یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

فسیل


مرضیه شاه بزاز


• بر گلوی خاک ای یار
ازدحامِ برگ راه نفس می بندد
سال و ماه و رهگذران بی اعتنا
می گذرند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۱ بهمن ۱٣۹٣ -  ٣۱ ژانويه ۲۰۱۵


 “به آنها که شب از هراس فردا نمی خوابند”

بر گلوی خاک ای یار
ازدحامِ برگ راه نفس می بندد
سال و ماه و رهگذران بی اعتنا
می گذرند
برگها می خشکند
پِهِن اسبی بر برگهای خشکیده می ریزد
و زمین نجیبانه بار بر دوش، می چرخد   

بر شاخه ای از بیدِ من
به بهانه ای هر دم   
برگی می روید
مادیانِ لنگی بزیر سایه ام
خواب رخشی در پرواز،
خواب افسانه می بیند

بر شاخه ای از بیدِ من
سردار مغلوبی
شمشیری شکسته می آویزد
برگی می ریزد
برگریزان می پاید
شاخه ای از بلوغِ خود، کپک زده،
می پوسد

و تو نشسته ای ای یار
با هاام بی اعتنای رهگذران سازت کوک
بر شاخه ای ازعاج
نه برگی می ریزد، نه برگی می روید
و من مانده ام که
ژرفی زخم زمین را
از آن بالا
اگر نه افسانه،
چگونه می بینی؟

آتلانتا ژانویه ۲۰۱۵
divanpress.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست