یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

«جریانهای اصلی تفکر آمریکائی»
MAIN CURRENTS OF AMERICAN THOUGHT


ایروین شاو IRWIN SHAW - مترجم: علی اصغر راشدان


• وارد ایوان شد، از اطاق نشیمن و پذیرائی به طرف پله ها که رفت، اندرو با یک چشم نگاهش میکرد. ساقهای قشنگی داشت، دختری با آن صورت، ساقهای قشنگی که داشته باشد، همیشه غافلگیر میشوی، اما رو ساقهاش مو داشت. دختر خوشبختی نبود. در که پشت سرش بسته شد، اندرو گفت «آه، نه، تو دختر خوشبختی نیستی.» ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ٣ مرداد ۱٣۹۱ -  ۲۴ ژوئيه ۲۰۱۲


 
 
«فلاکر: خیل خب بچه، حالا بهتره حرف بزنی.
اندرو اشاره میکند.
بیزنس: صدای بسته شدن در، چرخیدن آهسته کلید تو قفل.
بودی: توهیچوقت نمیخوای منو به حرف بیاری، فلاکر.
بیزنس: صدای یه سیلی.
فلاکر: این ممکنه وادار به یه جور دیگه فکر کردنت کنه، بچه. جری کارمیکل کجاست؟
بودی: (میخندد) نمیخوای بدونی، فلاکر؟
فلاکر: چرا، (آرام، با صدائی لبریز از تهدید) و میخوام ازش سر در بیارم. از یه راه، یا از راهی دیگه، میفهمی؟
بیزنس: آژیر اوج میگیره، بلندگو فروکش میکنه.
گوینده: بودی حرف میزنه؟ فلاکر وادار میکنه حول حوش جای نجات پسر سلطان راه آهنو آفتابی کنه؟ داستی بلیدز به موقع بهش میرسه؟ غیره و غیره، دوشنبه همین وقت هماهنگ میشه....»
اندرو تو کاناپه فرومی افتد و پاهاش را بالا میگذارد. لنور را که خط خطی کردن دیکته ش را تو دفتر کوچک یادداشت تمام میکند، نگاه میکند و به خود میپیچد و آه میکشد و میگوید:
«سوسکای کثیف، اینم یه سوسک کثیف دیگه. اندازه ش درسته؟»
لنور گفت «یوهو، یازده و نیم صفحه. این یکی چیز خوبیه، اندی.»
اندرو چشمهاش را بست و گفت «آره، بگذارش کنار موبی دیک، تو قفسه کتابخونه ت.»
لنور بلند شد و گفت «خیلی هیجان انگیزه، نمیدونم اونا به چی اعتراض میکنن.»
اندرو دستهاش را به طرف چشمهاش بلند کرد و آنها را چند بار مالید، گفت «تو یه دختر دوست داشتنی هستی، من لولای چوبی رو پلکام دارم، تو شبا میخوابی؟»
لنور کتش را پوشید و گفت «این کارا رو با چشات نکن، تنها اونا رو بدتر میکنی.»
اندرو مشتهاش را رو چشمهاش فشرد و آهسته چرخاند «درست میگی، تو نمیدونی چقد خوبی.»
لنور پرسید «فردا ساعت ده؟»
«ساعت ده. منو از آغوش رختخواب بکش بیرون. «داستی بلیدز رو این هفته به حال خود ولش میکنیم و ماجراهای «رونی کوک» و دوستشو ادامه میدیم، یه ورق چل دلار. من همیشه از نوشتن رونی کوک بیشتر از داستی بلیدز لذت می برم. نمیدونی ده دلار چی کارائی واسه آدم میکنه.»
چشمهاش را باز کرد، لنور را که جلو آینه کلاهش را سرش میگذاشت، نگاه کرد. نگاهش که کرد، ساده به نظر نمیرسید. خیلی برای لنورغمگین شد، ساده مثل ماسه، با چهره دراز رنگ آمیزی شده، گیسهای مثل طناب پائین رها شده، هرگز مردی را کنار نامش ندیده. کلاهی قرمز رو سرش گذاشت که با یک جور نظم نردبانی از یک طرف بالا میرفت، کلاه رو سرش خیلی مسخره و اندوهگین به نظر میرسید. اندرو متوجه جدید بودن کلاه شد، گفت:
«کلاه خیلی قشنگیه!»
لنور گفت «پیش از خریدن این کلاه مدت درازی فکر کرد م» از توجه اندرو به کلاه، صورتش گل انداخت.
معلم سرخانه همسایه تو کوچه دختربچه را صدا کرد «هارییت! هارییت، همین الان از اونجا دور شو!»
اندرو تو کاناپه رو شکمش چرخید و یک متکا رو سرش گذاشت و از لنور پرسید:
«درباره رونی کوک و دوستاش هیچ نظری نداری، واسه فردا؟»
«نه. تو داری؟»
«نه.» متکا را محکم رو سرش فشار داد.
لنور گفت «فردا نظریاتی پیدا میکنی، توهمیشه پیدا میکنی.»
اندرو گفت «آره.»
لنور گفت «تو یه تعطیلی احتیاج داری.»
«برو بیرون.»
لنور راه افتاد «خداحافظ، شب حسابی بخواب.»
«هر چی تو بگی.»
وارد ایوان شد، از اطاق نشیمن و پذیرائی به طرف پله ها که رفت، اندرو با یک چشم نگاهش میکرد. ساقهای قشنگی داشت، دختری با آن صورت، ساقهای قشنگی که داشته باشد، همیشه غافلگیر میشوی، اما رو ساقهاش مو داشت. دختر خوشبختی نبود. در که پشت سرش بسته شد، اندرو گفت «آه، نه، تو دختر خوشبختی نیستی.»
چشمهاش را بست و سعی کرد بخوابد. آفتاب از پنجره باز داخل شد، پرده های بالای سرش آهسته لرزیدند، آفتاب گرم بود و رو چشمهای بسته ش میتابید. تو ورزشگاه عمومی کنارخیابان، چهار پسربچه هاکی بازی میکردند. انگار صدای لذتبخش ضربه چوب به توپ بود، مدت درازی بعد، صدای ملچ و ملوچ توپ و دستکش توپ گیر شنیده شد. جریان ملایم باد تو میدان بیسبال هرازگاه که میوزید، درختهای بلند همسال بروکلین، اندکی خش خش میکردند.
معلم سرخانه همسایه داد کشید «هارییت! دست از اون کار وردار، وگرنه تموم بعدازظهر تو گوشه سرپا نگاهت میدارم! هارییت! خواهش میکنم اون کارو نکن!» معلم سرخانه فرانسوی بود. ناخوشایندترین تلفظ فرانسوی را که اندرو در عمرش شنیده بود داشت.
دختربچه کوچک شروع به فریاد کشیدن کرد «مامان! ماما! ماما! اون میخواد منو کتک بزنه!»، دختربچه کوچک از معلم سرخانه نفرت داشت، معلم سرخانه هم از دختربچه کوچک. آنها به نوبت از یکدیگر به مادر دختربچه «ماما» شکایت میکردند.
معلم سرخانه گفت «تو یه دروغگوی کوچولوهستی، بزرگ میشی و تو تموم زندگیت یه دروغگو میمونی، هیچ امیدی بهت نیست!»
دختربچه فریاد کشید «ماما!»
وارد خانه شدند، دوباره سکوت برقرار شد.
یکی از پسرهای میدان بیسبال فریاد کشید «چارلی، بکوبش به طرف من، چارلی!»
تلفن چهار مرتبه زنگ زد، بعد اندرو صدای مادرش را شنید که حرف زد و آمد تو ایوان و گفت:
«یه مردی از بانکه، میخواد با تو حرف بزنه.»
اندرو گفت «باید بهش میگفتی من خونه نیستم.»
مادرش گفت «اما تو تو خونه هستی، چی جوری باید اینو میدونستم...؟»
اندرو پاهاش را آویزان کرد و بلند شد «تو درست میگی، کاملا درست میگی.»
رفت تو اطاق پذیرائی کنار تلفن و شروع به حرف زدن با مرد تو بانک کرد. مامور بانک گفت:
«شما صد و یازده دلار بدهکارین.»
اندرو مادرش را که با دستهای مچاله شده رو دامنش، تو اطاق رو یک صندلی راست نشسته بود، نگاه کرد. مادرش سرش را کمی برگرداند که هیچ چیز از نظرش پنهان نماند.
اندرو تو تلفن گفت «فکر کردم حول و حوش چارصد دلار تو حسابم دارم هنوز.»
مامور بانک گفت «شما صد و یازده دلار بدهکارین.»
اندرو گفت «حاسابامو چک میکنم.»
گوشی را پائین گذاشت.
مادرش گفت «قضیه چیه؟»
اندرو گفت «صد و یازده دلار بدهکارم.»
مادرش گفت «خجالت آوره، تو باید منظم ترباشی.»
شروع به رفتن به طرف ایوان کرد و گفت «بله.»
مادرش او را دنبال کرد و گفت «تو وحشتناک نامنظمی، باید واقعا حساب پولتو داشته باشی»
اندرو تو کاناپه فروکش کرد و گفت «بله.»
مادرش گفت «یه بوس بهم بده.»
«واسه چی؟»
مادرش خندید «دلیل خاصی نداره.»
«اوکی!»
اندرو مادرش را بوسید، مادرش او را لحظه ای تو آغوش گرفت. دوباره تو کاناپه فروکش کرد. مادرش انگشتهاش را زیر چشمهای اندرو کشاند، گفت:
«زیر چشات حلقه های سیا داری.»
«چیزیش نیست.»
مادرش دوباره او را بوسید و رفت به عقب خانه. اندرو چشمهاش را بست. صدای جاروبرقی از عقب خانه بلند شد. اندرو حس کرد عضلاتش از صدای جاروبرقی کش آمد، بلند شد و رفت تو اطاق خواب مادرش که جاروبرقی خرخر میکرد و زیر تخت جلو و عقب میرفت. مادرش رو یک زانوش دولا بود، خم شده و زیر تخت را جستجو میکرد.
اندرو داد زد «هی! هی، مام!»
مادرش جاروبرقی را خاموش و بالا و او را نگاه کرد. «چی شده؟»
«من سعی میکنم بخوابم.»
«خب، واسه چی نمیخوابی؟»
«جاروبرقی، اون خونه رو میلرزونه!»
مادرش بلند شد، چهره ش عبوس شد «باید خونه رو تمیز کنم، مگه نه؟»
«واسه چی من که سعی میکنم بخوابم، تو میباس خونه رو تمیز کنی؟»
مادرش دوباره خم شد «کار که میکنی نمیتونم جارو کنم، مطالعه که میکنی نمیتونم جارو کنم، تا ساعت ده صبح نمیتونم جارو کنم، واسه اینکه تو خوابی.»، دوباره جاروبرقی را به کار انداخت «فکر میکنی کی میتونم خونه تمیز کنم؟» صدای جاروبرقی را بلند کرد «واسه چی مثل همه شب نمیخوابی؟» دستش را پائین برد و با خشونت جاروبرقی را جلو برد و عقب کشید.
اندرو لحظه ای نگاهش کرد، حرفی نداشت که بگوید. صدای جاروبرقی آنقدر بهش نزدیک بود که اعصابش را خراش میداد. از اطاق خارج شد و در را پشت سر خود بست. تلفن زنگ میزد، برش داشت و گفت «هلو!»
«اندرو!» صدای نماینده ش بود. نماینده ش هم اهل بروکلین بود، اما هیکل گنده ای داشت که بازیگرها و مسئولها را عصبی میکرد.
«آره، این اندروست!» اندروهمیشه رودرروی نماینده ش هم این طنز را به کار می برد. اما نماینده ش انگار هیچ
وقت چیزی از قضیه دستگیرش نمیشد. «لازم نبود زنگ بزنی، نسخه های «داستی بلیدز» کامله، همه شونو فردا تحویل میگیری.»
نماینده که صداش تو تلفن خیلی ملایم و بانفوذ بود، گفت «من واسه یه چیز دیگه تلفن کردم، شکایتا رو نسخه های «بلیدز» کپه شده. حرکتشون عینهو آدامس آهسته ست. هیچوقت هیچ اتفاقی نمیافته. اندرو، تو واسه «آتلانتیک ماهیانه» نمینویسی!»
«میدونم واسه آتلانتیک ماهیانه نمینویسم.»
نماینده ش آهسته و ملایم گفت «فکر کنم داری از رده خارج میشی، فکر کنم بهتر باشه مدتی از نسخه های بلیدز مرخصی بگیری!»
اندرو متوجه شد هرمان یکی را پیدا کرده که نسخه برداریها را براش ارزانتر انجام میده، گفت «برو به جهنم،
هرمان!»
هرمان با صدائی هنوز ملایم و اما رنجیده گفت «گفتگو با این شیوه مشکله اندرو، با اینهمه، من میباس تو
استدیو وایستم و شکایتا رو گوش کنم.»
اندرو گفت «غم انگیز هرمان، این تصویری غم انگیزه.» و گوشی را گذاشت.
ناخودآگاه پس گردن خود را مالید، دوباره برآمدگی کوچکی را پشت گوشش حس کرد. به اتاق خودش رفت، کنار میز نشست، به دسته یاداشتها برای نمایشنامه ش، که مرتب کپه و در یک طرف بزرگ و کهنه شده بودند، با بی تفاوتی نگاه کرد. دسته چک و رسیدهای ماه گذشته ش را درآورد و جلو خود گذاشت. دوباره بررسی و جمع و تفریق و زمزمه کرد «صد و یازده دلار»، چشمهاش از خستگی سوخت، دستهاش کمی لرزیدند، جاروبرقی تو اتاق مادرش هنوز خرخرش بلند بود. بیرون، تو میدان ورزشی، پسرهای بیشتری اضافه شده و بازی بیسبال راه انداخته بودند، توپ را به اطراف تور پرت و در مقابل هم نعره میکشیدند. دکتر چالمرز، هفتاد و پنج دلار، بابت مادر و شکمش بود. اجاره هشتاد دلار. سقف رو سرش دو برابر «رونی کوک و رفقاش» بود. پنج هزار کلمه برای اجاره.
«بودی» تو دستهای «فلاکر» بود. فلاکر میتوانست تو شش صفحه شکنجه ش کند. بعد میتوانستی داستی بلیدز را با سم و با قایق، با سرعت بفرستی برای نجاتش، میتوانست آب تو قایق نشت کند، چرا که راننده در اجاره فلاکر بود. میتوانست یک صحنه زد و خورد هم تو شش صفحه بعدی داشته باشد. راننده میتوانست اسلحه داشته باشد. تو میتوانستی از آن هم استفاده کنی. اما صحنه ی خوبی نبود، چرا که قبلا حداقل چار صحنه مشابهش را داشته ای.
وسائل خانه، صد و سی و هفت دلار. مادرهمیشه یک میز خوب اطاق پذیرائی میخواسته. مادرش گفته بود هیچوقت یک دختر مستخدمه نداشته و باید یک میز پذیرائی براش بخرد. چه مقدار کلمه برای یک میز پذیرائی؟
«بازی رو ادامه بده بچه! دوباره بزنیم!»
بیرون، تو میدان ورزشی بازیکن دوم بیسبال فریاد کشید «دوباره بازی کنیم!»
اندور حس کرد دستکش کهنه ش را برداشته و بیرون میرود که به آنها به پیوندد. روزهائی که هنوز تو کالج بود، عادت داشت روزهای شنبه ساعت ده بزند بیرون و کریکت بازی کند، تمام روز دور میدان ورزشی بدود، بازی کند و بازی را ببرد، آنقدر تاریک شود که چشم چشم را نبیند. حالا همیشه خسته بود، حتی تنیس هم بازی که میکرد، پای راستش نمی کشید، چرا که خسته بود و دست و پا چلفتی و وحشیانه بازی میکرد.
«اسپانیا، صد دلار، خدای من!»
صد و پنجاه دلار برای پدرش که مزد حقوق بگیرهاش را بپردازد. پدرش نه نفر حقوق بگیر داشت. ابزارهای کوچک میساختند که پدرش به دکانهای خرده فروشی بفروشد شان. در پایان هر ماه اندرو باید مزد حقوق بگیرها را میپرداخت. پدرش همیشه یادداشتهای رنج آوری براش مینوشت.
فلاکر از زور خشم و درماندگی نزدیک به کشتنِ بودی. داستی تنها و در حال انفجار. سم صدمه دیده و تو راه بیمارستان. بودی لحظه ی پیش از رسیدن داستی بیهوش. فلاکر خیلی ملایم و چرب و چیلی. برخورد:
«بودی کجاست، فلاکر؟»
«منظورت پسر کوچیکه ست؟»
«منظورم پسر کوچیکه ست، فلاکر!»
پنجاه دلار بابت معلم پیانوی دروتی. خواهرش، دختر ساده دیگر. او باید چگونه پیانو نواختن را یاد بگیرد. بعد روزی آنها پیشش می آیند ومیگویند « دروتی آماده اولین اجرایش است. تمام چیزی که ازت میخواهیم، اجاره کردن سیتی هال برای یک چهارشنبه شب است. تنها پیشرفت پول. او هرگز ازدواج نکرد. خیلی مستعد تر از مردهائی بود که خواستگارش بودند. و خیلی ساده تر از مردهائی که طالب شان بود. او از «سا کس» لباس میخرید. مجبور بود خواهری را اداره کند که از سا کس لباس می خرید و ماهیانه پنجاه دلار به معلم پیانوش می پرداخت. خواهرش تنها بیست و چهار سال داشت. او امیدوار به داشتن یک زندگی مشترک عالی حداکثر چهل ساله بود. دوازده ضرب در چهل، به اضافه لباسهای سا کس و اجاره سیتی هال هر چند وقت یکبار...
دندانهای پدرش، نود دلار. برای مردی که به مبارزه با پیری میرود، پول ارزشی ندارد. اتومبیل نهصد دلار. یک چک نهصد دلاری خیلی جدی، مثل یک حکم کیفری باشکوه به نظر میرسد. میخواست با اتومبیل بزند بیرون و جائی تو کوهستان پیدا کند و نمایشنامه بنویسد. تنها ایراد این بود که هرگز نمیتوانست از داستی بلیدز و رونی کوک و دوستهاش جلو بیفتد و به اندازه کافی فاصله بگیرد. هفته ای بیست هزار کلمه، هفته های تکراری مثل یکشنبه تو تقویم. هاملت چند کلمه بود؟ سی، سی و پنج هزار؟
بیست و سه دلار به «بستز». بابت پلیور مارتا، برای تولدش. مارتا شنبه شب گفت:
«تو بگی آره یا نه، من میخوام ازدواج کنم، به اندازه کافی منتظر مونده م.»
«اگه ازدواج کنی میباس دو جا کرایه خونه بدی. روشنائی، گاز و تلفن دوبرابر میشه. مراقبتهای پزشکی شوهرتم
اضافه میشه.»
فلاکر با چیزی تو جیبش بازی میکند. دست داستی بیرون میپرد، مچش را می چسبد، دستش را بیرون میکشد. قلمتراش کوچکِ بودی، که داستی هدیه تولد بهش داده، تو دست فلاکر است.
«فلاکر، بهم بگو بودی جونز کجاست، وگرنه با دستای خودم میکشمت.»
یک زنگ چکشی. فلاکر رو یک زنگ خطر پا گذاشته. درها باز و اطاق از طرفدارهاش پر میشود.
بیست دلار «میسیز» بابت کتابها. پارینگتون، «جریان اصلی تفکرآمریکائی»، داستی بلیدز چقدر با «جریان اصلی تفکر آمریکائی» همخوانی دارد؟
ده دلار دکتر فاربر «اصلا نمیتونم شب بخوابم، میتونی کمکم کنی؟»
«قهوه مینوشی؟»
«یه قهوه صبح مینوشم، همه ش همینه.»
قرصهائی که باید پیش از خواب خورده شوند. با ده دلار زندگیمان را از دست دکتر خلاص میکنیم.
تو اگه ازدواج کنی، یک آپارتمان تو مرکز شهر میگیری، چرا که به این شیوه تو بروکلین زندگی کردن خیلی احمقانه است. اثاثیه خانه میخری. چهار اطاق پر اثاثیه. تختخوابها، صندلیها، ظروف، آشناها. خانواده مارتا تهیدست بودند و جوانی را تور نمیکردند، سرآخر سه خانواده تشکیل میشد، با اجاره و البسه و دکترها و سوگواریها.
    اندرو برخاست و در کمد را باز کرد. پرونده ها توش کپه بود. نسخه نمایشنامه هائی بودند که از چهار سال گذشته نوشته بود. از یک طرف قفسه کمد تا انتهای دیگرش تو هم پیچیده و ردیف شده بودند. یک میلیون کلمه از دیواری به دیواری دیگر پل زده بودند. حاصل چهارسال کار...
نسخه بعدی، طرفداران داستی کنارش. صدای بودی را که تو اطاق دیگر فریاد میکشد، میشنید....
بازهم چند سال دیگر؟
جاروبرقی خرناس میکشد.
مارتا جهود بود. یعنی که تو باید راهت از بعضی هتلها بگذرد، تازه اگر ادامه دهی، و تو هرگز نمیتوانی از فرومایگی های خاص دنیای اطرافت رهائی یابی، و دوران نحس فرا که برسد، تو دریای خطرخیز شناور خواهی بود.
کنار میزش نشست. دوباره صد دلار بابت اسپانیا. بارسلون سقوط کرده. خطوط دراز خاکی هواپیماهای بالای سرشان، راهشان به مرزهای فرانسه را میکوبیدند. از نبودن تو یک جاده خاکی احساس خطا کردن. خودت، خوراک لعنتی و هراس از مرگ، صد دلارمیدهی، درجا حس میکنی پول زیادی ست، هرچه هم که میدهی کافی نیست. سه و یک سوم ماجراهای داستی بلیدز منتهی به مرگ، و مردنش در اسپانیا.
دنیا هرروز بار بیشتری رو شانه هات میگذارد و اضافه میکند. یک پوند اضافه میشود، حس میکنی یک تن حمل میکنی. مارتا یکریز میگوید «با من ازدواج کن، با من ازدواج کن. » بعد، داستی چه میکند؟ لعنتی چه میتواند بکند که قبلا نکرده باشد؟ حالا پنج بعدازظهر تو هر هفته، یک سال تمام. داستی تو دستهای فلاکر یا تو دستهای کسی دیگر که فلاکر بوده، با نامی دیگر. هربار هم فرار کرده، حالا چه؟
جاروبرقی بیرون اتاقش و تو هال خرناس میکشد.
فریاد کشید «مام! لطفا اون چیزو خاموشش کن!»
مادرش داد زد «چی گفتی؟»
«هیچ چی.»
موجودی بانک را هم اضافه کرد. حسابها نشان میداد به جای صد و یازده، چهارصد و دوازده دلار بدهکار است، همانطور که بانک گفت. انگار اضافه کردن حسابها را حس نمیکرد. حواله ها و ورقه بانک را برای برگشت مالیاتها، تو یک پاکت گذاشت...
پسری تو میدان ورزشی داد کشید «بیرونش بنداز، چارلی! تند باش، دخلشو بیار دیگه!»
اندرو حس کرد دوست دارد بیرون باشد و باهاشان بازی کند. لباسهاش را عوض کرد، یک جفت کفش ورزشی را که پشت کمد افتاده بود، پوشید. چاق شده و شلوار کهنه ش بهش تنگ بود. اگر همیشه ادامه میداد، اگر هیچ حادثه ای نمیتوانست جلوی تمرینش را بگیرد، برخلاف اداره خانه، ضربه ها را جانانه میکوبید. اگر مریض و مجبور میشد تو تختخواب بیفتد، و دوره نقاهت... چطور خانه را اداره میکرد؟ اجاره، خوراک، معلم پیانو، افراد فروشگاه «سا کس» که فروشنده لباسهای خواهرش بودند. دخترهای فرزی که تو مغازه پدرش وسایل باریک را رنگ آمیزی میکردند، دندانهای دهن پدرش، دکترها، دکترها، تمامشان روی کلماتی زندگی میکردند که باید از کله ش بیرون میامدند. می بینی فلاکر، من میدانم که تو باید چه کار کنی. بیزنس: صدای یه شلیک. یه فریاد. هاری، پیش از رسیدن قطار به چارراه! نیگاه! اون بهمون اضافه میشه! هاری! اون این کارو میکنه؟ داستی بلیدز از دونده قلابی درمونده جلو میزنه و تو مسابقه قایق رونی مرتکب قتل میشه؟ من میتونم کارو ادامه بدم؟ سالها، سالهای پیش رو...تو چاق شدی و خطوط زیر چشمهات ورم آورده، خیلی مینوشی و پول بیشتری به دکترها می پردازی، چرا که مرگ نزدیک میشود و توقفی تو کارش نیست، زندگی تعطیلی بردار نیست. تو هیچ سالی نمیتوانی بگوئی «میخوام از این یکی کنار بکشم، لطفا منو ببخشین.»
مادرش در را باز کرد « مارتا پشت تلفنه.»
اندرو با کفشهای ورزشی ش گرپ گرپ بیرون رفت، دستکشهای کهنه پاره بازیش را برداشت. در رو به اطاق پذیرائی را بست، خواست به مادرش بفهماند که گفتگو خصوصی است.
گفت «سلام، آره.»
با قیافه ای تیره گوش داد، گفت «نه، من فکر میکنم نه، خداحافظ. خیرپیش، مارتا.»
ایستاد و به تلفن خیره ماند. مادرش داخل شد، اندرو سرش را بلند و شروع به رفتن پائین به طرف پله ها کرد.
مادرش صدا کرد «اندرو، میخوام یه چیزی ازت بپرسم.»
«چی؟»
«میتونی پنجا دلار اضافه بهم بدی؟»
«اوه، باشه.»
«اون مهمه، میدونی، اگه مهم نبود ازت نمیخواستم. واسه دروتیه.»
«واسه چی اونو میخواد؟»
«داره میره یه پارتی، یه پارتی خیلی مهم، کلی آدمای کله گنده دارن میرن اونجا، اون مطمئنه که ازش میخوان واسه شون پیانو بزنه...»
«قیمت هرکدوم از دعوتنامه ها پنجاه دلاره؟»
اندرو به پله اول تیپا زد و تکه گل خشک کوچکی از کفش ورزشیش کنده شد. مادرش هنوز با صدای درخواستیش حرف میزد:
«نه اندرو، پول واسه یه دست لباسه. اون نمیتونه بی لباس تازه بره، میگه یه مرد مورد نظرش اونجاست.»
اندرو گفت «دروتی یارو و لباسی انتخاب نمیکنه، لباسی م در کار نیست. دخترت یه دختر خیلی ساده ست.»
دستهای مادرش مستا صل و اندوهگین، کمی موج برداشتند « میدونم، ولی بهتره کارشو به بهترین شکلی که میتونه انجام بده. واسه ش خیلی احساس ناراحتی میکنم، اندرو...»
صدای اندرو ناگهان اوج گرفت و فریاد کشید « همه میان سراغ من! هیچکی منو به حال خودم نمیگذاره! حتی واسه یه دقیقه!»
اندرو گریه میکرد، خود را برگرداند که از مادرش پنهان کند. مادرش بهش خیره ماند، سرش را شگفتزده تکان داد. دستهاش را دور اندرو حلقه کرد:
«فقط هرکاری دوست داری بکن اندرو، باشه؟ هیچ کاری رو که نمیخوای بکنی، نکن.»
اندرو گفت «آره، آره. متاسفم. پولو بهت میدم. متاسفم که تو روت داد زدم.»
«اونو بهم نده، اگه نمیخوای بدی، اندرو.»
مادرش با تمام وجود و باورش این را گفت. اندرو کمی خندید:
«میخوام بدم مامان، میخوام بدم.»
اندرو شانه های مادرش را نوازش کرد و به طرف میدان بیسبال پائین رفت و او را حیرت زده بالای پله ها تنها گذاشت.
نسیم و آفتاب تو میدان بیسبال دلنواز بود، اندرو ساعتی همه چیز را فراموش و آهسته بازی کرد. توپ را پرت که می کرد، بازو و شانه ش درد گرفت. بچه ها تو دور دوم بازی بیسبال، آقائی که حتی سال پیش هم بازی نکرده، صداش میکردند. سال پیش اندرو بیست و چهار ساله بود....



اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست