یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

تیتر اول
THE SCOOP


JAMES T. FARREL جیمز تی. فارل - مترجم: علی اصغر راشدان


• یک کامیون بزرگ پخش کننده « شیکاگو کوسشنر » راهش را در میان ترافیک باز کرد، ترتر کنان به طرف شمال و پل خیابان کلارک پیش رفت. خیابان را لرزاند، دود لوله اگزوزش خیابان را تو خود گرفت، با ژیغی گوش خراش فضا را برید و تندر وار پیش رفت. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۵ مرداد ۱٣۹۱ -  ۱۵ اوت ۲۰۱۲


 یک کامیون بزرگ پخش کننده « شیکاگو کوسشنر » راهش را در میان ترافیک باز کرد، ترتر کنان به طرف شمال و پل خیابان کلارک پیش رفت. خیابان را لرزاند، دود لوله اگزوزش خیابان را تو خود گرفت، با ژیغی گوش خراش فضا را برید و تندر وار پیش رفت.
    اولین کامیونی بود که تو پخش ازش استفاده میشد. دنیس مک درموت پخش کننده سیار نشریه کنار در عقب کامیون وایستاده و از طناب کلفتی آویزان بود. درشت و خوش تیپ بود، با اخمی موذیانه و خاص تکبرش را به رخ میکشید. از گماشته شدنش در کامیون تازه سرخوش بود و به خود میبالید، پخش کننده های سیار دیگر با گاری و اسب کار میکردند.
   کامیون رو پل خیابان کلارک تکان تکان میخورد و با تلق و تلوق پیش میرفت. دنیس صحنه های دوران کودکیش را وارسی میکرد: تو ناحیه « نورث ساید نزدیک » بزرگ شده بود، تو خیابانش فارغ التحصیل شده بود، تو کلیسای جامع « هالی نام » به عنوان پسرخادم محراب کار کرده بود. راهبه ها از زیر ماسک با شگفتی نگاهش کرده و درک نکرده بودند پسری آگاه که تو قبای مریدی آنقدر مقدس و موءمن به نظر میرسید، چرا باید تو چنان راهی افتاده باشد و دائم بجنگد. این قضیه پیش از آن که برای سومین و آخرین مرتبه تو کلاس هفتم از مدرسه بیرونش بندازند بود. پدرش مهاجری ایرلندی و کارگری ساده بود. یک کاپیتان سازمان « گالیوان بارت» ناحیه، کاری با عنوان سپور خیابان بهش داده بود. این کار پدر دنیس را تا یکی از موقعیتهای بالای اقلیت آریستوکرات در سیاست ناحیه، بالا کشانده بود. دنیس در برابر او همیشه تمثیلی از گانگسترهای ناحیه بود، پسر کوچکش کردار آنها را تقلید کرده بود. تو لشکرکشیهاش برای جمع کردن مستها، مبارزه با گنگ های جهود و عنینه (لقب ایتالیائیها) های منطقه، گروه خود را رهبری کرده بود. بی پروا و شهامتی دمدمی داشته بود، رشد کرده بود که فردی خشن بار آمده باشد.
به عنوان کوبنده و اعتصاب شکن استخدام و تو مبارزات راننده های تاکسی مشغول شد. بعد بوسله « کوسشنر » وارد جریان پخش سیار روزنامه و سرکوبگر شد. دو مرتبه به جرم سرقت مسلحانه دستگیر شده بود. « داک او؛کانل » از اهالی محل دنیس، وکیل ایالت شده و هر دو مرتبه از زندان بیرونش کشیده بود.
   دنیس کنار در عقب کامیون می ایستاد و مشغول تحویل بسته های روزنامه به پسربچه های دکه های سرنبش های قدیمی میشد. به روزنامه فروشهای سرنبشی که قبلا خودش روزنامه فروش آنجا بود هم روزنامه میداد. همانطور که در گذشته پخش کننده ها با کش رفتن از سهمیه ش و جریمه کردنش کلاه سرش گذاشته بودند، از سهمیه پسربچه های فروشنده در سیستمی که خودش از سر گذرانده بود کسب معاش میکردند، کش میرفت.
کامیون به طرف سرنبش که پیچید، دنیس طنابهای اتکایش را محکم تر تو پنجه گرفت. کامیون کنار یک سکوی روزنامه فروشی ایستاد، دنیس یک بسته روزنامه چهل و پنج نسخه ای انداخت پائین. روزنامه فروش، پسربچه دوازده یا سیزده ساله با وجناتی خسته پرسد « چند تاست؟ »
دنیس بنا به عادتش با صدائی گردنکشانه گفت « همونقد که سفارش دادی، پنجاتا! »
پسربچه با صدای عصبی نامطمئن و تدافعی گفت « دیشبی چل و پنج تا بود، شمردمشون. »
« گفتم پنجاتا بود! »
پسربچه با صدائی زوزه مانند گفت « خب، اونارو شمردم. »
دنیس گوش چپ پسربچه را بین دو انگشت نیرومندش گرفت و پیچاند، پرسید « چن تا بود ؟ »
پسربچه با صدائی خش برداشته گفت « خودم شمردمشون. »
دنیس پشت دستش را به دهن پسربچه کوبید و گفت « پنجا نسخه بوده! »
پسربچه فش فش کنان بسته روزنامه را باز که کرد، دنیس کاغذ هاش را جمع کرد و پرید تو کامیون.
دنیس تو توقف بعدی از روکو مارتینی پرسید « اوضاع از چه قراره، عنینه؟ »
روکو چشمک زد و گفت « میزونه، ایرلندی. »
روکو بسته روزنامه را باز که میکرد، دنیس شتابزده گفت « من و یه رفیقم یه شنبه شب یه خونه راحتو خالی میکنیم، یه بپا لازم داریم، تو رو زیر نظر گرفته م، رو تو حساب میکنم، اگه بخوای، میگذاریم بیای، از هر چی گیر آوردیم، یه چارمم سهمت میشه. »
روکو موافقت کرد، دنیس تاریخی بعد از کار را تعیین کرد تا خبرش کند.
بعد از دو توقف بی حادثه، کامیون کنار سکوئی پیچید که دو پسر روزنامه فروش با هم بگو مگو میکردند. دنیس پرید پائین و رو در روشان وایستاد. دستهاش را کنار لبش گذاشت و پوزخند زد. متوجه یک دسته روزنامه
« شیکاگو کلاریون » تو دست پسربچه کک مکی شد.
« چی شده، هوی؟ »
پسربچه فروشنده کوسشنر گفت « اینا دارن تو کار من خرابکاری میکنن. »
دنیس نگاهش را به پسربچه کک مکی دوخت، پسربچه خود را چند قدم عقب کشید.
« اینجا محل فروش منه، مگه نه دنی؟ »
« خب، منم میتونم هرجا بخوام روزنامه ها مو بفروشم، این جا یه کشور آزاده، مگه نه؟ »
دنیس گفت « پس قضیه اینه. »
روزنامه های پسربچه کک مکی را قاپید و هلش داد. پسربچه دنبال روزنامه هاش دوید، دنیس بازوش را پیچاند، تیپائی به پس پشتش کوبید و اخطار کرد که دیگر نبیند آن سر نبش روزنامه بفروشد. روزنامه هاش را پاره کرد و به فروشنده کوسشنر گفت « اگه اون آشغال دوباره پیداش شد، خبرم کن. »
   دنیس روزنامه ها را تحویل « شورتی الیس »، بی سروپائی که ازش خوشش نمیامد، داد. الیس همیشه کوسشنر را داخل جایگاهش رو سکو میگذاشت. دنیس به راننده گفت برو اطراف بلوک چرخی بزن، و از کنار در عقب کامیون پرید پائین. سلانه سلانه به طرف الیس برگشت. به نسخه های کوسشنر که داخل گذاشته شده بود اشاره کرد:
« بهت نگفته بودم روزنامه های ما رو کجا بگذار؟ »
« خب، « موگز » این طرفا بود و بهم گفت مال اونم یه جائی شبیه مال شما بگذارم. »
« اون اینو گفت؟ »
« آره. »
« من بهت چی گفتم؟ »
« نمیدونم شماها واسه چی نمیتونین یه پسر رو به حال خود بگذارینش که روزنامه هاشو بفروشه! »
دنیس نگاهش را تو چشمهای الیس که دوست نمیداشت، دوخت و گفت:
« این کارو نکن، هش! جاشونو عوض کن! »
« بعد موگیز میاد این طرفاو دک و پوزه مو خرد میکنه. »
« جاشونو عوض کن. »
الیس دستور را اجرا نکرد. دنیس یک سیلی خواباند تو صورتش. جریانی گلگون رو چانه الیس راه برداشت و به عقب پرت شد. قلمتراشی از جیبش بیرون کشید، به نشانه دفاع از خود رو در روی دنیس گرداند و بهش گفت که ولش کند به حال خودش. دنیس به طرف پسر بچه رفت. الیس که هنوز قلمتراش را تکان میداد، مچهای دنیس را خراش داد. دنیس از کوره در رفت و یک قیچی تو دستش درخشید. پسربچه ضربه ای در دفاع از خود که زد، دنیس گلوش را گوش تا گوش درید. پسربچه فرو افتاد. سرش تقریبا قطع شده بود. خونش رو پیاده رو پاشید. دنیس اطراف را پائید، هیچ کس دعوا را ندیده بود. متوجه شد پسربچه به زودی میمیرد. با سرعت گریخت و پرید رو کامیون. کامیون با سرعت برگشت به دفتر کوسشنر. سردبیر شب، کلی مالوی را که از بچگیش به عنوان پسربچه کپی بردار کار کرده و اکنون تنها سی ساله بود، دید. مالوی همیشه خشک حرف میزد، اما صورتی نرم و زنانه داشت. کارها را با حسابگری ترتیب داده و تیراژ روزنامه را بالا برده بود، دنیس نیرومند بهترین فرد در پیشبرد این قضیه بود. چهارمین مرتبه که بهش اطمینان داد هیچ کس توهم دریدن پسربچه را ندیده، نفسی راحت کشید. دستهاش را به هم کوفت و گفت « قضیه ارزش یه نسخه فوق العاده رو داره! » مالوی تبدیل به نیروئی پر تکاپو شد:
« پسر روزنامه فروش به قتل رسید. »
« قاتل دستگیر نشد. »
« تو زد و خورد های همسایگی گنگ های مشکوک، گلوی پسر ناحیه
« نورث ساید » دریده شد. »
در آن زمان کوسشنر نشریه ای هدایت کننده و پیش گیرنده بود، یکی از جبهه های مبارزاتش جنایات بود. تو صفحه سردبیر مقاله رنگ وارنگی داشت که از پلیس میخواست قانون را به اجرا بگذارد و جنایات را کاهش دهد...      

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست