یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

و در آن بیگاه


مرضیه شاه بزاز


• پشت بوته ها ی شب
سپیده، خواب در چشم
به گوش ایستاده
و به اغوا،
لبهای نرسیده ی تمشک را مک می زند و می بوسد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۱ آبان ۱٣۹٣ -  ۱۲ نوامبر ۲۰۱۴


 پشت بوته ها ی شب
سپیده، خواب در چشم
به گوش ایستاده
و به اغوا،
لبهای نرسیده ی تمشک را مک می زند و می بوسد                     
پشت بوته های شب
هنگامیکه باغ از تبِ خواهش به عرق می نشیند
و خوشه های تاک
دور از نگاه
بر دامن باغچه خون می ریزند
نابهنگام من
خود را در باغ می یابم، بازیچه ی باد
جامی در دست،
در میان آنهمه آتشکده، خاموش
در درون خود، آتشم بیهوده می سوزد
جام دگر، افتاده بر سکوی پراز مهتاب، لبریز
نه از لرزش مستانه ی دستی، از گزندِ باد می لرزد

بهار در باغ خنده می زند
و من، از خود، بیخود
به گردن شب می آویزم
و کم کم از یادی
بر سنگفرش ساکتِ مهتاب
سایه ای جان می گیرد
بسویم می آید
کوره ی دلدادگی زبانه می کشد، در تن می سوزد
موجی در موجی بر دریاچه می پیچد
و سرانگشتان چیره ای آنگاه
چون مار بر مخمل شب می لغزند
ماهیان سرخ،
در بلور جان، بیتاب می چرخند و می چرخند

پرنده ای در بیدار باشِ آواز خود، پر می گشاید
و میوه ی کال از شاخه فرو می افتد
رامشگرانِ شب،
پشت بوته ها،
بر دفِ شکسته می گریند
و قوی سپیده                                                                                                         
بر گستر دریاچه، سوگی از افسوس می ریزد               
و پیش از آنکه من به خود آیم
دریاچه را با یک جرعه می نوشم.

یوفالا، سپتامبر ۲۰۱۴
divanpress.com

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست