یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

بی‌ریا، شاعر مطرود


اسد سیف


• ابتدا روس‌ها عرصه زندگی را بر او تنگ کردند، پس از آن، فرقه دمکرات که او یکی از بانیان و مسئولینش بود، او را کنار گذاشت. حزب توده نام او را تا آنجا که می توانست از صفحه تاریخ حذف کرد. با بازگشتِ به ایران، همسرش او را نپذیرفت. چپ‌ها او را طرد کردند چون خائن بود و مسلمانان او را راندند، زیرا فکر می کردند، کمونیست و جاسوس است. مردم عادی نیز با نگاه به ریش بلند، کلاهی نا‌آشنا بر سر و تسبیح بلندی که در دست داشت، او را دیوانه می پنداشتند. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱۴ شهريور ۱٣٨۵ -  ۵ سپتامبر ۲۰۰۶


 
١
در یکی از روزهای تابستان سال ١٣٦٠، یکی از دوستانم در آستارا از من خواست تا شب به خانه‌شان بروم. در علت از دعوت اما چیزی نگفت. شک مرا که در پذیرش آن دید، گفت، خواست پدرش است، و من پدرش را چند بار دیده بودم. هر از گاه دقایقی بحث روزمره و بعد خداحافظی. از توده‌ای‌های قدیمی و از فعالین سازمان جوانان فرقه دمکرات آذربایجان بود. دل پُر خونی از حزب توده داشت. پس از انقلاب به صفوف فدائیان خلق پیوسته بود. فقط می خواست توده‌ای نباشد. در انشعاب فدائیان، به اکثریتی‌ها پیوست. می دانست، چرا اقلیتی نشده، ولی نمی دانست چرا از اکثریت دفاع می کند. آنگاه که دو سازمان حزب توده و اکثریت به هم نزدیک می شدند، خشم او نیز فزونی می گرفت. بی‌آن‌که دل از اکثریت برکند، مخالف مشی توده‌ای آن بود. از روحیه پُر شورش خوشم می آمد. از پسرش شنیده بودم که شیفته فرقه دمکرات آذربایجان است و حساب فرقه را از حزب جدا می داند، و از خود او شنیده بودم که علت اصلی شکست فرقه را دولت شوروی و زد و بندهای استالین می داند.
شب، در همان ابتدای ورودم به خانه‌شان، فهمیدم که میهمانی دیگر نیز در خانه حضور دارد. وارد اتاق که شدم، محمد بی‌ریا را دیدم. بی‌ریا را قبلاً در خیابان‌های تبریز دیده بودم، بی آن‌که حرفی با هم زده باشیم. می دانستم شاعر پُر شوری است و سال‌ها در اتحاد شوروی در زندان و تبعید بوده است. بی‌ریا در حکومت پیشه‌وری وزیر فرهنگ حکومت آذربایجان بود.
بعداً دانستم که پدر دوستم، بی‌ریا را در خیابان می بیند، به علت علاقه‌ای که به فرقه داشت، او را به خانه دعوت می کند، بی‌ریا نیز می پذیرد و با او راهی خانه می شود.
در نخستین برخورد بی‌ریا را سرد، اما احترام‌آمیز یافتم. هیکلی نحیف با ریشی انبوه که به سپیدی می زد، با تسبحی در دست، بیشتر به چهره‌ای روحانی می مانست. از آنجا که مرتب دعا بر لب داشت، با آن پیشینه‌ای که از او در ذهن داشتم، فکر کردم، دارد فیلم بازی می کند و این همه نمایشی است که من تماشاگرش هستم، یا این‌که، ما را دست انداخته. پس از اندکی به نظرم رسید، سال‌ها زجر و آوارگی شاید باعث شده، خنده از چهره‌اش محو گردد، اما با گذشت زمانی کوتاه، او را آدمی بذله‌گو یافتم که به زبان شعر سخن می گفت و دمی از یاد خدا غافل نبود.
آن شب بیش از چهار ساعت با هم بودیم. من، دوستم و پدرش بیشتر مشتاق بودیم تا بدانیم، چرا سر از سیبری درآورده، و چرا و چگونه مسلمان شده است؟ بی ریا اما عالم خودش را داشت. می گفت از همان ابتدا مسلمان بوده و هیچگاه در زندگی کمونیست نبوده است. و این را همان موقع همه می دانستند. در اتحاد شوروی نیز به خاطر مسلمان بودن زندانی و روانه تبعیدگاه شده است.
در آن شب بیشترین واژه‌ای که از او شنیدم، "می کُشند" بود. و جالب این‌که در پاسخ پدر دوستمان در باره مرگ پیشه‌وری مستقیماً نگفت، او را کشته‌اند. فقط باز "می کشند" را تکرار کرد. فکر کردیم، نمی خواهد نزد ما اسرار هویدا کند و یا این‌که، آنچنان ترسیده که هنوز هم اثرات آن در او باقی‌ست. گفتیم، شاید با پرت و پلاگویی می خواهد از پاسخ روشن بپرهیزد، اما در همین هذیان‌گویی‌ها نمی توانست علاقه و احترام عمیق خویش را نسبت به پیشه‌وری ابراز ندارد. معلوم بود که جای ویژه‌ای در ذهنش دارد. بر عکس، در باره غلام یحیی که از او پرسیده شد، در پاسخ فقط حمد و سوره خواند. چرا؟ نمی دانم. اکنون حدس می زنم، به علت موقعیت ویژه غلام‌یحیی در آذربایجان شوروی باید باشد. غلام‌یحیی شخص مورد احترام روس‌ها و سال‌ها مسئول فرقه دمکرات آذربایجان در مهاجرت بود. او این قدرت را داشت که زندگی بخشد و یا جان از کسی بگیرد. احتمالاً واکنش بی‌ریا با شنیدن نام غلام‌یحیی می تواند ریشه در ترسی داشته باشد که در برابر قدرت قرار دارد.
در باره هنر و ادبیات و فرهنگ در حکومت فرقه که سخن به میان آمد، بی‌ریا یکپارچه شور و هیجان شد. از شعر و ادبیات شروع کرد، به تئاتر و موسیقی رسید و از آنجا در باره مدارس و دانشگاه گفت، کودکانی که روز به روز بیشتر به مدرسه راه می یافتند و جوانانی که می توانستند در دانشگاه تبریز ادامه تحصیل بدهند. از مردم مشتاق حرف زد که داشتند کم‌کم با سواد می شدند و هنر که به میان مردم رفته بود. در این میان چندین بار شعر خواند. تأکید می کرد که این‌ کارها در ایران آن زمان بی‌سابقه بود.
دومین دیدارم با بی‌ریا، فردای آن روز بود. سوار اتوبوس شدم تا راهی اردبیل شوم. بی ریا را در اتوبوس یافتم. سلامی کردم و در کنارش نشستم. پاسخم را به سردی داد، انگار مرا نشناخت. به میهمانی شب پیش اشاره کردم، سری تکان داد و لبخندی بر لب آورد. چند بار سر صحبت را باز کردم، اما هر بار به خدا و پیامبر ختم شد. ترجیح دادم دیگر حرفی نزنم. فکر کردم، این رفتار ریشه در پیری و ترس دارد. در اردبیل با او خداحافظی کرده، از هم جدا شدیم. پس از آن چند بار دیگر او را در خیابان‌های تبریز دیدم، بی آن‌که حرفی بین ما رد و بدل شود. در خارج از کشور بود که شنیدم، در یورش به حزب توده، بی‌ریا را نیز بازداشت کرده‌ و سال‌ها در زندان نگاه داشته‌اند. از دوستم قلی اردبیلی که بیش از یک سال با بی‌ریا همبند بود، خواهش کردم تا برایم از بی‌ریای زندانی بگوید:
٢
نام بی‌ریا را من نیز چون بسیاری دیگر از زبان مردم شنیده بودم، به عنوان وزیر فرهنگ حکومت ملی. پس از انقلاب او را در خیابان‌های تبریز گاهی می دیدم. کتاب شعری از او تازه به چاپ رسیده بود، که بر جلد آن عکس وی دیده می شد. بعضی از مردم به بازگشت او به ایران مشکوک بودند و او را جاسوس روس‌ها می دانستند. در ایران بی‌ریا هیچ رابطه‌ای با حزب توده نداشت.
اوایل شهریور سال ٦٢، با دومین یورش به حزب توده، چند ماهی می شد که در زندان سپاه تبریز زندانی بودم. در یکی از همین روزها بی‌ریا را نیز به زندان آوردند و در سلولی تنها جایش دادند. ما همه زندانیان بند انفرادی بودیم. فرق ما با بی‌ریا این بود که در سلول او را بر خلاف دیگر سلول‌ها، اندکی باز می گذاشتند. صدای صحبت او را با پاسداران می شنیدیم. برایشان شعر می خواند. نمازش هم قطع نمی شد. در موقع هواخوری، به خاطر پیری‌اش، برای او یک صندلی در گوشه حیاط می گذاشتند تا بر آن بنشیند. هرگاه با ما شروع به حرف زدن می کرد، پاسداران برای تحقیر، او را جاسوس شوروی خطاب می کردند. چند بار نیز کتکش زدند. مو و ریش‌اش را از ته تراشیدند. می خواستند به هر وسیله ممکن او را تحقیر کنند. هدف این بود که درهم بشکند و زیر فشارهای روحی و روانی به جاسوس بودن اقرار کند. او اما همیشه انکار می کرد. از او می پرسیدند؛ پس چرا به ایران برگشته‌ای؟ می گفت؛ اینجا وطن من است، همسر و فرزندم اینجا هستند. شوروی وطن من نبود. من می خواهم روزهای آخر عمرم را در وطنم بگذرانم و همین‌جا بمیرم. به اعدام تهدیدیش می کردند. خود یک بار شاهد بودم که به طنز و شوخی خطاب به پاسداران گفت؛ "البته اینجا چند نفری مستحق اعدام هستند"، که منظورش از چند تن، پاسدارن بود و خود آنها نیز متوجه شدند. من بارها صدای داد و فریاد او را زیر مشت و لگد پاسداران شنیده‌ و سپس چهره از سیلی سرخ شده او را دیده‌ام.
با این‌همه آدم بسیار خونسردی بود و با خونسردی خویش سعی می کرد به ما روحیه بدهد. مدتی مرا به سلول او انداختند. روزی پنج شش ساعت نماز می خواند. یک بار شمردم، هفتاد رکعت نماز در یک روز خواند. کار دیگری نداشت. تنی سالم داشت، سیگار نمی کشید، دندان در دهان نداشت، اما خوب غذا می خورد، دو برابر ما.
در صحبت‌هایی که با هم داشتیم، بی‌ریا با افتخار می گفت؛ در میان مهاجرین تنها کسی بودم که هیچگاه کار نکردم. بیست و یک سال در تبعید و زندان به سر بردم، ولی یک روز هم برای دولت شوروی کار نکردم. در خانه این و آن و یا در مساجد زندگی می کردم، برای مردم نماز و قرآن می خواندم و آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها به من کمک می کردند. من از همان ابتدا مسلمانی معتقد بودم و هیچ‌وقت در زندگی بی‌دین نبوده‌ام. می گفت، یک بار در زمان حکومت فرقه، در جلسه‌ای پیشه‌وری آفتابه‌ای در دستم دید که می خواستم با آن وضو بگیرم. برآشفت و گفت؛ این حق توست که نماز بخوانی و یا نخوانی، ولی خواهش می کنم، با آفتابه به جلسه نیا.
در علت مرگ پیشه‌وری می گفت؛ پیشه‌وری از یک بازدید بر می گشت، در راه ماشنین تصادف می کند و او زخمی می شود، بر خلاف میل پیشه‌وری، او را به بیمارستان منتقل می کنند. اصرار می کند تا برادرش که پزشک بود، به نزدش بیاید، قبول نمی کنند. من خود زخم را بر صورت پیشه‌‌وری دیدم، بسیار جزئی بود، چیزی نبود که موجب مرگ شود.
در مورد پیشه‌‌وری با احترام حرف می زد، می گفت؛ بدون حضور او جنبش ما هیچ بود. عامل شکست فرقه را دو چیز می دانست؛ این‌که تحت تأثیر شوروی بود و در ثانی موقع عقب‌نشینی، مردم را از واقعیت موضوع آگاه نکرد. فرقه که عقب نشست و کادرهایش کشور را به مقصد آذربایجان شوروی ترک کردند، مردم در برابر ارتش شاه تنها ماندند، البته عده‌ای از مسئولین فرقه ماندند، مثل فریدون ابراهیمی که خود نخواست ایران را ترک گوید. می گفت ما نیامده‌ایم تا سر بزنگاه مردم را تنها بگذاریم.
بی‌ریا از کار یکساله فرقه تعریف و از آن دفاع می کرد؛ از مدارس تازه، دانشگاه، مرکز رادیو، از خیابان‌ها که مردم شب می خوابیدند و روز آن‌ها را آسفالت‌شده می یافتند، از تثبیت نرخ‌ها و...می گفت؛ کاری که فرقه در یک سال کرد، شاه در بیست سال نتوانست انجام دهد.
از برخی جوانب زندگی در شوروی، از جمله سواد و مسکن و پزشکی، دفاع می کرد. می گفت سانسور شدیدی در آنجا حاکم بود. من که منتقدی کوچک بودم، جایم همیشه در تبعید و زندان بود. حق مسافرت وجود نداشت. به همان نسبت که به فرقه دمکرات آذربایجان خوش‌بین بود، از شوروی بدبین بود. می گفت مزخرف است که می گویند، آنجا دین و مذهب از بین رفته. در جمهوری‌های مسلمان‌نشین حتا در خفا حد شرعی (شلاق) اجرا می کنند. مثلاً در ترکمنستان احکام شرع در کنار دادگاه دولتی وجود دارد و برای مردم قابل اعتبار است. این‌ها همه علت عقب ماندگی کشور است. روس‌ها به مناطق اروپایی زیادتر توجه می کنند، در نتیجه وضع آنجا بهتر از مناطق آسیایی است.
می گفت؛ سه بار تقاضای پاسپورت ایرانی کردم، ولی به من ندادند. سرانجام بدون پاسپورت به ایران آمدم. فکر می کردم، با انقلاب اسلامی وضع دگرگون شده، ولی چنین نبود. البته انتقاد از رژیم را با ترس بیان می کرد.
همیشه شعر می گفت، فی‌البداهه. اصلاً حرف زدنش شعر بود. پاهای شکنجه‌شده‌ای را می دید و یا حادثه‌ای اتفاق می افتاد، ناخود‌آگاه شعر از زبانش جاری می شد. متأسفانه هیچگاه شعرهای او یادداشت نمی شد. کاغذ و قلم نبود. در این‌که به دادگاه رفت و یا به زندان محکوم شد، چیزی نمی دانم، فقط می توانم بگویم که؛ در آن یک‌سال که من در انفرادی بودم، او هم همانجا بود. بعدها شنیدم که وحشیانه تحت آزار جسمی و روحی قرارش داده‌اند، وضع جسمی‌اش بد و به بیمارستان منتقل شده است. نمی دانم دقیقاً چه مدت در زندان بود، ولی می دانم که چند ماه پس از آزادی درگذشت. از قرار معلوم، فهمیده بودند که بیش از این توان زندگی ندارد. ترجیح داده بودند تا در خارج از زندان بمیرد. شنیدم، از زندان که آزاد شد، به شدت مریض بود.
یک شوخی بامزه نیز، چند بار، از او در آن چند هفته‌ای که با هم در یک سلول بودیم، به یاد دارم. در بند نیم‌باز بود و او می دانست که پاسداران ما را تحت نظر دارند. سرش را پایین می انداخت، با صدای بلند می گفت؛ خداجان آخر کجایی؟ چرا کَرم تو شامل حال ما نمی شود؟ اگر جداً مهربان و بخشنده هستی، برایمان نانی، کره‌ای، پنیری، چیزی رحمت کن. زندانبان مسنی داشتیم که با شنیدن این حرف‌ها از زبان این پیرمرد، دلش به رحم می آمد و برای او خوردنی می آورد. بی ریا با دیدن غذا خوشحال می شد، با میل آن را می خورد و در پایان می گفت؛ نه! مثل این‌که خدا ما را از یاد نبرده است.
در آن یک سالی که با هم بودیم، ندیدم کسی به ملاقاتش بیاید. یادم است که می گفت؛ پس از بازگشت از شوروی، به سراغ زنم رفتم، در زدم، گفت کیستی؟ گفتم، منم بی‌ریا، بازگشته‌ام، در را باز کن. اندکی ماند، صدایی به گوش نرسید. بعد در پاسخ گفت؛ نه، برو. گفتم، چرا؟ گفت، سی و دو سال من دوری تو را تحمل کردم، تو نیامدی، حالا تو تحمل کن، من نمی آیم. در را باز نکرد. دیدم حق دارد، حق با او بود، برگشتم. من در حق او خوبی نکرده بودم. پیش او شرمنده ماندم.
شعرهایی که می خواند، بیشتر عاشقانه و انقلابی بودند، که با همه وجود و شور تمام می خواند و احساس او سریع به آدم منتقل می شد.
این را نیز بگویم که؛ بی ریا به آخوندها به طور کلی بدبین بود و آنها را فاسد می دانست، حتا آخوندهای جمهوری‌های آسیایی شوروی را نیز فاسد می خواند.
٣
در پی ماه‌ها جُست و جو، متأسفانه نتوانستم به شرح حال کاملی از بی‌ریا دست یابم. آنچه معلوم است این‌که؛ محمد باقرزاده (بی‌ریا) در تبریز متولد شد، برای ادامه تحصیل به اتحاد شوروی رفت، بعد از شهریور بیست به ایران بازگشت و در صفوف حزب توده ایران در آذربایجان به فعالیت پرداخت. از سوی حزب توده، از طریق اردشیر آوانسیان، مأمور سازماندهی کارگران در این استان شد که در نهایت به تأسیس "شورای مرکزی اتحادیه‌ کارگران آذربایجان" انجامید. بی‌ریا خود به ریاست این نهاد برگزیده شد. به نمایندگی از طرف اتحادیه کارگران، در جمع هیأت ایرانی، در "اجلاس کنفرانس بین‌المللی کار" در مهر-آبان ١٣٢٤، در پاریس شرکت، و از حقوق کارگران ایران دفاع کرد. [۱] این اتحادیه در زمانی اندک، به یکی از با قدرت‌ترین سازمان‌های صنفی در آذربایجان تبدیل شد. قدرت اتحادیه تا آن اندازه بود که حتا اقدام به بازداشت صاحبان کارخانه می نمود. [۲] در شهریور ١٣٢٤ که فرقه دمکرات آذربایجان اعلام موجودیت کرد، "محمد بی‌ریا که در رأس اتحادیه‌های کارگری آذربایجان قرار داشت، اعلام کرد که اتحادیه‌های کارگری آذربایجان رهبری فرقه دمکرات را می پذیرند". در همین جلسه "صادق پادگان و زین‌العابدین قیامی نیز تصمیم ‌‌‌‌‌‌‌‌کنفرانس ایالتی حزب توده را مبنی بر الحاق آن حزب به فرقه دمکرات به استحضار رسانیدند" [٣] ایرج اسکندری از رهبران حزب در این رابطه می گوید؛ "در مورد خاص آذربایجان باید بگویم، حزب ما در این مورد تصمیم نگرفت. این جریان بدون کنترل و نظر حزب ما اتفاق افتاد و ما در مقابل عمل انجام‌شده قرار گرفتیم. ما جریان آذربایجان را تدارک نکرده بودیم..." [۴]
اردشیر آوانسیان در خاطرات خویش می نویسد؛ بی‌ریا "به عنوان شاعر کم و بیش شهرتی داشت. ما این شاعر را جلو کشیدیم و با شعر او کارگران را جلب کردیم....او را به میتینگ‌های کارگری و دهقانان می بردم و در آنجاها شعر می گفت. اتفاقاً خودش هم با حرارات زیادی شعرها را می خواند و مردم را به هیجان می آورد". [۵]
یرواند آبراهیمیان می نویسد؛ "حزب توده را در آذربایجان پنج سازمانده محلی یعنی صادق پادگان، غلام‌یحیی دانشیان، علی شبستری، میررحیم ولایی و محمد بی ریا رهبری می کردند" و در مورد بی‌ریا ادامه می دهد؛ "بی‌ریا سرپرست اتحادیه‌های کارگری هوادار حزب توده در تبریز، سازمانده‌ای توانا و شاعر آذری‌زبان ماهری بود. وی در سال ١٢٩٧ در تبریز زاده شد. در دهه ١٣١٠ به شمال گریخته، در باکو ادبیات خواند، و همراه ارتش شوروی در شهریور ١٣٢٠ به وطن بازگشته بود". [۶]
مجله "وارلیق" تاریخ تولد بی‌ریا را سال ١٢٩٣ ذکر می کند، که به نظر درست‌تر باید باشد، و می نویسد که او پس از به پایان رساندن تحصیلات متوسطه، به علت فقر مالی خانواده، نتوانست ادامه تحصیل دهد. پس از اشتغال به چند حرفه مختلف، سرانجام به استخدام اداره شهرداری تبریز در می آید. [۷]
بی‌ریا در کابینه حکومت پیشه‌وری در پست وزارت معارف (فرهنگ) مشغول به کار می شود. آنگاه که به دستور مقامات شوروی، فرقه به عقب‌نشینی تن می دهد، و پیشه‌وری به همراه عده زیادی از مسئولین فرقه کشور را ترک می کند، مسئولیت صدر فرقه را در ایران به بی‌ریا واگذار می کنند. او نهایت کوشش خود را برای یک تسلیم بدون خونریزی به کار می برد، اما خشم حاکمیت انگار با خون فرو می نشست. در یورش وحشیانه ارتش ایران به آذربایجان، بی‌ریا نیز زخمی می شود و به بیمارستان شوروی انتقال می یابد و یا فرار می کند. چند روز پس از این واقعه از اتحاد شوروی سر در می آورد. در اتحاد شوروی نیز هم‌چون آذربایجان ایران به عنوان یکی از مهره‌های اصلی فرقه از سوی روس‌ها پذیرفته و مشغول به کار می شود. "مسئول کل تبلیغات رادیو و همراه با نشریه آذربایجان به عهده بی ریا بود". [٨]
در بین مردم آذربایجان شایعه است که بی‌ریا، پیش از حکومت فرقه، در باغ ملی تبریز مسئول چرخ و فلک بچه‌ها در این پارک بود. در انجام کار ترانه‌هایی را که خود ساخته بود، با شور فراران برای بچه‌‌ها و مردم می خواند و از سوی آنها مورد استقبال واقع می شد. نصرت‌الله جهانشاهلو، از رهبران فرقه نیز، البته سال‌ها بعد و در خارج از کشور، همین نظر را تأیید می کند، با تأکید بر بی‌سوادی بی‌ریا و عامل روس‌ها بودن او. [۹] بی‌ریا از شیفتگان استالین بود، شعرهایی در مدح او دارد، در و دیوار دفتر اتحادیه کارگری را پیش از به قدرت رسیدن فرقه با عکس‌های استالین تزیین کرده بود. [۱۰]
بی‌ریا علاقه زیادی به زبان آذربایجانی داشت، جلوی ساختمان وزارت فرهنگ نوشته بود؛ "عریضه به زبان فارسی را پاره کنید". [۱۱] اینجا و آنجا صحبت جدایی از ایران و اتحاد دو آذربایجان نیز از او شنیده شده بود. آنگاه که خلیل ملکی به عنوان نماینده حزب توده برای بررسی حزب توده در این استان، به تبریز سفر می کند، به این علت که به عنوان آذری‌زبان حاضر نمی شود به زبان آذری سخنرانی کند، مورد اعتراض برخی از رهبران حزب در این استان، به ویژه بی‌ریا قرار می گیرد. به طور کلی، "بعضی از رهبران حزب در آذربایجان، بخصوص بی‌ریا، در لفافه انجمن‌های ایالتی، مدارس آذری زبان، و دریافت سهمیه بیشتری از مالیات ها، در حقیقت مقاصد تجزیه‌طلبانه خود را تعقیب می کنند". [۱۲]
در رابطه با بی‌ریا، این را نیز می توان حدس زد و یا حداقل شک کرد که؛ بی‌ریا از عوامل روس‌ها در ایران بود. از پنج تن مسئول حزبی در آذربایجان حداقل دو تن، یعنی غلام‌یحیی و پناهیان از چهره‌های شناخته‌شده روس‌ها در ایران بوده‌اند. هر دو نفر ایشان نیز سال‌ها در شوروی به سر برده‌اند. در اتحاد شوروی بی‌ریا نتوانست آن خصلت همیشه فرمانبر و چشم و گوش در برابر فرامین بسته شغل جاسوسی را حفظ کند.
در آذربایجان شوروی اما زمان به کام بی‌ریا پیش نرفت، تقی موسوی از افسران و مسئولین فرقه، پس از افُول ستاره قدرت بی‌ریا، می نویسد؛ "یکی دیگر از این افراد که زندگی پُرماجرایی داشت، محمد بی‌ریا بود و مدتی به عنوان مسئول تبلیغات فرقه در کمیته مرکزی فعالیت می کرد. بی‌ریا انسان ضعیفی بود. خودخواهی‌، ماجراجویی را دوست داشت. با اینکه موقغیت خوبی در باکو داشت، شعر می سرود و در محافل ادبی رفت و آمد می کرد و مورد احترام قرار می گرفت، ولی تابع مقررات و دیسیپلین نبود. خودسرانه به کارهای عجیبی دست می زد. تظاهر به مذهبی بودن می کرد. کشکول به دست می گرفت. بعضی مواقع به عرفان روی می آورد و چندین بار نیز به کنسولگری ایران مراجعه کرده بود تا به ایران برگدد". [۱٣]
این‌که چرا و چگونه بی‌ریا مغضوب روس‌ها واقع شد، اطلاع دقیقی در دست نیست. تا آنجا که به اسناد و خاطرات تا کنون موجود مربوط می شود، ابتدا از سوی مقامات روسی، بی آن‌که فرقه دمکرات اطلاعی از موضوع داشته باشد، بی‌ریا از ترکیب هیأت سیاسی و مسئولیت تبلیغات فرقه کنار گذاشته می شود و جهانشاهلو به جایش منصوب می گردد. با ابلاغ این تصمیم به رهبری فرقه، هیچ کس اعتراض و یا حتا سئوالی در باره علت امراز روس‌ها نمی کند. [۱۴] با سلب مسئولیت از بی‌ریا، تراژدی زندگیش نیز آغاز می شود. پناهگاهی در کشور شوراها نمی یابد. فکر بازگشت به ایران به ذهنش می رسد و از قرار معلوم با کنسولگری ایران در باکو تماس برقرار می کند، که این خود آغازی می شود بر پرونده‌ای بر علیه او. در سیزدهم سپتامبر ١٩٤٧ به "اتهام خیانت و جاسوسی" برای ایران بازداشت می شود. پس از کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی "او هم آزاد شد و دو نفر برای آوردن او از زندان به آنجا (تبعیدگاه) سفر کردند. این دو نفر یکی حیدر علی‌یف که آن زمان از مسئولین کا.گ.ب و سپس دبیر اول حزب کمونیست آذربایجان شوروی و دیگری دوست بی‌ریا میررحیم ولایی بود". [۱۵]
با فروپاشی اتحاد شوروی، پاره‌ای از اسناد سازمان اطلاعاتی آذربایجان نیز اینجا و آنجا انتشار یافت. در میان این اسناد "استنطاق‌نامه بی‌ریا" نیز دیده می شود. این سند شامل بازجویی از شاعر و اظهارات دو شاهد است در رابطه با نخستین بازداشت او. شاهدان یکی میررحیم ولایی، از کادرهای فرقه دمکرات آذربایجان است. او به طور ضمنی جاسوس بودن بی‌ریا را رد می کند و می نویسد؛ "بی ریا علاقه زیادی به همسر و پسرش فائق دارد که در تبریز مانده‌اند. چند بار برای انتقال آنها به باکو اقدام کرد، اما نشد. در همین رابطه بود که تصمیم گرفت خود به تبریز برود". [۱۶]
شاهد دیگر عباسعلی‌اوغلو نام دارد که از اعضای فرقه دمکرات آذربایجان است. او نیز با تأکید و تکرار حرف‌های ولایی، بر مذهبی بودن بی ریا نیز شهادت می دهد.
در مورد مذهبی بودن بی‌ریا، محمدعلی فرزانه می نویسد که خود بی‌ریا را، آنگاه که وزیر معارف بود، در شب تاسوعا در تبریز دیده است که بین عزاداران شمع پخش می کرد. فرزانه که خود با شاعر آشنایی داشت، می گوید؛ "بی‌ریا که مرا دید گفت، مثل این‌که تو هم آمده‌ای شمع پخش کنی؟ گفتم، نه! من نذر ندارم، تو اگر داری، خدا از تو بپذیرد. برگشت و گفت؛ خوب پراندی، یکی طلب من". [۱۷]
در "استنطاق‌نامه" بی‌ریا، او خود به ایرانی بودن خویش تأکید دارد و این‌که؛ "مأموران "ان.ک.و.د" تحت شکنجه و آزار او را مجبور کرده‌اند تا اعلام دارد، جاسوس ایران است و اطلاعات در اختیار کنسولگری ایران قرار می داده است".
دومین تماس بی‌ریا با کنسولگری برای بازگشت به ایران، از نظر مقامات روسی "خیانت" قلمداد می شود، خیانتی که با جاسوسی همراه است. مأمورین اطلاعاتی شوروی برای اثبات این نظرات به مصاحبه بی ریا با کنسول و خبرنگاران آمریکایی در زمان حکومت فرقه استناد می کنند. بی‌ریا می گوید؛ "من دبیر اول کنسولگری آمریکا در تبریز، آقای کاندرسون را آنگاه که وزیر معارف بودم، در دفترم به حضور پذیرفتم. آصف مترجم ساکن تبریز نیز همراهش بود. من به عنوان نماینده فرقه با او صحبت کردم. این ملاقات بار دیگر نیز تکرار شد که کنسول آمریکا آقای سنتون ساتئن بود. در همین ایام نیز روزنامه‌نگار آمریکایی برای مصاحبه به حضورم آمد". [۱٨]
بی‌ریا با تحمل بیش از دو دهه زندان و تبعید، پس از انقلاب، در سال ١٣٥٩ به تبریز بازگشت، نه خلق آذربایجان از او استقبال کرد و نه همسرش پذیرای او شد. بی‌ریا آواره شهر شد، روزها با حسرت خیابان‌های تبریز را درمی نوردید. توده‌ای‌ها و به همراه آنها، دیگر چپ‌ها می گفتند؛ مسلمان شده، مذهبی‌ست، هذیان می گوید، خیانتکار است. مذهبی‌ها می گفتند؛ کمونیست است، جاسوس شوروی‌ست، نماز و رفتار مذهبی او همه تظاهر است. این نظر تا آن اندازه قوی بود که او را از صف نمازگزاران نماز جمعه در تبریز نیز بیرون انداختند تا نمازگزاران به وجود این عنصر فاسد و کثیف آلوده نگردند. بسیاری از مردم عادی نیز همین شایعات را تکرار می کردند.
بی‌ریا پیش از آن‌که به مقام وزارت برسد، شاعر پُر شوری بود که آوازه شعرش از مرز ایران فراتر رفته بود. اشعار او اذهان را به یاد علی‌اکبر صابر می انداخت. او با توجه به حوادث روز، کلام منظوم را در جنگ علیه فساد و تباهی به کار می گرفت، که این خود باعث می شد تا اشعار ساده و روانش، سریع بر زبان مردم جاری گردد. زمانی هم روزنامه‌ای به نام "ادبیات صفحه‌سی" منتشر می کرد، که در آن، "هم مدیر بود و هم ناشر روزنامه، و بیشتر اشعارش در این روزنامه منتشر می شد". [۱۹] متأسفانه زندگی سیاسی بی‌ریا، زندگی ادبی او را تحت‌الشعاع قرار داده است. سیمای بی‌ریای شاعر هنوز در پس دیوارهای اتهامات پنهان است. اشعار زیادی از بی‌ریا در مطبوعات آن زمان به چاپ رسیده که هنوز جمع‌آوری نشده است. [۲۰] در این‌که در زمان دربدری، او اشعارش را می نوشته و یا اصلاً دفتر شعری از او به جای مانده، اطلاعی در دست نیست. "اورک سوزلری" تنها مجموعه شعری از اوست که "شامل سروده‌های ١٣٢٤-١٣٢٠شاعر است و برای نخستین بار با مقدمه محمد سعید اردوبادی در باکو چاپ شده است". [۲۱]
یحیی شیدا، شاعر آذربایجانی، با پیشگفتاری بر آن، این کتاب را در سال ١٣٦٠ در تبریز بازچاپ نمود. این کتاب در سال ١٣٧٦ نیز از طرف انتشارات ارک در تبریز منتشر شده است. در چاپ جدید، پیشگفتار یحیی شیدا دیده نمی شود، تعدادی از اشعار نیز حذف شده‌اند و به جای آنها چند شعر مذهبی جایگزین شده که در وصف نماز و روزه هستند. مقدمه حکومت‌پسندی نیز از سوی ناشر، حمید ملازاده، بر کتاب نوشته شده است. در این مقدمه آنچه به چشم نمی خورد، مقام ادبی شاعر و جایگاه او در شعر معاصر آذربایجان است. نویسنده حتا به خود زحمت نداده تا زندگی معمولی شاعر را بنویسد. [۲۲]
بی‌ریا زندگی رقت‌باری داشت. ابتدا روس‌ها عرصه زندگی را بر او تنگ کردند، پس از آن، فرقه دمکرات که او یکی از بانیان و مسئولینش بود، او را کنار گذاشت. حزب توده نام او را تا آنجا که می توانست از صفحه تاریخ حذف کرد. زندان و تبعید عرصه‌ای از زندگی سراسر رنج بی‌ریا بود که او بدینوسیله از زندگی معمولی و مجامع عادی و زندگی در بین مردم نیز کنار گذاشته شد. با بازگشتِ به ایران، همسرش او را نپذیرفت و بدینسان چهل سال امید و آرزوی او از زندگی رخت بر بست. چپ‌ها او را طرد کردند چون خائن بود و مسلمانان او را راندند، زیرا فکر می کردند، کمونیست و جاسوس است. مردم عادی نیز با نگاه به ریش بلند، کلاهی نا‌آشنا بر سر و تسبیح بلندی که در دست داشت، او را دیوانه می پنداشتند.
و چنین بود که بی‌ریا نه تنها در عرصه زندگی، از عرصه ادبیات نیز طرد شد. نویسندگان و شاعران فارس‌زبان او را نشناختند، شاید هم نخواستند که بشناسند، چنانکه دیگر نویسندگان غیرفارس را. همکاران آذربایجانی‌اش هم در شور و خلسه انقلاب، نخواستند او را دگربار بازیابند. بی‌ریای مطرود از همه‌جا، زندان و شکنجه حکومت ایران را نیز در تنهایی خویش تحمل کرد، چنان‌که، سال‌ها زندان و شکنجه و زندگی تبعید در تبیعد را در اتحاد شوروی تحمل کرده بود.
بی‌ریا در زندان جمهوری اسلامی تا حد مرگ شکنجه شد، آنگاه که شکنجه‌گران متوجه شدند، جانی در بدن ندارد و خواهد مرد، از زندان آزادش کردند تا در زندان بزرگتری به نام ایران، بمیرد تا شاید بدینوسیله از شّر یک قربانی نجات یابند.
مرگ بی ریا در جایی انعکاس نیافت، نه از سوی نیروهای سیاسی و نه از طرف جامعه ادبی. کسی یادش را گرامی نداشت. نامش در سیاهه قربانیان رژیم جمهوری اسلامی نیز دیده نمی شود. به ظاهر چنین به نظر می رسد که سیاست رژیم در برابر بی‌ریا سیاست موفقی بوده است.
بی‌ریا همچنان مطرود تاریخ مانده است؛ شاعری مطرود، سیاستمداری مطرود، و حتا انسانی مطرود، فاقد هر گونه حقوق انسانی. و بدینسان بود که بی‌ریا، مطرود همه‌جا و همگان شد.
مارس ٢٠٠٦
   
 
‌ ١- مجله "وارلیق"، مقاله "محمد بی‌ریانین خاطره‌سینی عزیز ساخلاماق". متأسفانه شماره مجله در کپی که از این مقاله یک صفحه‌ای دارم، ذکر نشده است.
‌ ٢- اردشیر آوانسیان، خاطرات سیاسی اردشیر آوانسیان، به کوشش علی دهباشی، ص ١٤٥، انتشارات شهاب، تهران ١٣٧٨
‌ ٣- آذربایجان شماره ١٠، مورخه ١/٧/١٣٢٤، به نقل از کتاب گذشته چراغ راه آینده، ص ٢٧٧
‌ ٤- ایرج اسکندری، در مصاحبه با مجله تهران مصور، شماره ٢١، ٢٥ خرداد ١٣٥٨، به نقل از کتاب "خاطرات سیاسی" ایرج اسکندری، به کوشش علی دهباشی، ص ١٢٨، انتشارات علمی، تهران ١٣٦٨
‌ ٥- اردشیر آوانسیان، خاطرات سیاسی اردشیر آوانسیان، به کوشش علی دهباشی، صص ١٣٨-١٣٧، انتشارات شهاب، تهران ١٣٧٨
‌ ٦- یرواند آبراهیمیان، ایران بین دو انقلاب، ص ٣٦٥
‌ ٧- مجله "وارلیق"، پیشین
‌ ٨- تقی موسوی از فعالین فرقه دمکرات آذربایجان، در مصاحبه باحسن یحیایی، گوشه‌هایی از تاریخ آذربایجان و گفتگویی با یکی از سران فرقه، انتشارات ارس، سوند، تاریخ نشر؟
‌ ٩ - نصرت‌الله جهانشاهلوی افشار، سرگذشت - ما و بیگانگان، صص٣٨٨-٣٨٥، به کوشش اسماعیل میتاگ، چاپ دوم، برلین ١٣٨٠. جهانشاهلو در کتاب خویش برای برتر و باسواد نشان دادن خویش، صفت بی‌سواد و نالایق را برای کسان دیگری نیز به کار می برد.
‌ ١٠ - خلیل ملکی، خاطرات سیاسی، با مقدمه محمدعلی همایون کاتوزیان،  خلیل ملکی در خاطرات خویش از این رفتار بی‌ریا، هنگامی که از سوی حزب توده به مأموریت تبریز رفته بود، می نویسد.  به علت دسترسی نداشتن به کتاب مذکور متأسفانه از ذکر شماره صفحه و همچنین نقل قول مستقیم  از کتاب معذورم. جهانشاهلو نیز در خاطرات خویش به این موضوع اشاره دارد؛ مذکور ص ٣٨٨
‌ ١١ - اردشیر آوانسیان، پیشین، ص ٢٢٧
‌ ١٢ - یرواند آبراهیمیان، ایران بین دو انقلاب، ص ٣٥٩
‌ ١٣ - تقی موسوی، پیشین
‌ ١٤ - نصرت‌الله جهانشاهلوی افشار، سرگذشت - ما و بیگانگان، صص٣٨٨-٣٨٥، به کوشش اسماعیل میتاگ، چاپ دوم، برلین ١٣٨٠
‌ ١٥ - زندگینامه شمیده از بنیانگذاران سازمان جوانان کمونیستی و اتحادیه‌های کارگری توده‌ای در ایران، ص ٢٧٩، به کوشش و ویرایش بهرام چوبینه، چاپ نخست اسفند ١٣٧٣، آلمان
‌ ١٦ - به نقل از دکتر محمدعلی فرزانه، محمد بیریانین ایستنطاق‌نامه‌سی، سایت آچیق سوز
‌ ١٧ - محمدعلی فرزانه، پیشین
‌ ١٨ - محمدعلی فرزانه، پیشین
‌ ١٩- اردشیر آوانسیان، پیشین، ص ١٨٥
‌ ٢٠ - برای نمونه، میانلی علیرضا در مقاله‌ای با نام "محمد بی‌ریا" به تعدادی از این اشعار که عمدتاً اشعار ضد فاشیستی بی‌ریا هستند و در روزنامه "وطن‌یولونده" چاپ شده، اشاره دارد. سایت آچیق‌سوز
  ٢١ - یحیی شیدا، پیشگفتار "اورک سوزلری" که در سال ١٣٦٠ در تبریز بازچاپ شده است.
٢٢- بی‌ریا، "اوره‌ک سوزلری"، چاپ دوم با اضافات، انتشارات ارک، تبریز ١٣٧٦


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست