یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

انسان دوستی. نوشته: سوزان ریوکا


علی اصغر راشدان


• ایوان تو دفتر کوچک کورا جلوی دیوار تصاویر بچه هائی که با مصرف زیاد مواد مرده یا خودکشی کرده و یا با ضربه های چاقو کشته شده بودند چند لحظه درنگ کرد. برای هیچکدام از صاحبان این تصاویر مراسم سوگواری مناسب برگذارنشده بود. معمولا این خانواده های محروم چندان به حساب نمیامدند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱۶ آبان ۱٣۹٣ -  ۷ نوامبر ۲۰۱۴


 

SUZANNE RIVECCA
Philanthropy
سوزان ریوکا
انسان دوستی
ترجمه علی اصغرراشدان



       کورا پیش از روزهای دیدار با نویسنده رفت کتابخانه. یک کپه کتاب جلد پلاستیک با عنوانهای یک کلمه ای مثل هیرلوم (موروثی)، روفیان (لوطی) و سدوکترس (اغواگر) را به خانه آورد. کتاب مورد علاقه ش کوششهای اولیه ای با عنوان نامعمول دهن پرکن کودک نامشروع پرنس بود. اول روشن نبود چه کسی نامشروع است: پرنس یا کودک، بعد کاشف به عمل آمد هردوشان. وقتهای کمک گروه هپ-سی به مرکز بازپروری، کورا جمله های زیر را با صدای بلند میخواند: ائولینا فهمید اگر جای اصلیش را نشان دهد رالف هرگزباهاش ازدواج نمیکند، خود رالف هم که حرام زاده بود، چطور می توانست تقدیر مشابه کودک متولدنشده درون ائولینا را تحمل کند؟. کورا اسامی افراد مرکز بازپروری را جایگزین قهرمانان داستان روفیان میکرد. کورا میدانست مناسب این کارنیست اما نمی توانست خودداری کند. کورا عکسهای ملایم و متمرکز ایوان برنئوی نویسنده را بررسی کرد، متوجه ناهماهنگی مضحکی شد،حسابی روش کار شده بود که بیشتر خودنمائی کند. ایوان به این دلیل که خودش پائین خیابان میسیون رو یک تخت روان متولدشده بود، قطعه های طلا بین فاحشه ها پخش و کارهائی از این قبیل میکرد. حالا که وقت دیدارشان رسیده بود، کورا از ایوان برنئو خواست سرکیسه را شل کند. کورا یک کلاه و کت پوست سمور، یک رشته سینه ریز درشت دیاموند، سایه چشم آبی طاووسی، رژ گلگون جگری فوق العاده براق لب، غنای باروکی حسابگرانه و به شدت فروتن یک ستاره معطر قرن هجده را برای تست اجرای نقش تزارینا خواست. ایوان برنئو با نشان دادن زنهای خدمتکار با پیرهن ساده قهوه ای سوخته و ژاکت خیابان کاپ کورا را مایوس کرد. یگانه امیتاز بارز رو به زوالش یک شال ترمه کشمیری شاتوتی به نرمی کرک نیمرخ هلو بود با یک سنجاق سینه فلزی شبیه شبح یک سگ اسکاتی که باخود داشت.
اولین چیزی که به کورا گفت این بود «خب، تو فقط شبیه یه کرم کوچکی.»
       صداش شیرغنی شده اما براق و شبیه یک نوارکهنه شکلات تیره بودکه رو یک قالب تیره ریخته شده باشد.
      نویسنده انسان دوست از شکل تصاویر مومیش نیرومندتر بود و همزمان بسیار شکننده. خنده که کرد با منشی نظامی شانه هاش را عقب پراند، اغلب هم میخندید. کورا متوجه لرزش ملایم دستهاش شد، وقتی جلوش تو هم پیچیده نبودند. گیسهاش شروع به تنک شدن میکردند. نویسنده بزرگ منشانه و به شکلی نیمه آهنین مغروربود. کورا تکه ای کیک قرمز بنفش که خوانده بود موردعلاقه نویسنده است، تعارفش کرد. ایوان گفت «فصل بیکینی رو ما غالبه. جرات نمیکنم مخالفت کنم!»
    کورا قوانین رفتاری ارسالی که با شکلی نقره ای چسبیده رو کاغذسیاه و مناسب شرایط اصلاح پذیری تو سالن اصلی بالای تلوزیون آویخته بود، هنوز شانه خالی نکرده بود. ضرورت تو چند ماه گذشته کورا را مجبور کرده بوداعلام کند: آلت تناسلی نشان ندهید،بعد از ریدن فلاش توالت را بزنید، تو حمام از تکانهای شدید خودداری کنید. این قوانین اخیربرای بازدید کننده های ام تی اف در نظر گرفته شده بود.
       ایوان از بالا تا پائین مقررات را خواند، بعد آهسته خود را جمع کرد. انگار لرزید و کمی فروریخت، با وضوح به کورا خندید و گفت:
«خب، دخترا دختر میمونن.»
    کورا به خاطر آورد ایوان برنئو به سادگی شوکه نمیشود.چطور می توانست اینطورباشد؟ تنها بچه ش،دختری به نام انجلیکا تو بیست سالگی جلوی گلوله ترن راه رفته بود. سال ها با جنون جوانی و اعتیاد به هروئین و مسائل سکسی دست و پنجه نرم کرده بود. ایوان هرگز جریان را تائید نکرد. رو جنون جوانیش تمرکز میکرد، اشاره میکرد دخترش اخیرا به علت ضعف بیماری خاص ذهنی به شیشه پناه برده. با اعتقادبه فرشته، بعد از مرگ انجلیکا بنائی ساخت و برای توسعه مرکزحفاظت از سلامت ذهنی جوانان راه گم کرده و در معرض خطر خودکشی پول پرداخت.
         انجلیکا هم سن کورا بود. جزء هیجده سالگان مرکز بازپروری و اصلاح رفتار جوانهای مسئله دار کورا بود، دورادور هم را می شناختند. کورا منتظر فرصتی مناسب بود تا این قضیه را به ایوان بگوید.سعی کرد در ضمن یک برنامه طرح ریزی شده صمیمی و خلوت،صداش را پائین آورد و چشم تو چشم ایوان مقوله را مطرح کند. ایوان خیلی سریع حرکت می کرد و تند تندحرف میزد. از قرارداد شهری، مبارزات پایتخت و گزارشهای سالیانه میپرسید.کورا پول ایوان را لازم داشت. پول فروش کتابهای فرودگاه و هال مارکت،سالن معروف پرداخت حق فیلم و تغییرات جیب میلیون ها نفر از زنان خانه دار نا امید. روی این اصل خیلی سخت میتوانست یاس را از صدای خود دور نگهدارد. بوجه شهری روبه ویرانی گذاشته بود. معاون مدیرکل اداره سلامت عمومی که ترتیب این ملاقات را داده بود بهش اخطارکرده بود تاتو هاش را بپوشاند.
کورا گفته بود«اونیم که رو صورتمه؟»
« اونو فراموش کرده بودم. اوکی، درباره تو مرکز بازپروری بودن دخترش هیچ چی نگی.»
       ایوان تو دفتر کوچک کورا جلوی دیوار تصاویر بچه هائی که با مصرف زیاد مواد مرده یا خودکشی کرده و یا با ضربه های چاقو کشته شده بودند چند لحظه درنگ کرد. برای هیچکدام از صاحبان این تصاویر مراسم سوگواری مناسب برگذارنشده بود. معمولا این خانواده های محروم چندان به حساب نمیامدند که بتوانندیک تصویر خوشایند یا پلاروید مرده را کنار یک پاپ به کورا بدهند. تصاویر یادبود بیشتر مرده ها همراه با حرکت تلنگری دوربین یا کنار یک ظرف دودزاگرفته شده بود.
ایوان یک دستش را زیر چانه ش گرفت و گفت:
«خیلی غم انگیزه.چه ضایعاتی!»
کوراگفت«درسته.»
ایوان پائین نشست،زانوهاش راروهم انداخت وگفت:
«خب،چی روءیائی داری که فکرمیکنی فرشته برات انجام میده؟»
ایوان اینهارا بدون کنجکاوی گفت،لحنش مخملی،تیزوبامعیارکارشناسانه یک میزبان بازیگربود.کوراعرق کرد،گفت:
«خب،اول ازهمه،مجبورنمیشم بیش ازاین اخراج کارکناروادامه بدم.»
ناخودآگاه وررفتن باانگشتهاش راادامه داد«هرینه های بنیادی مثل اجاره وبهره برداریم هست.دوست دارم ساعتای سونیارواضافه کنم،اون یه روانپزشکه،الان داریم دخترای زیادی بابیماریای روانی جدی رو اینجا می بینیم.»
ایوان اخم کرد«خب،ساعتای روانپزشک.آره،میتونم پیگیریش کنم.درباره اخراج،این قضیه همیشه دراولیت ماست که بودجه های من درزمینه رفع کسریهای بوجه دولت مصرف نشود.مدیریت من ترجیح میدهد ازکمک های مالی حمایت نکند.»
       کوراباخوداندیشید:به همین دلیل از انسان دوستی متنفراست. نفرت مطبوعشان به مقولات اضطراری و پریشانی واقعی،نمایش دقیق طفره رفتن ها و خطرهاشان،اولویت شان،اظهارات خیلی موءدبانه و با حسن نیت شان. در حمایت از برنامه هائی که در واقع برای سرپاماندنشان نیاز به کمکشان نداشتند اما مطمئنا تو یک مرکز اجتماع تازه درخشان میتوانست مورد استفاده قرارگیرد. همه اینها با فرصت طلب نامیدن ایوان کامل میشد. به همین دلیل هم از ثروتمند ها متنفربود: ناراحتی گروه شان با قدرت نگران کننده شخصی شان نسبت به نجات دادن و محفوظ داشتن در رابطه با وحشت از محاصره ای بود که در پوشش یک نیاز ریشه ای زشت مینمود. بی میلی شان نسبت به ناگزیری توزیع عمودی دینامیکی پول بین مردمی که فاقد آنند. شیوه ای که آنها به خود میبالندکه هرگزبه افراد بیخانمان خیابانها پول نمیدهند. راه مناسب و محلل گواهی ۵۰۱سی ٣ مردمتوسطی که بهتر می داند را ترجیح میدهند. برای کوراسخت ترین بخش اداره مرکز بازپروری، میکرب زدائی زخمهای بازو، همه جاگیری شاش و خون، هر از گاه او.دی تو حمام، جمع آوری تماس از زندان نبود، بلکه درخواست ابدی پول بود. بنا بر توجیه کردن و فروبردن خود تو واژه های تیره جنینی انسان دوستی بود.کورا طی ده سال گذشته آموخته بود اهدا کنندگان دلار در زمینه پیشگیری از نابودیش برنامه ای ارائه نمیدهند. آنها با برنامه ها طرح دوستی میریزند، دنبال شریک میگردند نه برنامه های صدقه ای اعماق پائین. در عمق قلب شان نیازهای فوری افراد را باور دارند-همان سنخ افرادی که کورا روزگاری جزء شان بود. همان سخنی که اکنون هم بیشتر اوقات حسش میکرد-شریکهای بددست و پا کن.
      کورا گلوی خود را صاف کرد و گفت «خب،اضافه کردن ساعتای کارسونیا خیلی مفیدنیست، اگه واسه کارکردن یا آوردن مراجعه کننده ها پیشش یه سقف رو سرش نداشته باشه.»
       کوراحس کردایوان رادیدکه شق رق شد.میدانست ایوان تو کارهای سیاسی وحشتناک است.عصبانی که میشد ترجیح میداد فریاد بکشد. اگر جلوی پیشخوان پرستارها یا کارکنان شهرداری بود خود ایوان برنئو می شد. این زن، این صیقلی و نویسنده خودساحته، همراه با کلمات نا بهنگامش، با هیسهای گربه صفت تفننی صمیمیش که انگار براش ساخته شده بودند. باید باهاش متفاوت برخوردمیشد. نسبت به امراض نو جوانان تعهد شهروندی نداشت. بر پایه هوس خود کمک میکرد. باید چیزهائی کوچک میبود که خودش تو حلقه ش میبود. چیز مضحک تصادفی، چیزی از حادثه ای تقدیری. کورا برگ برنده ایوان را به خاطرآورد.
    وقتی برای در انتظار ماندن نبود. دهنش را باز کرد و آماده بیرون انداختن چیزی شد، چیزی نامناسب و شایسته هیچ. داشت میگفت: من دخترت را وقتی تو مرکز پازپروری بود احتمالا میشناختم که مشتهائی به درکوبیده شد و شیونهائی متوقفش کرد. کسی اسمش را شیون میکرد.
ایوان برنئو سینه ش را جلو داد، طوری گردن کشیدکه انگار یک اینچ درازتر شد، گفت «لازمه ببینی کیه؟»
کورا معذرت خواست و رفت پشت دروازه پشتی، دی جی بود، یک متقاضی عادی که قبلا بارها آمده پشت در و برای دیدن کورا فریادکشیده و هیچوقت هیچکس بهش اهمیت نداده بود. کورا یک دمل شش اینچی رو بازوش را یک مرتبه نیشتر زده بود-دمل را اندازه گرفته بود. دکتر کلینیک دستمال عمل را بیرون پرت که کرده بود، داخلش استخوان دیده شده بود. دی جی آمدن به مرکز را تو نونزده سالگی شروع کرده بود. اخیرا از مرکز دو قطبیهای آشکار رهاشده بود. کورا مدت هفت سال سعی کرده بود سونیا را و ادار به دیدن و مداوای دی جی کند. دی جی الان بیست و شش ساله بود و حداقل چهل ساله نشان میداد.
    دی جی امروز از همیشه بدتربود، شلوار نظامی بسته شده با سنجاق های ایمنی به تنش مچاله بود. مخزنهای کثیف بالای حفره های تنزیف رو بازوش را نشان میداد. برآمدگی جناق سینه ش شبیه تنظیم خشم آگین چنگالها با شدت زیر پوستش دنگ دنگ میکرد. دی جی کورا را که دیدمثل زندانی هر دو دستش را به طرف میله های دروازه پرت کرد،گریست و نالید:
«وقتی به دیدنم آمدی که هیچکس دیگه نیامد!»
کورا گفت«اوکی،اوکی دی جی.»
دی جی رفت عقب و به موقع آمد جلو، بار ها این کار را کرد. درباره زمانی حرف میزدکه جان نامی دو سال پیش بهش چاقو زده و تنها کورا تو اس.اف جنرال باهاش مانده و به مرور یک اطاق نیمه خصوصی براش دست و پا کرده و نرس را وادارکرده بود بهش مسکن بدهد. کورا به زن جوان سرخدمت چسبید «اون یه معتاده، زخمی شدنشم قوز بالاقوز شده»
دی جی هر از گاه یک یا چند تجاوز ناشناخته در گذشته را تکرار میکرد، نشسته در گوشه سالن تعویض و میگفت «اون به من تجاوزکرد،کورا.»
درون خرمن گیسهاش خیره میشد و میگفت«میدونم،سرکار خانوم محترم.»
کورا میگفت «سرشو قطع میکردم، اگه میتونستم.»
این گفته همیشه دی جی را آرام میکرد.
بعد از بچه دار شدن خواهر کورا و بزرگترشدن و با جملات روشن شروع به حرف زدن کردن، الگوهای صوتی و حس وسیع ترتیب شرح وقایعش دی جی را به خاطر کورا میاورد: گرایش به تکرار مکررات و با لحن اندکی مغشوش فرد تحت هیپنوتیز را القا میکرد. انگار دقیقا حوادث گذشته رخ میداد «نه، من اینو به خاطر میارم، مامان یه بشقابو پرت کرد و اون شکست.»
    انعکاس فضائی توفانی و اندوهگین و متفکرانه را به کورا القا میکرد. دی جی شبیه بچه، درگیر تنگنای ادراکی بود و برعکس بچه هیچوقت لایه ای از چشم انداز و برنامه بعد را تا حد پیداکردن راه در خود توسعه نمیداد.
کورا صورت خیسش را نگاه کرد و گفت:
«دی جی،من یکی رو اون تو پیداکرده م، یکی که باهاش ملاقات دارم. میشه یه ساعت دیگه بیائی؟ قضایا رو رفع و رجوع که کردم با هم حرف میزنیم، اوکی؟»
دی جی بهش خیره شد و از خود بیخود گفت «یه ساعت؟باشه.»
    چهره دختر شروع به چرخیدن و جداشدن کرد، انگار چیزی پشتش بود و سعی میکرد خارج شود. رو به جلو فروکش کرد، ساعدهاش هنوز رو میله بود و نالید.
   کورابوی الکل و ادرار استنشاق کرد.
«دی جی، لطفا. یه ساعت. یکی رو پیدا کرده م که باید به اینجا و ما پول بده. نمیتونم ولش کنم تو دفترم بشینه.»
    دی جی رو بتون فروکش کرد، انگشتهاش هنوز رو میله هاسیخ بودند، من من کرد «اوکی،اوکی،اوکی.»
کورا برگشت و از ایوان عذرخواهی کرد. نویسنده گفت «اوضاع رو به راهه؟»
پیش از این که کورا بتواند پاسخ دهد دوباره فریادکشیدن شروع شد.دی جی شروع کرد به کوبیدن سرش به میله های فلزی دروازه و زوزه کشید:
«متاسفم، میدونم یه خانوم ثروتمند اینجاست، من احتیاج دارم بیام تو!»
کورا دسته کلید خود را قاپید و به طرف پائین راهرو دوید. بیرون شروع به تاریک شدن کرده بود. کورا توانست لکه های خون را رو لبهای به میله کوبیده شده دی جی ببیند. دروازه را باز که کرد، دی جی آهسته روش آفتاد. کورا زیر سنگینیش تلوتلو خورد، دستهاش را زیر بغل دختر خیزاند و بلندش کرد، سرپا وایستاندش. چنگش را رها کرد و رو کف بتونی درهم پیچیدند. فاق شلوار دی جی خیس بود.دخترنالید:
«خیلی سرده، بیرون خیلی سرده، مرتب به خودم شاشیدم، کورا.»
کورا چانه دی جی را تو دستش گرفت و تو چشمهاش نگاه کرد، گشادبودند، متمرکز نبودند. وضعشان درست نبود. دی جی خیلی مست بود.
«من الان نمیتونم بیرون باشم.»
خود را به کورا فشرد.حالا رو کف هال با هم درگیر بودند. کورا جریان آهسته شاشی را زیر تنهاشان حس کردکه رو کف چکه میکرد.
دی جی گفت«اون اذیتم میکنه.»
کورا گفت «فکر میکنم باید دوباره یه یوتی بزنی عزیزم. یادته درباره شاشیدن بلافاصله بعد از تجاوزحرف زدیم؟»
دی جی گفت«اون یه خانوم خیالاتیه.»
کورا اول فکرکرد دی جی دوباره از سر قرار برمیگشت. متوجه شد به ایوان برنئو که با لباس تیره وسط راهرو با مهربانی وایستاده و دستهاش را به دو طرفش آویخته و عمدا نقش یک پرستار خونسرد خنثای زمان جنگ (احتمالا یکی از قهرمانهای زنش)را طراحی و اشاره میکند. ایوان با رنج درمان ناپزیری خاص و سنگین دور شد و گفت:
«اونجا کاری هست که بتونم بکنم؟»
    و به این صورت ایوان برنئو به کورا کمک کرد. دی جی را به حمام حمل کرد. ایوان بود که تو صندوق لباسهارا گشت، شلوار تمیز و یک بلیز پیداکرد. در فاصله ای که کورا تو حمام گرفتن به دی جی کمک میکرد ایوان رفت پائین بلوک و سه لیوان قهوه سیاه برای شام خرید. کمی بعد ایوان تو سالن تعویض با لیوی داوطلب نشست.در این ضمن پرستار در دسترس یک خوراک آنتی بیوتیک به دی جی داد. کورا یک ساعت وقت صرف و سعی کرد یک تخت و پناهگاهی برای شب دی جی پیداکند. بیهوده بود، هیچ چیز آنجا نبود. ایوان پیشنهادکرد«چطوره یه اطاق شایسته تو هتل بگیریم و تو با یه تاکسی ببریش اونجا و مطمئن شی که جاگیرشده؟»
کورا سرش را تکان داد «اگه قراره شب جائی بره، باید یه جائی باشه که افراد بدونن دارن چی کار میکنن.»
کورا پائین و دامن خود را نگاه کرد«تنها انتخاب براش ۵۱۵۰ست.»
ایوان نپرسید ۵۱۵۰ چیست. گفت «خب، اگه فرصت دیگه تو خیابون بودنه....»
دنباله حرفهاش ادامه یافت. از اطاق آزمایش به صدای فریادهای مکرر و ناله های دی جی کشید. صداهای آخر به نوعی بریده بریده، نامفهوم و مثل خردشدن تکه ای زیر ترمز چرخهای ماشینی وحشترده بودند. کورا بلند شد و در رو به دفترش را بست.
    کورا تلفن کرد. نیم ساعت بعد پیراپزشک ها تو در ورودی مرکز باز پروری پخش شدند، چهار مرد گنده نیرومند گرمب گرمب و پر سر و صدا تر از حد لزوم، با همان شیوه ای که همیشه پیراپزشکها بودند-همان شیوه ای که همه شان بودند،نجات دهنده ای ساعت یازده با ماسک آم-و دی جی را به برانکاردی بست. کورا تخت روان راکناری راند و به دختر گفت همه چیز رو به راه میشود، اما به نظرش بعید میرسید. متوجه شد شانسهاش با ایوان پریده، چراکه بزرگترین اشتباه کورا را تحمل کرده بود. اشتباهی چند برابر بالاتر از نمرات افرادتحت مداوائی مثل دی جی: دخترهائی که نمی توانستند عوض شوند. بخشی از آنها که می دانستند چگونه کمک را بپذیرند، بخشی که میشد هر نامی را بهش داد: امید؟ تخیل؟ پیش بینی؟ همه چیز نابود شده بود، کورا و کارکنانش و آنچه هرروز بعد از روز دیگر برای این نوع دخترها کرده بودند و هر چه بیشتر شبیه مراقبت آسایشگاهی حس میشد: کوشش برای به حداقل رساندن بدترین دردهاشان تا مرحله مردن.
       کورا بعد از رفتن آمبولانس تو کوچه ایستاد.شب شنبه بود و متصدیهای بار طول خیابان میسیون و والنسیاشیشه های خالی راتوجعبه های بازیافت خالی میکردند.صدای شکستن شیشه ها انگارویران گرانه وپوچ بود.زنی رادید،بایک کت کوتاه پرتکان وکفش پاشنه بلندبه طرف پائین خیابان کاپ میرفت.اتوموبیلی خودراکنارش کشید و وقت کشی کرد.کورا فکرکرد «یه ابلهی از نظامیهای نیروی دریائی.»
زن و مرد از تو شیشه اتوموبیل لحظه ای بکومگو کردند،زن خود را با سرعت عقب کشید و به طرف پیاده رو دوید،اتوموبیل دور که شد، عصبانی سرش را تکان داد. کورا به ساختمان که برگشت،لیو تنهابود.
پرسید«ایوان برنئوکجاست؟»
«منظورت اون خانومه؟همون که ازخودراضی به نظرمیرسید؟»
کوراآه کشید«اون رفت،درسته؟»
لیو شانه تکان داد«پیراپزشکا اینجا که رسیدن رفت، دمدمی به نظرمی رسید.»
«چیزی نگفت؟»
لیو به مچش ضربه زد«تودالو، یا احتمالا یه همچین چیزی.»
کورا نشست«اون تودالوی لعنتی رو نگفت.»
لیو تائیدکرد«نه،اون نگفت.»
    بار اولی که کورا دختر ایوان را دید در ریونزوود تو اطاق سرگرمی بود. هر دو شان پانزده ساله بودند. انجلیکا را خیلی دراز و بزرگ اندام،تکیده و تو خود فرو رفته و یکبری و با چشمهای لغزنده به خاطر آورد. وضعش پیشرفته تر از عصبیت و وحشت و به مرحله انفعال کشیده بود، تماشاگری تیره و اسیر یک عادت بود. نگاهش به کورا توام باهمدردی اما خنثی بود. حالتش مربوط به روح همدردی ئی بود که انسان در رابطه با گذشته خود و خود ابله پنداری دارد.
    دختری دیگر از کورا پرسید چند وقت دیگر میماند.کورا به خود فشارآورد گرفتار چرب زبانی نشود.رنجیده گفت:
«نه خیلی زیاد،احتمالا دوهفته.»
انجلیکاخندید،با کورا حرف میزد اما بهش نگاه نمیکرد،گفت:
«چیزی که همه مون فکرشو میکردیم.»
    کوراسعی کردنگاهش خیره نباشد و نگاه گریزانش بی جهت در دور ها شناور شد. انجلیکا برگشت که اطاق را ترک کند.اینجا بودکه آن مطلب مایوس کننده را گفت.سرش رو به پائین و چنان ساکت و بی تکلف بود که انگار مخاطب خودش بود،گفت:
«عزیزم،تو هیچوقت از اینجا بیرون نمیری.»
آن شب تو ریونزوود کورا اول تو رختخوابش گریست و عرق کرد. هر پانزده دقیقه یک بار یک کمک پرستار آمد و پرتو چراغ را روش انداخت. کورا اجازه نداشت تو تلفن با پدرش حرف بزند.یکی از کارکنان با خنده گفت:
«واسه همیشه نمیتونی دختریه پاپا باشی!»
یک زن پوست واستخوان کک مکی،بلوزی پوشیده بودبایک سنجاق گل اوکیف دانه دارجرجیائی کوبیده رو جلوش.
کورا بهش گفت«تو رو بلوزت یه مهبل داری.»
دهن زن چرخید و با یک پوزخندصدمه دیده بسته و بازشد،گفت:
«تو احتیاج داری بزرگ شی. این دفه به کسی نمیگم چی گفتی،اما تو احتیاج داری شروع به بزرگ شدن کنی.»
    کورا شب از پنجره کوچک اطاق سرد بیرون برف را تماشا میکرد. صحنه را طو ری دیدکه انگارتادلش میخواست میگفت مهبل، آلت مرد و عملیات سکس. اطاق سرد را که توش فرستاده شده بود دوست داشت، میتوانست تنها باشد، مجبور نبود با کسی حرف بزند یا وانمود به گوش دادن کند. اطاق سرد توالت نداشت، سعی کرد مصرف نوشیدنیش را کم کند.ساعتها کش میامد. کورا رو کف اطاق می نشست.،به کمک پرستار که هر نیم ساعت یک بار میامد تا مطمئن شود کورا راهی ابتکاری پیدانکرده که خودرا حلق آویز کند، اخم میکرد. تمام کارکنان بخش دخترها زن بودند. ملایم و زودرنج، اما با حلقه هائی تو انگشت و به شیوه ای مادرانه شکننده و شریر بودند. با صورتهائی گرد،سر به زیر و غمگین بودند. یکی از این زنها را فاحشه خودفروش که می نامیدی،چشمهاش پر اشک میشد و صداش از زخم خوردگی واقعی درونی میلرزید. بعد بهت میگفت از حرفت خیلی متاسف است و تا معذرت نخواهی و نپذیری که اشبتاه کرده ای نمتوانی دوش بگیری یا لباس زیر یا جورابهات را عوض کنی. وحشتناکترین چیز این بودکه زن واقعا متاسف به نظر میرسید. آنها همیشه از سنگدلی خود وحشت داشتند، میلرزیدند و مغلوب خشمی بودند که به نمایش میگذاشتند. رفتار کورا باهاشان نایس که بود، بدتر و بدون عذر موجه تندخو و مهاجم و بی اختیار بودند، تو بغل زدنها و نوازهاشان گستاخ و خوش بینی آزمایشی شان طاقت فرسا بود. تقاضاهای غیر خشونت آمیز و مبهم شان توام با خوشمزگی بود. کورا با لحنی نمایشی تو حمام میخواند که گواهی کند مورد شلیک یا پاک سازی قرار نگرفته و در ازاء هر قسم سه فحش از دهنش بیرون میپرید. یک نمایش عروسکی خیمه شب بازی ترتیب میداد تا هر چه را دوست داشت تو زندگی پنج ساله ش شبیهش باشد به نمایش انتقادی درآورد. خود را آماده تمایل به کشتن کرد و به پسرهائی که شایع بود درهم گره خورده و در جائی نگاهداری میشوند اندیشید.
       کورا بعد از ملاقاتش با ایوان به خانه که رسید، رو کف اطاق پذیرائی نشست و دو ساعت سودوکوپازل بازی کرد. بعد سعی کرد بخوابد، نتوانست.آپارتمان خیلی ساکت بود.دلتنگ گربه ش ملی بودکه دوهفته پیش مرده بود.ملی موجودی مثل مجسمه و تسکین دهنده بود،مراقب و بهش وابسته بود.عادت جذابی داشت،ساعتها رو پاهای عقبش می ایستاد،انگاردراین حالت استراحت میکرد.دستهاش رامستقیم رو سینه ش می آویخت،موهای رو شکمش راکه از بقیه موهاش بلندتربود نشان میداد. کورا و دوستهاش در اطرافش جمع و شگفتزده میشدند، میخندیدند و با هندیهاشان ازش عکس میگرفتند، ملی را به خاطر با نمک و بدبع بودنش ستایش میکردند.روزی دامپزشک به کورا خبر داد ملی سرطان پیشرفته استخوان دارد و دلیل رو پاهای عقب ایستادنش هم این بوده که تنها در آن وضعیت میتوانسته از درد طاقت فرسا بکاهد. بقیه مدتی که ملی پیش کورا بود بخوابش سپردند. کورا پچپچه و عذرخواهی میکرد.خواست گربه ای دیگر بیاورد،از تعبیرغلط کردن و دوباره و ناخودآگاه از به نشانه های زوالی دیگر خندیدن هراس داشت.
    ظرفهای آب و غذای ملی هنوز تو آشپزخانه بود. روی آب ظرف نیمه پر همراه با مقداری موی ملی ورقه ای براق بسته بود. گوشه های هر اطاق هنوز انباشته از تکه های موی ملی بود.کورا کناره ظرف آب را با نوک شستش پاک کرد. کورا خاطره ایوان برنئو را تو حمام مرکز باز پروری حفظ کردکه باپیرهن قهوه ای سوخته ش روکف زانو زد و شلوار نظامی دی جی را با اخم و تمرکزی تند از پاهاش بیرون کشید. ایوان در آن لحظات انگار مجبور بود تو آستینی شفاف شبیه جلد پلاستیکی رمانهاش و سدی نامرئی که از کثیف شدن حفظش میکرد قدم بگذارد. از شلوار خیس دی جی شرمزده و دور نشد، از بویش برخود نلرزید.حالت درونیش را هم نشان نمیداد.در برهه ای خود را رو دی جی تکیه داد و لب خونین دختر را لکه دار کرد.سنجاق سینه اسکاتی داگش با شدت به بینی دی جی خورد. دی جی چشمک زد،شروع کرد به خیره شدن به ایوان، انگار قبلا او را ندیده بود، و پچپچه کرد:
«داری لباسامو درمیاری؟»
ایوان گفت«آره،اینجوری میتونی تمیزشی.»
دی جی نالید«آه،خدای من.آه،خدای من.»
رو یک پهلو پیچید،دستهاش را روکف رها و استفراغ کرد،نه یک مرتبه که مثل گربه و گلوله گلوله،یک سری آشوب قوسی و موجدار.
ایوان گفته بود «تمومشو بریز بیرون!»
   تلفن زنگ زد.صدای مردی بود،بریده و بلند «شما کورا هنسی هستین؟ مرکز سرویس زنای خیابون کاپ؟»
کوراگفت«بله.»
کورا فکرکرد«کسی مرده؟دی جی مرده؟»
«اسم من یوسیاه ملامبیوکس است،دستیارشخصی ایوان برنئو هستم.»
کوراگفت«اوکی.»
باران میبارید.با ماشین رفتن به خانه ایوان برنئو پیچ وخم زیادی نداشت. بالا و پائین تپه ها و دور زدن پیچها و مه آلودگی های تیره. پرتو چراغ ماشینها تصاویر یخزده ی گذرا را منزوی میکرد.مردی پوشیده با سر خمیده رو خط عابر پیاده. گروهی درختهای گلدار لرزان چسبیده به دیواری سنگی. لایه ای پوستر های سینما و اعلامیه های گربه های گم شده و یادداشتهای خیس اجاره خانه با شماره های دنباله دار. پنجره های گچ گرفته ی فروشگاه های خالی. یوسیاه بادستهای آراسته آویخته پدری که سعی میکند دخترهجده ساله ش را ناراحت نکند اتوموبیل سدان فاخته ای تیره را میراند. کورا رو صندلی عقب نشست و گردن شق رق راننده را نگاه کرد. دستهاش فروتنانه فرمان را با مهارت تو دست داشتند. وارد منطقه صخره ای دریائی مه آلود لاتوس ایستر واقع درحاشیه یک سری مجتمع مسکونی منظم سقف قرمز و سرابی از خیابانهای پهن ساکت وچمنزارهای غول آسا شدند که بطور غریبی نشت پذیر به نظر میرسیدند. خیلی از ساختمانهای سفید تو تاریکی پناه گرفته و بخار آلود بودند.کناره پنجره ها به شکل تخته سنگی به طرف ساحل و چراغهای تزئین شده پل برگشته بودند. داخل ردیف یک مایلی سروهای متنهی به ویلای ایوان برنئو که پیچیدند، کورا صورتش را به شیشه یک اینچ فاصله عقب چسباند و در خود اندیشید:
خیلی سخت میشود از این منطقه فرار کرد. انجلیکا زیر پوشش شب از این جاگریخته و تمام یک مایل فاصله از درخروجی تا جاده را دویده؟ چطور فهمیده سیستم آژیر پیچیده را قبل از گذشتن از آستانه باید به هم بریزد؟ موقع آزادیش هم تو سکوت سرگردان بوده. جز خمیازه کشیدن بلوارها، انعکاسی از هیچ خانه ارواحی نبوده. گریزش را چطور ادامه داده؟ جز این چمزار وهم آور با فضای گریزنده مطلق و شدیدا تحت حفاظتش هیچ جائی را نمیدانسته. چطور میدانسته کجابرود؟ یا حتی چطور اینجا را ترک کند؟
   فرار خود کورا در چهارده سالگی درمقایسه بآ فرار انجلیکا آسان بود. منتظر ماند تا خانه ساکت شد، از پنجره اطاق خوابش بیرون خزید و پرچین زنجیری حیاط پشتی را بالا رفت. دوست پسربیست ساله ش سامی تو جاده تو ماشین منتظرش بود. پدرش پشت سرش از در پشتی بیرون پرید. قلاب کمربند شلوار جینش را تو چنگ گرفت، او را که رو پرچین لرزان بالا کشیده بود چسبید و کشید. از به سادگی لرزیدن و تکان خوردن پرچینی که بهش آویخته بودشوکه شد. جیبهاش را که از پول خردهای یک سنتی پرکرده بود بیرون کشید رو زمین و سر و روی پدرش پاشاند، پدرش نتوانست پای آزاد کورا را ببیند. کورا با تمام نیرو و با نرمش جیم ناستها که روزی تمرین کرده بود، پاشنه چکمه ش را تو صورت پدرش کوبید. پدرش شوکه و به عقب حلقه شد. لگد بینیش را شکست. پدر بیچاره سعی میکرد از تجاوز قانونی به دختر کوچکش زیر دستهای پسر معتادی که عاشقش بود جلوگیری کند. سکس مرموز کلیسا سالاری پدرها، چیزی بازمانده از روزهای جهیزیه و خون و تکه کاغذهای ازدواج بود. بعد کورا فهمید قضیه مربوط به گذشته پدرش و افتخار به ازاله بکارت خودش بود و نه کورا.
سامی بیش از اندازه موادکشید و کورای از پا در آمده، حساس و از هم گسیخته رو چاردست و پاش به خانه که برگشت، پدرش تو خانه راهش نداد و باهاش حرف نزد. به یوتا و جائی که انجلیکا بود فرستادش.
    کورا در ضمن گذراندن مرحله فهرست موجودی اخلاقی دوازده گام به پدرش تلفن زد و عذرخواهی کرد و گفت:
«متاسفم که بینی تو شکوندم و گرفتار اونهمه وحشت و پریشانیت کردم.»
پدرش انگار لال شده بود، گفت «دوست ندارم درباره ش حرف بزنم. تا اونجا که به من مربوطه دیگه هیچوقت اتفاق نمیفته. الان تو همونی هستی که هستی، و اون همون کسیه که دختر منه. تو دیگه آدم قبلی نیستی.»
کورا گفت«من باید جبران کنم، پدر.»
پدرش گفت«تو چیزی رو که هیچوقت اتفاق نیفاده نمیتونی جبران کنی.»
       سدان به انتهای راه باریکه رسید و خانه در مقابل شان قدعلم کرد. کورا بخود فشار آورد تانفسهای عمیق بکشد.یوسیاه اتوموبیل را پارک و در طرف مسافر را باز کرد. کورا اورا دنبال کرد،یک ردیف درختهای تزئینی و بوته های رز را پشت سر گذاشت. باران سر بوته های گل را خم کرده بود. ساختمان جعبه غول آسای سفید شسته ای بود از سنگهای براق. بالکنهای ساخته شده از آهن، پنجره های بزرگ پیش آمده با کرکره های آبی کما بیش اداره نایب السلطنه فرانسه را به خاطر میاورد. کورا و یوسیاه جلوی در ورودی که رسیدند، کلید یک سری لامپهای زیر آبی متحرک یکی بعد از دیگری زده شد و گامهاشان را دنبال کرد.
    ایوان برنئو تو راهرو منتظرشان بود، با خوشحالی گفت:
«کورا! تو موفق شدی!»
کورا را بغل کرد. شلوار ابریشمی تو خانه و یک تونیک توری پوشیده بود. چانه کورا به گردن خشک و نرم نویسنده فشرده شد و بوی زنبق دره و نشاسته حس کرد.
کورا در ضمن هم آغوشی گفت«از این که دعوتم کردی متشکرم.»
      یوسیاه بخار شده بود. تنها و تو یک راهرو سقف بلند مرمر و سنگ بودند.
ایوان با اندوه سراپای کورا را وارسی کرد و گفت «تو خیلی ریزه پیزه ای.»
      پذیزائی شام با یوسیاه بود: استیک محلی و هویج کره مالی و جعفری و گوجه فرهنگی تو سرویس دیسهای سرامیک. یوسیاه یک شیشه شراب قرمز آماده کرد و ساقه گیلاس کورا را به صدا در آورد و گیلاس رابه طرفش بلندکرد.
کوراگفـت«نه،نه.متشکرم.»
یوسیاه گفت«این یه شراب عالیه.»
«من شراب نمی نوشم.»
کورا پانزده سال این جمله را گفته بود، عکس العملها همیشه مشابه بود: چشمهای گشادشده، اشتیاقی خفیف به مفهوم این که چرا نمینوشد. و بعد هیسی شرمزده. یوسیاه براش یک گیلاس آب پر کرد.
       بلافاصله بعد از رفتن یوسیاه از اطاق ایوان خود را اندکی رو به جلو تکیه داد و کورا را نگاه کرد. مرکزی از شاخه های لخت سیاه بین شان نشست. ایوان باملایمت کنارشان زدوگفت:
«خواستمت تا شخصا از رفتن ناگهانی دیشبم عذرخواهی کنم.»
کوراگفت«آه،نه. نه، من می فهمم. متوجه شدم باید میرفتی.»
ایوان خیره نگاه کردن به کورا را ادامه داد،آهسته گفت:
«واسه من سخت بود کسی رو تو اون حالت ببینم.»
کوراگفت«البته،همینطوره.»
«دی جی چطوره؟»
«خوبه،اونو تو یه جای چل وهشت ساعته نگاهش داشتن،بنابراین....»
کوراشانه بالاانداخت«حدس میزنم سر آخر اون الان خوابیده. احتمالابیرون که بیادتختخواب و پناهگاهی خواهد داشت.»
   ایوان پائین را نگاه و زمزمه کرد«نمیدونم تو هر روز این کار و چطوری میکنی، چطور ناامید نمیشی.»
کورا خود را هیجانزده نشان داد و گفت «آه، مایوس میشم، وانمود میکنم که نمیشم.»
      ایوان نگاهش را بالا گرفت و سریع به کورا خیره شد.احساس ویژه ای ازخودباختگی به کورا دست داد،بابی پروائیی نیروبخش از پیچ وتاب و رها شدگی آزاردهنده و تلخ درآمد. نوشیدن الکل را ترک نکرده بود در آن لحظه یک قلپ از شراب مینوشید. توذهنش تنها پول و سکه هاش را میدیدکه بین انگشتهاش میچرخیدند.
ایوان پرسید«میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟»
کوراسرش رابه نشانه توافق تکان داد.
«چراخونه تونوترک کردی؟»
کوراداستان سقوط پرپیچ وخمش رادربرابرکمک کننده های بیشمارتعریف کرده بود.بعدازگرفتن گواهی دوره سالهای دوازده گام،توانست به آسانی به بخش آموزش بخزد،انگاردربرهه های مختلف حرف زدن بالحنهای گوناگون دراین خصوص رامی طلبید.کورا همیشه بایک صلب مسئولیت شروع میکرد:پدرومادرم بدزبان نبودند،همین قضیه من را از فراریهای دیگر متفاوت میکند. با مقیاس چشمهای تمام باز و مبرا کردن همه کس از همه چیز. برای خودم فرصتی ساختم. دهنش را باز کردکه مطلب را دوباره بگوید، متوجه شد نمیتواند.چیزی که از گفته هاش دستگیرش شداین بود«عاشق یکی از خودم بزرگتربودم،دوست داشتم باهام عشق بازی کنه.»
انگشتهای ایوان دور ساقه گیلاس شرابش حلقه شد،اخم کرد:
«و اینه دلیل فرارت از خونه؟»
کورا گفت «تقریبا، پدر و مادرم اجازه دیدنشو بهم نمیدادن. خیلی می ترسیدن تبدیل به یه فاحشه بشم. منظورم اینه که احتمالا با پریشانی تبدیل به یه فاحشه بشم. رو این اصل هر کارمیکردن در این رابطه بودکه از گرفتار این تقدیرشدن حفظم کنن.درمقابل من شدیدا سکس میخواستم.»
ایوان تیره و اندکی اندوهگین نگاهش کرد. کورا حرفش را دنبال کرد:
«یارو منو انداخت تو مواد مخدر، بعد مواد و چند برابر کرد و کارم به دیونگی کشید. یه جوری میخواستم باهاش بمیرم. فکر میکنم این عزاداری بود. بیشتر وقتا با اون حال تو خیابون بودم.میتونم بهت بگم که یه دختر بد بد بودم. تجربه و عصیان و یا هر کاری میکردم. د رواقع فکرمیکردم راهم واسه عزاداری همون بود. میتونم بگم یه راه بزرگ و قابل تعریف تجربه بودکه عوضم میکرد و وضعمو درست میکرد،اما اون راه نبود.هنوزم اوضاع اوکی نیست. هیچوقت اوکی نمیشم. تنها به مرور عزاداری رو متوقف کردم.»
ایوان گفت«تو مواد و کنارگذاشتی، واسه خودت یه زندگی درست کردی.»
«اون چیر دیگه م یه زندگی بود.»
ایوان انگارترسید، صداش کش آمد،با چنگالش ور رفت وگفت : «چیجورزندگی؟ معتاد، تو خیابونا؟گرفتار مواد؟»
کورا با بد ذاتی خندید.ناگهان پاک عصبانی شد. منتظر مانده بود، از لحظه دیدار،حتی قبلش این فرصت راتشخیص داده بود.صداش آهسته وسنجیده بود،خودش آنطورحس کرد،گفت:
«حرفمو باورکن، اگه موادسرگرم کننده نبود،هیچکس ازش استفاده نمیکرد.موادتنهاچیزیه که بیشتراوقات دل تنگشم.»
کورا دوباره خندید،ناباوربه این که مطلب راباصدای بلندگفته،قضیه یک واقعیت بود.ایوان گیلاسش راآهسته باآرنج کنارزدوچانه ش رابه انگشت بلنددستش تکیه داد،متقابلاگفت:
«من واقعا نمی فهمم.»
کورا رازش رابیرون انداخت«من بادخترت تو راونزوود بودم.
ایوان بهش خیره شد.
«نمیدونم چن وقت اونجابود.من تنها یه ماه اونجابودم.این یه شیوه موءثره. میدونی،اگه خانواده ت نمیتونستن چیزی بپردازن،اونابهت میگفتن تو خوبی.اگه خانواده ت به اندازه کافی ثروتمندبودن،توهیچوقت خوب نمی شدی.»
       انگارجواهرات رو چهره تیره ایوان سفت شدند،هرزاوایه ای بابی احترامی مثل الماسی درخشید.کوراحرفش را دنبال کرد،نمی توانست متوقفش کند:
«معذرت میخوام،اونجادهن ذهن رو سرویس میکرد.اونا یه تشخیصی میدادن ووادارت میکردن درستش کنی.همون کاری که احتمالاباانجلیکا کرده بودن ومن تنهایک یادومرتبه شو دیدم،واسه اینکه انداخته بودنم تو یه اطاق خالی کوچیک،بیشتروقتاتنهابودم.
صداش واسه گوشاش قابل شناخت نبود.تکه تکه،کوبنده وزنگداروتقریبا شکننده بود.تو سیتی هال فریادکه میکشیدتقریباتصنعی بود.اون عصبانی بودومیدونست بایدسالم وازراهی درست ضدعفونی بشه.حالا خیلی راحت رجزخونی میکرد.میلیونرائی روکه به شام دعوتش کرده بودن به بادفحش گرفته بودودست وردارنبود.
منم مثل دخترشمابه عنوان یه معتادرفتم اونجا.به محظ بیرون اومدنم، نتونستم منتظربمونم ورفتم سراغ مواد.خوشحال بودم از اونجابیرون اومده ودوباره موادمیکشم.»
    کوراازنفس افتاده بود.سالهاباپدرومادرهامشاوره کرد.آشتی دادنهارا مهندسی کرد.پلهائی ساخت تادخترهاراباخانواده های خطاکارشان مرتبط کند-حتی اگرآن خانواده هااشتباهات وحشتناکی مثل فرستادن دختران شان به اردوگاههای دریائی مرتکب میشدند،آنهارا میزدند،انکارشان میکردندتابهشان تجاوزشودوآبستن شان کنند.خانواده ها بدون توجه به این که چقدرترسناک بودند،به کورا متوسل میشدند.بهش تلفن میکردندو می گفتندچقدردخترهاشان رادوست میدارند.چیزهائی بااین مضمون میگفتند:
«مجبورنیستی بهم بگی اون کجاست،تنهابهش بگوعاشقشم.»
گریه میکردند.باتزکیه وخودباختگی ازدگرگونیهاحرفهای کوراراگوش میدادند. اگردخترهاشان برمیگشتندیا خودراتمیزوازپدرومادرهاشان تقاضای بخشش میکردند،هرپیشنهای میدادقبول وعملی میکردند.کوراازصبوربودن خود سپاسگزاربود.زبان خودرا گازمیگرفت،ازگفتن خیلی ازچیزهائی که الان به ایوان برنئومیگفت خودداری میکرد.
ایوان دستمال خودرا برداشت.صداش آرام بود،گفت:
«بگذارهمینجامتوقفت کنم.کورا،خواهش میکنم.»
« من هنوز.....»
ایوان گفت« لطفا،خواهش میکنم.»
منتظرماندتاکورابه اندازه کافی ازسکوت ناراحت شد،بااندکی ظرافت عقب نشست وگفت«باشه.»
ایوان گفت«فکرمیکنم میخواستم تورو ببینم،واسه این که یه چیزائی از گذشته ت میدونستم.میدونستم تویه دخترفراری هستی.خواستم ببینمت وتاحدی یه چیزائی ازگذشته ت دستگیرم بشه.خواستم بفهمم چرا توزنده موندی ودخترمن نموند.»
    دستهاش رامچاله وگلوش راصاف کرد.حرفش را که ازسرگرفت،صداش آهسته شد،به سنگینی مرگ واطمینانی تهی فروکش کرد:
«چراکه اون مبتلابه جنون جوونی بود.این چیزیه که باید بهم میگفتی. ممکن بودحرفت درست باشه،امابگذاراینوازت بپرسم:اگه اوضاع یه جوردیگه بود،اگه اون که مرده توبودی وهمین الان انجلیکاروبه روپدرومادرت نشسته بودو میگفت راونزوود چقدرترسناک بود،اوناچی خطائی رومرتکب میشدن،پدرومادرتوبه انجلیکاچی میگفتن؟»
دهن کوراخشک بود.جاهائی ازلبهاش راکه گازگرفته بودسعی کردبازکند، به هم چسبیده بود.گفت:
«نمیدونم.»
دهن ایوان به خنده ای اندوهگین کش آمدوگفت:
«بهت میگم.دقیقاچیزی رو بهت میگفتن که من میخوام بگم.اونا بهت میگفتن دخترمن اقیانوسی بودزیریک اقیانوس،این حقیقتی میبود.من این دخترارو توخیابون می بینم،دخترائی مثل دی جی،دخترای مرکزبازپروری تو، من میدونم هرکدوم اونادختریه کسائین وبرای پدرومادرای خودشون هرکدومشون آقیانوسی زیریه اقیانوسن.»
انگشت اشاره ش راباچنگال آهنگین رومیزکوبید.
«اعماق وعمق اعماق.یه رازکامل،اگه احتمالااینجوربهت بگم.»
    کورا زیرمیزمشتش را مچاله کرد.فهمیدبایدملایم باشد-اگرقضیه یک نمایش تلوزیونی بود،پیش ازیورش ناپذیری نیروی ویژه مادرانه بایدمی ترسید،اماعصبانی وآتش گرفته بود.متقاعدشدکه هیچوقت هیچ چیز آن قدرعصبانیش نکرده بود:این کناره گیری حیله گرانه ازمسئولیت،این سپردن هردخترگم شده به یک کپه تفاله همگانی الهه های خوشگل. صدای پدرش را توتلفن به خاطرآوردکه بهش میگفت:
«تونمیتونی چیزی رو که هیچوقت اتفاق نیفاده جبران کنی.»
باچه نوع واقعیتی ازهمه چیزتبرئه ش کرده بود.چقدرآرزوداشت میتوانست حرفهای پدرش رابه عنوان یک هدیه می پذیرفت،وانمودمیکردآنهاتمامی دوره بلوغ اورامثل یک محوشدگی تندوبیرحم حس نمیکنند،گرچه قضیه به نوعی قساوت دوره جنگ بود،توده ای ازاندام بایددفن میشدوباآهک ازهم می پاشید.پدرش بخشی ازاورا برداشته وانداخته بودروکف اطاق برش. بزرگ شدنش رابه خاطرکه میاورد،همان کاری رامیکردکه هرازگاه روزهای تولدش میکرد،آخرهای شب مست بودومشغول تماشای فیلم های احساساتی کلاسیک سینمای آمریکا.هرازگاه روی رفتار بچه هائی تمرکزوآینده حرفه ای کوراراتشریح وپیش بینی میکرد.چطورکوراهمیشه تمایل به امورخیریه داشته بود.دربرابرقلدرهاازبچه های کوچکتردفاع میکرد. جوجه های زخمی پرنده هارا به خانه میاورد.گرسنه های اتیوپی تو اخبارراکه میدیدومیگریست.ازیک نقاشی آب رنگ فلورانس الهام میگرفت. واقعیت ساده این بودکه درباره جوانهای بیخانمان وفاحشه های کم سال بی تفاوت نبود،چراکه خودرادرنقش یکی ازآنهامیدید.میدانست مثل انجلیکا بودن یعنی چه،چیزی که ایوان برنئوهرگزنمیدانست.
کوراگفت«پدرمادرم هیچوقت اونونمی گفتن.واسه این که من آدمی مثل دخترتو نیستم.من به اونچه واسه انجلیکاپیش میادنگاه نمیکنم،فکرمیکنم بخاطربخشندگی خدابایدراهمو ادامه بدم.ماهمه متفاوتیم.ماهمه مردم متفاوتی هستیم!»
کوراحالاتندگوبود،سخنوریش راازیادبرد.به خوداجازه دادراهی رابرودکه قبلاهرگزنرفته بود.توذهنش توقف مرکزبازپروری رادید،خودراجای دیگری دید،احتمالاتومغازه کارهای هنری کارمیکرد،یاتوخیابانهای شهری بیگانه راه میرفت،یابگویک زیرمجموعه کاملاجدیدازافرادی که خودش دوست داشت باشدوچیزی که به آن معنی باشدوچرخشی تازه بهش بدهد.تمام دخترهای مرده ودرحال مردن ماموریت انتزاعی مثل یتیمهای جنگ بوسنی دورازاو،قحطی زده ها،هرچه دورتربودومسائل افراددیگر.ولحظه ای رابه خاطرآوردکه شب گذشته توآپارتمانش تلفن زنگ میزد.دچار دستپاچگی شده بود.لحظه ای مزخرف بودکه فکرکردمیداندانجلیکاست. انجلیکابود،تلفن میکردچیزی درباره مادرش بگوید.بگویدباهاش ملایم باش،چراکه اویک کوه درداست.تمام لحظات روزدچاردرداست.کورا چشمهاش راازرو بشقاب بالاگرفت وگفت:
«نمیخوای هیچ پولی بهم بدی،مگه نه؟»
صداش لرزید،نفهمیدتوام باناامیدیست یاآرامش.
«عزیزم،توهیچوقت ازاینجابیرون نمیری....»
    کورابه طوری خفیف وضعیف ومحتاط متوجه شدایوان برنئوازروصندلیش بلندشدودراطراف میزبه قدم زدن پرداخت.دستی آزمایشی،پیگیروباخصلت یک گربه درحال آزمایش تعادل خودوغیردوستانه راروی شانه خودحس کرد.کوراازبین انگشتهای خودبادقت نگاه کرد.چهره نویسنده دریک اینچی صورتش بود.چشمهای قهوه ایش خیلی ساکت وثابت بودند.کورامتوجه شدچیزی دراو بودکه ایوان اجازه میافت مقداری لایه ش رارسوب زدائی وتوچشمهای سیاه وشیارهای صورت وگوشه های دهنش جمع کند. نگاهی که به کوراکردنه نزدیکی رامیرساندونه ندامت را.این نگاه بیانگر چیست؟کورادرواقع هرگزنخواهدفهمید.تنهاخواهدتوانست چیزی کهنه وگل آلودویتیم رابین آنها ثبت کند،خندقی کمک ناپذیربرای انتقال،سرشاراز وازدگی دونفرباهویتی ابتدائی.درچشمهای یکدیگرنگاه کردند،نه به عنوان دوست وذینفع،یانویسنده وپرستار،بلکه به عنوان مادرفردی دیگرو فرزند فردی دیگر.مقوله اصلی این بود- این لجنزارباستانی عبورعلائم،این باتلاق چیزهای نگفته که کورارا واداشت پیشانیش راروشانه نویسنده پائین آوردوپچپچه کند:
«اون عاشق توبود.من میتونم بگم که اون عاشق توبود.»
نویسنده به شیوه ای گیس های کورا را نوازش کردکه کورا یک باره نوازش کردن سر روباهی حیله گر را تو ذهنش مجسم کرد.شبح دستی با مهربانی به طور خودکار به طرف شیئی رفت که اصلاچیزخوبی نبود، اما بالاخره نازک بودو گرم......
 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست