه انقلابیون و هم برگزار کنندگان نشست "گوادولوپ" و هم حتی برای خود شاه. این حس تعیین تکلیف اما، فقط در بالا نماند بلکه خود را در "پایین" با شعار "حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله" نیز بازتاب داد تا رابطه آتی بیشترینه "خلق" با "ما" و هر دگراندیش دیگر به نمایش درآید! "ما" اما، علیرغم به چشم خود دیدن توده عظیم زنان چادر سیاه در آن "تاسوعا و عاشورا" که ویژگی تظاهرات این دو روز بود، از بهمن سیاهپوش راه افتاده هیچ پیامی نگرفت. حالا دیگر این خلق آرمانی بود فاتح خیابان ها و "ما" کماکان، در چنبره خیالات و نه متوجه خطر مانداب های واپسگرایی میان همین خلق! گرچه خودمان چادر بر سر نداشتیم، اما در رمان هایمان چادر نماد خلق و عاطفه بود! "ما" را، شیفتگی غیر نقادانه نسبت به خلق در خود پیچانده بود!
این انقلاب، آن نوع از روشنگری را به پشتوانه نداشت تا بتواند هم بر دیکتاتوری بتازد و هم خطر سوار شدن "استبداد نعلین" بر جهالت ها در خلق و خوی خلق را هشدار دهد. در ادبیات فکری و سیاسی پیش از انقلاب، مشکل می شد چند نوشته منتقدانه نسبت به سیاست دین محور سراغ گرفت. من که ناآشنا با این ادبیات نیستم یادم نمی آید اثر و نوشته جدی راجع به مبانی سکولاریسم و چند و چون هیولای احتمالی حکومت دینی در میان آمده باشد. خلاف آن اما کم نبود. در اینجا و آنجا نوشته هایی در وصف اسلام انقلابی و روحانیت "مترقی" و لزوم بهره گیری از روحیه "حسینی" و "عاشورایی" برای بپاخاستن خلق عرضه می گردید که نمونه هایش متعدد بودند و در بازنگری ها و بازاندیشی های نقادانه پسا انقلاب، یک به یک بر طاس روشدن ها لغزیدند و کشف شدند!
فراموش نمی کنم وقتی علی اکبر اکبری در اوایل دهه ۵۰ جرات به خرج داد و دست به نقد دین محوری زد، مورد انتقاد قرار گرفت که چرا در مبارزه با رژیم، تفرقه بر حسب دین و مسلک در پیش گرفته است؟ و با یک چنین سابقه در فضای روشنفکری مبارز، دیگر چه انتظار که در آن دی ماه آتشین ۵۷ آن حرف از مصطفی رحیمی شنیده شود وقتی هشدارگونه چنین پرسید: چرا با حکومت اسلامی مخالفم؟! "ما" البته این می دانستیم که نباید مذهب ستیزجلوه کرد، پرسش اما آنست که چه اندازه به وظیفه خود جهت نقد واپسگرایی در روحانیت سیاسی عمل کردیم؟ آیا غافل نبودیم و نماندیم و باعث غفلت نشدیم؟!
شتاب چشمگیر روند تقویت و تثبیت موقعیت روحانیت در پسا ۱۷ شهریور، چنان بود که هر حرکت مستقل از ابتکارات آن، بلافاصله یا در حین جریان و یا نهایتاً در پایان قطعنامه ای خود، توسط رهبری دینی انقلاب مصادره می شد. ملا خور شدن ۱٣ آبان دانشجویی؛ اعتصابات کارگری با درود فرستادن به خمینی؛ قطعنامه پایانی تحصن های کارمندی و استادان دانشگاه مزین به نام "امام"؛ راه افتادن مسابقه میان مطبوعات در آن اواخر بر سر آوردن نام "رهبر" در تیترها؛ و حتی کانون های فرهنگی و هنری که شتر شوق دیدار با "آقا" بر درب آنها نیز خیمه زد! بیشترینه این حرکات که ستون فقرات نیروی شان را سکولارها تشکیل می دادند، در درجاتی متفاوت حاصل برآمد خویش را به سود رهبری دینی انقلاب کانالیزه کردند. بله، جملگی مقصریم!
این خطاست هرگاه چنین مصادره به مطلوب ها از سوی روحانیت تماماً به حساب سیاست و کیاست خمینی چی های سوار بر توسن انقلاب نوشته شود؛ خیر، از ما نیز بود که بر ما شد! روحانیت در جامه انقلابی، پیش بخش وسیعی از روشنفکران "ما" کم عیب جلوه کرد و دستکم اینکه، ایرادهایش مقتضی اغماض و چشم پوشیدن! نیروی سکولار، در نیمه دوم سال ۵۷ بکلی خلع موقعیت شده بود زیرا سکولاریسم در وجود خواهندگانش، جایی نهادینه و اندیشیده در وجدان ها نداشت. زیرا که، اگر برج و باروی سکولاریسم پایدار فقط در آزادی و دمکراسی ارتفاع گرفتنی است، در ایران پهلوی اما بیشتر مجازی بود و بی بنیه و نه سوار بر اندیشگی و عقل خود بنیاد شهروندی. در اپوزیسیون بیرون از روحانیت، یا "جامعه توحیدی" در میان بود یا "دمکراسی ملی" و یا "دمکراسی خلقی" که جملگی پیروان آنان در اشکال و اندازه های متفاوت بر ریل آمال خود می راندند. به دیگر سخن، فهم عملی از دمکراسی بمثابه بستر توافق و وفق مشترک در رقابت میان جهتگیری های برنامه ای رقیب، اگر هم نگوییم وجود نداشت بسی نازل و کمیاب بود.


پیشا روشنگری "ما" در چه بود؟

انقلاب مشروطیت از پیشا روشنگری خاص خود برخوردار بود که در آن، روشنفکران زمینه ساز استقرار حکومت قانون در ایران قجری، طی حداقل دو دهه گفتار و نوشتار توانسته بودند همزمان با انگشت نهادن بر استبداد حکومتی جهالت در جماعت و خلق را هم نشانه روند: معترض به دربار مستبد و متعرض علیه ریا و تزویر دکان دین. ارزش آن روشنگری ها را در این می باید قدر نهاد که نهال مشروطیت در ایران ۱۲٨۵ خورشیدی جدا از نارسایی و کژی ها و حتی ناکامی های بعدی اش، در زمانه ای سربرآورد که توازن بین شهر و ده و ایلیات حدوداً یک به هشت بود، بیسوادی در حد مطلق، و عموم مردم مطلقاً در تقید مذهب و زیر نگین اجتهاد "علماء".
اما ایران ۵۷ با جمعیتی نزدیک به نیمی از آن شهر نشین، ارتقای جدی سطح سواد در کشور و چهل سالی برخوردار از وجود دانشگاه، شبکه همپیوندی های دولت- ملت تثبیت شده در آن ولو کژ و ناقص، و نیز چندین نهضت اجتماعی و ملی ترقیخواهانه مردمی پشت سر خود، می آید و بگونه ای تراژیک در کاسه رهبری دینی می افتد و در حکومت آخوندی گرفتار می آید. اگر حاصل روشنگری های دو جهته پیشا مشروطیت، حتی در کج ترین و التقاطی ترین خوانش از مشروطه، رساله " تنبیه الامه و تنزیه المله" شیخ نائینی برای دفاع از مشروطیت در نقطه مقابل فتاوی شیخ مشروعه نوری شد، اما نتیجه لم یزرع در فکر پروری های نیازین پیشا انقلاب ۵۷، تحقق تز ولایت فقیه خمینی! و چرا؟
چون پشتوانه ذهنی این انقلاب در پسا کودتای ۲٨ مرداد از یکسو بیشتر به طرد "شاه امریکایی" اختصاص یافت و مشروطه ستیزی شاه تحت الشعاع پرو غرب بودنش قرار گرفت، و از سوی دیگر نقش ارتجاعی بیشترینه روحانیون در نهضت ملی نفت و گرایش های فوق ارتجاعی آنها در قبال حتی "انقلاب سفید" بکلی مسکوت ماند. افکار عمومی مقطع انقلاب، در قبال روحانیتی با ۵۰ سال مظلوم نمایی ولی برخوردار از آزادی های نسبی برای تبلیغ، ترویج و نیز امکان تشکل و سازماندهی و مجهز به انواع ابزارها جهت تحمیق، تحریک و تخدیر توده ها، کاملاً بی سپر مانده بود. جامعه آنچنان نابرخوردار از روشنگری های سکولار دمکراتیک و نقد بینش و سیاست و نیات روحانیت بنیادگرا، که بیشترینه مردم در آستانه انقلاب چیز چندانی از کاشانی های مصدق ستیز و روحانیت حامی کودتا و "فدائیان اسلام" کسروی کش در ذهن نداشتند و خمینی را نه در رساله "توضیح المسایل" و مواضع ۱۵ خردادی او بلکه در ماه تابان می دیدند! کمبود کار فکری علیه خیز روحانیت برای استقرار واپسگرایی در کشور، بنوبه خود باعث مطلق پنداری ها و یک جانبه نگری های سیاسی بعدی شد و نتیجه آن: انباشت انرژی جنبش در غیبت غم انگیز برنامه اثباتی نافذ با محوریت دمکراسی، فقط در نفی و سلب. فعلاً بگذار که این شاه در رود و تشریف ببرد!


"ما" و سیاست ورزی؟!

۱۶ آبان بود که شاه با چشمانی گریان و صدایی لرزان در تلویزیون ظاهر شد و گفت: صدای انقلاب تان را شنیدم! این، حادثه مهمی در روند انقلاب بود که کمتر کسی آن را پذیرفت و بیشتر هم البته ناشی از تاخیرهای شخص اعلیحضرت و پرونده اعمالی که خود او طی سی و پنج سال پادشاهی اش بسته بود. این عقب نشینی پیش "ما"، "توبه گرگ مرگ است" فهم شد و بیشتر از هر بخش دیگر از اپوزیسیون نیز. زیرا مخاطب شاه کمونیسم هراس و چپ ستیز قهار، از دعوت به سازش همانا روحانیت بود و میانه روها و نه "ما" که برای او دشمن اصلی به شمار می رفتیم. سئوال پسا تاریخ اما اینست که آیا "ما" اصلاً در فکر چنین فرصت هایی هم در بستر انقلاب بودیم تا در آنها تعمق ورزیم و سنجش سیاست کنیم؟
انقلاب در این مقطع به جایی رسیده بود که برخورد مبتنی بر برنامه محوری و سیاست ورزی ناشی از آن اهمیت کلیدی خود را در کشاکش های سیاسی به رخ می کشید. حضور ملت در صحنه و اعمال نیروی "بت شکن" از سوی مردم طی ۷-٨ ماه نخست سال ۵۷، کار خود کرده و شاه را به ابراز پاره استغفار هایی نسبت به گذشته واداشته بود. شاه بعد این اظهار پشیمانی بود که به امید نجات شخص خود و تاج و تخت خویش حاضر به نوعی از حصول توافق با جناح هایی از اپوزیسیون شد. هویدای ۱٣ سال دارای سمت نخست وزیری را همراه نصیری ۱۵ سال رئیس ساواک و تعداد دیگری از پایواران رژیمش به زندان انداخت تا جدی بودن خود برای انجام معامله سیاسی با انقلاب را پیغام دهد. در همین مقطع، از یکسو هم مذهبی های سکاندار انقلاب و هم "ملیون"، و از سوی دیگرقدرت های غربی، تمام هم و غم خود را معطوف به اعمال مدیریت سیاسی و یا کنترل سیاسی روند انقلابی کرده بودند الا "ما"، که بی حساب و کتاب و بدون درنگ جدی بر فعل و انفعالات سیاسی جاری، تاختیم و رفتیم.
اصالت مبارزه با دیکتاتوری و ستمگری اگر در اینست که تا خصم به زانو درنیاید نباید دلخوش به تغییر رفتار آن شد، اما آنجایی که علائم عقب نشینی ناگزیر دیکتاتور رو می آید، قوامش در فهم تداوم مبارزه در توامان اعمال نیرو و سیاست سنجی مشخص ممکن می شود. چپ کی اینگونه به صحنه نگریست؟ آیا از سوی "ما" و حتی تک مولفه از آن، در همین پاییز ۵۷ فراخوانی برای متحد شدن ملی پیرامون سکولار دمکراسی انتشار یافت تا نیاز به چرخش در صف آرایی های سیاسی را زمینه ساز افتد؟
اینجا در پسا تاریخ می پرسم که آیا "ما"ی آن زمان در بخش عمده اش و دارای اعتبار معین پیش سکولارهای آزادیخواه جامعه، نمی بایست با ارائه برنامه ای رخ می نمود که در آن آزادی، دمکراسی و سکولاریسم دارای جایگاهی مقدم بر هر هدف دیگری می بود؟ و آیا نباید خود را در استمرار پراتیکی فعال با چنین رویکردی معرفی می کرد؟ اما متاسفانه نتوانست زیرا که ندانست؛ و ندانست چون نخواست از سودای "رهبری طبقه کارگر" بگونه انحصاری یا شراکتی دست بکشد و عجالتاً به چیزی "کمتر" از آن، مثلاً لیبرالیسم سیاسی رضایت دهد. زیرا پا بر زمینی نداشت که قبل از هر چیز بارش آزادی برای سیراب شدن را طلب می کرد. "ما" در ناهمزمان ماندنمان، رودست خورده ای شدیم پیشاپیش که در سربالایی "جلجتا"، صلیب گناه خویش بر دوش می کشید!      
تصورعمومی در "ما" این بود که فضا هرچه بیشتر رادیکال شود، انقلاب فزونتر از غربال تصفیه خواهد گذشت و به "خلوص" بیشتری دست خواهد یافت؛ که امپریالیست ها به اجبار و دلخواه پشت شاه خواهند ایستاد و پیوند ارگانیک آنها با یکدیگر در برابر انقلاب، موجب قدرت گیری جبهه خلق با رهبری نیرویی خواهد شد که هم قاطعانه علیه رژیم می ستیزد و هم بگونه سرسخت در برابر امپریالیسم می ایستد. "ما" در چشم انداز انقلاب، درگیری میان ارتش و خلق می دید و بر متن این کشاکش ها، عروج یابی "انقلابیون واقعی" به موقعیت استحقاقی شان را! تا زمان خروج شاه از کشور، کمتر چپی می شد سراغ یافت که در خیال خویش احتمال پشت کردن آمریکا و انگلیس به شاه را داشته باشد!
با چنین ارزیابی ذهنی، معلوم بود که چپ مطلق گرا، صحنه را فقط "کلاسیک" ببیند و آچمز بازی هایی شود که سایروس ونس ها، هایزرها و "گوادولوپ" ها پیش بردند! بازه زمانی آبان تا دی ۵۷، مقطعی بود که با توجه به ضغف موقعیت جدی رژیم شاه از یکسو و قدرت گیری روحانیت در انقلاب از سوی دیگر، منتقدان و معترضان سکولار و نیمه سکولار در برابر انتخاب ها و تصمیمات سیاسی حساسی قرار گرفته بودند. روحانیت انقلابی و همبستگانش، فعالانه به فکر بهره برداری سیاسی از اوضاع برآمدند و در پی سمت و سو دادن به آن چیزی که، آبستن حادثه بود؛ "ما" اما؟
روحانیت با وساطت "فکل کراواتی" هایش در غرب و تهران، در صدد بود تا غرب را متقاعد به دست شستن از پشتیبانی از شاه - این مهره سوخته شده کند بلکه از این طریق با خنثی سازی تقابل ارتش شاهنشاهی و انقلاب، ارتش و روحانیت در هم بجوشند و حاکمیت روحانیت برقرار شود. متقابلاً غرب نیز بخاطر حفظ ایران در جبهه غرب و این بار در کادر سیاست کمربند سبز اسلامی، دربدر دنبال حصول توافق با خمینی بود برای حفظ ارتش سنتویی در ایران. جبهه ملی بر سر یکی از این دو گزینه مشروطیت منهای محمد رضا شاه (و سر انجام متجلی در صدارت بختیار) یا تمکین به خمینی انقلابی رو به تجزیه گذاشت. نهضت آزادی و ملی – مذهبی ها و مجاهدین خلق، انتخاب خود برای قرار گرفتن ولو تاکتیکی کنار خمینی را قطعیت داده بودند. در این میان، فقط "ما" بود کم توجه به خطر نقدی که پیش چشمش جریان داشت و در عوض کوبیدن بر نسیه ایدئولوژیکی "بعد از شاه نوبت امریکاست"! از همه غم انگیزتر اینکه، قدیمی ترین جریان همین "ما" یعنی حزب توده ایران بعد کشاکش های درون حزبی، با سپردن سکان دست کیانوری، سیاست ایستادن تمام قد پشت خمینی را در پیش گرفت که در ادامه، خود را در شکل قتل عام کادرهایش و باخت حیثیتی قربانی آن دید!         


بختیار بی اختیار!

هنگامی که نخست وزیری بختیار اعلام شد، میهمان خانه تیمی تبریز بودم. مسئول شاخه از تهران آمده بود و نتیجه صحبت چند نفره مان اینکه، باید بیدرنگ علیه "نقشه امریکا"یی نخست وزیری شاپور بختیار اعلام موضع کرد! متنی نوشتیم که بعد تصحیح و تصویب، توسط زنده یاد "لیلی" (ویدا گلی آبکناری) تایپ و چاپ شد و در اختیار گروه های پخش قرار گرفت. چند روز بعد اعلامیه دیگری به همین مناسبت دستمان رسید که در پایگاه تهران نوشته شده بود. یک سازمان، دو اعلامیه بر سر یک موضوع ولی هر دو با مضمونی مشابه! و با این درونمایه که: بختیار، نوکری است بی اختیار؛ سر کار آمدنش ترفندی است برای انحراف انقلاب از مسیر خلع پهلوی از قدرت؛ و اصل مسئله جنبش انقلابی هم از این پس، تعرض مستقیم به امریکا و تلاش برای طرد مدافعان رنگارنگ آن!
این برخورد، از آن همه چپ بود و نشان می داد که چپ کمترین ترمز سیاسی در آن مقطع را تهدید علیه خود می داند! بختیار در همان دوره کوتاه زمامداری اش در بر چینی از حاصل تلاش نیروی انقلاب، به بسیاری از خواست های انقلاب رسمیت داد: رهایی بقیه زندانیان سیاسی و تعطیلی زندان سیاسی، آزادی فعالیت احزاب، لغو سانسور بر مطبوعات، انحلال ساواک، خروج ایران از سنتو و اخراج مستشاران امریکایی از کشور، اعلام محاکمه دزدان بیت المال، قول برگزاری انتخابات آزاد، و بازنگری در قوانین و... خمینی اما با تشویق های مضاعف ملی- مذهبی ها، بختیار منصوب شاه را رد کرد چون خود می رفت امام شود و "دولت تعیین کند"! اما چه می رسید برای "ما" و انواع "ملیون"؟!
اگر "ما" در آن زمان، اولویت برنامه ای خود را بر آزادی و دمکراسی می گذاشت- و البته هرگاه که برنامه عمل داشت و برنامه محورانه عمل می کرد نه صرفاً دلخوش بودن به اعلام هدف برنامه ای "جمهوری دمکراتیک خلق"!- آیا باز به اتحاد نانوشته و یکسویه با خمینی و اینبار حول طرد بختیار ادامه می داد؟! تصریح کنم که بر این گمان نیستم که اگر آن زمان، چپ رویکردی درست بر می گزید و بجا عمل می کرد حتماً مانع از قدرت گیری خمینی می شد و یا که می توانست تغییر ۱٨۰ درجه ای در تمهیدات سیاسی آن بدهد. نباید از یاد برد که آن زمان، بولدوزر خلق رویت کننده خمینی در ماه به سختی می غرید و می روبید و روحانیت، با دم گردو می شکست! اما مگر همه خلق، غرق تماشای ماه بود یا که روحانیت توانا به هر چیزی در رابطه با کسب و حفظ قدرت؟! از کجا معلوم که "ما" نمی توانست در تجدید صف آرایی ها نقش آفرین شود و دستکم بر سرعت و ابعاد حوادث موثر افتد؟


انقلاب بود و نه "قیام"!

در واپسین ماه های انقلاب، "فریاد "حزب فقط حزب الله/ رهبر فقط روح الله" و نیز حتی "ما حکومت اسلامی خواهیم" روز به روز طنین بیشتری در تظاهرات داشت که "ما" را نگران هم می کرد. اما کجا و کی چاره اندیشی؟! اولویت چیز دیگری بود. اگر هم نتوان گفت که برخورد برنامه محور به محوریت دمکراسی در اندیشه مان ناموجود بود حداقل کم مقداری و بیجان بودنش جای حرف ندارد. چیدمان سیاسی صحنه و تغییر پذیری آن پیش چپ، محبوس در قاب ذهنیت ایدئولوژیک محور آن بود. همه چپ را هم می گویم اعم از چپ "اردوگاهی" و غیر آن. چرا؟ زیرا که کم مد نیست تا همه خطاها فقط به حساب چپی نوشته شود که یا دل در "سوسیالیسم عملاً موجود" داشت یا گوشه چشمی به آن! این "ما" برای قرار گرفتن در تراز دگر دیسی، ابتدا نیازمند انصاف است.
با آن نوع نگاه به صحنه، پرسیدنی است که کی چپ می توانست سیاست کند و اولویت سنجی و اولویت بندی مبتنی بر اقتضاهای واقعی داشته باشد؟ خمینی فقط بعد انقلاب نبود که میخ را تا ته در تابوت چپ کوبید، بلکه حین انقلاب نیز، ضمن به خدمت گرفتن نیروی "ما" در خدمت خود نه تنها حق حضور بلکه حتی حق موجودیت نیز برای آن قائل نشد! از میان این "ما"، مطرح ترینش یعنی سازمان چریک های فدایی خلق ایران به استقبال "پرواز انقلاب" شتافت و اعلام داشت که می خواهد مدرسه علوی رود تا با آیت الله خمینی دیدار کند ولی از "حضرت امام" پاسخ رد گرفت!
شاپور بختیار از سوسیال دمکرات بودنش، افتخار حضوری کوتاه مدت بهنگام جوانی در جنگ داخلی اسپانیا علیه راستگرایان فرانکو داشت و شناخت "ما" از او بر متن فعل و انفعالات جبهه ملی دوم در اوایل دهه چهل، تعلق داشتنن وی بود به جناح راست و ضد کمونیست جبهه ملی. اما در یک داوری واقع بینانه، کی و کجا چپ ستیزی او می توانست با نفرت خمینی و اسلامگرایان نسبت هر نوع چپ و حتی نوع اسلامی اش برابری کند؟ آیا در آن نقطه تعادل تاریخی از روند انقلاب، ملاک اتحادها و ائتلاف ها، تشکیل بلوک بود برای حفظ آزادی های به دست آمده بر اثر انقلاب و ائتلاف سیاسی برای برقراری دمکراسی، یا که انطباق قدم به قدم پراتیک انقلابیون سکولار با مشی انقلابی آیت الله واپسگرا؟
شکوه ایده انقلاب چنان "ما" را در تسخیر خود داشت و نیز تا آنجا که، حتی وقتی در روزهای ۲۱ و ۲۲ بهمن کل رژیم پیشین فروپاشید و جابجایی اجتماعی بزرگی در ایران رقم خورد، "ما" نخواست آن را انقلاب بنامد! چون انقلاب، از والاترین ارزش ها در جان "ما" بود؛ اصلاً خود خود "ما" بود! و انقلابی که نتواند "ما" را در زمره صاحبان خود کند و بدتر حتی، از همان اوان "قیام" شروع به حذف کردن آن بنماید، کی انقلاب نام دارد؟!
آنچه وقوع یافته بود، گویا فقط "قیام" بود و نه چیزی بیش از آن! زیرا که جابجایی ناشی از انقلاب حتماً باید به چیزی مانند جمهوری دمکراتیک منجر می شد و نه که جایگزینی تاج با عمامه. حال آنکه انقلاب، واقعیتی بود وقوع یافته که می بایست در خودش توضیح می پذیرفت: انتقال قدرت از دیکتاتوری مدرن به استبداد دینی؛ هر یک از آنها نیز با پایگاه اجتماعی سرمایه داری خاص خویش. نشستن روحانیت و سرمایه داری اسلام پناه – و بس عقب مانده و سوداگر و رانت خوار- جای بورژوازی متکی بر دیکتاتوری پهلوی بر مسند قدرت دولتی، یک دگرگونی پر پیامد در ایران بود.


رویکرد درست!

قبلاً نیز از مبارز والا – شکرالله پاک نژاد، یاد کرده ام. او ملهم از نقش تاریخی جبهه ملی پایانه دهه ۲۰ خورشیدی، از فردای انقلاب پشت ایده اتحاد مدافعان آزادی و دمکراسی در برابر خطر استبداد جدید ایستاد و بر باز تولید "جبهه ملی" در سیمای "جبهه دمکراتیک" با محوریت دمکراسی تاکید کرد. اما این، بازتاب چندانی میان "ما" نیافت! زیرا اگر عینیت تغییر خورده بود، ذهنیت اما همانی بود که بود و در پسا ۲۲ بهمن، منقسم سر ارزیابی ها نسبت به خصلت بندی طبقاتی حکومت جدید. رویکرد "شکری" پاکنژاد ارزش تاریخی داشت و ای کاش که "ما" همان را بر می گزید و پیش از انقلاب نیز.
"بعد "قیام"، "ما" مشغول ارایه انواع تحلیل ها پیرامون حاکمیت جدید شد: "دمکراسی انقلابی" خط امامی، خرده بورژوازی ارتجاعی، ارگان سازش، "سگ زنجیری امپریالیسم" نوع جدید، ضد انقلاب نوین، بناپارتیسم و غیره. سخت متفرق و در ادامه حتی، بگونه غم انگیز در سیاست علیه هم! بخشی از "ما" (از جمله ما) سال نخست انقلاب ایستا در برابر حکومت تازه و آنگاه سه سالی متوهم در "شکوفایی" جمهوری اسلامی به بهای ارزان فروشی جایگاه خویش. بخش دیگر نیز در برابر خمینی اما فاقد سیاست عملی موثر بر وضع. از مجاهدین نگویم که فاجعه آفرید چه برای خود و چه همگان.
چپ، در صف آرایی های درون حکومتی جمهوری اسلامی، ابتدا روبرو با منازعه بین دولت بازرگان و "شورای انقلاب" شد و سپس هم مواجه با تقابل میان بنی صدر رئیس جمهور و حزب جمهوری اسلامی! بخشی از "ما" رسماً و یا عملاً بگونه فاجعه بار پشت خط خمینی را گرفت و بخش دیگرش زیر نام "سیاست مستقل" خود را از این دعواهای مهم و حساس کنار کشید. اتحاد حول آزادی و دمکراسی، فرعی ترین پیشنهاد و حاشیه ای ترین موضوع بود پیش تقریباً همه چپ! اتحادی که، اگر در پیشا سقوط شاه و قبل از بر کشیده شدن خمینی به جایگاه امامت، می توانست تاثیر گذار بر روندها افتد، البته طبیعی بود که در دیرهنگامی اش به زمانه چهار میخه شدن قدرت خمینی کمتر موثر بیفتد. گرچه چنین رویکردی حتی در تاخیرش هم شکل می گرفت باز بودنش به از نبود آن بود. زیرا دستکم برای برآمد سکولار دمکراسی در آینده پایه سازی می نمود و تاسیس آن اپوزیسیون نافذی را تدارک می دید که به استبداد مذهبی "نه!" بگوید، اراده گرایانه برنامه های آتی را جایگزین نیازهای محوری عاجل جامعه نکند و با هر قسم ماجراجویی از نوع سازمان مجاهدین خلق مرزی روشن بکشد. اما آدمی برای تغییر دادن وضع، اول خود باید تغییر کند!
امروز نیز رویکرد درست باز همین است: گرد آمدن حول آزادی و دمکراسی و گرد آوردن مدافعان بسیار آن پیرامون سکولار دمکراسی. "ما"، باورمند به ساختار جمهوری، دمکرات و سکولار است و در پی تحقق آن، که با مشی اتحاد گسترده ملی حول آزادی، دمکراسی و سکولاریسم میسر می شود. برای آنکه بتوان از جمهوری اسلامی گذر کرد و به جمهوری رسید از تجمیع همه خواهندگان دمکراسی باید گذشت و بر شعور، نیرو و اراده دمکراتیک مردم تکیه داشت.


باز اما می توان و باید که خوشه چید!

انقلاب رخ می دهد نه که تولید شود؛ رخ داده را می باید فقط نقد کرد. گذشته را نه باید بازگرداند که نمی توان هم برگرداند و نه آن را باز آفرید که ممکن نیست؛ دیروز بازخواندنی است برای ارزیابی تاریخ از فراز آن. درنگ بر خطاها، گذشتن از دیروز است و امروزین شدن. وگرنه، دیروز در شکل پیشین کی از پس فردا آید؟! نقد، صورت می گیرد برای آنکه پشت سر نهاده شده در شکلی دیگر حلول نپذیرد؛ هشدار باشی برای هوشیار ماندن! قصد از نقادی "ما"، تنها به خود آمدن هاست در راستای سرزنده بودنمان برای برپا سازی یک ایران دمکرات، بری از تبعیض، سبز و مهد عدالت و سوسیالیسم.
گاه حرف از این می شود که اگر انقلاب دوسالی دست نگه می داشت، آن بیمار لاعلاج می رفت و در نبود او، حکومت سلطان محور نیز ناگزیر از عقب نشینی ها. این را هم می خوانیم که اگر غلیان سیاسی ایران در سال ۵۷ چند سالی دیرتر و در زمانه رخت بربستن "جنگ سرد" سر بر می آورد چه بسا که اصلاً انقلاب پیش نمی آمد! شاید چنین می شد که می گویند. حقیقت تاریخ را اما در همانی باید جست که اتفاق افتاده است! رخدادی خاص زمان و مکان خودش که خوانش در سایه حوادث بعدی خود را نمی پذیرد. بازخوانی تاریخ، به نقد آنست در وقوع یافتگی اش و پرسشگری در کردارهای حین وقوع!   
اما اگر انقلاب از طریق محصول خود جمهوری اسلامی خسارت بسیار بر ایران وارد آورده که نه فراموش شدنی است و نه به سادگی جبران پذیر، در عوض اما با شخم زدن هایی چنین ژرف، جان ایرانی را دگرگون کرده، او را در برابر آئینه ای تمام نما نشانده و ره بر هشیاری شهروندی اش گشوده است. این انقلاب سنتی، با گسیل انبوه توده از حاشیه و "اعماق" به عرصه سیاست عمومی – ولو که برای "اسلام" و سود روحانیت- حس مشارکت جویی سکولار در حیات ملی و حضور مدنی دمکراتیک در فعالیت اجتماعی را به واقعیتی برگشت ناپذیر در امروز ایران فرارویانده است! حس خود باوری و خودبودن در گستره میلیونی، چنان از درون جام "کهنگی" بیرون زده که هیچ قدرتی را یارای به بند کشیدن دگرباره آن در ترک برداشته های متروک نیست. در شیار شیار این سرزمین زیر و رو شده، امکاناتی پدید آمده که هر جوانه آن، تناور درختی است سایبان بر سر کوشندگان دگر سازی ایران.
انقلاب را همزمان در آسیب ها و زایش های آن باید دید؛ وگرنه چه سود "ما" را از نشستن در سوگ و مصیبت هایش و اصلاً چه فایده ایی برای ملت؟ نقد انقلاب واقع شده، برای برگیری است از زایندگی های حاصله و بیرون کشیدن مصالح از متن جامعه گذر کرده از انقلاب در راستای متحول کردن آن.   
جبران تخریب های این انقلاب، در برچینی است از پسامدها و پیامدهای آن. نتایجی که به کار دگرسازی ایران آیند و چه بسیار هم هستند اینان. ارزش و اهمیت نقد انقلاب ۵۷ و نقد "ما" بر متن آن، به اینهاست!   

بهزاد کریمی
۱۷ بهمن ماه ۱٣۹۷ برابر با ۶ فوریه ۲۰۱۹    


*
www.akhbar-rooz.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۵)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست