یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

مزار خواجه ریحان


علی اصغر راشدان


• «سرشب تا خروسخون نمیگذارن خواب به چشمام بیاد، چن ساعتیم که خوابم میبره، با اشکال مختلف میان سراغم، خوابامو لبریز از هول و هراس و کابوسای عجیب غریب میکنن؟ا ینجوریه که می گم همه چیم هست. چیجور میگی هیچت نیست، هردکتر؟» ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ٣۰ مرداد ۱٣۹۴ -  ۲۱ اوت ۲۰۱۵


 «گریتسی،هردکتر.»
«گریتسی،ایش بین زر زر موده هویته.»
«پس من رفع زحمت میکنم.منظور روءیتم بود و فرستادن سیصدفرانک قبض ویزیت درخانه م، که حاصل شد...»
«انتشولدیگونگ،منظورم دوکلمه درددل بود.خواستم بگم بازنری سراغ تعریف داستانای عجیبت،امروزمریض زیاددارم.قهرنکن،بشین روصندلی کنارمیزم.تست خون داشتی،چی شد؟»
«دستیارت خون گرفت،گفت پیش ازتموم شدن معاینات دیگه میاره.»
«خب،بگذارتامیاره،تست عمومیتم اینجام بدم.ناشتابودی؟ادرارم که نکرده بودی؟»
«من سالهات ناشتام،هردکتر.»
«گفتم خسته م که جفنگیات نگی.فقط حرفای واجب بزن.»
«مثل معاینات ومعالجات شماکه متخصرومفیده.»
«پیرهنتوبکش بالاتامعاینت کنم.»
«تابالای سینه م کشیدم،کافیه؟»
«خوبه،سرفه کن.نفس عمیق بکش.روپشت ووسط شانه ها،پهلوها وشکمت آهسته مشت میزنم،هرجادردت آمدبگو.اینجا؟»
«نه»
«اینجا؟»
«نه،غیرازدرد مشتا درد دیگه ای نداره.»
«اینجا؟شمشیرمیخوردی چی میگفتی؟»
«نه.بسه دیگه،هیچ جام دردنداره.هردکتر»
«خب،بگذارفشارخون و تپش قلبتم بگیرم.»
«پیرهنمو بیارم پائین؟دستیارت لیست تست خونو آورد و گذاشت رو میز، هر دکتر.»
«متوجه شدم.نوارقلبتم آورد.تاننشستی،بگذارآمپول ب.کمپلکس همیشگیتم تزریق.»
«این ب.کمپلکس چی حکمتی داره هردکتر؟»
«برای سن امثال توتزریق سه ماه یکیش لازمه.»
«چی سودی داره؟»
«ضدکم خونیه،تمرکزفکری بهت میده،افسردگیتوازبین میبره وشنگولت میکنه.ضدبیخوابیه.دردت که نیامد؟»
«کم نه،هردکتر.انگاراستخون زدی!»
«برودوباره روصندلی بشین تاهمه چی روبررسی کنم ویکی یکی توضیح بدم.»
«اوکی،نشستم وگوشم به شماست،هردکتر.»
«وارسی کردم.هیچت نیست.»
«من میگم همه چیم هست.»
«من دکترم،یاتو؟همه جاتومعاینه کرده م ومیگم هیچت نیست.»
«من مریضم ومیدونم همه چیم هست.»
«نوارقلبت نشون میده سالمه.ضربان قلبت،صدای نفس کشیدن وریه هات نقص نداره.وزنتم میزانه.فشارت یه کم پائینه که بایدغذای شوربخوری.»
«وضع کلیه هام تعریفی نداره،هردکتر.»
«بایدتوغذات اصلانمک نریزی.»
«بالاخره بایدنمک بخورم یانخورم؟»
«برای بالاآمدن فشارخونت بایدبخوری،برای نارسائی کلیه هات نبایدلب به نمک بزنی.»
«همین جاست که میگم همه چیم هست.»
«این لیست تست خونت:همه چیت بقاعده است،نقص نداری.»
«چیجوری نقص ندارم که همه جام می لنگه.»
«قندخون وادرارت زیرحدنصابه،تری گلیسرینت درسته.چربی خوب خونت عالیه،کلسترول وچربی بدخونت کمی بالاست.»
«چراچربی بدخونم بالاست؟»
«به خاطراین که همیشه سگرمه هات توهمه،اگه اخماتوکمی بازکنی وبه دنیابخندی،چربی بدخونتم میادپائین.تبریک میگم،هیچت نیست.»
«اگه هیچم نیست،واسه چی ازوقتی روخشت آفتادم تاهمین الان،تموم زندگیم بیست وچارساعته مثل یه فیلم سینماجلوی چشام رژه میره؟سرغذا،توخلاء که محل خلسه ست،توخلوت وتوجماعت وتوخواب،کوخواب؟دست ازسرم ورنمیدارند؟گاهی باهاشون حرف میزنم.مردم به هم اشاره میکنن ومیگن یاروباخودش حرف میزنه!»
«اینامربوط به کله ته،موروثیه،توداخلیات کله ته،نه ازمن ونه ازهیچ کس دیگه کاری برنمیاد.»
«سرشب تاخروسخون نمیگذارن خواب به چشمام بیاد،چن ساعتیم که خوابم میبره،بااشکال مختلف میان سراغم،خوابامولبریزازهول وهراس وکابوسای عجیب غریب میکنن؟اینجوریه که میگم همه چیم هست.چیجورمیگی هیچت نیست،هردکتر؟»
«واسه همین اول گفتم امروزخسته م،مریض زیاده.میدونستم گیرمیدی.دست خودتم نیست.اینام ارثیه،هیچ کاریشم نمیشه کرد.هم سنات همه علیل وزمینگیرند،یانفس فراموکردند.قدراینهمه سلامتی روبدون،هی کفرنگو»
«اینشولدینگونگ،هردکتر.میتونی یه معماروواسه م حل کنی؟بعدش دیگه لب ترنمیکنم ورفع زحمت میکنم.»
«بگو،معماچیه؟»
«پدربزرگم ته های کویرزندگی میکرد.توتموم عمرش نه بهداشت میدونست چیه،نه دکتردیده بود،نه هیچ دوائی خورده بود.بامزرعه،گاو،گوسنفدوسگ وزن وبچه هاش زندگی وصدوبیست سال عمرکرده بود.»
«خیلی جالبه،تعریف کن ببینم،پدربزرگ مادریت بودیاپدریت؟»
«پدربزرگ مادریم بود.»
«ایناکه تعریف میکنی،خیلی تماشائیه،واسه کشف داروهای تازه مهمه.کشورماازنظرداروئی توجهان اوله.پدربزرگ پدریت چندسال زندگی کرد؟»
«نامردانگذاشتن پدرپدرم عمربه کمالی بکنه.»
«بگذارمریضاکمی منتظرشن،حرفات جالبه،خستگیمو درمیاره.قضیه پدربزرگ پدریتوبیشترتعریف کن.»
«یه عده دورخودش جمع کرده بود،کاروان،خونه،باغ،گاووگوسفندارباباروغارت وشبونه ومخفیانه بین رعیتاتقسیم میکرد.مدتاتوکوه وکمربودوگردنه گیری میکرد.آخرش دل تنگ جماعت شد.هوس کردیه کم بره تومردم.یه روزسرمزارخواجه ریحان جشن وپایکوبی بود.پدربزرگم ودوستاش بااسب زدن توجماعت که توجشن وشادی مردم شریک بشن.امنیه های نامردغافل وبیخبر،پدربزرگموازپشت سربه گلوله برنوبستن.نعششورونردبون بستن،دوشبانه روز توشهرنشابورچرخوندن که مایه عبرت دیگرون بشه.....»


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست