یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

زبان دل


علی اصغر راشدان


• یکشنبه هانحسند. همه بق کرده و سر تو خودشان دارند. مذهبیها تو کلیسان جمعند. جوانها پاتوقشان کلوبها و دانسینگهاست. امثال من این وسط ول معطلند. همه جادرش تخته است. انگارخاک مرده شورخانه رو شهرپاشیده اند.... ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۲ مرداد ۱٣۹٣ -  ۱٣ اوت ۲۰۱۴


 
      یکشنبه هانحسند. همه بق کرده و سر تو خودشان دارند. مذهبیها تو کلیسان جمعند. جوانها پاتوقشان کلوبها و دانسینگهاست. امثال من این وسط ول معطلند. همه جادرش تخته است. انگارخاک مرده شورخانه رو شهرپاشیده اند....
(فرودگاه).flughafen(ایستگاه راه آهن)یا bahnhofتنها دو جا میتوانم بروم: آخرین ایستگاه اصلی تراموا کنار خانه من است و اولین ایستگاهش فرودگاه .با پیچ و خمهاش نصف شهر را می چرخد. انگار تو سالن دراز متحرکی نشسته و نصف شهر را زیر چشم انداز دارم. تکه تکه جنگلها، رودخانه های پرآب، چمن زارها و زمینهای سبزکشاورزی شهر را تماشامی کنم. این شهر باب مذاقم و شبیه نیشابور بچگیهام است. گله به گله توش کشاورزی و گاو و گوسفند داری دارد. تو این شهر که یکی از ستونهای توریستی کشور است آسمانخراش نیست. رفتار، وجنات و طرز سلوک بیشتر مردمش شبیه مردم نیشابور زمان بچگیم و شهرستانی است.
         تنها به خاطر کاپوچینوی کافه مارشه که کنار در ورودی فرودگاه است هفته ای یکی دو بار به آنجا می روم. بعد از اینهمه سال هنوز تو این شهرکافه ای پیدانکرده ام که برخورد و سلوک فروشنده اش باب مذاقم باشد. این کافه مارشه فروشنده های خوشروی خوش سلوکی دارد، طوری باهام خوش و بش میکنند که کاپوچینوش میچسبد. نصف کافه داخل و نصفش بیرون است. باغچه ایست جمع و جور و دلچسب. ترجیح میدهم قهوه را تو هوای آزاد بیرون نرم نرمک مزمزه کنم، رفت و آمد مسافر ها و جماعت و جنگل های دورتر اطراف را تماشاکنم.
    رودرروی پیشخوان و فروشنده سیاه پوست می ایستم، قبل از سلام کردنم سلام میکند، میپرسد چه خدمتی ازم بر می اید؟ تو دلم میگویم به چاپلوسی و خوش خدمتیش دل خوش نکن. پنج راپن پول کافت کم باشد میسپاردت دست پلیس! کاپوچینو را با سینی جلوم میگذارد. سینی را بر میدارم، اطراف را میپایم، در داخل تنها یک خانم کنار یک میز نشسته است. میزهای بیرون اشغالند، تنها یک میز مقابل میز خانم داخلی در بیرون خالیست. می نشینم، میز دونفره و مثل همیشه صندلی دوم خالیست. قهوه را اندک اندک می نوشم، خانم کنار میز داخلی نگاهم میکند، نگاهش میکنم. با مبایلش ور میرود، با مبایلم ور میروم. میروم تو نخ مشتریهای دیگر، تقریبا تمامشان سرشان با مبایل شان گرم است. یادش بخیر روزگاری که تو کافه آقارضا سهیلا تو لاله زارنو محفل داشتیم. بگو بخندهای نعره آسای بیشتر میزها گوش فلک را کر میکرد. حالا و اینجا هر کس سرش تو آخور مبایل خودش است. هیچکس را کاری با دیگری نیست. مردم که با هم حرف بزنند خطرناک میشوند. بگذار هرکدامشان اینجور تو سلول انفرادی خودشان باشند. گورکی برای اولین مرتبه سینما را که دید لرزید و گفت « وای اگر این رسانه به دست تراستها بیفتد!»، حالا این مسئله در اوجش عملی شده. تمام انسانها را از هم بیگانه و مسخ کرده اند. یاد روزگای میافتم که چهل نفر دور هم جمع میشدیم، بگومگو و گریبان کشی و قضایای روز را حلاجی میکردیم. حالا و اینجا هیچکس را با دیگری کاری نیست. هرکس با مبایلش مشغول است.....چندی پیش از یک خیابان فرعی تو منطقه ای سرسبز می گذشتم. پنجاه شصت مبایل خرد شده رو دروازه خانه ای چسبیده بود.بالای دروازه با خطی خوش نوشته بودند ورود به این خانه با مبایل ممنوع است! قبل از ورود مبایل تان را بشکنید و بچسبانید به دروازه! شهر ماست و از این عجایب زیاد دارد....
خانم کنار میز داخل تو نخم است، میروم تو نخش. نگاهم میکند، نگاهش میکنم. نرمخند میزند، با لبخندی پاسخش میدهم. زیباست. قشنگ است. چهل و پنج سالی را خوب دارد. میشود گفت تو آن جماعت بهAuslander   نمیخورد. اسثناست. بلوند به تمام معناست.
       یک ساعت بعد سوار اتوبوسی میشوم که از نزدیک خانه ام می گذرد. روی صندلی دو نفره ای می نشینم. اتوبوس پنج دقیقه دیگر راه می افتد.خانم سوئیسی وارد اتوبوس میشود. صندلیهای خالی دیگر را وارسی میکند. بر عکس همه سوئیسی هاکه از خارجیها فاصله می گیرندکنارم می نشیند.سوئیسی است، اروپائیهای دیگر را هم قبول ندارد و خارجی مینامد. اتوبوس راه میافتد...
    خود را اندکی به طرفم متمایل میکند.گیسوان بلند بور به تمام معنایش را از طرف دیگرش جمع میکند و رو شانه و بازوی لخت سفید طرف من رهامیکند. بازو و شانه اش را بفهمی نفهمی به طرفم متمایل میکند. از سوئیسی مغرور بعید است. بفهمی نفهمی لبخند ملایمی تحویلم میدهد. با لبخندی جوابش رامیدهم. گیسهاش را رو شانه و بازوی لختش برام به بازی میگیرد. اندکی بیشتر به طرفم متمایل می شود.         این مغازله بدون کلام تا ایستگاه من ادامه دارد. با هم پیاده می شویم. تو ایستگاه رودررویم می ایستد، با همان حالت مغرور سوئیسیها تو چشمهام نگاه میکند، لبخند میزند و میگوید:
(به امید دیدار)aufwiedersehen
(به امید دیدار.بعد از ظهر خوشAufwiedersehen.schönen nachmittag
      هرکدام راه خود را میرویم. ناخود آگاه زیر لب زمزمه میکنم:
«خودزبان دل زبانی دیگراست....»


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست