یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

از یاد داشت های یک پیش مرگه (۲)


سعید سلطانی طارمی


• شش ماه داشتم
خواب دیدم مردی بزرگ را
بزرگترین مردی را که می‌شود خواب دید
ایستاده بود بر آستانه‌ی صبح . ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۹ آبان ۱٣۹٣ -  ٣۱ اکتبر ۲۰۱۴


 
۱
وقتی به دنیا آمدم       کاش...
مرا باش!
پیش مرگه که به دنیا نمی آید
ناگهان
       از زهدان صخره
یا مازو
یا مه
فوران می کند.

۲
شش ماه داشتم
خواب دیدم مردی بزرگ را
بزرگترین مردی را که می‌شود خواب دید
ایستاده بود بر آستانه‌ی صبح .
هزار گلوله به سویش روان بود
تنها گلوله‌ای که با لهجه ی کردی، ترکی می غرید قبلش را شکافت
بادی در من پیچید و گذشت
پدر بزرگ پیش مرگه بود

٣
ده سال داشتم
پیش از آن که بیدار شده باشم
مادیان پدر را به خانه بردم
و جنازه اش را فرود آوردم
یک گلوله ی مه آلود در دهانش بود.
زیر همان تاکی دفنش کردم که انگور هایش
تکیه کلام پدر بزرگ بود.
پدر یک پیش مرگه بود.

۴
پنجاه سال داشتم
صبحانه بردم برایش.
پیراهن مه نازک می‌شود سحرگاه
و خمپاره چشم‌های تیزی دارد
فقط دل
       و دستهایش را یافتم
آه....
       خدایا! خدایا!
پسرم هم یک پیش‌مرگه بود

۵

اینک هزار سال دارم
ایستاده‌ام بر دروازه‌ی کوبانی
مسلسلی که حمایتم می‌کند
عین دخترم چه‌چه می‌زند
آه،
    دخترم هم...؟


۶
وقتی به دنیا آمدم کاش...
مرا باش
پیش‌مرگه که به دنیا نمی‌آید
پیش مرگه از دهان صبح
فواران می‌کند
مثل اولین لبخندی که بر دهان کودک می‌نشیند و بر می‌خیزد....

                                                    ۱/٨/۱٣۹٣      


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست