یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

دگردیسی


علی اصغر راشدان


• سر تقاطع خیابان آلکاتراز و تلگراف هرکدام ساکن یک استودیوی کوچک دیوار به دیوار بودیم. دانشجوی نخبه ی رشته فیزیک هسته ای دانشگاه برکلی بود. کمتر آدمی مثلش را دیده ام. مطالب کتاب را یک بار میخواند، فرمولها را مینوشت و حل میکرد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲٣ آبان ۱٣۹۴ -  ۱۴ نوامبر ۲۰۱۵


                 سرتقاطع خیابان آلکاترازوتلگراف هرکدام ساکن یک استودیوی کوچک دیواربه دیواربودیم.دانشجوی نخبه ی رشته فیزیک هسته ای دانشگاه برکلی بود.کمترآدمی مثلش رادیده ام.مطالب کتاب رایک بارمیخواند،فرمولهارامینوشت وحل میکردوازتوشان فرمولهای تازه بیرون میکشید.تمام خوانده هاونوشته هاش تومغزش حک میشد.فرمولهای کشفی خودراروتخته ی درندشت کلاس سالن مانند پرازشاگردهای پرادعای آمریکائی مینوشت،نیمچه کنفرانسی میدادو نظریاتش راثابت وهم کلاسهاواستادهاراانگشت به دهن،درجامیخکوب میکرد.چندان درس نمیخواند،بیشتربازیگوشی میکردوگل سرسبدکلاسهاواستادهابود.
    اواسط تحصیل باپرداخت پولهای گزاف،نیمه وقت توبخش مخصوص تحقیقات هسته ای دانشگاه به کارش گرفتند.بیخیال وشلنگ انداززندگی میکرد.پولهای بادآورده رامیگرفت،ماهی دوسه بارهشت ده نفرازبچه های دست به دهن رادنبالش می انداخت و میبردتنهاچلوکبابی اوایل خیابان تلگراف.شنگول می خندید،یک مشت دلارمچاله راکه توجیب شلوارش چپانده بودبیرون میکشید،مشت پردلارش رابالامیگرفت،تکان میدادومیگفت:
«تمومش مال این ینگه دنیائیاست.ایناجیب دنیارو میزنن،منم جیب اینارو میزنم.هرچی ولخرجی میکنم تموم نمیشه.فرض کنین این چلوکبابی ایرونی مال خودتونه!هرکی کمتربخوره،بیعرضه تره!»
   بچه های نیمه گرسنه کولاک میکردند.چلوکباب برگ،هرکدام دوپرس.سالادتاجاداشتند،دسربعدازغذاتاخرخره.هرکدام به اندازه سه روزبارگیری میکردیم.
پول میدادومیرفت بیرون،توپیاده روخیابان تلگراف دورخودش جمعمان میکردومیگفت:
«هرکی توباررستوران رنسانس عیش نکنه،موزیک زنده شوگوش نده وچشم اندازوخوشگلاشو تماشانکنه،زندگیش مفت گرونه.شراب ومی چن ساله داره.»
   نق نق چندنفربالامیگرفت:
«من بایدبرم به کارام برسم وبخوابم،صبح زودنرم پمپ بنزین،خوابم ببره یارو مینداردم بیرون.»
«منم فرداکلاس زبون دارم،خوابم ببره،مسترلوئیس دیکتاتوردخلمومیاره.»
«من ازبس خوردم بالامیارم،دیگه اصلاجاندارم.»
    سینه سپرمیکردومیگفت«هرکی منوتنهابگذاره وبره نامرده!حالاکه اومدین بایدتاآخرخط باهم باشیم!»
   تاآخرهای شب مینوشیدیم،سرآخر هرکدام مست وپاتیل به طرف خانه ش تلوتلومیخوردوتوتاریکیهاگم میشد.
   خراب ترازآن بودکه خودش رااداره کند،منهم چندان سرپانبودم.استودیوهامان خیلی دورنبود.توپیاده رو بعدازنیمه شب پرنده پرنمیزد.بازوتوبازوی هم،کج مج میشدیم و میرفتیم.نرسیده به تقاطع آلکاترازیک ماساژپلیس بود.روپله هاش می نشست وروزمین میخکوب میشد،میگفت:
«پاک گیج وکلافه م،یارومعجزه میکنه،یه جوری بندبندمفصلتوماساژمیده که تموم کسالتات ازتنت میره بیرون.استودیوهااونجاست،چارقدمه،بروبخواب.این ماساژنباشه،اصلاوابداخواب به چشمام نمیاد.»
    سال آخربی مقدمه درس وکلاس ودانشگاه وکاررارهاکردوشدباس بوی ودیشواشرچلوکبابی خیابان تلگراف.یک آخرشب به استودیوش که برگشت،رفتم پیشش.خیلی وقتهاحوصله مان سرکه میرفت یابه کمک هم احتیاج داشتیم،پیش هم بودیم.کنارمیزنهارخوری کوچکش نشستیم،یک کارتن آبجوی شش تائی کنارمیزگذاشت ودرشیشه هارابادست بازکرد.خیلی توهم بود.حالتهاش راحفظ بودم.بایدسرش راکمی گرم میکردم،بعدشنگول میشدونطقش گل میکرد.دوشیشه آبجوکه سرکشید،شروع کرد:
«اونهمه دلارجلوم می پاشیدن تاازم یه جلادبسازن!»
«دوشیشه آبجوخرابت کرد؟»
«این حرفانیست،ندانسته حرف نزن،مثل همیشه!»
«همینقدرمیدونم که عقلتوازدست دادی.»
«ازکجابه این جارسیدی؟»
«هیچ آدم عاقلی سال آخررشته فیزیک هسته ای دانشگاه برکلی روول نمیکنه ونمیادپادووظرفشوی چلوکبابی بشه.انگارتشعشعات هسته ای کله تو آپسایدداون کرده!»
«یه دلارمفتی به کسی نمیدن.منووامثالموباپول بی حساب میخرن که توساختن بمب ابزاردستشون باشیم تاروسرمردم کشورامون بریزن.قضیه روکه فهیدم عطاشونوبه لقاشون بخشیدم،درس ودانشگاهشونم ول کردم.»
«علی رویادته؟اونم هم رشته وهمکارخودت بود.تادیدن ازاین حرفا میزنه چن ماه پیش خودکشیش کردن.عین آبخوردن سرتومیکنن زیرآب.»
«آنقلاب شده،دارم برمیگردم تهرون.خیلی ازبچه هابرمیگردن،فردامیرم بلیط بخرم،بیاباهم برگردیم.»

*
    برگشتیم تهران.باپدرومادرش تویک خانه پانصدمتری پردرخت واستخردیواربه دیوارخانه مازندگی میکرد.توطبقه دوم زندگی میکردم.شبهای گرم تابستان روپشت بام میخوابیدم.هرازگاه موشکهای صدام یزیدراکه شعله های رنگ وارنگ ازتهشان بیرون میزدتماشامیکردم.
    حیاط شان ازکناربام پیدابود.آخرهای شب که پدرمادرش خواب بودند،ازایوان اشاره ولای درحیاط راکمی بازمیکرد.باشیشه عرقی که ازدوست ارمنیم خریده بودم،میخزیدم تو.باشرت توایوان روبه درختهاواستخرروفرش گلیم مانندی می نشست وگرس دودوسروسینه وگردن میجنباندووردهائی زمزمه میکرد.کنارش می نشستم.دواستکان لب طلائی کمرباریک میاوردوپرمیکردم .بی مقدمه وحرف سرمیکشیدیم.هرکدام چنداستکان بالاکه می انداختیم،سربه سرش میگذاشتم:
«پسردکتربااسم ورسم ومثلادانشمند،این مچل بازیاچیه درمیاری؟»
«من رفتاروحرف وحدیثای تموم شومامردم عادی رومچل بازی میدونم،کدوم مچل بازیا؟»
«اینهمه گرس دودکردن عقلتوضایع کرده،آبروخونواده توتومحله وشهرمیبری،دست وردارازاین کارات.»
«کدوم کارا؟»
«یه روزپیکانتوتومیدون جلوخونه پارک میکنی،سرودست وسینه تکون میدی ودادمیزنی:دونفردیگه!...بدوبیاکه رفتیم!!!تهرانپارس پنچ تومن!..»
«اونهمه آدم این کارومیکنن،کجاشون ازمن کمتره؟»
«توپسریه دکترسرشناس خوشنامی مثلا!پدرمادرت تومحل احترام واعتباری دارن.»
«کارمن چی ربطی به پدرمادرم داره؟»
«پریروزصبح توصف نونوائی سنگکی وایستاده بودم.داخل شدی وگفتی شاطرجون مادونفریم،یه نصف نون میخوام.شاطرباتمسخرگفت مانصف نون نمیفروشیم،پسردکتر!یه نون بهت دادورفتی.شاطربه شاگردش گفت:بازاین مچل پول نونو ندادورفت،بدووسط خیابون ازش بگیر!اهل محل یه جوردیگه نگات میکنن...»
    یک بعدازنصف شب برگشتم پشت بام که بخوابم،پریدتواستخرویک ساعت شناوشلپ شلپ کرد.پدرش باپیژامه بیرون پرید،باچوبدست کناراستخردویدوشروع کردبه بدوبیراه گفتن:
«کارهرشبه ته،به سرت زده!خواب ازسرم میپرونی،تاصبح بایدمرغ پرکنده باشم و شونه به شونه شم!گرس میکشی ومی پری تواستخر!بیاکنارتاآدمت کنم!»
   کشیدکناردیگراستخر،پریدبیرون وچپیدتومستراح گوشه حیاط ودرش راازپشت بست.پدرش چندضربه چوب ولگدرودرکوبید.مدتی پشت درایستادوبدوبیراه گفت ورفت خوابید.
    پدرومادرش باهم بگومگوومشورت کردندوراهی قم وتوهتلی ساکن شدند.یک هفته هرروزبردندودور ضریح حضرت معصمومه گرداندش، وردخواندندوضریح رابوسیدندوطلب معجزه وبهبودکردند.
پدرومادری پاکستانی بادخترشان به زیارت آمده وتوهتل بودند.دوخانواده تولابی باهم آشناودوست شدند.دخترخوشگل بودواوعاشقش شد.خانواده اش رابه تهران وخانه شان دعوت ودختررابراش عقدکردندوتوخانه شان ماندگارشد.
    شب زنده داری لختی توایوان،دودن کردن گرس وشنای استخردونفره شد.زن پسری زائید.پسرراه که افتاد،دایم دنبال پدرش بود.زن شبها توحیاط راه میرفت وگریه میکرد.پسرسه چارساله که شدزن فرارکردورفت پاکستان.
    یک موشک صدام یزیدتوپیاده روجلوی خانه ماوآنهافرودآمد.تمام محله رالرزاند.گودال بزرگی توپیاده روجلوخانه هامان درست کرد.تمام دیوارهای خانه هامان تکان خوردندوترک برداشتند.
    آن شب گرفتارتشنجی وخیم ولخت توایوان درازشد.پسربچه چارپنج ساله کنارش چندک زده بودمیگریست.رفتم خیابان جوانمردسراغ دوست ارمنیم.یک شیشه عرق کشمش گرفتم،گذاشتم زیرصندلی پیکان ونشستم پشت فرمان که راه بیفتم.پیکانی کنارم پارک کرد،چهارنفریال ازکوپال دررفته پیاده شدند.یکیشان گفت:
«شیشه رواززیرصندلیت بکش بیرون،بده بینم چیه؟»
شیشه رابیرون کشیدم ودادم دستش،گفتم:
«جلوخونه مون موشک صدام یزیدافتاده،داشم لغوه گرفته،دکترگفته دواش اینه.یه استکان بهش که میدم لغوه شومیخوابونه.»
شیشه راپس دادوگفت«حالاکه اینجوره،بگیروبرو،ایرادی نیست.بچه هابریم،این شیشه دوادرمونه!»
   رفتم تو،دوتااستکان ازتواطاق برداشم،روایوان کنارش نشستم.استکانهاراپرکردم.نشست،پشتش رابه دیوارتکیه دادوگفت:
«بازچی باخودت آوردی اینوقت شب!»
استکان پررادادم دستش،یک نفس سرکشید.دومی رابالاکه انداخت تشنجش خوابید.کنارهم نشستیم وسیگاردودکردیم.پسربچه خوابش برده بود.باسرخوشی خاطرات خوش گذشته شهربرکلی راتعریف کردتا خوابش برد.
    فرداش هنوزحالش منقلب بود.غروبی بابچه ش رفتیم سینماماندانا.توصندلیهاجاگیرشدیم.پسربچه شروع به خوردن چسفیلهاش کرد.هنوزچراغهای سالن سینماروشن بود.پرسید:
«ساعت چنده؟هنوزخورشیدغروب نکرده؟»
گفتم شیشه،خورشیدیکی دوساعت دیگه غروب میکنه،تنگت گرفته؟برووتندی برگرد،تافیلم شروع نشده.»
رفت.به خودم که آمدم دیدم رفته روسکوی صحنه جلوی پرده سینما.کفشهاش رادرآورد،روبه تماشاچیهاومن وپسربچه برگشت ودادکشید:
«جائی نرین!الان نمازعصرمومیخونم ومیام!.....»


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست