یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

آواز شبی که می گذرد


مرضیه شاه بزاز


• بالا نشین این بزم شده ای ای ماه
بر خود مبال                                 
که در گوش تو
حکایت از نی نکرده اند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۷ بهمن ۱٣۹۴ -  ۲۷ ژانويه ۲۰۱۶


 بالا نشین این بزم شده ای ای ماه
بر خود مبال                                 
که در گوش تو
حکایت از نی نکرده اند
و خیسی مژگانت
از بازیگوشی ابر است در برکه ی زمین
دشت بیمهر سنگهای سرد را آینه ای
به آب و اندوه، تو راهی نجسته ای
اینهمه را به تماشا نشسته ای و مژه نمی زنی
بر خود مبال
ای ماه
اگر زمین لب بگشاید
کهکشان از درون بلرزد
به پرواز در آید، به چشمک ستاره به هزار                           
آتش،
فشان گردد
سنگهایش
هزار پاره شوند
هر پاره، غمی برملا کند
و آنگاه
بزیر آسمان پر از ستاره
قاضیان، ردای داد بر دوش
انگشت به دندان می گزند                                       
و خاکِ خیس
باز گواهی می دهد                           
و باز تو مژه نمی زنی
مژه بزنی، مژه نزنی
از گردش در آسمانِ مسطح ات چشمه ای نمی جوشد            
سرمایت را انکار مکن
که گرما از بطنی پیچیده می تراود
و زمین در مداری گرم و کمانی می پوید
و شگفتا که در آواز تب آلودش،                                       
حتی بهنگامِ جوشیدن چشمه از ژرفایش
تا سنگهای کویر را سیرآب کند
به خودنمایی نور نمی افشاند
در شگفتم
که تو چگونه از گذرگاه شریانِ بیرنگ و سردت
نور می پاشی
یا که این چراغ در نگاه ماست؟
ماه!
ماهِ یک بام و دو هوا
ماهِ مرزهای بی برگشت         
در آنسوی مرز                  
مهتاب
رویای پیوستن است بر خیال
و یا غمی شیرین از فراق
و چون از مرز به اینسوی بگذریم
مهتاب گویی همان مهتاب است
اما سایه ای از نبودن می بافد      
شالی بدور من و او می پیچد
پنجه در پنجه
گام به گامم می آید، دست بر نمی دارد
ماهِ سرد!
ماهِ بیگناهی مبتذل، عصمت!
ماهِ زبانه ی آتش مهر، هرگز در آغوشت نیفروخته!
اینگونه سرشار
بر پایه های قصرِهزار چراغ
بر مجسمه های برنزی متاب
انکه می بینی اطلس نیست
این غول
قطاعی از زمین ربوده به کشتارگاه می برد
و آنکه با چشمانی مات                                             
آهسته ترانه ای زیر لب می خواند
آرزویی بر باد رفته را سوت می زند
اگر اندکی از چراغت بر او بتابد
به هر گام، سایه ای می آید
از آن جرعه ای می نوشد
ماه!
سر به کار خویش گیر
و بر بیخوابی من                                                   
مهتاب مپاش
از شگردِ طلایه ی توست
تا سر به بالین می نهم      
ستاره ها از آسمانم قهر می کنند
سپیده برای آنان می دمد
و چون خورشید،
افروخته
از هزار کران سر می رسند
به سرم چنگ می زنند
به درون می روند
می لولند و می لولند
جوانه ها را پایمال
بناها را با خاک یکسان کنند
و آنگاه                                       
در سرخی فاتحی
در آستین تو فرو می روند و غروب می کنند
و من در دالانِ درازِ روز
در بادِ روزمرگی ها
منگ
چون شاخه ی بیدِ ته کوچه
سر به چپ و راست می چرخانم
و دلزدگی را آه و خمیازه می کشم

باری از اینهمه گذشته ای ماه
سرما و خشکی تو را چه باک      
که در قدمگاه خورشیدِ سوزان است
که بر این تپه
ریزه خواران سفره ی مرگ
فریادشان :آتش
که در گرمگاه سینه ای از قاف کوتاهتر
تیرشان آشیان نمی جوید
می آیند
و بازماندگان را
که از چشمه و اندوه نوشیده اند
به گذرگاههای دراز و تاریک چنان سرازیر می کنند
که چون ماه بر تپه برآیند
و با مردمکهای خشک و خوابآلود
به هر سندی مهر زنند
شانه بالا اندازند
و مژگان خشک بر مژه نسایند
هرچند که
بر تپه عطش بابونه است
و خاطره ی چشمه
که قطره قطره از نهانگاهی می جوشد.

آتلانتا بهمن ۱۳۹۴
divanpress.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست