یادداشت روز خبر ایران دیدگاه ادبیات جهان ایران و جهان دانشجویی حقوق بشر آرشیو  
  زنان اجتماعی گوناگون انتخابات گفتگو کارگری گزارش        
   

روح تروریسم


ژان بودریار - مترجم: کوروش برادری


• تروریسم برعکس ما را با وضعیتی رویارو می‌کند که درآن ما با دو نیروی متضاد سروکار داریم که منتها هیچ‌وقت برنهاد یا هم‌‌نهاد نخواهند ساخت. تروریسم برنهاد ساده نظام نیست، تروریسم چیز دیگری است، یک دگربودی است که نه در نظام قابل ادغام است نه استحاله‌‌پذیر ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۷ اسفند ۱٣٨۵ -  ٨ مارس ۲۰۰۷


روزنامه‌‌ها خبر از مرگ ژان بودریار دادند. خبر از مرگ بودریار یعنی در میان نمود و وانمود در آونگ بودن. آیا بودریا مرده است؟ یا وانمود به مرگ می‌‌کند؟ درهرحال خبر در جهان پیچیده است و سزااست که یادی از این اندیشمند هزارتوی کنیم با خواندن یکی از مصاحبه‌های بی‌شمار وی در باره جهان بدون جایگزین. بودریار در سال ۱۹۲۹ زاده شد و در سال ۲۰۰۷ دار فانی را وداع گفت. او از زمره اندیشمندان مطرح فرانسوی در نیمه دوم قرن بیستم بود و یکی از نمایندگان "تفکر فرانسوی" که در هم‌‌ستیزی مدرنیت و فرامدرنیت صدایی خاص خود داشت؛ صدایی حاکی از تبادل غیرممکن. ازجمله آثار او عبارتند از: اغواگری؛ مبادله ناممکن؛ آمریکا؛ روح تروریسم؛ کلمات کلیدی؛ سال ۲۰۰۰ اتفاق نمی‌‌افتد؛ ....

آیا از ۱۱ سپتامبر به‌این‌سو در تفسیر یا دیدگاه‌ شما تغییری صورت گرفته است؟ اگر جواب مثبت است، این تغییر کدام است ؟

ژان بودریار: نه، تغییر ماهوی صورت نگرفته است. البته تحلیل من هم از رویداد [۱۱ سپتامبر] چندان تاریخی یا سیاسی نبود، بلکه بیشتر متافیزیکی یا نمادین بود.
بنابراین آن‌چه درنهایت از آن‌زمان تا کنون اتفاق افتاده است، یعنی جنگ و همه‌‌ی پیامدهای آن را جالب است که تحلیل کنیم ، اما این رویدادی در مقایسه با رویداد نیست. ازآن‌زمان تاکنون تغییروتحولات واقعی در کار نبوده است به‌همین‌خاطر می‌توان روند تحول بعدی را تاحدی پیش‌بینی کرد.
وقتی من این اواخر به نیویورک پرواز کردم، برایم مسجل شد که باید دست به تحلیل وضعیت روحی آمریکائی‌ها و سرکوبی زد که در آمریکا وجود دارد: یعنی تحلیل خفگی، خنثاسازی هر گونه تضاد. آن‌جا نوعی وفاق تامگرا وجود دارد. من در طی سفرم [به نیویورک] به نقش همدردی بهتر پی بردم: آمریکائی‌ها در وضعیت ثانویه همدردی‌باخود، همددری ‌با خویشتن هستند و این سبک سوگواری‌ آن‌‌ها است. آمریکائی‌ها سرگرم سوگواری خود هستند وقتی آن‌ها به خود چون قربانی استناد می‌‌کنند، یعنی وقتی خود را با قربانی‌سازی کاملا یکی می‌دانند. بدین معنی آن‌ها درعین‌حال به کلی عاجزاند «دیگری»، دگربودی رادیکال «دیگری»، دشمن احتمالی، اسلام یا چیز دیگری در این جهت را رعایت کنند، اما در نیویورک کسی از این صحبت نمی‌کند که در تمام محیط اطراف گراند زیرو نام‌‌گذاری دشمن، عرب، اسلام، هیچ‌کدام‌این‌ها وجود دارد، بلکه از این حرف می‌زند که تنها آمریکائی وجود دارد .

می‌توان گفت نظام به درون لاک خود بازگشته است؟

ژ.ب.: بله، نظام تاحدی در درون شکل همدردی منفجر شده است. این انفجاردرونی نافی انتقام ارتش، جنگ، تکبر این قدرت نیست اما به‌منزله جامعه‌ای که مورد ترور قرار گرفت نظام یک نوع دفاع ازخود ایجاد کرده است. من این را به‌معنای منفی به‌منزله انزواگرائی قربانی لقب می‌‌دهم. انزواگرائی قربانی جالب‌توجه است چون تنها به این معنا نیست که آمریکائی‌‌ها هیچ درکی از «دیگری» ندارند– آنهم از قدرت دشمنی که از جانب اسلام نیست، بلکه از کل جهان است – و آن‌ها نه تنها هیچ درکی از ائتلاف ندارند بلکه حتا نفهمیده‌‌اند که این ائتلاف از کجا سرچشمه می‌گیرد. در‌عوض‌ آمریکائی‌ها تمایل دارند بگویند ما با خدا تنهائیم و درنهایت فقط آمریکا هست: خدا وجود دارد و ما، و خدا با ما است. بنابراین شر وقتی به ما حمله می‌‌کند، شر در معنای مانوی، عادی است که ما را هدف قرار دهد زیرا درآخر ما خیر هستیم.
آمریکائی‌ها نظریه «ما خوبان هستیم» را می‌سازند. ولی وقتی بدی نیست و وقتی دشمن وجود ندارد، چون‌‌که معلوم نیست که دشمن کیست و کجاست - چون او ناپدید شده است- وقتی دشمن را نتوان تشخیص داد، آن‌وقت خدا است که بر ما نازل می‌‌شود. وقتی خدا بر سر ما نازل شود البته آن‌وقت ناگوار است اما درعین‌حال امتیاز هم هست زیرا خدا بر ما نازل شده است. آمریکائی‌ها بیشتر خواهان آنند خدا بر آنان نازل شود تا این‌‌که تروریست‌‌ها، زیرا آن‌ها درحقیقت پاک‌‌دینان هستند و همین‌که خدا بر آن‌ها نازل می‌‌شود الزاما منفی نیست، امتیاز هم هست، جزوی از ارتباط‌شان با خدا است. خدای پاک‌‌دینان خدائی است که کیفر می‌‌دهد. ما به‌اعتباری توسط خدا تنبیه شده‌ایم اما گناه ما چیست ؟
تحلیل من این بود که آمریکائی‌‌ها، اگر بخواهید از این فرضیه پیروی کنید، درواقعیت به‌این‌خاطر تنبیه شدند چون آن‌ها در راه خیر زیاده‌‌روی کرده‌‌اند: افراط در خیر، افراط در قدرت و افراط در فنآوری و راحت‌طلبی. من همه این‌ها را خیر می‌نامم. برای آمریکائی‌ها این به معنای فضیلت، قدرت، فضیلتِ قدرت است و قدرت و فضیلت برای آن‌ها به‌هم‌پیوسته است. آمریکائی‌‌ها ازاین‌جهت نیک هستند، باتقوا هستند، نوعی نمونه برین تقوا هستند و وقتی آن‌ها تنبیه شوند بنابراین به این معنا هم هست که خدا به آن‌ها علاقه دارد. و همه این‌ها از فرط اعراض از روبروشدن با «دیگری»، دگربودی بوجود می‌آید؛ از فرط اعراض از به‌رسمیت‌شناختن این‌ موضوع است که قدرتی دشمن ممکن است وجود داشته باشد.

می‌خواهید بگوئید که رابطه ویژه میان آمریکا و خدا «دیگری» را حذف می‌کند؟

ژ.ب.: بله، موضوع بر سر نوعی گفت‌وگو میان خدا و آمریکا است. این رابطه ارجاع مطلق را می‌سازد. چیزی که در جای دیگر اتفاق بیفتد حاشیه‌ای یا درهرحال بربرمنشانه است، یعنی دشمن حیوان وحشی است و آمریکائی‌ها رفتاری شایسته‌‌ای برای‌مثال با افراد [زندانی] در گوانتانامو دارند وقتی آنان را در قفس حبس می‌کنند. آن‌ها برای آمریکائی‌ها جزوی از واقعیت‌شان نیست. آمریکائی‌ها قادر نیستند – و این واقعا یک مشکل وجودی بزرگ است – وجود «دیگری» و دگربودی رادیکالش را در نظر بگیرند. ما هم در این ناتوانی تا حدی سهیم هستیم. آمریکائی‌ها نه می‌خواهند نه می‌توانند «دیگری» را بفهمند و آن‌وقت ما یک‌دفعه در بن‌بست گیر می‌‌کنیم. فکر ‌می‌‌شد که آمریکا پس از سوءقصدها خود را بر روی جهان باز ‌کند و خواهد فهمید که آمریکا فقط وجود ندارد و قدرقدرت نیست اما این‌طور نبود، کاملا برعکس بود. آمریکا دوباره کپسول شده است. ازیک‌سو کپسول قدرتمندی است که ازآن جنبه نظامی نگاه می‌شود و ازسوی‌دیگر کپسول غیرمازوخیستی است، اما درعین‌حال خود را قربانی می‌‌کند. آمریکا با قربانی کردن خود تسلی می‌گیرد، نوعی تسلی و همدردی توامان.

آیا می‌توان گفت که اعلام همبستگی‌، پیشنهاد همکاری با آمریکائی‌ها در مبارزه با تروریسم توسط اروپا سوءتفاهم بزرگی بود؟

ژ.ب.: بله، این یک توهم است. ما دیدیم که چطور آمریکائی‌ها این پیشنهاد را به باد دادند.
و حالا همه‌جا دلسردی و ناامیدی از گفتار بوش حس می‌شود. اما براساس آن‌چه تاکنون گفته شده، این گفتار کاملا مرسوم آمریکائی است.

بله، کاملا درست است.
رابطه ویژه آمریکائی‌ها با خدا به‌نظرمی‌آید کلید درک آن‌ها باشد. آیا آن‌ها در زمان جنگ سرد رابطه دیگری با خدا، با «دیگری» داشتند؟

ژ.ب: نزد آمریکائی‌ها درهمان‌زمان هم تبانی با خدا وجود داشت و در همان ‌زمان‌ هم آمریکائی‌ها مظهر خیر بودند، ملکوت خیر بودند، و طرف دیگر مظهر شر. گذشته‌‌ازاین دوستان آمریکائی من برای من حکایت می‌کنند که الان هم درست مانند زمان مک‌کارتی و کمونیسم است. یعنی اگر شما از کمونیسم طرفداری کنید شما ازریشه منزوی می‌‌گردید و امروز هم دقیقا همین‌طور است. وضعیت مشابهه است. روابط قدرت هم میان بلوک‌شرق و بلوک‌غرب وجود داشت اما راهبردهائی هم بود، جهان شفاف بود و جنگ، اگر این‌طور می‌خواهید، جنگ واقعی بود. حتا جنگ سرد هم باز جنگ است و بیش‌وکم رویارویی خشونت‌آمیز. اما امروز همه‌چیز مبهم‌ است چون مساله جنگ واقعی در میان نیست.

آیا می‌توان گفت که جهان در زمان کمونیسم دوقطبی یا بیشتر سه‌قطبی بود با خدا، کمونیسم و ما؟

ژ. ب.: (می‌خندد) بله، اگر این‌طور می‌خواهید.

پس کمونیسم جزوی از نظام بود. اما شما تروریسم را به‌منزله بی‌بدیلی خارج از نظام توصیف می‌کنید؟

ژ.ب.: بله، بااین‌همه کمونیسم جزوی از یک نظم جهانی بود. البته دو قطب وجود داشت اما به‌مثابه نظام ترس و وحشت این نظم‌جهانی بود. توازن‌قوای وحشت وجود داشت و ما امروز برعکس با عدم‌توازن وحشت سروکارداریم زیرا تروریسم قابل‌لمس نیست و ازهمین‌روی دشمن واقعی نیست و به‌همین‌خاطر است که ما نظم جهانی دیگر نداریم، بلکه بیشتر بی‌نظمی جهانی داریم. این البته یک تفاوت است! وقتی اتحادجماهیرشوروی[سابق] مظهر شر بود، آن‌وقت همه‌چیز قابل‌رویت و روشن بود، اما امروز برعکس شر ویروس گشته است و نشانه ویروسی شدن شر علاوه‌براین این اپیدمی پانیک به‌خاطر آنتراکس بود. بنابراین دشمن یک چماق باکتریل و ویروسی است و این به‌هرحال بسیار ترسناک‌ است زیرا امروز شر پراکنده است، هزار تکه است و به‌چنین مفهومی بسیار خطرناک‌ است. تغییرات بزرگی که در ماهیت شر نهفته است دراین است که محل و منطقه شر معلوم نیست کجااست؛ شر ویروس شده است و شر بدین‌‌وسیله در درون، در قلب قدرت، قدرت جهان است. شر کمابیش ازطریق ایالات‌متحده‌آمریکا مجسم می‌شود اما محدود به این نمی‌‌شود. به نظرم می‌رسد امروز قدرت دشمن در قلب قدرتِ جهان هست و دیگر بیرون از آن نیست، آن‌‌طور که اتحادجماهیرشوروی [سابق] بیرون از ایالات‌متحده‌آمریکا بود. به‌اعتباری تروریسم در همه جا است.

تغییرات بزرگ نسبت به جنگ سرد پس این است که شر خارج از نظام نیست؟

ژ. ب.: بله، شر مانند یک ویروس از صافی‌ها عبور می‌‌کند. تمثیل تبارشناسی دشمنی وجود دارد که درآن از چهار مرحله صحبت می‌شود. در مرحله اول دشمن حیوان است و گرگ‌ها دشمن بیرونی هستند که حمله می‌کنتد و آدم از خود ازطریق ساختن دژها و پناهگاه‌ها و احداث دیوار دفاع می‌کند. در مرحله دوم دشمن موش است و موش دشمنی زیرزمینی است که با دشمن اول تفاوت دارد و برای مقابله با آن باید نظام‌های دفاعی دیگری پیدا کرد. درمقابله با این دشمن باید جور دیگری از خود دفاع کرد، برای‌مثال با وسایل بهداشتی. در مرحله سوم دشمن کفر است که در سه بعد حرکت می‌کند. دشمن اول، گرگ، با ما از روبرو مواجهه می کند، دشمن دوم، موش، در دو بعد در زیرزمین حرکت می‌کند. کفر به‌عنوان دشمن سوم حرکت سه بعدی دارد و دیگر قابل لمس و گرفتن نیستند. در مرحله چهارم ویروس‌ها هستند و آن‌ها درواقع در چهار بعد حرکت می‌کنند. دفاع از خود در برابر ویروس‌ها خیلی سخت‌تر است زیرا آن‌ها در قلب نظام هستند.

شما در جستارتان روح تروریسم می‌گوئید ماهیت تروریسم این است که خارج از نظام قرار دارد و تروریسم یک بی‌بدیلی است که قابل ادغام نیست. این برای من پدیدارشناسی هگل را تداعی می‌کند که درونمایه بزرگش خصلت بی‌بدیلی، مناسبت بی‌بدیلی با امر کلی است.

ژ. ب.: بله، این حرف شما کاملا درست است.

مساله درآمدی بر نظام سئوال همیشگی فلسفه است. به‌همین‌جهت برای‌مثال شوپن‌هاور و نیچه درمقابل هگل به خصلت بی‌واسطه بی‌بدیلی پای می‌فشارند.

ژ.ب.: تروریسم از نقطه‌نظر هگلی، یعنی از نقطه‌نظر دیالکتیک تاریخ، عقلانی نیست. به‌همین‌خاطر من فکر می‌کنم تروریسم واقعی نیست بلکه نمادین است. این تفاوت دارد. تروریسم به‌مثابه غیرموجود واقعی پا به جریان دیالکتیکی تاریخ نمی‌گذارد بلکه بلوک تقلیل‌ناپذیر می‌ماند، یعنی یک بی‌بدیل در این معنا می‌‌ماند. تروریسم یک بی‌بدیلی است، چون استراتژی‌ مرگ خودش را بر روی کفه ترازو می‌گذارد. در بلوک طرفدار شوروی [سابق] این‌طور نبود؛ دراین‌جا مساله بر سر ارتباط قوای مثبت است چون تروریسم مرگ خودش را لحاظ می‌کند، موضوع تروریسم یک بی‌بدیلی است که نظام به آن پاسخی ندارد.

درآغاز پدیدارشناسی روح هگل موضوع بر سر سئوال اساسی فلسفی است آیا چیزی بیرون از نظام می‌توان باشد. وقتی من از یک بی‌بدیلی حرف می‌زنم، هگل برهان می‌کند، درآن‌صورت آن دقیقه‌ای از نظام می‌شود. بی‌بدیلی تروریسم چطور از این ادغام در نظام شانه خالی می‌کند؟

ژ.ب.: بله، از نقطه‌نظر هگلی تروریسم بی‌بدیلی نیست. اما ما در این مورد از یک استثنای رادیکال حرف می‌زنیم که من به آن منزلت فلسفی، اهمیت متافیزیک نمی‌توان بدهم.

ما از آن حرف زدیم که در تاریخ چنین چیزی مانند یک اصل شر وجود دارد و یک اصل تقریبا مانوی به این معنی است که شر به خیر قابل تقلیل نیست. برعکس در تمام دیالکتیک و در همه روایات کمابیش هگلی تاریخ به انضمام روایات دینی و فرجام‌شناختی، شر هرگز فقط یک رویداد نیست، اما اصل مستقلی هم نیست. تروریسم برعکس ما را با وضعیتی رویارو می‌کند که درآن ما با دو نیروی متضاد سروکار داریم که منتها هیچ‌وقت برنهاد یا هم‌‌نهاد نخواهند ساخت. تروریسم برنهاد ساده نظام نیست، تروریسم چیز دیگری است، یک دگربودی است که نه در نظام قابل ادغام است نه استحاله‌‌پذیر.

ژ.ب.: سئوال راجع به بی‌بدیلی واقعا سئوال سختی است. شاید این به ما کمک کند به چیزی بازگردیم که من قبلا تشریح کرده‌ام. تمایزی به خاطرم می‌آید که از این میدان آرمان‌ها برخاسته است یعنی تمایز میان مفاهیم آلمانی «بیگانگی از» و «ازخودبیگانگی». «بیگانگی از» منظورش فرایند ازخودبیگانه‌شدن است. آدم از خود بیگانه می‌شود، سوژه از خود بیگانه است. درمقابل ازخودبیگانگی وضعیتی است که آدم از دیگران دیگر جدا شده است. در «بیگانگی از» بنابراین «دیگری» هنوز وجود دارد و من درواقع از آن بیگانه می‌شوم و حتاوقتی من از خودم به‌مثابه سوژه بیگانه شوم من و «دیگری» وجود دارد. درمقابل در ازخودبیگانگی نه «دیگری» وجود دارد و نه چیز دیگری دیگر وجود دارد. این وضعیت بسیار ناگوارتر و فاجعه‌برانگیزتر از این است که تنها «دیگری» شد، مانند هنگام «بیگانگی از». ازخودبیگانگی متفاوت شدن از چیزی است که آدم هست، آن‌طور که من شرح داده‌ام. به نظر من وضعیت ما و فرهنگ ما نداشتن دیگری، نداشتن چیز دیگر، مانند در ازخودبیگانگی و تنها با خود اینهمانی کردن است. این وضعیت دیگر دیالکتیکی نیست و ازهمین‌روی دیگر به سنتز راه نمی‌برد.

درابتدا ما از آمریکا حرف زدیم، از آمریکائی‌ها و رابطه ویژه‌‌شان با خدا. می‌توان این برداشت را به کل غرب بسط داد؟

ژ.ب.: بله، به گمان من، امر گلوبال، جهانی‌سازی از آمریکا فراتر می‌رود. آمریکا کانون جهانی‌سازی است.

وقتی آمریکا «دیگری» را نفی کند، دراین‌صورت ما را هم حذف نمی‌کند؟ آیا ما برای آمریکائی‌ها «دیگران» نیستیم؟ اگر آمریکا را بشناسید، می‌دانید که واقعا این‌طور است. امروز البته اسلام «دیگری» است، اما ما هم حذف شده‌ایم.

ژ.ب.: بله. طبعا ًما هم حذف شده‌ایم. ما این را هنگام جنگ افغانستان دیدیم، آن‌جاکه اروپا کاملا به حاشیه رانده شد. جهانی‌سازی به منزله حذف عمل می‌کند. جهانی‌سازی یک ساختار جهانی است که سنگرگاه‌‌اش را دارد: برای‌مثال آمریکا. اما آن شامل کل غرب و درنهایت کل جهان تااندازه‌ای است که هرکس درآن امروز بخشی از فرهنگ فنآوری است. کل جهان در این تکامل تطوری به سوی یک قدرت مستعار سهیم است. امروز آمریکا حامل این تکامل است، اما این تحول شامل کل جهان است. آمریکا حامل این جهانی‌سازی است اما به‌همان‌اندازه یک قربانی این جهانی‌سازی است. حق نیست که آمریکا و جهانی‌سازی را یکی دانست. جهانی‌سازی و تروریسم، و آمریکا و اسلام، این چیزهای مختلفی هستند که باید آن‌ها را از هم جدا نگاه داشت. اگر این کار را نکنیم، اصلا هیچ چیز را نمی‌فهمیم و اسیر جبهه‌سائی‌ها و تقلیل نوع سیاسی، ایدئولوژیکی و مذهبی می شویم. نه، باید این شیوه دید را رها کنیم، باید چیزها را شخصیت‌زدائی کنیم و تشخیص دهیم مساله واقعا بر سر چیست. مساله بر سر این قدرت مستعار است.
من آمریکا را دوست دارم و آمریکا را تحسین می‌کنم، اما من آمریکائی را نمی‌پسندم که خود را آمریکا و یک قدرت جهانی می‌داند و خود را ازطریق جنگش و چیزهای مشابهه تعریف می‌کند. من این را نمی‌پسندم، وقتی مردم آمریکا با خود و خدا اینهمانی دارد. آمریکا وقتی چنین کاری می‌کند، نفرت‌‌برانگیز است. درمقابل آمریکای دیگر که من تجربه می‌کنم، یگانه است و این مایه شعف من است، اما من این دو آمریکا را از هم جدا می کنم، من آن‌ها را قاطی نمی‌کنم. طبعاً این تاحدی مشکل‌ساز است زیرا وقتی من از یک آمریکای خوب و آمریکای بد حرف می‌‌زنم مرتکب همان خطائی می‌شوم که کسانی که از اسلام خوب و اسلام بد حرف می‌زنند. وقتی من از یک آمریکای خوب حرف می‌زنم، آن‌وقت منظورم «خوب» درمعنای خیر به‌مثابه ضد شر نیست بلکه درمعنای اصالت خارق‌عادتی است که من خیلی دوست دارم، اما آمریکائی هم وجود دارد که با خود اینهمان است و خود را قدرت جهانی می‌داند و این آمریکا قابل تحقیر است. اما برای‌این‌که سوءتفاهم پیش نیاید بگویم: من همین تمایز را در مورد هر کشور دیگری انجام می‌دهم، من حتا درباره فرانسه هم همین را خواهم گفت که از آن لحظه که فرانسه خود را فرانسه بداند و آن‌جاکه فقط و فقط خود را با خود اینهمان بداند، از این لحظه دیگر قابل تحقیر است.

و وقتی آلمان خود را آلمان بداند؟

ژ.ب.: وقتی آلمان خود را آلمان بداند، وقتی در این خوداینهمانی، در این فرایندساخت هویت فقط به خود استناد کند، آن‌وقت ما از این همین موضوع حرف می‌زنیم.

مشکل اساسی بنابراین رابطه با «دیگری» است؟

ژ.ب.: بله، مساله بر سر رابطه با «دیگری» است. موضوع بر سر شکستن و راهگشایی است که توسط آن دیگری وجود دارد.

این با نظر من همخوان است که کشورهای اروپای‌شرقی از درون منفجر شده‌اند چون هیچ ارتباطی با «دیگری» دیگر نداشتند. نظام دیگر باز نبود برای درون‌دادی «دیگری».

ژ.ب.: بله. دقیقاً. یک نوع پایان وجود دارد، یک نوع انسداد وجود دارد که بعد به یک فاجعه درونی راه می‌برد.

من فکر می‌کنم، واقعا بتوان گفت این پایان رو به بیرون، این نقصان رابطه با «دیگری» به فاجعه می‌‌انجامد. در لحظه فاجعه در کشورهای اروپای شرقی، غرب پیروز می‌شود. اما وقتی کمی فاصله گرفت و دقیق نگاه کرد آیا آشکار نمی‌شود که نظام غرب در حقیقت با همان مشکلات رودررو است؟

ژ.ب.: نظام غرب همان مشکل انسداد را دارد اما این تنها مشکل غرب نیست و ازاین‌طریق‌که حکومت‌های اروپای شرقی از درون منفجر شده اند مشکل غرب تقویت شده است، زیرا حالا غرب به‌عنوان یگانه قدرت خود را بازمی‌یابد و به‌همین‌جهت هم به راه انفجار می‌افتد. مفهوم انفجار درواقع درست است، فاجعه یک فاجعه انفجاری است و به‌همین‌دلیل کمونیسم با یک ضربه از بین رفت. واقعا غیرقابل باور بود که کمونیسم بدون مبارزه، بدون رویارویی به دست خود مرده است. احیاناً می‌توان گفت، کمونیسم دست به خودکشی زده است. بنابراین وقتی من از خودکشی برج‌های دوقلو حرف می‌زنم از این خودکشی متافیزیکی حرف می‌زنم، آن‌وقت موضوع بر سر همین جریان است، بر سر این است که قدرت نه ازطریق انفجار و ازطریق خشونت نابود می‌شود، زیرا قدرت مقتدر است بلکه قدرت از درون منفجر خواهد شد و ما این‌جا با یک جهانِ کوچک سروکارداریم و با رویداد کوچک که درآن کل معضل دوباره ظاهر می‌شود.

ما به‌مثابه کسانی که هنوز هم تاحدی روشنگر هستیم طبعاً سئوال می‌کنیم چشم‌اندازها کدامند، درس‌هایی که از همه این‌ها می‌توان یاد گرفت کدامند؟

ژ.ب.: مگر پیش‌‌گوئی ممکن است؟ به گمان من نه. احیاناً می‌توانستید سقوط کمونیسم را تحلیل کنید، اما سقوط کمونیسم یک رویداد غیرقابل پیش بینی بود. و رویداد تروریستی هم غیرقابل‌پیش‌بینی است. تروریسم این‌جا و آن‌جا وجود داشت، تروریسم فلسطینی و انواع و اقسام دیگر تروریسم وجود داشت. اما همه‌این‌ها به انفجاردرونی آمریکا منجر نشد و این‌ها دشمنان بیرونی بودند. منتها در یازدهم سپتامبر اتفاق دیگری افتاد. این تروریسم تروریسم دیگری است و از دل یک قدرت مسدود به خود می‌آید. مفهوم انفجاردرونی این‌جا مصداق دارد.

تروریسم نو از دل نظام می‌آید؟

ژ.ب.: انفجاردرونی بالقوه در یک نظام بسته وجود دارد، منتها این می‌تواند امر بالقوه محض بماند، مجازی بماند. منتها گروهی از تروریست‌ها ممکن است بالقوه موجود را بالفعل کنند و آن‌وقت واقعه روی‌ می‌دهد، اما توانایی این رویداد همیشه در نظام موجود بوده است و در دلش موجود بود.

بهترین استراتژی بقای نظام بازکردن خود برای «دیگری» است؟ یا این شاید حتا تنها استراتژی بقای قابل موفقیت است؟ این می‌تواند درس همه این‌ها باشد؟

ژ.ب.: بله، طبیعتاً همین طور است. ما در فیزیک می‌دانیم که یک نظام که اشباع شده است از درون منفجر می‌شود. وقتی یک نظام اشباع است و دارای جرم کافی هست ، فیزیک می‌گوید این نظام از درون منفجر می‌شود. ما این‌جا تقریباً با همین موضوعات مشابهه سروکار داریم. در یک لحظه معین قدرت از وضعیت اشباع‌‌شدگی برخوردار می‌شود و تنها قدرت است، قدرت جهانی است. قدرت به نقطه اوج و کمال می‌رسد و دراین لحظه سقوط می‌کند. بدین‌‌صورت یگانه وسیله آرمانی و یوتوپیائی برای گریز ازاین سقوط اشباع‌‌زدایی از خود می‌بود و این یعنی: بازیافتن خلا، عقب‌‌نشستن، قناعت کردن. ولی من به این اعتقاد ندارم. کی حدس می‌زند نظام بر خود آگاه است؟ نظام ‌باید درباره خودش تامل کند. نظام وقتی به نقطه اکسترم رسیده است دیگر نه می‌تواند تامل کند و نه غور کند و نظام برعکس به پایان خودش شتاب می‌‌بخشد. نظامی که نمی تواند جلوی خود را بگیرد، فراسوی مرزهای‌اش است...
من براستی نمی‌‌دانم چه اتفاقی ممکن است بیفتد و سیر حوادث چگونه است. چشم‌‌انداز در حال حاضر واقعاً فاجعه‌‌بار است. البته فاجعه‌‌بار الزاماً به معنای آخرالزمانی نیست، بلکه فاجعه‌‌بار به این معنا است که ما توسط یک تغییر ناگهانی، توسط یک موتاسیون به مرحله تازه‌‌ای دست پیدا کنیم، همان‌‌طور که رنه توم فاجعه را واکاویده است. بنابراین ما به یک موتاسیون یا ساده‌‌تر به نابودی نزدیک می‌‌شویم. قدرت هرچه بیشتر قوی‌ می‌‌شود، و در حال حاضر ما شاهد قوی شدن قدرت هستیم، بیشتر هم فربه می‌‌شود تاحدی‌‌که اشباع شده است و آن‌‌وقت است که ....

منبع:
Jean Baudrillard
Der Geist des Terrorismus
Passagen Verlag,۲۰۰٣


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Delicious delicious     Facebook facebook     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست