یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

در مهمانسرا


مرضیه شاه بزاز


• بوران، جای پایِ رفتگان را می روبید و
زنبوری در گوشم خانه کرده بود
که در دالانهای پیچ در پیچ،                                             
موم را با زهر می درآمیخت ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲۲ مهر ۱٣۹۷ -  ۱۴ اکتبر ۲۰۱٨


 به خانه که رسیدم
چهره در چهره به آینه خیره شدم و
با هراس،‌ رنگ و لعاب پاک کردم و               
لبهایم را از لبخندی که چون قطره روغنی بر آب نشسته بود، شستم                        
بوران بود و دست و پایم و شاخه های بید در باغچه
همه می لرزیدند
بوران، جای پایِ رفتگان را می روبید و
زنبوری در گوشم خانه کرده بود
که در دالانهای پیچ در پیچ،                                             
موم را با زهر می درآمیخت
من پشت پلکهای روشن چراغهای الوان                  
خاموشی را دیده بودم و می دانستم که تا صبح نمی پایند   
و می دانستم که اسب باد پای در گذر است
و می دانستم سایه ای در تکثیر
دست در گردن میهمانان
نگاهشان را از نفس خود رنگ می آمیزد
می خواستم با اشاره ی ابرو اخطارشان دهم
اما اندوه و خنده های کودکانه شان مرا باز می داشت
و چانه زدنهای بی پایانشان برای تکراری کسل
شب را افسرده می کرد
من پیش از این، دلاورانِ دلزنده ای را دیده بودم                              
که هرگز به این میهمانسرای پای ننهاده و
از این سایه نهراسیده بودند
اما اینجا دلزندگی افسانه ای بود و
لانه ی هر پرنده در جغرافیایی ناهمگون در هوا می چرخید.
دیوانه ای بر میز ما                           
با مداد کندش برای سایه خط و نشان و بر آن تیغ می کشید
چهره به سایه سپرده،‌ در شهوتِ دلمردگی، دیوانه ای با دلدادگی سرِ ستیز می داشت
دگر دیوانه ای در پرستش تصویری در آینه ی روبرو   
خدایگونه هذیان می گفت و از بشقابهای دیگران می خورد.

به سودای خلوت و آتش به خانه می آیم      
بر منقلی از هیزمهای نیم سوخته ی پار، کبریت می کشم      
شعله می کشند باشکوه، سرخ می گردند، اما دریغ از فروغ و گرمایی
دود و بوران است و   
شاخه های بید جوان گویی از سیلی دستی،
سر به خاک می سایند و از بانگ رستاخیزی پرهراس بر می خیزند
با لرزش این دست و اندیشه،‌ چگونه من می توانم باغ را گهواره ی خوابش کنم
یا فصلی در من بسر آمده و
هیزمهای پار برای من و باغ دیگر گرمی نمی آرند      
یا که سواره بر اسبِ باد پای، سایه
پیش از من به خانه رسیده و از در و پنجره ی بازم
گرمی آتش را با دمِ خود درآمیخته است.   

آتلانتا، هفت اکتبر ۲۰۱۸
divanpress.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۲)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست