یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

دختر میرآخور


علی اصغر راشدان


• خواهر بزرگم پیغام داد برای آخرین دیدار مادرم بروم نیشابور. قطار شب تهران- مشهد را سوار شدم. خورشید رو قله کوههای بینالود سینه که میکشید، تو ایستگاه نیشابور پیاده شدم. خانه خواهرم تو چهارراه کشتارگاه و نزدیک ایستگاه راه آهن بود. وارد اطاق کوچکش شدم، کنار چراغ شیره یکبر دراز و بستی چاق کرده بود و میکشید ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۷ تير ۱٣۹۵ -  ۷ ژوئيه ۲۰۱۶


       خواهر بزرگم پیغام داد برای آخرین دیدار مادرم بروم نیشابور. قطار شب تهران- مشهد را سوار شدم. خورشید رو قله کوههای بینالود سینه که میکشید، تو ایستگاه نیشابور پیاده شدم. خانه خواهرم تو چهارراه کشتارگاه و نزدیک ایستگاه راه آهن بود.
   وارد اطاق کوچکش شدم، کنار چراغ شیره یکبر دراز و بستی چاق کرده بود و میکشید. گلوله شیره رو چراغ ورم آورده بود و کنارسوراخ حقه میجوشید، جزجزش اطاق کوچک را پر کرده بود. دیگر چیزی ازش نمانده بود، چند کیلو پوست و استخوان بود. سرطان ریه پاک خورده بودش. قیاقه قشنگش ترس آور شده بود. بچه ور و دامنش که بودم، هر جا میرفیتم انگشت نما بود. همه پچپچه میکردند:
«قشنگ ترین دختره، تو همه ی ولایت لنگه نداره. عروس سردار و دختر میرآخورشه. عشق و عاشقی و بزن بکوبای پیش از عروسی شان تو تمام ولایت زبانزد صغیر و کبیربود. پسرای تموم خانا و اربابای ولایت سینه چاکش بودن. پسر بزن بهادر سردار ادعا کرد عقدپسر عمو و دخترعمو تو عرش اعلا بسته شده، هر کی پا پیش بگذاره تیکه بزرگش گوشاشه. همه ماستاشونو کیسه کردن...»
    کمی عقل رس که شدم، از مادرم پرسیدم:
«پس چی شد که اینجور خاکستر نشین شدیم؟»
مادرم آهی سینه سوز کشید و گفت:
«قصه ش مفصله، نمیخوام با تو طول و تفصیلش از بچگی از زندگی و زنده ها بیزارت کنم. خلاصه ش اینه که امنیه های نامرد سردار رو تو امامزاده با تیر برنو از پشت زدن. نعش شو رو نردبون بستن و دو روز تو شهر گردوندن تامایه ی عبرت یاغیای دیگه بشه. سردار در حال مردن به برادر و میرآخورش که پدر من باشه گفت: تا به تیرت نبستن، هر چی داریم تو خورجینه، بگذار رو ترک اسبت، جونتوو ردار و فرار کن. پدرم بامعشوقه کردش فرار کرد و رفت. هیچکس نمیدونه کجاست. بعد از اون روزگارمونو سیا و خاکسترنشینمون کردن....»
   بلندشد و بغلم زد، صورتم را بوسید و گفت:
«میخوام دندونتو ببوسم، دیشب تو خواب دیدم یکی از دندونای بالای طرف چپت برق میزد. میخوام همون دندونو ببوسم.»
حالش سرجاش بود. اصلا نشانه های مرک تو وجناتش نبود. گفتم:
«انگار زیادی کشیدی، دست از سرم وردار!»
«نه جون خودت، ولت نمیکنم، بایس دندونتوب بوسم!»
«بفرما! دندونامو رو هم میگذارم و لبامو از هم واز میکنم. زودتر کار تو بکن و دست از سر دندونام وردار!»
کارش را کرد و دوباره کنار چراغ شیره یکبر یله شد. بوی عطر شیره خالص اطاق را پر کرده بود. گفتم:
«دوسه تابست واسه م چاق کنی، مام چن بست بکشیم و کیفورشیم؟»
آه سینه سوزی کشید و گفت «هیچوقت دور و بر این زهرمار نرو. خوب نگاه کن و عبرت بگیر. می بینی به چی روزی افتادم و چی شکلی شدم؟ این زهرمار به این روزم انداخته. عبرت بگیر، به خودت ستم نکن. الان تموم این زهرماریا، چراغ، حقه و نی، سوزن چراغ رو تو روزنامه و این کهنه می پیچم، بعد از مردنم بندازش تو آبای لجن کال پشت پنجره م که هیچ زنده ای بهش دسترسی نداشته باشه. این یه وصیته، حتما بایس عملی شه...»
«حالا واسه چی انداختنت تو این زیرزمین؟»
«سه تا پله رو به پائین داره، کجاش زیرزمینه؟ خودم اینجا رو خواسته م، این خونه قیامت برو بیا و سر و صدای یه گله بچه ست. دیگه کله م نمیکشه جیغ و داد رو. تنهائی و سکوت اینجا باب مذاقمه، کسی مزاحمم نیست، هر وقت بخوام بساط زهرمارمو پهن میکنم و با خیال راحت چن بست میکشم. تو خلوتم تریاکامو میجوشونم و شیره درست میکنم....»
   خواهرم کنار در پیداش شد، ما رو پائید و گفت:
«خوب خلوت کردین! دل میدین و قلوه میگیرین. خوش بحالتون که اینقده جورتون جوره. با ماها که همیشه تو اخم و تخمه. نهار سرد میشه.بعداز نهارم وقت زیاده...»
   سر نهار گفتم «بد ترسوندیم، حضور ذهنش از من و توم بهتره. دستپاچه اومدم، کارای مرخصیمو نکرده م. با قطار شب برمیگردم. ده بیست روز دیگه مرخصی درست و حسابی میگیرم، برمیگیردم و مفصل میمونم.»
«دکتر گفته کارش تمومه، از بس شیره میکشه، هیچ دردی حس نمیکنه. با زور تریاک و شیره سرپاست و حضور ذهن داره. سرطان تموم ریه شو گرفته، دکتر متعجبه که چراخم به ابروش نمیاره!...»
سوپ مخصوصی را که براش پخته بود برد. سراسیمه برگشت و گفت:
«حالش بهم خورده، از زبون افتاده، با قاشقم نمیشه سوپ تو دهنش ریخت...»
آوردنش بالا، رو رختخواب رو به قبله درازش کردند. چند قطره اشک از گوشه چشمهاش رو دو طرف گونه هاش راه برداشت، نفسی عمیق کشید و دست و پا و سر و گردنش رها شد. هرگز مرگی به سرعت و سادگی ندیده بودم و ندیده ام....


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست