یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

دو داستانک ازیاسوناری کاواباتاوایان مک ایوان


علی اصغر راشدان


• بارانی بهاری بود،چیزی خیس نمیشد، رطوبتی مثل مه سفید نامشخص رو پوست مینشست. دختر از خروجی جلو به طرف بیرون هجوم برد، چتر جوان را که دید تازه متوجه شد «آه، انگار بارون میاد، یا؟»
جوان چتر را کمتر به خاطر باران و بیشتر به خاطر پنهان کردن شرمزدگیش برداشته بود، جائی ظاهر میشد که دختر می نشست. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۹ آذر ۱٣۹٣ -  ۲۰ دسامبر ۲۰۱۴


 
 دو داستانک ازیاسوناری کاواباتاوایان مک ایوان
ترجمه علی اصغرراشدان


Yasunari Kawabata
Der Regenschirm
یاسوناری کاواباتا
چتر



         بارانی بهاری بود،چیزی خیس نمیشد،رطوبتی مثل مه سفید نامشخص روپوست می نشست.دخترازخروجی جلوبه طرف بیرون هجوم برد،چترجوان راکه دیدتازه متوجه شد«آه،انگاربارون میاد،یا؟»
   جوان چترراکمتربه خاطرباران وبیشتربه خاطرپنهان کردن شرمزدگیش برداشته بود،جائی ظاهر میشدکه دخترمی نشست.بدون گفتن چیزی چتررابالای سردخترگرفت،یک شانه اش زیرچتربودوراه میرفت.گرچه هردوشان خیس میشدند،جوان کارش راادامه داد.توراه کناردختر راه میرفت ومیگفت«کاملابیازیرچتر!»
       دخترهرازگاه دستش رادلخواهانه به دسته چترتکیه میدادوانگار بخواهدهرلحظه بیرون ازچترراه برود،قیافه میگرفت.
    رفتندعکاسی.پدرجوان ماموردولت بودومیخواست به جای دوری منتقل شود،میخواستندعکس خداحافظی بگیرند.
«لطفااینجاکنارهم بنشینید.»
عکاس به مبل اشاره کرد،جوان توان نشستن کناردختررانداشت،پشت سرش نشست.آرزومیکردومیخواست درجائی اندام هردوشان باهم مرتبط شوند.انگشتش رابه مبل تکیه داد،شالگردن هائوری دختررابه نرمی لمس کرد.باراول بودکه بدن دختررااحساس میکرد.گرمی نامشخص نوک انگشتهاش بهش منتقل شد.انگاردخترراعریان درمیان بازوهاش داشت، داغی ئی درخودحس کرد.
   درتمام زندگی درازش هرگاه به این عکس نگاه میکرد،اندام گرم دختررا به خاطرمیاورد:
«عکس دوم دیگرچطوربود؟باتصویری ازدوپستان نزدیکشان،باهم رومبل نشسته بودند....»
جوان تنهاسرش راتکان داد،آهسته به دخترگفت«اماموهات؟»
دخترباصورت گلگون خواستنی وبابرقی شادی بخش توچشمهاش،مثل کودکی حرف شنو که باصندلهای تق تق کننده ی بازی به طرف توالت میرود،دستپاچه به جوانک چشمک زد.
جوان،الان جلوی مغازه دیده بودش،دیگروقتی برای ماندن نمانده بودکه موهاش راسروسامان دهد،دخترعجله داشت تابه پروازبرسد.بعدازآن روی یک مدل مواندیشیده بودکه مثل پاره کردن یک کلاه حمام خراب کرده بودند.دختردرحضورمردی که باژستهای بیهوده رشته موهای رهاش رابالا میزددیگرقادربه تحمل خجالتزدگیش نبود.جوانک به دخترکه گفته بودباید موهاش راسروسامان دهد،به نوبه خودمعتقدبودعامل اصلی خجالتزدگیش است.
   خوشحالی،بارفتن دختربه طرف توالت،خرسندی جوان هم تامین شد، بعدهردودربخشی ازاین خرسندی شریک شدند.خیلی طبیعی روی مبل جایشان راعوض کردند.
   استودیوی عکاسی راترک که کردند،دنبال چترش گشت،ناگهان متوجه شددخترچترراروی سرش گرفته وبیرون میرود.چتردردست بیرون جلوی درایستاد.دربرابرنگاه شگفتزده جوان دخترفهمیدچترراباخودبرداشته،اول سراسیمه شد،بعدبراش روشن شدچترراازآن خودپنداشته وکاملاناخود آگاه برش داشته.
   جوان نخواست چیزی بگوید،خواست چترراتودست داشته باشد.دختر نخواست چتررازخودجداکندوجریان پایان یابد.برخلاف موقع باهم رفتن شان به عکاسی،حالاناگهان رشدکرده وباحس یک جفت زن وشوهربرمیگشتند.
این همه حرف تنهادرموردچتر.....

۲


Ian McEwan
Ohne Titel
ایان مک ایوان
بدون عنوان


    آسمان پهناور،سفیدبراق،بعدازظهرسنگین برای وقت تلف کردن.به یک صندلی اشاره میکند«شماواسه عمل اومدین اینجا؟...»
   رودیوارپشت سرش مارمولکی چشمک میزندوناپدیدمیشود.شانه ای ازجیبش درمیاورد،روموهاوریشش میکشد.پرسشنامه های زردرو سطح سیاه میزریخته اند.زن به جائی که مارمولک بودوبالای سردکتردرفاصله دورخیره میشود،ظاهراپیش ازپاسخ دادن دراثرفکرکردن خسته است:
«چقدرمیشه؟»
دکتریک دفترچه سیاه چرمی ازجیبش درمیاورد،صفحه آخررانشان میدهد. «شمامیخواین بدون آگاهی مریض این عمل انجام بشه؟»
زن باسرتائیدمیکند.
«برحذف مثانه وقطع اندامهای تناسلی؟»
زن باسرتائیدمیکند.
«قطع کردن زبان؟»
زن باسرتائیدمیکند.
«جداکردن تاندونهای مچ هردودست؟»
زن باسرتائیدمیکند،نامحسوس میخندد.
دکتردوباره دفترچه راپنهان میکند،«مشکله،متوجهین،بدون آگاهی مریض.
خوابیدن شب...بیدارشدن صبح؟»
زن میگوید«دقیقا،میخوام اینجوری ببینمش،اینجوری بهترینه»
دکترموافقت میکند.
   آسمان پهناور،سفیدبراق،بعدازظهرسنگین تلف کردن وقت.پشت سریک مارمولک.باموچین جراحی گلوله موف راازموهای بینیش دورمیکندو بیرون میکشد.«میگیم ۶۰پوند،تمومش باهم.»
زن می خندد،با۵۵توافق میکنند.
       کسی که مردم معمولادکترش مینامند،نبود.درواقع خلاف قضیه هم نبود. نظریات خاص خودش راداشت.میخواست روءیاهای آلپی خاص خودرادرباره زندگی داشته باشدوبه کارش شان ببرد.کارهائی کوچک برای افراد گوناگون میکرد....اغلب مقولاتی مضحک،هیچوقت هم آفتابی نمیکرد.اوایل کارهاتودفترلانه کفتریش انجام میشد.بیشترخانمهای خشمگین بودند،میخواستندمثانه شوهرشان حذف شود.چیزی هدرنمیرفت.آنهاراباخودبه توالت میبرد،آمپولی توپائین تنه شان تزریق میکرد،جیغ دختروارکوتاهی میکشیدندوچیزی روی هوله دستی حلقه شده میپاشید.
      بعداولین کارعمل چشم پیش آمد.تقریباردکرده بود.یک دخترجوان بود، هفده ساله،ساکت،باگیسهای تیره روشن ودهن کشیده.دخترازش خواست چشم دوست پسرش رادرآورد.تومرحله اول صبحت گفت:
«میخوام مطمئن شم که باهام ازدواج میکنه.»
میترسیددوست پسرش آلتش راتوزنهای دیگرفروکند.همانطورکه همیشه سرآخرهمه چیزرومیشود،تومرحله دوم صبحت روشن شدگرفتاراین توهم است....دوست داشت یک کوربهش تجاوزکند.
    آسمان پهناور،سفیدبراق.خودراتومبلش به عقب تکیه داد.رودیوارپشت کله ش مارمولکی چشمک زدوگم شد.طبیعتاباعث مشکلات راهگذری میشد.زن روبه جلوخم شدوزمزمه کرد:
«اون خونه نشین میشه.من کنارش میمونم،دکتر.»
آره...زنهای زیادی می آیند...آنهامیخواهندبیشترازمقداروابستگی، مردشان بهشان نیازداشته باشد.آنهاعشق رابه منزله وابستگی می فهمند...شایدبرپایه تجربیات خاص دوران کودکیشان...ده سال بعدازازدواج مردهاشان موفق،قبراق واحتمالابیوفایند...درخفازندگی کردن بدون زنهاشان را برمیگزینند،پیشخدمت محبوبی برای شستشوی شان دارند...
زنهااین رامیدانند.میدانندکه هیچ ارزشی ندارندوپیش من می آیند.من پیشنهادحذف مثانه میکنم.مردبدون مثانه(ازحذف مثانه ش هیچ نمیداند)راز وحشتناکی درخوددارد.توشلوارش میشاشد.دیگرنمیتواندبه قوه قضائی مراجعه کند.بعدازکار،دقیقا مثل گذشته،دررسیدن به خانه عجله دارد.رازش را به زنش میگوید.برای تسکینش باتفاهم،احساس وعشق واکنش نشان میدهد.این رازیست که نمیتواند به هیچکس بگوید.ازمعشوقه هاش جدا میشود.به سختی میتواندتنهابازنش درباره پوشکش حرف بزند.این تورتوهم می پیچدش.حاضراست پوشک راخودش ببندد،اماکارساده ای نیست.یک شب زنش براش می بندد،دنباله ش دراطرافش بازی میکند.زنش باسنجاق ایمنی به هم می بنددش.قضیه روالی روزمزه میشود.مردازخودمی پرسد:
«چی به سرم اومده؟»
زن حالااوراکاملاتوچنگش دارد.تنهاهرازگاه موافقت میکندباهاش بخوابد. رفتارش باب میل زن که نیست،به عنوان تهدیدپوشکهاش رابرای خشک شدن روبند باغچه پهن میکندکه آبروش راپیش دوستهاش ببرد،یابرپایه تحمل ناپذیریهای گوناگونش طلاقنامه تنظیم میکند.
   مردپیش دکترهای متخصص میرود،گرفتاریش رابه آنهامیگوید.نمیتوانندهیچ کاری براش بکنند.ظاهرامثانه ش ناپدیداست.احتمالابه طوررازآمیزی مثانه نداشته.بهش میگویندآدم خوش شناسیست که چنان زن باشعوری دارد.بهش تاکیدمیکنند«اگه میخوای بازم زنت تحملت کنه رو تخت فنری بخواب.»
مردخودداری میکند.زن نامه ای به وکیل خانوادگی مینویسدوتواطاق میگذارد.وضع مردباتمام توضیحات دردآورش درنامه نوشته شده.مردراضی میشودروتخت فنری بخوابد.
      چندماه بعدخودمردتوضیح میدهدرضایت داده ازسینه بند،لگن وشیشه پستانک دارهم استفاده کند....مقولاتی دیگرهم پیش میایدکه گفتن ندارد.حالامردمیداندکه زنش راکوردوست میدارد.....


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۲)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست