یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

لباس تازه قیصر. داستانی از هانس کریستین آندرسن


علی اصغر راشدان


• قیصری سالهای سال زندگی و لباسهای فوق العاده زیادی نگهداری می کرد. تمام پولهایش را هزینه می کرد که معاشری خوش لباس باشد. خود را ناراحت سربازها و نمایشهایش نمی کرد. دوست داشت برود راه پیمائی، تنها به خاطر این که لباسهایش را به نمایش بگذارد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ٣۰ ارديبهشت ۱٣۹۶ -  ۲۰ می ۲۰۱۷


      قیصری سالهای سال زندگی و لباسهای فوق العاده زیادی نگهداری می کرد. تمام پولهایش راهزینه می کردکه معاشری خوش لباس باشد. خودراناراحت سربازهاونمایشهایش نمی کرد. دوست داشت برودراه پیمائی، تنهابه خاطراین که لباسهایش را به نمایش بگذارد. برای هرساعت روزیک کت داشت، همانطورکه اغلب درباره یک سلطان می گویند: توشوراست، دراینجاهم همیشه می گویند:
« قیصرتورختکن است! »
    توشهربزرگ، جائی که قیصرزندگی می کردوخیلی سرزنده بودوخیلی ازخارجیهاازآن دیدن می کردند، روزی دوکلاهبردارواردشدند. خودرابافنده معرفی کردندوگفتند: می توانندقشنگ ترین لباسهای قابل تصورراببافند. نقش ورنگ شان نه تنها قشنگ، بلکه به شکل لباسهائی دوخته ودارای ویژگی خاصی هم می شوند. این لباسهابرای هرکس که درادار ه اش خوب نباشدیابه طورغیرقابل بخششی احمق باشد، نامرئیست.
قیصرفکرکرد« بایدلباسهائی عالی باشند، این لباس راکه داشته باشم، می توانم بفهمم کدام یک ازمردان دراداره امپراطوریم خوب نیستند. می توانم تفاوت افرادهوشیارراازاحمقهاتشخیص دهم! آری، این لباسها بایدهرچه زودتربرای من بافته ودوخته شوند! »
    قیصرپول فراوانی به هردوکلاهبرداردادوازآنها خواست بلافاصله کاربافتن لباس راشروع کنند.
    دوکلاهبرداردودستگاه بافندگی آماده وادای کارکردن باآنهارادرآوردند، اماهیچ کاری رودستگاه بافندگی نکردند. ابتدابهترین ابریشم وطلای عالی خواشتندوتوی کیسه های مخصوص شان پنهان کردند. تاآخرهای شب روی دستگاه های خالی کارمی کردند.
قیصرفکرکرد « میخواهم بدانم دربافتن لباس چقدرپیش رفته اند! »
    وقتی درباره احمق هاوناکارآمدهای اموراداری امپراطوریش فکرکرد، نظم خلق وخویش درهم ریخت وازبازدیددستگاه بافندگی منصرف شد. قیصرخودرا باورداشت واز خودترسی نداشت، خواست اول کسی دیگررابفرستدتاکارگاه راببیندوپیشرفت کارراگزارش کند. تمام آدمهادرسراسرشهرازخواص ویژه لباس آگاه شدند. همه مشتاق بودندببینندکدام یکی ازهمسایه هاشان بدیااحمق است.
قیصرفکرکرد « میخواهم وزیرپیروصادق خودرانزدبافندگان بفرستم!بهترین درک رادارد، هیچ یک ازمامورانم درک اوراندارند، درخصوص چگونگی لباس، می تواندبهترین قضاوت راداشته باشد! »
      وزیرخوب پیرواردسالن شد، دوکلاهبردارپشت دستگاههای خالی بافندگی نشسته بودندوکارمی کردند. وزیرپیرفکروچشمهای خودرا گشادکرد:
« خداماراحفظ کند! من نمی توانم چیزی ببینم! »
      وزیرپیرچیزی نگفت. دوکلاهبردارازوزیرپیرخواهش کردندکمی جلوتربرود، پرسیدند:
« لباسی قشنگ بانقش هاورنگهای زیبانیست؟ »
    دستگاه خالی بافندگی رانشان دادند. وزیرپیربیچاره جلوتررفت وچشمهایش رابیشترگشادکرد، نتوانست چیزی ببیند، چراکه چیزی آنجانبود. وزیرفکرکرد:
« خدای بزرگ! ممکن است من احمق باشم؟ قبلااصلابه این قضیه فکرنکرده ام، آدم اجازه نداردبه این قضیه واقف باشد. یادراموراداریم آدم خوبی نبوده ام؟ نه، نبایدگزارش کنم که نتوانستم لباس راببینم! »
یکی ازبافنده هاپرسید« نظرتان چیست؟ چیزی نمی گوئید؟ »
      وزیرپیرباعینکش نگاه کردوجواب داد:
« آه، زیباست، ازهمه جهت فوق العاده است! این نقش ونگارواین رنگ ها! بله، به قیصرمی گویم که خیلی موردپسندمن است. »
بافنده هاگفتند « ازاظهارنظرتان خوشحالیم. »
    اسامی رنگهارایادآوری ونقشهای عجیب راتشریح کردند. وزیرپیرخوب دقت کردکه بتواندگفته های عجیب آنهارابه قیصربگوید، همان کارراهم کرد.
      کلاهبردارهاتقاضای پول وابریشم وطلای بیشتری برای بافتن پارچه هاکردندوهمه آنهاراتوی کیسه های مخصوص شان پنهان کردند. ازپشت دستگاه بافندگی هیچ نخی بیرون نمی آمد، آنهاپشت دستگاه نشستندوکارشان رادنبال کردند.
    قیصرخیلی زودیکی ازدولت مردان صادق دیگررافرستادتا وضع پیشرفت بافتن لباسهاوتکمیل شدن شان راببیندوگزارش کند. براوهم همان گذشت که بروزیرپیرقبلی گذشته بود. اوهم نگاه کردونگاه کرد، چراکه غیرازدستگاه بافندگی خالی، چیزدیگری آنجانبودونتوانست ببیند. هردوکلاهبردارپرسیدند:
« این لباس تکه زیبائی نیست؟ »
       نقش ونگارفوق العاده ای رانشان دادندوتشریح کردندکه وجودنداشت.
مامورقیصرفکرکرد« من احمق نیستم! برخلاف عنوانم، کارمندخوبی نیستم. خیلی مسخره است، اماآدم نبایدبگذاردهمه چیزآشکارشود! »
    رواین حساب، لباس بافته شده وچیزی راکه نمی دید،ستود، آنهارامطمئن کردکه رنگهای زیباونقش ونگارخدائی لباس، فوق العاده باعث خرسندیش شده.
به قیصرگفت « بله، لباس ازهمه جهت بهترین است! »
       حالاقیصرخواست لباس راتاتودستگاه بافندگیست، شخصاببیند. باجماعتی ازمردان برگزیده وهردومردصادق دولتی که قبلاکاررادیده بودند، رفت پیش   دولاهبردارسرخوش که باقدرت تمام وبدون الیاف ونخ، مشغول بافندگی بودند.
    پیرمردان دولتی که قبلالباس رادیده بودند، گفتند:
« فوق العاده نیست؟ نگاه کنیدعالیجناب، چه نقش ونگاروچه رنگی! »
    به دستگاه بافندگی خالی اشاره کردند. آنهامعتقدبودنددیگران می توانندلباس راببینند.
قیصرفکرکرد « چه! من اصلاچیزی نمی بینم! این قضیه وحستناک است! من احمقم؟ لایق قیصربودن نیستم؟ اتفاقی که می تواندبرایم پیش آید، وحشتناکترین خواهدبود.»
گفت « آه، فوق العاده زیباست! مایه بالاترین سرخوشیم شده! »
    بارضایت خاطرسرتکان داد، متوجه دستگاه بافندگی خالی شد، نخواست بگوید نمی تواندچیزی ببیند. تمامی همراهانی که باخودداشت، نگاه کردندونگاه کردندومثل دیگران چیزی دستگیرشان نشد، آنهاهم مثل قیصرگفتند:
« آه، فوق العاده زیباست! »
   به قیصرتوصیه کردند« این لباس فوق العاده زیبای تازه رااولین باردرمراسم وبین جماعتی بزرگ که قبلاندیده اند، بپوشید. »
« لباسی فوق العاده، زیباو عالیست! »
    این کلمات دهان به دهان میشد. به نظرمیرسیدسراپاغرق خوشنودیند، قیصرعنوان بافندگان دربارقیصررابه کاهبردارهاداد.
      تمام شب تانزدیک صبح، درجائی که جماعت بایدگردمی آمدندوکلاهبرداران هم آنجابودند، بیشترازشانزده چراغ روشن شده بود. مردم می توانستندببینندکه آنهاشدیدامشغول کارندتالباس تازه قیصرراتمام کنند. وانمودمیکردندکه لباس راازدستگاه بافندگی واگرفتندوبامقراضی بزرگ درفضای بازبریدندوباسوزنهای بدون نخ دوختند، سرآخرگفتند:
« لباس تمام وحاضراست. »
         قیصرباشوالیه های مشهورش، شخصابه محل رفت، هردوکلاهبرباهم، انگارکه چیزی راحمل کنند، هرکدام یک دستش رابلندکرد، گفتند:
« نگاه کنید، اینجاشلوار، اینجاکت واینجا پالتواست. »
و حرف شان را ادامه دادند « این لباس شبیه تارعنکبوت، خیلی سبک است، آدم بایدقبول کندکه انگارچیزی نپوشیده است، اماازهرنظرزیباست! »
تمام شوالیه هاگفتند « همینطوراست! »
      اماتمام شوالیه هانتوانستندلباسی ببینند، چراکه آنجالباسی نبود. کلاهبرداران گفتند:
« عالیجناب قیصرمان اینجاجلوی آینه بزرگ بایستندتالباس شان رادرآوریم، میخواهیم لباس تازه راتن عالیجناب کنیم! »
قیصرتمام لباسهایش درآوردوکنارگذاشت. کلاهبرداران ایستادند، انگارکه تکه تکه لباسهای تازه تنش کردند. قیصرچرخیدوطرف جلوی آینه بزرگ برگشت. همه گفتند:
« آی!...چه لباسهای خوبی!...چقدرباشکوه!...چه نقش ونگاری!... چه رنگ آمیزی ئی!...لباسی هنرمندانه است!...»
فرمانده برگزاری مراسم گفت « بیرون، باسایبان خاص درانتظارایستاده اند،عالیجناب بایدمیان جماعت حمل شوند. »
قیصرگفت « نگاه کن، کارلباسم تمام شد! خوب وبرازنده اندامم نیست؟ »
دوباره برگشت طرف آینه، وانمودکرددرلباسهای خوددقیق شده.
      خدمه ای که می خواستنددنباله لباس راحمل کنند، دستهاشان راطرف پائین پابردندوانگاردنباله لباس راگرفته اند، دستهاشان رابالاگرفتند. قیصررادنبال کردندوکارشان راادامه دادند، انگارچیزی رابالاودرهوانگاه میداشتند. جرات نمی کردند بگویندلباسی رانمی توانندببینند.
    قیصرتوجماعت زیرسایبان مجلل میرفت وهمه ی مردم درخیابانهاوتوی پنجره هادادمیزدند:
« خدای من، لباس تازه قیصرچقدربی نظیراست!... عجب دنباله درازی دارد!... چقدربرازنده ی اندامش است!...»
   هیچکس نخواست اشاره کندکه هیچ چیزنمی بیند. مباداخدمه ای خوب به حساب نیاید، یاآدمی احمق انگاشته شود. هیچ لباسی شبیه آن، قیصرراآنقدرخوشحال نکرده بود.
ناگهان کودکی کوچک گفت « امااون هیچ جیزی تنش نیست که!...»
پدرش گفت « خدای من!صدای بی گناهی رابشنو!...»
یک نفرگفت « هیسس!... چه حرفی ازدهن بچه پریده!...»
    دنبال حرف کودک کوچک، تمام مردم فریادزدند:
« امااون هیچ چیزی تنش نیست که!...»
این تصورقیصرراقبضه کردکه انگارمردم درست می گویند، اماباخوداندیشید:
« اکنون بایدجماعت را اداره کنم. »
    خدمه شق ورق ترقیصررادنبال کردندو دنباله ای راکه وجودنداشت، بالانگاه داشتند!...»     
 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست