یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

گُل مراد


محمود طوقی


• ما که برای کار به تهران آمده بودیم. ایکاش پایمان شکسته بود و نمی آمدیم .ایکاش به همان نان خشک و سفره خالی مان قناعت کرده بودیم و راهی دیار غربت نمی شدیم .
اما همایون برارکم،مگر چقدر می شد گرسنگی کشید . بابای خدا بیا مرزمان هم تا توانسته بود بچه پس انداخته بود . خدا بیا مرز فکر نمی کرد به این زودی از داربست بیفتد و در جا جان بدهد. خب کار بنایی هم آخر و عاقبتش یا گدایی است یا افتادن از داربست است . ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱٨ آذر ۱٣۹۷ -  ۹ دسامبر ۲۰۱٨


 
آه ای برارکم همایون!
چقدر گفتی گل مراد بیا برگردیم به روستا اما توی گوش من نرفت که نرفت .
ما که برای کار به تهران آمده بودیم. ایکاش پایمان شکسته بود و نمی آمدیم .ایکاش به همان نان خشک و سفره خالی مان قناعت کرده بودیم و راهی دیار غربت نمی شدیم .
اما همایون برارکم،مگر چقدر می شد گرسنگی کشید . بابای خدا بیا مرزمان هم تا توانسته بود بچه پس انداخته بود . خدا بیا مرز فکر نمی کرد به این زودی از داربست بیفتد و در جا جان بدهد. خب کار بنایی هم آخر و عاقبتش یا گدایی است یا افتادن از داربست است .
آن و قت من و تو ماندیم با ده سر نان خوار همیشه گرسنه آن هم توی روستای کونانی و دریغ از یک کف دست زمین.که لااقل سالی چند بار گندم گیرمان بیاید و شکم مان را سیر کنیم . زمین که نبود می ماند کارگری برای این و آن . مگر چقدر می توانستیم کارگری کنیم . این هم یک ماه ،نه دو ماه ،نهایت سه ماه بقیه سال را هم که نمی شد گرسنگی کشید .
بعدش هم که خدا لعنت کند این یاری بی پدر و مادر را . اول رفت تو جلد من که بیا تهران پول پارو کن به کارگردر تهران روزی هزار تومان مزد می دهند .
تو هم پایت را کردی توی یک کفش و با من راهی شدی . هنوز چند روزی کار نکرده بودیم که یاری مثل شیطان افتاد به جان من «که تا کی می خواهید عملگی کنید . تفنگ هایتان را بردارید و یکی دوبار جاده ها را ببندیم بعد مثل آقا بروید روستا و تا آخر عمر مثل یک ارباب زندگی کنید . یک تراکتور می خرید خواستید خودتان رویش کار می کنید ،نخواستید می دهید دست شوفر . مگر شما چه چیزی از پسر شه رضا کمتر دارید نمی تواند مفش را بالا بکشد . یک کامیون ده تن داردروز و شب اسکناس می شمارد .»
من که کف دستم را بو نکرده بودم که عباسعلی کله خر با راننده کامیون در گیر می شود و یک گلوله می گذارد وسط پیشانی راننده . باید همان جا یک گلوله خالی می کردم توی سرش. به یاری گفتم :«مگه قرار نبود آدم کشی تو کار نباشه ».با بی خیالی تمام گفت وقتی با یک راننده کله خر روبرو میشی و حاضر نیست از ماشین پیاده بشه باید با کله خری حالیش کنی حرف حرف اونه که تفنگ تو دستشه . پیک نیک که نیومدیم . بازی اشکنک داره سر شکستنک داره .
در یک چشم بهم زدن راه را بستیم همه ماشین ها راکه داشتند به شمال می رفتند به بیراهه بردیم و لخت کردیم و از منطقه خارج شدیم .اما بدلم بد آمد می دانستم که حکومت ممکنه از لخت کردن ماشین ها بگذره اما از آدم کشی نمی گذره .
یادت می آید همان شب به یاری بی پدر گفتم :«یاری سهم منو همایون را بده تا بریم» اما او گردن نگرفت و رو کرد به من و گفت :«جگر داشته باش نوه علی قلی خان یاغی.» گفتم «یاری حکومت ول کن ما نیست آدم کشتن شوخی نیست ». و یاری در حالی که داشت روی حقه بافور اندازه یک نخود تریاک می چسباند گفت :«این مملکت آن قدر خر تو خره که اونورش نا پیداست ». و گل آتش را چسباند روی تریاک و چند پک محکم زد و کیفور شد .   
همایون ای برارک نازنینم !
باید حرف های ترا گوش می دادم . و فریب حرف های یاری پس فطرت را نمی خوردم . ایکاش حرف ترا گوش داده بودم و همان شب راهی روستا ی مان می شدیم . اما باور کن این کار شدنی نبود . یاری بود که تهران را مثل کف دست بلد بود . دوست و رفیق داشت . می توانست جنس ها را آب کند و ما را مثل یک سوزن در ته انبار کاه از چشم ژاندارم ها پنهان کند .
تو گفتی این یاری بی پیر سر همه ما را می برد بالای دار. مگر شوخیه روز روشن بری جاده چالوس و کلی ماشین را لخت کنی و بزنی به گرد جاده.و از فردا خدا به امید تو.تفنگ ها یمان را بیندازیم کولمان و یک جاده دیگر.
باور کن نمی توانستیم جا بزنیم . اگر می گفتیم نیستیم یاری تاوان پس نمی داد و می گفت :«خدا بهمراهتان ، کار نصفه کار بی مزد و منت است نوه علی قلی خان»
اما قبول کن که من آن شب کف دستم را بو نکرده بودم که یاری با آن مینی بوس می خواهدما را به کجا ببرد . وقتی چشمم به نبی و عباسعلی وعلی یار افتاد که سوار مینی بوس بودند گفتم :«یاری خیر باشد داری قشون کشی می کنی» . یاری نیشش را تا بنا گوشش باز کرد و گفت:«میریم سر یک کار نون و آب دار. مُردیم از بس که همه چیز های خوب را دست دیگران دیدیم و آه کشیدیم ».
پدر نامرد به ما نگفت کلاش هارا کف مینی بوس جا سازی کرده است . آنقدر رفتیم تا رسیدیم به جاده چالوس و یک ربعی که رفتیم داخل گفت :«همین جاست ». ویک باغ بزرگ را نشان مان داد . کلاش ها را که از جا سازی در آورد من جا خوردم . خودت که شاهد بودی . گفتم :«یاری تفنگ برای چی . مگر باغ خالی نیست ». گفت برای روز مباداد . گفتم یاری من با قشون کشی نیستم .یاری گفت :گل مراد می ترسی؟گفتم :«حساب ترس نیست سرقت یک چیز است سرقت مسلحانه یک داستان دیگر است . گیر بیفتیم سر مان می رود بالای دار ».
یاری آمد و زد پشت شانه من وگفت:« خوف نکن.در یک چشم بهم زدن پول دار می شی. ،مثل پسر شه رضا . بعد هم میشی آقای خودت» . تو گفتی یاری این پو ل ها پول نیست بلاست . و یاری گفت :«نوه علی قلی خان یاغی ،یاری جایی نمی خوابه که آب زیرش رابگیره»
دو دل بودم چشمم از کار های یاری آب نمی خورد می دانستم آدم ولد زنایی است و آخرش کار دست ما می دهد. اما یاری آدم شناس بود می فهمید نقطه ضعف من تویی به همین خاطر گفت: «اگه به فکر خودت نیستی لااقل به فکر این طفل معصوم باش . با دست خالی که غلامحسن ماهی طلا راکول یک آدم یک لاقبا نمی گذاره .»این بود که دلم راضی شد می دانستم که ماهی طلال را دوست داری و کمر خرج عروسی را نمی توانی با عملگی بشکنی.
آخ برارکم !کاش پایم قطع می شد و آن شب به باغ جاده چالوس نرفته بودیم . یادت که می آیدما شش نفر بودیم .من و تو و عباسعلی ،یاری و نبی و علی یار .کلاش هارا برداشتیم و با صورت های پوشیده از دیوار باغ بالا رفتیم . کار سختی نبود . باغ حصار سفت و سختی نداشت .
خودمان را رساندیم به پشت ساختمانی که در ضلع شرقی باغ بود و هر کدام از جهتی وارد ساختمان شدیم . بیچاره ها اجلشان آمده بود در ها و پنجره ها همه باز بود.نه سگی نه نگهبانی . خواب مرگ گویی به سراغشان آمده بود.
تمام اهل خانه چهار نفر بودند . عباسعلی کلاش را گذاشت زیر چانه مرد و از او خواست جای طلاو پول ها را نشان بدهد. قیافه اش به دکتر مهندس ها می خورد .پنجاه سالی هم داشت و خیلی هم ترسیده بود و رنگ به چهره نداشت .زنش هراسان بود ومدام التماس می کرد که کاری به شوهرش نداشته باشیم او جای طلا و پول ها را نشان می دهد.به چشم خواهری زیبا بود و خانه پرش سی سال بیشتر نداشت.زن در یک چشم بهمزدن رفت و برگشت و صندوقچه ای را با خود آورد و بدست پسر بچه اش داد تا به یاری بدهد . بچه به طرف یاری رفت و یاری ولد زنا نمی دانم چه فکری به جانش افتاد که دستش رفت روی ماشه و پسربچه را تیر زد . شش هفت سال بیشتر نداشت . محشر کبرایی بر پا شد . تو نتوانستی جلو خودت را بگیری و رفتی سروقت یاری و لوله تفنگ را گذاشتی روی شقیقه اش و با فریاد پرسیدی:« زنا زاده چرا بچه را زدی» و یاری که ترس برش داشته بود قسم می خورد که فکر کرده است دست بچه بمب داده اند .دیگر بقیه اش گفتن ندارد خودت که شاهد ماجرا بودی. زن و دختر بزرگش که شانزده هفده ساله بود داشتند خودشان را می کشتند . یاری به عباسعلی گفت« این سلیطه را خفه کن» و خودش مرد را کشان کشان به طرف در پشتی ساختمان برد نبی هم رفت سروقت دختر و من و تو وعلی یار از خانه زدیم بیرون .
تا یاری و عباسعلی و نبی بر گردند خیلی طول کشید .اما بالاخره آمدند . در بین راه حرف هایی بین شان رد وبدل می شد که من خجالت می کشیدم تو روی تو نگاه کنم .بقیه ماجرا گفتن ندارد . دزدی یک حرف است تجاوز و قتل وبی ناموسی حرفی علیحده دارد .
همان شب بود که گفتی :«گل مراد بیا از خیر این کار بگذریم من راضی نیستم این طوری به گل طلا برسم.» من هم حرفی نداشتم آن هم بعد از این بی شرفی که یاری و عباسعلی و نبی کرده بودند. رفتم سروقت یاری که سهم ما دو تا برادر را بده تا برویم روستا . اما یاری به دو دست بریده ابوالفضل قسم خورد که یک کار دیگر که انجام بشه سهم من و تو را می دهد و با همین قول راهی قم شدیم .
به دلم برات شده بود که اتفاق بدی می افتد .من از یاری قول گرفتم که دست از پا خطا نکنند . ماشین ها را که لخت کردیم برویم پی کار خودمان .در عملیات قم خودت شاهد بودی که یاری چه قشقرقی بپا کرد.گیر داده بود به پیرمردی که می گفت این مملکت قانون دارد می خواست به اون تجاوز کند تا بفهمد چه مملکت بی در و پیکری است گفتم :«یاری ترا به آن شیری که خوردی بس کن بیا هرچه که غارت کردیم برداریم خبر مرگ مان برویم به ولایت مان .» به خانه که آمدیم اخلاق اش گه مرغی شده بود .کفری بود چرا جلو مردم من پاپیچش شده ام . تریاکش را که کشید سر حال شد . گفتم یاری سهم ما را بده ما برویم پی کارمان به ارواح پدرش قسم خورد یک عملیات دیگر کاررا تمام می کند و همه راهی ولایت مان می شویم .
چه خوب شد برارکم تو عملیات پردیس نبود ی حتما کار دست خودت و من می دادی .پاسی از شب گذشته بود که یاری با مینی بوس آمد دنبال من وتو . حالت خوب نبود داشتی در تب می سوختی . اما می خواستی بیایی. گفتم نیا من می روی و بر می گردم .
یاری با نبی و عباسعلی آمده بودند پرسیدم یاری خیر باشد این وقت شب آمدی . علی یار کجاست. گفت خیر است یک نوک پا می رویم پردیس و بر می گردیم .علی یار نیامد گرفتاربود.
خانه بزرگی بود و مثل همیشه یاری خودش شناسایی کرده بود . یک مرد میانسال که بازاری بود با یک زن حامله و یک دختر سیزده چهارده ساله آن جا بودند . مثل همیشه عباسعلی شمر بازی در آورد و خانه را از پول و طلال حسابی تکاندیم. یاری گفت :«گلمراد توی مینی بوس منتظر باش تا ما دست و پای این ها را ببندیم و بیائیم .»
وقتی بر گشتند لبخندی شیطانی به گوشه لب هر سه تایشان بود به یاری گفتم :«به مادره که دست درازی نکردی ؟حامله بود ». یاری نگاهی به نبی و عباسعلی کرد و گفت :یعنی یاری و نبی و عباسعلی این قدر بی مرامند که به زن حامله هم رحم نمی کنند و پوکیدند از خنده حالا نخند کی بخند .
نمی دانی برارکم به خدایی خدا می خواستم هر سه تایشان را حرام کنم .اما فکر تو بودم . با دست خالی وتن تبدار تو با چه رویی روانه روستا می شدم.
دندان روی جگر گذاشتم . یاری مرا رساند و و با نبی و عباسعلی رفت و قرار شد سهم مارا یکی دوروزه بدهد و راهی روستا شویم .
دیگه چی باید بگم برارکم. آمدم خانه و کپه مرگم را گذاشتم دلخوش به این که دیگه راهی روستای مان می شویم . غافل از بازی روزگار . همان شب یاری و نبی و عباس علی می روند خانه علی یار در مهر شهر کرج، از بخت بد علی یار خانه نبود به خیال بد وارد خانه می شوند که کمی خستگی ازتن بدر کنند . نامرد ها به خواهر علی یار دست درازی می کنند و می روند. علی یار که به خانه می آید خواهرش همه چیز را به او می گوید و علی یار یک راست راهی پاسگاه می شود .
ای برارکم این گل مراد گردن شکسته دیر خبر دار شد .یک خرده ای پول پیش علی یار داشتم به تو گفتم ما که دیگر تهران بیا نیستیم بروم امانتی ام را از علی یار بگیرم و با خیال راحت برویم روستا .گفتی پس من هم میروم سروقت یاری سهم مان را می گیرم و فردا خروسخوان راه می افتیم .
به خانه علی یار که رفتم علی یار پاسگاه بود و خواهرش همه داستان را برایم تعریف کرد . علی یار هم آدرس خانه ما را می دانست وهم خانه یاری نامرد را . باید هر چه زودتر خودم را بتو می رساندم و تن تبدارت را برمی داشتم و با دست خالی راهی روستا می شدیم .
ببخش برارکم دیر رسیدم .وقتی رسیدم منطقه پر بود از مامور . چهار تا جنازه هم کنار دیوار به خط شده بودند . تو، نبی، عباسعلی و علی یار تخم حرام .
آه ای برارکم همایون .      


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست