یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

ناجورها
آرتور میلر


علی اصغر راشدان


• دو شب باد از کوهها رو به پائین وزید، آنها را تو کمپ کوچک شان، رو زمین صحرا میخکوب کرد. رو زمین مسطح بین دامنه های دو کوه، تنها موجودات زنده ای بودندکه اطراف آتش می لولیدند. با اولین اشعه های صورتی طلوع بیدار که شدند، صدای فش فش صبحی بی بادرا شنیدند. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۲۶ مرداد ۱٣۹۷ -  ۱۷ اوت ۲۰۱٨


 دوشب بادازکوههاروبه پائین وزید، آنهاراتوکمپ کوچک شان، روزمین صحرا میخکوب کرد. روزمین مسطح بین دامنه های دوکوه، تنهاموجودات زنده ای بودندکه اطراف آتش می لولیدند. بااولین اشعه های صورتی طلوع بیدارکه شدند، صدای فش فش صبحی بی بادراشنیدند. آسمان، مثل آتش گرفتن کاغذمرطوب، باطلوع واقعی، باسرعت زبانه کشیدوپوشش تاریکی ازروی هواپیمای کوچک وکامیون پارک شده درفاصله چندیاردی، کنارزده شد.
    به محظ خوردن صبحانه، هرکدام دروضعیت عادی همیشگی خودقرارگرفت. پرس هاولندرفت عقب هواپیماتاآماده بازکردن طنابهاشود. گای لانگلندنزدیک پروانه ایستادوهردوخلبان رانگاه کردند. گوایدوراکانلی، پیستول خودراپرکردوزیرصندلی کابین خلبان گذاشت. خلبان فکری، حتی گرفته به نظرمیرسید. زیپ جلوی کت چرمی پاره ی خودرابالاکشید.
خلبان گله کرد « سوپاپ مادرقحبه تکون میخوره. »
پرس ازعقب ماشین دادزد « ازکارروزمزدی بیتره، گوایدو. »
گوایدوگفت « اگه اون بالاتخت زمین شم، جهنمه. »
گای لانگلندگفت « تودره هاشومی شناسی. »
گوایدوباشستش طرف کوههای پشت سرش اشاره کردوگفت:
« گای، این قضیه لعنتی هیچ معنی نداره. کاری که باد، این پائین میکنه، اون بالا، جائیه که نمیشه روش حساب کرد. من ده فیت ازصخره سنگای کف جای پرش فاصله دارم، بادفشارت میده پائین، بعدم دیگه هیچوقت نمیتونی بکشی بالا. »   دیدندگوایدوجدیست، رواین حساب، دیگرچیزی نگفتند. گوایدولحظه ای ساکت ایستاد، قله های دوردست راوارسی کرد، گونه های سخت خربزه ئیش رابادقهوه ای کرده بود، نشانه های جای دوربین دورچشمهاش، شبیه بعضی پرنده های درشت جنگلیش کرده بود. سرآخرگفت:
« اوه، بره جهنم. مااون مادرقحبه هارومی گیریم. »
رفت بالاتوکابین، طرف گای دادزد« اونوبچرخون! »
پرس هاولندباسرعت دم ونوک بالهای هواپیمارابازکرد، گای طرف پروانه دویدوتیغه هاراپائین چرخاندوعقب پرید. یک کپه دودسفیدازمخرجهای هواپیمابالازد.
گوایدومن من کرد« بنزین لعنتی ماشینه. »
به خاطرپس اندازپول، سوخت ارزان می خریدند. گوایدودادزد:
« دوباره برو، گای، بوی! روشنش کن! »
گای جلورفت، تیغه پروانه راپائین کشیدوعقب پرید. موتورعطسه کردوبدنه تکان تکان خورد. پروانه توهوای طلائی، تبدیل به دایره شد. هواپیمای کوچک شق رق طرف صحرای بازلغزید، توده های قارچ رادرهم فشردوپیش رفت، اسکلت های سفیدشده ی مرده ی زمستانی راتوهم کوبید، پیش رفت وکوچکترشد، راهش را روی زمین ناصاف، درهم درید، سرآخردماغش رابالاگرفت وبین طایرهای دونات مانندش وکویر، فضائی فاصله افتاد. هواپیمابرگشت، بالای سرگای وپرس چرخید. گوایدو، به عنوان غریبه ای، طرف پائینی هااشاره وبادوربین چشمی خیره نگاه شان کرد، خودراتوکت چرمی پیچیدوهواپیمادورشد. خودرادربرابرکوههای نارنجی وقرمزگم کرد. کوههائی که درمقابل کویرقوس برمیداشت تاحیوانهای وحشی ئی راکه درپی شکارشان بودند، ازمقابل چشم گاوچرانهاپنهان کند.
    آنهاحداکثردوساعت وقت داشتندتاهواپیما،که اسبهاراجلومیراند، ازکوهها برگردد. بشقابهاوفنجانهاراشستندوتوجعبه آلومینیومی خوراکیهاگذاشتند. گوایدواگراسبهاراپیدامیکرد، کمپ راجمع میکردندوآن شب میرفتندباوی. رواین حساب وسایل شان راباپاکیزگی دریانوردها، جمع وجورکردندوخیلی تمیز، کناردرکنارهم، روزمین چیدند: شش طایربزرگ کامیون، باطنابی دورش پیچیده، روکف اطاقک روبازکامیون گذاشته وآماده بودند. گای لانگلندطایرهارا بانگاه وارسی وبادست لمس وفکرکرد
« اگه چیزی باشه واینامورداستفاده قراربگیرن. »
      گای باجدیتی که داشت، کمی سرخوش، حتی اندکی هیجانزده به نظرمی رسید. ۴۶ساله وهنوزگوشهاش مثل گوشهای یک پسربچه تیزبودند. موهای فرفریش، حلقه حلقه اززیرکلاهش بیرون زده بودند. بعدازدوشبانه روزدوراطراف خوابیدن، مشتاق رفتن سراغ کاربود. دراین شکارنهائی، خیلی جدی بود.
   پرس هاولندنگاه کرد. چهره ش رویائی وباخوابگردی صبح زود، ملایم بود. ایستادوحرکت کرد، روطایرهاخم شدومثل گندم، بدون کوشش، خودراراست کرد، گرچه انگاربه همان شکل حالاش، خلق شده ومثل الانش لباس پوشیده وبیست ودوسال بی پروابوده. باحالت انعطاف پذیرش، باپیرهن تنگش بازی وکلاه لبه پهنش راروموهای بلوندش عقب زد. رفت تواطاق راننده واستارت زد، پرس خزیدروصندلی کنارراننده، یک سگ کوچک پاکوتاه،پشت سرش پریدتو. پرس به گای گفت:
« توتقریبابل روفراموش کردی. »
   سگ پائین وپشت پای گای، خودراگردوکامیون حرکت کرد.
    کوههای لاوا، سی مایل جلوترایستاده ومرزشمالی صحرابودند، یک ظرف هفتهزارفیتی درفضا، مکانی که جزچندگاوچران درجستجوی ولگردی، هیچ کس ندیده بود. مردم شهربوی، درفاصله شصت مایلی، این مکان رانمی شناختند.
    حالاکه توراه بودندوتومریم گلیها، مسیررادنبال میکردند، خودرابین راحتی مقصدوانزوای خود،حس میکردند. هواگرم می شد. پرس درجاش فروکش کرد، چشمهاش پرپرزدوانگارخوابش میبرد. مردمسن ترسیگاری آتش زدوگذاشت اندامش باتکانهای کامیون، عقب وجلوواطراف تکان بخورد. درفاصله دور، ابری ازگردوخاک دیده می شد، گای گفت « بزکوهی ». پرس سرش راعقب تکیه داد، نگاه کردوگفت:
« میباس شصتاباشن. »
گای گفت « بیشتره. »
پرس بعدازمدتی گفت « اگه میخوایم تواون مسابقه اسب وحشی سواری باشیم، بیتره فرداتولارگوباشیم. عده ی زیادی سعی میکنن واسه مسابقه اسم نویسی کنن. »
گای گفت « فرداصبح میرونیم پائین. »
« بازیه مقدارپول می سازیم. من فقط دوست دارم اونجا، یه اسب خوب واسه خودم دست وپاکنم. »
«اوناخوشحالن که توروآماده مسابقه کنن، توحالااین دوراطراف سرشناسی دیگه.»
   پرس شستش راتوکمربندش فروکرد، جوری که انگشتاش میتوانستندجایزه ش رالمس کنند، کمربندی که باحروف اسمش سگک کاری شده بود. کمربندی که مخصوص برنده های مسابقه سواری اسبهای جفتک اندازبود. پرس درسن شانزده سالگی ازنواداآمده بودوتومسابقات سواری اسبهای جفتک انداز، پول جمع کرده بود. امااین سفرش متفاوت بود. گاهی وقتهاودرهفته های گذشته، اشتیاق بازگشت به خانه راازدست داده بود.
    کامیون رادرسکوت پیش راندند. گای بایددسته دنده رانگاه میداشت، وگرنه تودست اندازکه می افتادند، تکان میخورد، بیرون میزدوخلاص می شد. جعبه دنده شکسه بود، گای میدانست، طایرهای جلوهم کارشان تمام بود. یک دستش را توجیب شلوارش فروبرد، چهاردلارنقره ی باقیمانده ازده دلاری که رزلین بهش داده بودراتوجیبش حس کرد.
   پرس انگارفکرگای راخواندوگفت« شرط می بندم، رزلین اگه بود، اینجارودوست میداشت. اون بزای کوهی رو دوست میداشت. »
گای مردجوان راکه باپوزخندروصورتش، دورهارانگاه میکرد، ازگوشه چشمهاش نگاه کرد،گفت:
« آره، اون یه ورزشکارلعنتی خوبیه، رزلین پیر. »
پرس راپائیدکه نشانه هائی ازخباثت تووجناتش کشف کند. پرس گفت:
« تنهازنای بامطالعه ای که قبلامی شناختم، معلمای کالج نزدیک خونه مون بودن، یه مدتی اسب سواری یادشون میدادم، فکرمیکردم دانش لعنتی تموم چیزاست. وقتی من شوهرشدم، اونام همه شون ازدواج کردن، واسه چی ارزش بیشتری بهشون ندادم؟ اونابه همون خوبی که به یه مردمی گفتن صبح بخیر، ازش سواری می گرفتن. »
گای گفت « فقط واسه این که معلومات یه زن چندون پایه واساسی نداره. »
تصویرزنش توذهنش زنده شد، یک لحظه تصورکردکه زنش هنوزباهمان مردزندگی می کند.
پرس پرسید« شوماازهم جداشدین؟ »
گای ازاین که پرس گاهی فکرش رامیخواند، تعجب کرد، گفت« نه. من هیچوقت ازکاراش ناراحت نبودم.»
ناراحت پوزخندزدوپرسید« چی جوری فهمیدی من دارم به اون قضیه فکرمیکنم؟ »
پرس گفت « لعنتی، من نمیدونستم. »
« توهمیشه همینجوری، من به یه چیزی فکرمیکنم وتوهمونومیگی. »
پرس گفت « قضیه ی مسخره ئیه. »
   مدتی درسکوت پیش راندند. وسط صحراوجائی که بایدطرف شرق می پیچیدند، نزدیک می شدند. گای، حالاماشین راتندترمیراند، دسته دنده راچسبیده بودکه بیرون نزندوخلاص نشود. خیلی زودوقتش میرسیدکه حول وحوش پنجاه دلارلازم داشت، وگرنه بایدکامیون رامی فروخت. اگرتعمیرگاه نمیرفت، به دردنخورمی شد. بدون یک کامیون ویک اسب، گای، باهمان که توجیبش داشت، روزمین سقوط می کرد.
پرس سکوت راشکست«اگه شنبه برنده نشم، مجبورم واسه پول یه کاری بکنم.» « لعنتی، توهمیشه همونومیگی که توذهن منه. »
پرس خندید، صورتش خیلی جوان وصورتی به نظرمیرسید، گفت « منظورت چیه؟» گای گفت « الان فکرمی کردم واسه پول چی کارکنم. »
پرس گفت « خب، رزلین یه مقداربهت میده. »
پرس مطلب راصادقانه گفت وگای متوجه شداوصادق است، اماحس کردعصبانی است ورگهای گردنش ورم آورد. توپنج هفته ای که اجازه داده بودپرس بیایدوتوخانه رزلین بخوابد، مسائلی پیش آمده بودوگای دقیقانمی دانست قضیه ازچه قراراست. رزلین شروع کرده بودپرس را« بانمک » صداکردن. پرس تواطاق پذیرائی روصندلی می نشست وباآنهانوشیدنی می نوشید، رزلین گاهی خم می شدوپس گردنش رامی بوسید.
   نه این که قضیه به خودی خود، هیچ معنی ئی داشته باشد، چراکه گای زنهای شرق راقبلاهم می شناخت ورسم شان آنطوربود. چیزی که گای بهش فکرمیکرد، توجه دقیق پرس بودبه کارهائی که رزلین باهاش میکرد. گاهی مثل این بودکه پرس رزلین رادراختیارداردوشبیه مردی که خودرارئیس میداند، به رفتاررزلین بی اعتنائی میکرد. گای حس کرداگربه مرحله ای برسندکه رزلین درکناراو، واقعاعاشق این پسر جوان شود، زندگیش سقوط کرده وته خط رسیده. چراکه یک بارهم قبلا براش پیش آمده بود، این بارحتی بیشترمیتراسندش، گای چرایش رادقیقانمی دانست. نه این که بدون رزلین نمیتوانست زندگیش راادامه دهد. هیچکس وچیزی نبودکه گای بدون آنهانتواندادامه دهد. گای توتمام زندگیش مثل پرس هاولندبوده، مردی درحال حرکت، یاآماده ی جابه جائی. زنش رابایک غریبه تویک ماشین پارک شده که پیداکرد، فهمیدبرخلاف تصورش، هیچوقت شکارلذیذی تورنکرده.
   سالهازن وبچه هاش راندیده وندراتابه هیچکدامشان فکرکرده بود. بیشترازآن به پدرش فکرمیکردکه خیلی به اوفکرکرده بود، وقتی درسن چهارده سالگی، اسب پانی کوچکش راسواروازمرتع، راهی شهرشده بود. رفتنش رابه مونتاناادادامه داده وچهارسال انجاماندگارشده بود. گای توروستاهمراه پدرش زندگی می کرد. مرتعی بیکران بودوهرجامیرفت، به انتهانمیرسید. مرتع برای او، پدرش، زن وبچه هاش کافی بود. اماسرآخرهمه چیزواژگون شد. توبعضی محله های شهریابازارهای روز، دختریایکی ازپسرهاش را، اتفاقی ازروی شانه، نگاه میکرد، اماهیچوقت برنمی گشت. گای نه باهیچکدامشان زندگی کرده ونه تاتومرتع زندگی کرده بودند، هیچکدامشان راترک کرده بود. وسعت مرتع همیشه دورترازچشم اندازبود. بیشتروقتهادرفاصله دور، بین کوهها، تنهایابادومرددیگرتومرتع کارکرده بود....
    گای کامیون راروی زمین مسطح، پرقدرت پیش راندوحس کردمیرودکه بترسد. درحالاحاضرنمی ترسید، اماگاهی چیزی تازه دردرونش دهن بازمیکرد. گای یک جورائی، نقطه ی قوت راگذرانده بود، بایددوباره شروع میکردومثل همیشه وپیش از برخوردبارزلین، راه خودراپیدامیکرد. نه این که برای رزلین کارنکرده بود، امااین قضیه یک چیزدیگربود. راندن ماشین وتعمیرخانه وراه اندازی امور، چیزی نبودکه کارنامیده شود. اینهم همه ی قضایانبود، خستگیش بالاگرفته واغلب فکرش رامشغول می داشت، قضیه این بود.
   دردوردست توانست دیواربراقی که اززمین خاکی مسطح اوج میگرفت راببیند، آنهامیخواستندبه صحرای بژرنگی به لختی وسفتی یک پیاده رو، برسند، بستریک دریاچه ماقبل تاریخ به وسعت طول سی وعرض هفده مایل، جمع شده بین مراتع دوکوه. جائی که آدم بایدماشین راباسرعت ساعتی صدمایل، بادست های چسبیده به فرمان، براندوهیچوقت به هیچ چیزی برخوردنکند.
   چندصدیاردتوبسترخاکی دریاچه که گشت زدند، گای دنده راخلاص وموتوررا خاموش کرد. هوامرده وارساکت وپرتوخورشیدثابت بود. درطرف خودرابازکرد، صدای غرچی رادرلولاشنیدکه قبلاهیچوقت توجه نکرده بود. دوراطراف بیرون کمی قدم که زدند، توانستندصدای برخوردپیرهنهای خودراروپشت وبرس کشیدن آستین هارارو شلوارهاشان بشنوند. عقب وکوههائی رانگاه کردندکه پائینش کمپ زده ورشته کوههارابرای هواپیمای گوایدوبررسی کرده بوند.
پرس هاولندگفت « من بااطمینان امیدوارم اونااون بالاپنجتاباشن. گوایدوهفته پیش پنجتانشونه کرد. اون گفت: مطمئن نبودکه یکیشون کره اسب باشه. »
گای سکوت خودراحفظ کرد. حس کردداره باپرس واردبگومگومیشود. پرسید:
« فکرمی کنی چه مدت این دوراطراف میمونی؟ »
پرس کنارکامیون تف کردوگفت « نمیدونم، فکرمیکنم دارم یه کم ازاین کارخسته میشم. »
« خب، ازکارروزمزدی بهتره. »
« آره، لعنتی. هرکاری ازکارروزمزدی بیتره. »
چشمهای گای تنگ شد « تویه ناجورواقعی هستی، پسر. »
آنهابیشتروقتهااین گفتگوراباهم میکردندودوستش داشتند. پرس گفت:
« این قضیه باب مذاقمه، ازکارکردن واسه یه آدم خوش پوش عصبانی لعنتی بیتره که میباس یکی دیگه واسه کادیلاکش بنزین بخره.
گای گفت « درسته، لعنتی. »
« لعنتی، گای، توناجورترین مردی هستی که من دیده م، کارتم درسته. »
گای گفت « من شکایتی ندارم. »
« من هیچ چی نمیخوام ونمیخوام که هیچ چی نخوام. »
« راهش همینه، پسر. »
گای دوباره خودرابه پرس نزدیک ترحس کردوازاین قضیه خوشحال بود. نگاهش را رورشته کوههای دوردست متمرکزکرد. پرتوخورشیدراروشانه هاش خوب حس کرد. « فکرمیکنم گوایدواونجابااون مادرقحبه هاگرفتارمشکل شده. »
پرس به رشته کوههاخیره شد. بعدروبه گای کردوگفت:
« هنوزدوتااسب نیستن، این کوههاتاحالامیباس ازاسب پاک شده باشن، اینجورنیست؟ »
گای گفت « تقریباهمینجوره، فقط چن گله کوچیک مونده. »
« اینجاکه پاک بشه، تومیخوای چیکارکنی؟ »
« فکرمی کنم، بایدبرم شمال. احتمالایه عده گله های بزرگ تودوراطراف کوههای تایبون ومراتع اونجاباشه. »
« تااونجاچیقدفاصله ست؟ »
« حول وحوش صدمایل طرف شماله. اگه بتونم گوایدوروبه اونجاعلاقمندکنم. »
پرس خندید « اون دوست نداره تواطراف پرسه بزنه دیگه، مگه نه؟ »
گای گفت « اونم فقط مثل مایه ناجوره. اون هیچ چی رونمیخواد. اوناگوایدوروواسه خلبانی یه خط پروازرفت وبرگشت مونتانامیخوان، باحقوق خوبم. »
« هه، اونون قبول نمی کنه؟ »
گای پوزخندزدوگفت«گوایدو،نه. بهشون گفت: ممکنه ازبعضی مسافراخوشم نیاد.»
    هردونفرخندیدندوپرس درستایش ازگوایدو، سرش راتکان دادوگفت:
« اونام منوواسه باشگاه اسب سواری میخواستن، که فقط اون دوراطراف مواظب رضایت مشتریاباشم ودختراروسواراسب وپیاده کنم. »
پرس ساکت ماند. گای تمام جریان رامیدانست. کارپرس هم یک داستان مشابه بود. داستان پرس، گای رابهش نزدیکترکرد. این قضیه اولین چیزی بوددرپرس که توجه گای رابه دوستیش جلب کرده بود. یک بارکه پرس بعدازبرنده شدن توسواری اسب جفتک انداز، همه رادعوت به نوشیدن ومهمان کرد، گاهی هم رفته بود. هنوزلخته های خون خشکیده دراثرلگدهای اسب چموش، روموهاش بود. رزلین پیشنهادکرد، ببره نشون یه دکترش بده. پرس گفته بود:
« ازمهربونیت متشکرم. اگه وضعت خیلی بدباشه، میمیری، دکترم نمیتونه کاری کنه، اگه وضعت خیلی بدنباشه، بدون دکترم خوب میشی. »
حالاناگهان جرقه ای توذهن گای برق زدکه پرس انگارپیش ازدیدارشان، بارزلین آشنائی داشته. تووجنات مستقیم جوان خیره شدوپرسید:
« اگه من برم، میخوای بامن بیائی شمال؟ »
پرس لحظه ای فکرکردوگفت « فکرکنم همین دوراطراف میمونم. توشمال خیلی مسابقه اسب سواری نیست. »
« اگه گوایدونخوادبیاد، بایداونجایه خلبان پیداکنم، رزلینم باماشینش مارومیبره. »
پرس کمی هیجانزده، طرف گای برگشت« اونم میاداونجا؟ »
گای چشمهای پرس که علاقمندوگرم شده بودرانگاه کردوگفت:
« حتما، اون یه ورزشکارلعنتیه. »
پرس گفت « اگه یه واقعیتوبهت بگم، ممکنه قبول کنی، گای؟ من هیچوقت ازگرفتن این اسبااحساس راحتی نمی کنم. »
« اگه ما این کارو نکنیم، یکی دیگه اونارومیگیره. »
پرس برگشت که دوباره رشته کوههای دوردست رانگاه کند، گفت:
« میدونم، امابه نظرم میرسه، اونامتعلق به اینجان. »
« اونااینجاغیرخوردن مراتع خوب گاوا، هیچ کاری نمی کنن. گاوچرونا،اگه اوناروببینن، بهشون شلیک میکنن ومیندازنشون پائین. »
پرس گفت « میدونم. »
همه جاساکت بود. نه سوسکهاونه مارمولکها، تنهاخرگوشهاتوآبگیربزرگ اطراف شان حرکت میکردند. گای گفت:
« میخواستم به تربیت کننده های اسبای سواری بفروشمشون، امااونابه اندازه ی کافی درشت نیستن وهزینه حمل نقل شون ازارزششون بیشتره. توانارودیدی، غیریه مشت پوست واستخون، هیچ چی نیستن. »
« من نمیدونم، آیادوست میدارم صدتاازاوناروببینم که میرن واسه خوراک مرغا. انگارواسه م پنجتایاشیشتان، بهش اهمیت نمیدم، اماصدتایه عالم اسبه. من سردرنمیارم. »
گای فکرکردوگفت « خب، این قضیه تواین دوراطراف چندون ارزش نداره. »
گای درواقع ازخودش حرف میزدوخودراتوضیح میداد.
    درجائی ازآسمان،صدای تیراندازی شنیدندوازحرکت بازماندند. گای ازطایری که روش لمیده بود، بلندشدوازکامیون بیرون خزید. رفت تواطاق راننده ویک دوربین چشمی بیرون آورد. رفت بالای اطاق بی سقف کامیون. خاک رولنزهاش راپاک کرد، باساعدهای روزانوهاش، روکوههای دوردست تمرکزکرد.
پرس پرسید « چیزی می بینی؟ »
گای گفت « حدس میزنم اون هنوزتوگذرگاهه. »
   ساکت نشستندوآسمان خالی بالای گذرگاه راتماشاکردند. خورشیدحالاعرق شان رادرمیاورد. گای خیسی ابروهاش راباپشت دست پاک کرد. دوباره صدای تیراندازی شنیدند. گای بدون پائین آوردن دوربین، گفت:
« اون احتمالااوناروازیه گوشه ای پراکنده میکنه. »
پرس به تندی گفت « من دارم اونومی بینم، برق زدنشومی بینم، هواپیمارومی بینم. »
گای ازاین که پرس بدون دوربین، هواپیمارااول دیده بود، عصبانی شد. حالابادوربین، هواپیمارابه وضوح میدید. هواپیمابیرون ازگذرگاه پروازمیکرد، طرف عقب چرخیدو دوباره توگذرگاه ناپدیدشد.
« اون الان اوناروتوگذرگاه دراختیارداره. واسه اونامیره عقب. »
گای لکه های متحرکی راروزمین دیدکه ازگذرگاه گذشته وواردفضای بازصحرا شدند. گفت:
« اونارومی بینم، یک، دو، سه، چار. چارتابایه کره. »
پرس پرسید « ماکره اسبه روهم میگیریم؟ »
« لعنتی، مادیونوبدون کره ش، نمیتونیم بگیریم. »
گای دوربین راداددست پرس« یه نگاه بنداز. »
گای رفت جلوتواطاق راننده درش رابازکرد. سگش روکف زیرپدالهاخوابیده بودومیلرزید. گای انگشتهاش راتکان داد، سگ پریدپائین روزمین وایستاد، طوری می لرزیدکه انگارهمه جای زمین انفجارپنهانی داشت. گای رفت بالاوکنارپرس، رویک طایرنشست. پرس هنوزبادوربین نگاه میکرد.
« هواپیماشیرجه میره رواونا، خدای من، اوناحتمافرارمیکنن! »
گای گفت « بگذاریه نگاهی بندازم. »
هواپیماباقوسی ازبالاپائین میامد، باغرش موتوردرحال پروازروسرشان، سرهاشان رابالامی گرفتندوچهارنعل می تاختند. الان بیشترازیک ساعت دویده بودند، هواپیمابعدازیک شیرجه، اوج میگرفت وسروصدای موتورفروکش که میکرد، آنهاسرعت دویدنشان راپائین میاوردند. گوایدودوباره بالاکه رفت، گای وپرس دردوردست صدای یک شلیک بی ضررشنیدند. صدای شلیک، سرعت اسبهارابیشترکرد. تافرصتی به گوایدودهددوباره اوج گیرد، قوس برداردوبرگردد. حرکت اسبها تبدیل به یورتمه که شد، هواپیمادوباره تانزدیک پشت شان فرودآمد، سرشان رابالاگرفتندوبه تاخت درآمدند، آنقدرچهارنعل دویدندکه صدای غرش موتورپس رفت. آسمان صاف وآبی روشن بود، تنهاهواپیمای کوچک شبیه نوک براق دیواری جادوئی، درپهنه ی صحراجلووعقب می چرخیدواسبهاطرف بسترپهناور خاکی وجائی که کامیون ایستاده بود، پیش آمدندوکناره ی بستر ایستادند.
   دومردمنتظررسیدن اسبهابه کناره ی بستردریاچه وفرودآمدن هواپیمای گوایدو شدندتاآنهاباکامیون حرکت کنند.
گای که بادوربین نگاه میکرد، گفت « اوناموجای گرمارومی بینن. »
هواپیمابالای سرشان شیرجه رفت، اسب هاپراکنده شدند، اماازمنطقه مریم گلی ونسبتاسردترپشت سرشان، تومنطقه ناشناخته پیش نرفتند. مردهای توکامیون دوباره صدای شلیک شنیدند، تشکل اسبهادرهم ریخت، روی بستردریاچه وهرکدام به یک طرف، هجوم بردند، امابه حالت یورتمه. زمین رازیرسمهاوهوای عجیب فوق العاده گرم رااززاه سوراخ بینی هاشان، کاوش میکردند. به مرورکه هواپیماتوآسمادور میزدتاآماده فروددوباره شود، به مرتع نزدیک وتوصحرای بی مرز، شانه به شانه یکدیگر، آهسته به یورغه درآمدند. کره اسب، بابینیش تقریبادم بلندمادیان رالمس می کردودنبال آسبهامی دوید.
چشمهای پرس هنوزروءیائی وچهره ش آرام اماپوستش گلگون بود، گفت:
« اون یه مادیون گنده ست. »
گای گفت « آره، اون یه مادیون بزرگترازاوانائیه که معمولااونجان. »
هردونفرمیدانستندگله اسبهای وحشی درانزوای کامل زندگی میکنندوچرای خوب، بدآنهارااندازه ی اسب کوچولوهای درشت کرده است. گله جهتش راطرف آنهاکج کرد، حالاتوانستنداسب نریان راهم ببینند. ازمادیان کوچکتروازهمه ی اسبهائی که قبلاپائین آورده بودند، درشت تربود. دواسب دیگرهم مثل اسبهای وحشی دیگر، کوچک بودند.
   هواپیمابرای فرود، باعجله پائین کشید. گای وپرس سرپاایستادند. هرکدام یک طایرپشت سرش داشت که ازتوچنبری گذشته وبه طنابی متصل بودودرانتهاش یک حلقه داشت. آنهابیرون خیره شدند، گوایدورادیدندکه طرفشان میامد، خودراآماده کردند، ازکف کامیون پائین پریدندومنتظررسیدنش شدند. گوایدودرفاصله بیست یاردی، موتورراخاموش کرد، قبل ازخاموش شدن کامل هواپیما، ازکابین رو بازپائین پرید. بال راستش، مثل همیشه، به خاطر ضعیف بودن حذف کننده ی تکان طرف راست، طرف پائین کج شد. گوادوطرف کامیون دویدوعینک آفتابی خودرابرداشت توجیب کت پاره ش چپاند. چهره ش دراثراشتغالات ورم آورده بود. پریدتواطاق راننده، سگ هم دنبالش پریدتو، لرزیدوروکف چندک زد. موتورکامیون رااستارت زدوسینه خاکی فلات رازیرچرخهاگرفتندوپیش راندند.
   گله به شکل لکه ای ازنقطه ها، درفاصله ای بیشترازدومایلی، ساکت ایستاد. کامیون ملایم وباسرعت شصت مایل درساعت، پیش رفت. گای درگوشه راست جبهه وپرس گوشه چپ، روکف روبازکامیون خودراآماده کردند، درمقابله باهجوم هوا،کلاههای خودراتاروی ابروپائین کشیدندوقلاب طنابهاراکه بادبه پچیدن چنبر دورمچ وگیرکردن به کف دست، تهدیدشان میکرد، محکم چسبیدند. گوایدومیدانست گای طناب اندازماهریست، اماپرس نامطمئن بود. رواین حساب، کامیون راطرف چپ گله راندکه براندشان طرفی که گای توکامیون بود. کامیون، طایرهای بسته شده به طنابهاوهواپیما، تمامش نظریه خودش بود، درزمینه روش تورکردن اسبهای وحشی. ازیک باردیگرفکرکردن به تمام اینها، درخوداحساس شادی کرد. بعدازیک سال خواب زمستانی واندیشیدن به این قضایا، بیدارشدکه زندگی کند. مردن زنش به هنگام به دنیاآوردن کودک، شبیه موجهای غول پیکرودیوانه ی اقیانوس، اوج گرفته تویک دریای آرام بوده که دریازدهمین سال ازدواجش، مثل یک مجرد، ناگهان به ساحل آرام خانه عموزاده ش درشهربوی پرتش کرده بود. تنهااین قضیه سکوت دنیاش رادرهم شکست، این غرش درپهنه ی بستردریا، باپوتین پای راستش، آماده فرودآمدن روی پدال ترمزکامیون است که ناگهان داردآماده ی انحرف به چپ میشود.
    اسبهاساکت ایستاده وبه نزدیک شدن کامیون خیره مانده بودند. مردهادیدندکه گروه اسبهازیبایند. بخاری مرطوب دوره شان کرده وزیرپرتوخورشیدمیدرخشیدند. مادیان تقریباسیاه ونریان ودواسب دیگر، عمیقاقهوه ای بودند. کره اسب یکدست فرفری وخاکستری درخشان بود. نریان سرش راپائین گرفت، پشتش رابه کامیون کردوناگهابه تاخت در آمد، آسبهای دیگربرگشتندوچهارنعل نریان رادنبال کردند، کره اسب، پهلوبه پهلوی مادیان می تاخت.
گوایدوپدال گازراتاته فشرد، کامیون ناله کردوروبه جلو، شتاب گرفت. حالادرفاصله ی چندیاردی پشت سراسبهابودندومیتوانستندکف سم هاشان راببینند. سم های تازه که اززمین صدای ملایمی درمی آوردند، چراکه هرگزنعل نشده بودند. کامیون نزدیک می شد، اسبهای دیگر، کناربه کنارش، چهارنعل میتاختند. باپاهای باریک وبعدازدوساعت دویدن، تقریباخیس.
کامیون پهلوی مادیان پیش میرفت، گای شروع کردبه چرخاندن حلقه طناب، بالای سرش. تمامی گروه اسبهاطرف راست چرخیدندودورشدند، گوایدوپدال گازرافشار دادوهمراه اسبهاچرخید. کامیون وحشیانه ترترکرد، گوایدوفشارپدال گازراکم کردواسبهاچندیاردفاصله گرفتند. اسبهاجهت مستقیم راگرفتندودوباره به تاخت درآمدند. کناره بسترنیروشان فروکش کرد، باتمام وحشت شان، مثل اسبهای سیرک،تقریبارام، دورخودچرخیدند. گوایدوناگهان ردوبدل نفسی رابین نریان ودواسب دیگردیدوکامیون راباسرعت بین شان راند، مادیان وکره راجداکردوطرف چپ راند. اسب هاخودراجمع وسم کوبیدن برزمین راتندترکردند. سم های عقب رامستقیم، عقب پرت می شدوگردنهاشان روبه پائین وجلوخم وراست می شد.
گای حلقه طنابش راروی سرچرخاند، کامیون کناربه کنارنریان شدکه سینه ش باناراحتی خس خس میکرد، گای حلقه طناب راپرت کرد. حلقه روی سرنریان افتادوگای بایک تکان شدید، حلقه راپائین وروگردنش کشید. نریان پیش رفت وطرف راست پیچیدوطناب راپیچاند، تایرازکف کامیون کنده وروی خاک سفت کشیده شد. سه مردفروکش کردن سرعت کامیون راهمراه نریان، باچشمهای وحستزده ش، تماشان میکردند. نریان طایرغول آساراچندیارد دنبالش کشاند، سم های جلوراتو فضابالابردوروی طایرفرودآوردوسعی کردخودراازطایردورکند. درجاایستادونفس نفس زد. سمهای عقبش درقوسی ازراست به چپ وعقب، به رفص درآمدندو گرفتارتودام بیرحم، دوباره سرش راتکان داد.
گوایدوخیلی زودمطمئن شدخیالش درموردنریان راحت است، به تندی به چپ وطرف مادیان وکره که دردوردست باخیال راحت یورتمه میرفتند، پیش راند. دواسب قهوه ای روبه طرف شمال، تقریباناپدیدمی شدند، به زودی متوقف می شدند، چراکه خسته بودند. مادیان بایدطرف تپه های آشنا، راهش راادامه میدادوکامیون نمیتوانست تعقیبش کند. جهت کامیون رامستقیم کردوپدال گازراتاپائین فشارداد. درفاصله یک دقیقه طرف چپ مادیان راند، چراکه کره طرف راست مادیان میدوید. مادیان خیلی سنگین وزن بود. گوایدومادیان راازنزدیک دیدووحشی بودنش راتجسم کرد. گوایدوازشیشه طرف راست، دیدکه حلقه طناب بیرون پرید، پائین روسرمادیان فرودآمد. سرمادیان بالاپریدوطرف عقب سقوط کرد. گوایدوطرف راست پیچیدوباپوتین چپش روپدال ترمزکوبیدودیدمادیان یک طایررادنبال خودمی کشدوبه حالت ایستاده درمیاید. کره ی آزادمادیان نگاه میکردوکناروخیلی نزدیکش یورتمه می رفت. گوایدوروپهنه فلات، مستقیم، طرف دواسب قهوه ای راندکه باسرعت فاصله شان را زیادکرده ودرحالتی ساکن، ایستاده بودندونزدیک شدن کامیون راتماشان میکردند. کامیون بین آنهاراندوبه حالت تاخت درآمدند. پرس ازطرف چپ یکی رازیرطناب کشید، گای هم تقریباهمزمان، اسب دیگرراگرفتاردام کرد. گوایدوسرش راازپنجره بیرون تکیه دادوروبه پرس هوراکشیدودادادزد « پسرخوب! »
پرس خودراواداربه برگشتن کردوباهیجان نیشخندزد. گرچه انگارناراحتیهائی توچشمهاش داشت.
گوایدوباخیال راحت، یک نیمدورزد، برگشت وطرف مادیان وکره اسب راند. سرعتش راتااندازه ی توقف، پائین آورد. درفاصله ی بیست یاردی ایستادوازاطاق راننده خارج شد.
سه مردبه مادیان نزدیک شدند. مادیان هیچوقت آدم ندیده بودوچشمهاش ازوحشت گشادشده بود. قفسه ی سینه ش خیلی تند، جمع وفروکش میکرد. قطرات خون ازسوراخهای بینیش می چکید. یالی پرپشت قهوه ئی تیره داشت ودمش تقریبازمین رالمس میکرد. کره اسب باچشمهای مرطوب وپاهای خم برداشته ی احمقش، دراطراف پرسه میزدوسعی میکردمادیان رابین خودومردها حفظ کند. مادیان کفلش راجابه جامیکردکه دربرابرمردها، سپرکره کند.
   خواستندحلقه طناب رابکشانندبالای گردن مادیان، چراکه نزدیک گلویش افتاده بود، اگرمادیان بیشترطایرسنگین رامی کشید، دورگلوش می پیپچیدوممکن بودخفه شود. گای بهترین طناب اندازبود، رواین حساب، حلقه طناب رابالای سرش که چرخاند، پرس وگوایدوکنارکشیدندوایستادند. گای گذاشت طناب پشت سم های جلوی مادیان، باملایمت بازشود. لحظه ای منتظرماندند، بعدنزدیک شدند، مادیان یک قدم عقب کشید. گای طناب راباسرعت کشید. دستهای مادیان سفت به هم بسته شدند. گای باطنابی دیگر، پاهاش راهم به بندکشید، مادیان پیچ وتاب خوردوبه پهلوروزمین سقوط کرد. اندامش ورم آوردومنقبض وتسلیم شد. کره پوزه ش رارودم مادیان مالید. مردهابه مادیان نزدیک که شدند، کره اسب همانجاایستادوباسکوت، بامادیان حرف زد. گوایدوپائین خم شدوحلقه طناب رابازکردوتازیر فکش بالاسراند. همه جاش رادنبال علامت یاداغی وارسی کردند، اندام مادیان تمیزوبی علامت بود.
گای به گوایدوگفت « هیچوقت یه اسب اندازه ی اون، اینجانمی بینی. »
پرس گفت « اون یه اسب وحشی نیست. حتی ممکنه تحت استانداردپرورش یافته باشه. »
گوایدورانگاه کردکه تائیدکند. گوایدوروپاشنه هاش نشست ودهن مادیان رابازکرد، دومرددیگرهم تودهن مادیان رانگاه کردند. گای گفت:
« اون پانزده ساله ست، نمیباس ازهمین حول حوشاخیلی بزرگترباشه. »
پرس باچشمهای پرازتفکرگفت « آره، اون پیره. »
   گوایدوبلندشد، سه مردبرگشتندورفتندطرف کامیون وروبستردریا، طرف نریان راندند. پرس گفت:
« اسب بدی به نظرنمیرسه. »
نریان ساکت ایستاده بود، به سنگینی نفس می کشید. سرش پائین بودوطناب را می کشید. باچشمهای قهوه ای عمیق که شبیه لنزدوربین های عظیم چشمی بودند، مردهارانگاه میکرد. گای طناب خودراآماده کردوگفت:
« اون جزیه ناجور، هیچ چی نیست. بااون نمیشه گاواروهدایت کرد. خیلی کوچکترازاونه که به دردپرورش دادن بخوره، خیلی پیره ترازاونه که به دردقصابی بخوره.
پرس تائیدکرد« اون کوچیکه، اماگردن خوشگلی داره. »
گوایدوگفت « اوه، اونااسبای خوشگلی به نظرمیرسن، بعضیاشون. »
« میخوای باهاشون چی کارلعنتی ئی بکنی؟ »
گای حلقه طناب رادورسرش چرخاند، انهااطراف نریان پخش شدند. گای گفت:
« اونافقط اسبای پیرناجورین، همین. »
طناب راانداخت پشت سم های جلوی نریان، اسب یک گام عقب رفت، گای طناب راپرت کردبین مچهاش، کشیدوآنهارابه هم بست. اسب چرخید، اماسقوط نکرد.
گای طرف پرس که دوراسب میدوید، دادزد « اینوبگیروبکش! »
پرس طناب راگرفت ومحکم کشید. گای برگشت ورفت سراغ کامیون، یک حلقه طناب دیگربرداشت، برگشت طرف عقب اسب وسم های عقبش راهم زیربند کشید. نریان سقوط نمی کرد. گوایدوجلوتررفت که اسب رافشاردهد. اسب سرش راتکان ودندانهاش رانشان داد، گوایدوخودراعقب کشید. طرف گای وپرس دادزد:
« اونوبکشین پائین! »
آنهاطنابهاشان راطرف پائین چرخاندند، امااسب خودراراست وریست کردوسرپاماند. سرش به طایرودست وپاهاش به طناب بسته بودکه دومردمی کشیدند. گوایدوطرف پرس دوید، طناب راگرفت، باطناب، طرف عقب اسب رفت و باشدت کشید. سم های جلوی اسب عقب خزیدوروزانوهاش فروکش کرد، منخرینش روخاک زمین کوبیده شدوهمراه ضربه، خرناسه کشید، اماسرنگون نشدوروزانوهاش، درجاماندوبامنخرین وسربالانگاه داشته درمقابل زمین، انگار دربرابرچیزی تعظیم میکرد. نفس زدن های شدیدسینه ی ستبرش، خاک رابالامی وزاندوزیرمنخرینش کپه ی کوچک ابری درست میکرد. گوایدوطناب رابه پرس هاولندجوان پس داد. پرس طناب راکشید، گوایدورفت پهلوی گردن نریان ودستهاش رارواطراف گردنش پائین کشیدوفشارداد. اسب روپهلوش فروکش کردوشبیه مادیان، درازشد. اندامش راروزمین حس وانگارخودرارهاکرد، برای اولین بارچشمهاش مژه زدندونفس ردنش،نه باخشم، به شکل آههائی، فروکش کرد. گوایدوقلاب راتازیرفکهاش، بالاکشید. طنابهاراازاطراف سمهاش بازکردند. اسب دست وپاهاش رارهاکه حس کرد، اول سرش راباخشم بالاگرفت، بعدبلندشدودرجاایستادومردهارا، یکی یکی، تماشاکرد. ازمنخرینش خون چکه میکرد، دولکه زنگ زدگی عمیق روزانوهاش بودند.
مردها، بدون عجله، طرف کامیون رفتند. گای دوطناب اضافی راجاسازی کردونشست پشت فرمان، گوایدوهم کنارش نشست. پرس رفت بالاتواطاق پشتی کامیون وروبه آسمان، روکف درازشدومشتهاش رازیرسرش متکاکرد. گای کامیون راطرف جنوب وهواپیماراند. گوایدوآهسته نفس تازه کرد، سیگاری آتش وپک زد. دست چپ خودراروسرطاسش کشید. نشست وازشیشه جلووپنجره کنارش، به بیرون خیره شدوگفت:
« من چرتی شدم. »
گای پرسید« نظرتوچیه؟ »
گوایدوگفت « توچی میگی؟ »
« مادیونه ممکنه شیشصد پوندباشه. »
« منم همین حدودحدس میزنم، گای. »
« هرکدوم ازقهوه ئیام، حدودچارصدتا، نریانم یه کم بیشتر. میشه چیقد؟»
گوایدو گفت « هزارونهصد، ممکنه دوهزار. »
ساکت شدندکه پولش راحساب کنند. دوهزارپوند، هرپوندشش سنت، جمعش میشدصدوبیست دلار. کره اسب هم ممکن بودچندلاربیشترش کند، امانه خیلی. منهای قیمت بنزین برای هواپیماوکامیون ودوازده دلارخریدمایحتاجشان، باقی میماند: صددلاربرای سه نفرشان. گوایدوبه خاطربه کارگیری هواپیماش، چهل وپنج دلاربرمیداشت، گای بااستفاده ازکامیونش، سی وپنج دلارسهم میبرد. پرس هاولند، درصورت توافق که بی شک موافق بود، بیست دلارباقیمانده رابرمیداشت.
گای گفت « روزآخربایدحسابی سیرآبشون کنیم. اگه تانفس دارن آب بخورن، کلی وزنشون اضافه میشه. »
گوایدوگفت « آره، حتما. مطمئنامیباس این کارانجام بشه. »
   آنهامی دانستندکه قبل ازتخلیه اسب هاتوبازارفروش بوی، بایدفراموش نکنندوبگذارندتامیتوانندآب بنوشند. بایدباعجله تخلیه وهرچه زودترخودراازشر اسبهاخلاص میکردند. آزادمی شدندوسرفرصت، توبارهاگشتی میزدندیاتوخانه رزلین میخوابیدند، یاتومسابقه اسب سواری شرکت میکردند. پول هاراتقسیم که می کردند، دیگردقدقه ی پول نداشتند. هرکس سهم خودراکه برمی داشت، سرتقسیم بگومگومی کردند، چراکه رسم مردهااین بود. آنهابه خاطرپول آنجانرفته بودند.
گای کامیون راکنارهواپیمانگاه داشت. گوایدودرطرف خودرابازکردوگفت :
« توشهرمی بینم تون. فرداصبح یه کامیون دیگه ورمیداریم. »
پرس قراربودفردابرودلارگووتومسابقه اسب سواری اسم نویسی کند. گای گفت:
« خیلی خب، ممکنه بریم، کامیون بگیریم وبعدازظهرامروزبرگردیم اینجا. ممکنه امشب اونارو بیاریم. »
گوایدوگفت «خیلی خب، اگه شمابخواین، من فرداشمارومی بینم، پسرا.»
پیاده شد، لحظه ای ایستادکه باپرس حرف بزند« پرس؟ »
پرس رویک ساعدش بلندشد، پائین وگوایدورانگاه کرد. گوایدوخندید:
« داری چرت میزنی؟ »
« آره، تقریبا. »
« ماخرج دررفته، حول حوش صددلارکاسب شدیم. بیست دلارسهم تو، خوبه؟ »
پرس انگاربه سختی گوش میکرد، گفت « آره، بیستاخوبه. »
گوایدوگفت « توشهرمی بینمت. »
پاپیچ هاراروساقهاش کشیدوطرف هواپیمارفت، گای، بادستهای روتیغه پروانه، آنجاایستاده بود. گوایدوداخل کابین شد، گای پره پروانه راپائین چرخاند، موتوربلافاصله روشن شد. گوایدوهواپیمارااززمین کندوتوآسمان چرخید، دومردروزمین ایستاده هواپیماراتماشاکردندکه طرف کوههاپروازکردودورشد...
گای برگشت کنارکامیون وگفت « بیستا خوبه؟ »
گای این حرف رازد، چراکه حس کردپرس گرفته است. پرس جواب داد:
« اهه؟ آره، بیستااوکیه. »
   پرس پائین پریدودرحالیکه گای منتظربود، زمین کنارکامیون راخیس کرد. پرس رفت تواطاق راننده وراه افتادند.
   پرس موافقت کردکه بعدازظهرباکامیون بزرگ وهمراه گای برگرددواسبهارا بریزندتوش وببرند. ساکت، روبستردریاپیش راندند. هردونفربه مرورمتوجه شدندتافرداصبح منتظرمیمانند، چراکه الان خسته بودندو بعدخسته ترمی شدند. مادیان وکره ش بین آنهاوصحرای دورافتاده که طرفش میراندند، ایستاده بودند. پرس ازپنجره به مادیان خیره شدودیدکه مادیان بانگرانی امانه باوحشت، آنهارانگاه میکند. کره اسب جلوش روخاک خوابیده بود. به مرورنزدیک که شدند، پرس مدتی طولانی کره اسب بی قیدوبندورهابرای رفتن رانگاه وبه منتظرماندنش آنجاوکنارمادیان فکرکرد، به گای گفت:
« هیچوقت شنیدی یه کره است یه مادیونوترک کنه؟ »
گای گفت « نه اون یکی. اون هیچ جانمیره. »
پرس سرش راعقب تکیه دادوچشم هاش رابست. توتوناش لپ چپش رابالاآورده بود، پرس گذاشت که همانجاخیس بخورد.
   کامیون بسترخاکی دریاراپشت سرگذاشت، دورزدوپیچیدروتوده های مریم گلی. برمی گشتندبه کمپ شان که تخت سفری شان راجمع کنند. گای گفت:
« فکرمی کنم امشب برمیگردیم خونه رزلین. »
پرس چشمهاش رابازنکردوگفت « اوکی. »
« میتونیم صبح اوناورداریم وببریم، بعدتورومیبریم لارگو. »
پرس گفت « اوکی. »
گای به رزلین فکرکرد. احتمالاآنهارادست می اندازدکه به خاطرچنددلارآن همه کارکرده بودند، میگوید« شماخنگ ترازاونین که مدت کاروخرجای پنهانی دیگه روحساب کنین ». گاهی هم که به گفته های رزلین عمل میکردند، هیچ چیزی گیرنمی آوردند. گای گفت:
« رزلین واسه کره اسبه احساس ناراحتی میکنه، رواین حساب نبایدبهش اشاره کرد. »
   پرس چشمهاش رابازوبیرون وکوههارانگاه کردوگفت:
« لعنتی، اون ازقوطیای خوراک سگ، اون سگه روخوراک میده، مگه نه؟ »

گای دوباره خودرابه پرس نزدیکترحس کردوخندید« حتمااین کارو می کنه »
« خب، اون فکرمیکنه توقوطیاچیه؟ »
« اون میدونه توقوطیاچی هست. »
پرس انگارکه بخشی ازبگومگوی باخودش است، گفت:
«گوشت اسبای وحشی توقوطیاست. »
مدتی ساکت ماندند. گای گفت« میخوای بامن بیای خونه رزلین، یامیخوای توشهربمونی؟ »
« من خیلی زودبرمیگردم پیش تو. »
گای گفت « اوکی. »
    الان درباره رفتن توکابین رزلین حس خوبی داشت. کتابهاروقفسه هائی خواهندبودکه گای براش ساخته بود. چندگیلاس نوشیدنی باهم مینوشندوپرس روکاناپه خواش میبرد. گای ورزلین باهم میروندتواطاق خواب. گای بیشترازوقتهائی که رزلین راباماشین اینجاوآنجامی برد، یادوراطراف جایگاهش می ایستاد، دوست داشت بعدازانجام کار، پیش رزلین برود. گای پیش رزلین که میرفت، دوست داشت پولش توجیبش باشدودست توجیب خودش کند. باکوشش سعی کرد، آنطور بارزلین بودن راتجسم کند. گای به خودش که به زودی چهل وهفت وبه پنجاه سالگی نزدیک میشد، فکرکرد. رزلین روزی برمی گشت شمال، ممکنه بودهمان سال یاسال بعدباشد. دوباره خودراباموهای جوگندمی شده تصورکرد، برعلیه خودومردباموهای جوگندمی پابه سن گذاشته، فک هاش رادرهم فشرد.
پرس توصندلیش صاف نشست وگفت:
« میخوام به مادرم تلفن کنم. لعنتی، یه ساله بهش تلفن نزده م. »
صداش آهنگ عصبانیت داشت. ازپنجره به بیرون کوههاخیره شد. نگاه کردن کره اسب رابه خاطرآوردواحساس عصبانیت کرد، دوست داشت بعدازبرگشتن، ازمیان گروه برود، گفت:
« میخوام فردابرم لارگوواسمموبنویسم. »
گای پسرجوان رابه شدت عصبی حس کرد، گفت « باهم میریم. »
پرس گفت « میتونم یه بردخوبی داشته باشم. »
پرس بردش راپانصددلاربه حساب می آورد، رواین حساب که قبلابارهاپانصددلار برنده شده بود.
« یه چیزی رومیدونی، گای؟ من هیچوقت نمیخوام یه چیزلعنتی روصاحب بشم. »
وناگهان بلندخندید. لحظه ای بی پرواخندید، بعدسرش راعقب تکیه دادوچشمهاش رابست.
« دفه اول که دیدمت، بهت گفتم، مگه نه؟ »
گای پوزخندزد. بین خودشان یک نوع مردانگی حس کردوحالاازدیدن نیشخندپرس تسکین یافت. حس کردحالت مناسب نوشیدن چیزی توخانه رزلین پیش می آید.
پرس گفت « اون کره اسب دودلارم واسه تون نمیاره. »
« منظورت اینه که اونوهمینجاولش کنیم؟ »
« واسه این که تومیدونی اون تاخودشهرم دنبال کامیون میاد. »
پانزده دقیقه که بدون حرف زدن کامیون راندند، گای گفت به زودی میخواهدبرودشمال که حدس میزندآنجاصدهااسب توکوههاهستند. اماپرس باسرعت کنارش خوابش برده بود. گای خواست درباره سفرشان حرف بزند، چراکه ازصحراتوبزرگراه که افتادند، شروع کردبه تجسم این که رزلین دوباره مسخره شان میکند، برایش روشن بودکه اشتباه کرده واموری رابرای خودسروسامان داده، به خاطرسی وپنج دلار، سه روزوقت صرف کرده وباهیچ راهی نخواهدتوانست توضیح دهدکه ازاین کارچه حسی داردوقضیه ناراحت کننده خواهدبود. باهمه اینهامی دانست قضیه همانی بوده که بایدمی بود، حتی اگرهیچوقت نمیتوانست برای رزلین یاهرکس دیگرتوضیحش دهد. به یک پرسش رسیدوپرس کنارش بودکه چشم هاش رابازکرد، سرش راچرخاندکه رودرروی گای شود.
« توبامن میای « تیگبون »، مگه نه؟ »
پرس گفت « اوکی »ودوباره خوابید. گای، حالاکه جوان ترکش نمی کرد، آرامش بیشتری درخودحس کرد. دوباره آینده ای وجودداشت وچیزی برای هدایت.
   خورشیدداغ، تمام روزرودشت بژرنگ تابید. نه پرنده ونه سوسک، تنهامارهاجرات حرکت روصحراراداشتندکه به چهار اسب افسارزده یاکره اسب صدمه بزنند. دواسب راتقریبابه تاخت واداشتند. گرمای بعدازظهرکه روشان تابید، دنبال آب، زمین سفت رازیرسم گذاشتند، اماانجاآبی پیدانمی شد. حول حوش غروب، باداوج گرفت،اسبها برگشتندروزمینهای سفت رودرروی کوههائی که ازآنجاآمده بودند. نریان، هرازگاه، بوی مراتع رامیگرفت وشروع میکردبه رفتن طرف مزارع شیبداری که توش چریده بود. طایرسنگین گردنش رابه اطراف خم میکرد، چندگام برگشت ورودرروی تایرشد، سم های جلوش راتوفضابلند کردوهواراکوبیدوبعدپائین آمدودوباره سکوت برقرارشد. باتاریکی آبی عمیق، بادتندترمیوزید،یالهاشان رابه اطراف پرت میکردودمهای درازشان رامیان پاهاشان به تکان درمیاورد. نریان، برای گرم شدن، نزدیک مادیان ایستاد. پنج اسب رودرروی مراتع جنوب، زیرپرتوسبزماه عظیم، چشمک میزدند، چشم های خودرابستندوخوابیدند. کره اسب دوباره روزمین سفت خودراجاگیرکرد.وزیرمادیان درازکشید. توخلاء سینه کش کوههای بلندکه صبح درآن چریده بودند، علفها در تاریکی قدراست کرده بودند. توچمنزارهای شاداب که هنوزاز پشنگه های باران مرطوب بودند، جای سمهاشان شروع به ناپدیدشدن کرده بود. اولین برق صورتی صبح روزدیگرآسمان راکه روشن کرد، کره اسب بلندشدوهمان کاری راکردکه هرطلوع کرده بود، رفت طرف جای آب. مادیان بااخطارجاعوض کردواستخوان سمش روخاک کوبیده شد. کره اسب سرش رابرگرداندوبرگشت وباچشمهای تهی، کنارمادیان ایستاد، منخرینش هوای گرم کننده رادرخودکشیدند....   


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست