یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

حقیقت و پیامد هاش
Truth and Consequences


برندان گیل BRENDAN GILL - مترجم: علی اصغر راشدان


• گیس های صاف بلوند و دهنی گلگون داشت، لنگ بود. هر روز تو مرکز گروهی از پسرهای پر سر و صدا گلف بازی میکرد و میرفت شنا. چارلز با مادرش تو ایوان هتل می نشستند، مادرش تکرار میکرد: «فوق العاده نیست؟ دختری مثل اون؟ تعجب میکنم اونا تو دختره چی می بینند؟» ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۷ شهريور ۱٣۹۱ -  ۲٨ اوت ۲۰۱۲


 
   گیس های صاف بلوند و دهنی گلگون داشت، لنگ بود. هر روز تو مرکز گروهی از پسرهای پر سر و صدا گلف بازی میکرد و میرفت شنا. چارلز با مادرش تو ایوان هتل می نشستند، مادرش تکرار میکرد:
« فوق العاده نیست؟ دختری مثل اون؟ تعجب میکنم اونا تو دختره چی می بینند؟ »
چارلز دختر را می پائید و سرش را در تائید حرف مادرش تکان میداد. صبح ها که دختر و پسرها کنار در کنار هم دراز کشیده و می خندیدند، چارلز قدم میزد و از کنار استخر میگذشت. صدای دختر را با دقت گوش میکرد. صدا پائین، بی شتاب و نیرومند بود. چارلز متوجه شد زبان دختر همان طوریست. هر کلامش « جهنمی نفرین شده » و بدتر از آن به نظرش میرسید. دختر از خدائی حرف میزد که چارلز خود را آماده میکرد زندگیش را وقفش کند، انگار خدا رفیقی بود تو بلوک پهلوئی.
دختر میگفت « به خدا قسم میخورم، اینو باید به خاطر خدا بهت گفته باشم. » چارلز ردیف مسخره بازیها را پشت سر گذاشت. هجده ساله بود، پیش از ورود به یک حوزه علمیه، آخرین تعطیلیش را با مادرش می گذراند. بعد از گذراندن هفت تابستان دیگر یک کشیش میشد. حرف زدنهای دختر روشنای سریعی به درونش خیزاند. تو زندگیش هرگز کسی مثل او را ندیده و چنان صدائی را نشنیده بود.
یک شب بعد از شام، که مادر تو طبقه بالا قرصی را می بلعید، دختر تو ایوان هتل کنارش نشست. خنده رو لبهاش پر میکشید، چشمهاش رنگ بلوز آبی جلو بازش بود. گفت:
« ما میباس همو بشناسیم، تو میباس تو استخر قاطی گروه ما بشی. »
« من با مادرم هستم. »
دختر دستهای او را با دستهاش پوشاند:
« به خاطر خدا بس کن، تو به اندازه کافی بزرگی که تنها شنا کنی، نیستی؟ »
چارلز حس کرد قبل از دیر شدن باید توضیح دهد، دختر چیزی گفته بود که هرگز فراموش نمیکرد. گفت:
« من دارم یک کشیش میشم. »
دختر خنده ش را دنبال کرد « یه کشیش؟ با یه یقه گرد بالا اومده و چیزای دیگه؟ »
چارلز با تکان دادن سر تائید کرد.
« به این خاطر نمیتونی با گروه شنا کنی؟ »
« هیچ کاریش نمیشه کرد. باید چیزی را بهت بگم که همیشه به همه میگم. »
« اگه بخوای، میتونی با ما بیای دانسینگ؟ »
« مطمئنا. »
« اگه بخوای، میتونی منو ببری سینما؟ »
« آره. »
« هیچوقت با یه پسری که بخواد کشیش بشه نبوده م. اگه بخوای، میتونی امشب منو با ماشین ببری بیرون؟ »
چارلز با تسکین گفت « ماشین مان را نیاوردیم. »
« آه لعنتی، منظورم ماشین منه. منظورم اینه که مثلا میتونی این کارو بکنی، نگفتم باهات میام که! »
سراپای چارلز را با نگاهش وارسی کرد، گفت:
« با یه پسری که میخواد کشیش بشه، بیرون رفتن واسم جالبه. »
چارلز فکر کرد خوشبختانه هر لحظه ممکن است مادرش از پله ها بیاید پائین و اقرار گرفتن دختر را کوتاه کند. گفت:
« تو نباید یکریز قسم بخوری. »
منتظر خنده دختر ماند، نخندید، دستش را رو پوست قهوه ای باسن و پای کوتاهتر خود مالید و بالا و پائین برد. گفت « مثلا چی قسمی؟ »
« مثلا « به خاطر خدا »، این قسم خوردنها ارزش اسم خدا را پائین میاورد. این یکی از ده فرمان است. »
دختر گفت « من یه دختر ابله لعنتیم. واسه این اونجور حرف میزنم که به پای کوتام فکر نکنن. نمیدونستم تو میخوای یه کشیش بشی. »
چارلز میخواست از شرش خلاص شود، نمیدانست چطور. بلند شد و گفت:
« فکر میکنم تو نباید از این چیزای ناچیز بترسی، من حتی متوجه این قضیه نشدم. »
دختر بلند شد و کنار چارلز وایستاد. چشمهاش تو روشنای کوهستان درخشیدند. گفت « آه لعنتی، لطفا بهم دروغ نگو، البته که متوجه شدی. ناراحت شدی؟ وادارت میکنه ازم فاصله بگیری؟ »
چارلز گفت « نه، آه، نه. »
دختر دستش را زیر بازوی چارلز خیزاند. گفت:
« از اونجور نایس و محکم گفتنت متشکرم. خیلی وقته این قضیه رو از هیچکی نپرسیده م. »
چارلز ناخواسته و احمقانه خود را دید که کنار دختر درازای ایوان را راه میرود. گیسوان بلوندش شانه کتش را لمس میکرد. با نگاه کردن به دختر، مشکل میشد گفت که لنگ است. سرش را خم کرد که عطر دختر را بو کند. گفت
« بهم بگو چه کار میکنی؟ »
« منظورت رو هم پریدنه؟ همون کارائی که من همیشه میکنم؟ »
« تو مجبور نیستی اینها را بهم بگی. »
« اما من اون کارا رو میکنم. همینجوری اون کارا رو میکنم، اصلا واسم هیجان نداره. خوشگل نیستم، اذیتم نمیشم، یا خیلی اذیت نمیشم. من هیچ کاری نمیکنم. خودمو با رهگذرا اداره میکردم. یه گروه داشتم. فکر میکنم چن سالی همینجور ولگرد باشم. سرآخر ممکنه یکی ازم بخواد باهاش ازدواج کنم، مثل یه ماهی تند میپرم تو بغلش. امیدوارم حس کافی واسه این کارو داشته باشم. اون کارو که بکنم، وحشتناک خوشبخت میشم. سعی میکنم تو بیشتر بگو مگو هامون اون برنده بشه. سعی میکنم تو جلب رضایتش، همونطور که تو تموم کتابای لعنتی میگن، درباره آوردن بچه های خوب واسه اون و تموم چیزای دیگه موفق باشم. »
چارلز خود را خطاکار حس کرد. دختر همه چیز را درباره خود بهش گفته بود. حقیقت ناخواسته ای را بهش گفته بود. به انتهای ایوان رسیدند، رو در روی دره بین کوهها ایستادند. دو مرد مسن تو هوای گرگ و میش کراکت بازی میکردند، چوگانهای چوبی و توپها ملایم به هم میخوردند. شلوارهای سفید شبیه ارواح مرموز رو چمن حرکت میکردند. چارلز و دختر میتوانستند تلق تلوق شستشوی ظرفها و صدای بلند و خسته گروه خدمه را تو طبقه پائین بشنوند. دختر گفت « حالا تو از خودت بگو، فکر میکنی میخوای یه کشیش بشی؟ »
« چرا، بله. »
« اون یه قولی نیس که موقع فریاد کشیدن مادرت بهش دادی؟ »
چارلز خندید، از راحت خندیدن خود تعجب کرد. گفت:
« خب، فکر میکنم مادر همیشه ازم میخواست یک کشیش بشم، مخصوصا بعد از فوت پدر. ما رفتیم خارج، مادر و من. تابستان را تو رم گذراندیم. یک اجازه حضور با پاپ قبلی داشتیم. مردی کوچک با عینک ته استکانی و حلقه ای بزرگ. تصمیم گرفتیم برویم مراسم مس و حتی عشای ربانی روزانه. بر که گشتیم، تحصیل تو مدرسه کاتولیک را شروع کردم. این رشته را دوست دارم. امسال فارغ التحصیل شدم. پائیز میروم حوزه علمیه، فکر میکنم آنجا را هم دوست میدارم. »
دختر گفت « اما اونجا چیزائی بیشتر از اینا وجود نداره؟ من یه کاتولیک نیستم، هیچ مذهبی ندارم. تو نباس یه جور صدا، صدای زنگا، یا چیزائی شبیه اونم داشته باشی؟ »
« منظورت اعتقاده، بله. خب، فکر کنم اعتقاد درستی داشته باشم. »
« اون چی جور اعتقادیه، چی جوری میتونی بهش اطمینون داشته باشی؟ »
چارلز نرده ایوان را چسبید. هرگز قادر به دادن پاسخ این پرسش نشده بود. زانو زدنهای ماهها و سالها کنار تخت مادرش را به خاطر آورد. مادر زمزمه کرده بود:
« حسش نمیکنی عزیزم؟ حس نمیکنی چقدر خارق العاده میشه؟ حس نمیکنی خدا تو رو چقدر میخواد؟ »
چارلز سرآخر با خود گفته بود که قادر به دادن پاسخ پرسش میباشد. روز بعد مادرش چشمهاش را مالیده و گفته بود:
« پدر « دوفی »، پسرم اینجاست. او را تقدیم شما میکنم. »
پدر دوفی گفته بود « تو همه جا نمونه یک مادر ایرلندی هستی. مطمئنی که میخواهی با ما بیائی، پسرم؟ »
چارلز مادرش را نگاه کرده و گفته بود « بله پدر، مطمئنم. »
چارلز پاسخی را حرف زده بود، پاسخی را نوشته بود، پاسخی را زیسته بود، اما هرگز بهش اعتقادی نداشته بود. در انتظار اعتقاد پیدا کردن به آن مانده بود. اکنون برای اولین بار گفته خود را می شنید « نه، نمیتوانم مطمئن باشم. »
دختر گفت « پس رو این حساب، تو نمیری یه کشیش بشی. تو نباس یه کشیش بشی. واسه چی توی لعنتی از رو به رو شدن با حقیقت می ترسی؟ »
چارلز مادرش را دید که به سنگینی تو ایوان قدم میزند. به منزله بیگانه ای وارسیش کرد. عجب پیرزن عظیم نیرومندی بود، عجب هدایتش کرده بود! دست دختر را گرفت، سرد و بی حرکت بود. حس کرد کف ایوان زیر گامهای نزدیک شدن مادرش میلرزد.....   
   

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست