یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

A GIRL FROM RED LION,P.A
«دختری از ردلاین، پ. آ.»
H.L.MENCKEN


اچ. ال. منکن - مترجم: علی اصغر راشدان


• کمی بعد از طلوع صبحی از اوایل پائیز۱۹۰۳، اسبهای باز شده ازکالسه، خرخر نجیبانه شان را تازه شروع میکردند، یک ترن شیر از پنسیلوانیای پائین رسید و زنی جوان گلگون گونه پیاده شد،چمدانی مقوائی و یک چتر صورتی آفتابی با خود داشت. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۴ ارديبهشت ۱٣۹۱ -  ٣ می ۲۰۱۲


 
 
    اوسکاروایلد درجائی ازنثردلنشین ورنگینش،ازگرایش طبیعت به تقلید ازهنرحرف میزند.آنها که چشمهائی همواره بازدارند،اغلب این پدیده رامشاهده میکنند.من اولین بارنه در دستهای پهنه طبیعت،که تودستهای راننده کالسکه ای قدیمی به نام پیبلز،که روزهای وقوع این داستان توبالتیمور شکوفاشد،به آن پی بردم.پیبلز به ظاهرشخصی نجوش وگوشه گیربود،بااینهمه،توشهرفردی اجتماعی بود.شایدبه نوعی مدیون دوازده سال زندانی کشیدنش توزندان مریلند،به جرم کشتن همسرش بود.فکرمیکنم اوبیشتر شهرتش راازسخت کوشیش دردرستیش درامورپولی وحرفه اش داشت.پلیس های زیادی مردی درستکاربه حسابش میاوردند،این رابابی طرفی میگویم.آنهامیدانستند که اوسه یاچهارمرتبه ازگرفتن کرایه بیش ازاندازه قانونی ازمستها خود داری کرده،می دانستند درسال چقدرساعت وکیف وسنجاق کراوات وعصای جامانده راپس آورده،ازاین که باشدت ازکارکردن به منزله خبرچین براشان خود داری میکرد،به عنوان پلیس محکوم وبه عنوان مسیحی ستایشش میکردند.
به همان اندازه درستکاریش،سخت کوش هم بود،همه باورداشتندکه تو پنج بانک پول دارد.ساعت نه هرشب توجایگاه کالسکه جلوی خانه قدیمی ئیوتاو حاضرمیشدوپنج یاشش ساعت بعدی را به خوش گذرانهاوجامعه شناسهاسرویس رفت وبرگشت به فاحشه خانه میداد.این کاسبی فروکش که میکرد،کالسکه ش رابه طرف ایستگاه یونیون میراندودرآنجاتاخوابیدن دواسب پیرش،همه جارازیرنگاهش داشت. بیشترغریبه هائی که صبح زودازترن پیاده میشدند،میخواستندبه نزدیکترین هتل که تنها دوبلوک باآنجافاصله داشت،بروند.پول مرحمتی آنهاچشم گیرنبود،برخلاف رانندگان دیگر، پیبلزهرگزبه ترفندباسرعت چرخاندنشان درجهت های خلاف ودورزدن وبرگشتن متوسل نمی شد.
   کمی بعدازطلوع صبحی ازاوایل پائیز1903،اسبهای بازشده ازکالسه،خرخر نجیبانه شان راتازه شروع میکردند، یک ترن شیرازپنسیلوانیای پائین رسیدوزنی جوان گلگون گونه پیاده شد،چمدانی مقوائی ویک چترصورتی آفتابی باخودداشت.باچشمهائی جستجوگر به زیبائی محل،درجواریک گریسکارماشین،ازسکوی ترن بالاآمد،باوجناتی خجول،توپرتو خورشیدظاهرشد،ردیف کالسکه هاراازنظرگذراند.رانندگان دیگرانگاراورامی آزردند،تمامشان مردهای حریصی بودندکه امیال شیطانیشان،مثل گرمائی که ازکوره بیرون میزند،تو وجناتشان میدرخشید.پیبلزراکه دید،انگارشم زنانه ش بهش گفت میتواند بهش اعتمادکند.بیدرنگ گریسکاررارهاوبانشانه قشنگی ازاعتمادبه طرف کالسکه پیبلزآمدوگفت«آقا،چقد ازم میگیری به یه فاحشه خونه ببریم؟»
شنیدن این کلمه،شگفتی پیبلزراکمی برانگیخت ومطمئناازچیزی عاقلانه وتوضیح پذیربه نام شوک،به خودپیچید.استشمام هوای شکوفای معصومیت،مثل جست وخیزبره ای ،عصبیش کردوباخودگفت:
«دوتاگونه ش مثل سیب برق میزنه وبوی یه کپه یونجه خشک میده!»
پیبلزسئوال دخترراپاسخ نداد،جریانی ازحدس وگمان تومغزش وزیدوشگفتزده ش کرد، باحساب خودش،یک دقیقه کامل به او خیره ماند. چهره ای اینهمه بیریا،تویه همچین جائی؟خوب که حلاجیش کرد،باخودگفت:چه کارقابل تصوری میتوانداینجاداشته باشد؟ممکن است زبانش لغزیده باشدومنظورش ادارکاریابی «وای.دابلیو.سی.ای.»باشد؟چراکه نه؟پیبلز،آنطورکه بعد داستان راشاخ وبرگ داد،میگفت که توراه اوراسئوال پیچ کرده واونه نتهاچندبارسئوالش راتکرارکرده،بلکه توضیح داده که دقیقاتصمیم گرفته خودراتوگناه غرق کندو آنقدرادامه دهدتا تو تنگدستی حتمی یمیرد.پیبلزتونسخه اولش گزارش کردکه خیلی ساده،تابرطرف شدن شگفتیش، باخنگی به دختره خیره مانده،بعدبه طرفش حرکت کرده تاسوارکالسکه ش کند.از اینهاگذشته ،اوکاری عادی داشت ووظیفه قانونیش بردن تمام مشتریها بود،بی توجه به برنامه هاومقاصدخصوصی شان.تنهایک چیز رابه احساسات اخلاقی «کالدونیا»ئی خود آمیخت،همان ترفند دورچرخاندن،دررساندن به مقصدرابه کارگرفت.بایدتویکی از فاحشه خانه های شلوغ درجه سه توخیابانی سه بلوک دورترازایستگاه یونیون خالیش میکردو میرفت پی کارش،به جای این کار،کلی راه راتوشهرچرخیدکه به استودیوی آبرومند دوشیره «نلی.دی.آلمبرت»ببردش.دوشیزه نلی آن روزهایکی ازرهبرهای حرفه خودتوبالتیموربود، باوجودبهره بردن ازلوازم آرایش «واسار»،زنی معروف بودواسمش روزبانهاپچپچه میشدکه دارای نظریه های پیشگام است.
   من تنهاکمی پیش ویراستارشهری «هرالد»شده بودم،هرازگاه اطلاعاتی محرمانه ازدوشیره نلی دریافت میکردم.اوسرچشمه خیلی ازاخبارنوع مفیدش بود.همه چیزرادرباره هر کسی که هیچکس تصورش دانستنش رانداشت،میدانست.اطلاعاتی پیشرو،مختص صفحه اول زنهای مطلقه داشت،تقریبابرای تمام مستندات قانون بزرگ شهروتهیه گواهیها ازتوانائیهای اواستفاده میشد.درآن ناحیه «والتروینچلز»وجودنداشت وویراستارهای شهری ،برای مطالب صفحات داخلی،ازداوطلبها استفاده میشد.این سنخ داوطلبها« آ »،باحسی ازوظیفه اجتماعی حریصانه و« ب »،بااشتیاقی کمرنگ ترآماده میشدندتابخش خوب روزنامه راحفظ کنند.آنهاتاآخرهیچ پول هرازگاهی در نمی آوردند.شبی راکه دومردملاقات کننده کنگره ازواشنگتن تواطاق موزیک دوشیزه نلی درگیر بگومگوشدند،خوب به خاطردارم.یکی ازآنهاجمجمه دیگری راباکوبیدن تفدان،قلمبه کرد.به پیشنهاد من ویرستاردیگری ازبالتیمور به خاطرجلوگیری از تخریب بشتراصول اخلاقی خبرنگاری،برای انتقال ماجرابه محله« امتی.ورنون»،محله ی محترمانه ترناحیه وگذاشتن استخوان شکسته تویخ،به من کمک کرد.
فرصت رهبری من دراین کارعمومی،دوشیزه نلی راطرفدارم کرد،ویراستارهای دیگررافراموش میکردوهرازگاه مطلب نابی بعنوان انعام بهم میداد.آن بعدازظهرزودکه ماجرای عجیب پیبلزراتعریف میکرد،من حسابی گوش تیزکردم.بهم گفت که چیزی ورم آورده تو یخ است.توضیح داد درواقع چیزی نیست که بتوانی ازاخبارمهمش بنامی،خیلی ساده،سنخی ازداستان جالب یک انسان است.روی این اصل من ازپرسی هث خواستم برود ودختره راببیند.گرچه حالاباعنوان ویراستاریکشنبه،جانشین من بود،هنوزهرازگاه کار اخبارداستانی راهم میکردومن میدانستم چه سنخ کارهای خاص باب مذاقش است.نیم ساعت بعدجریان رایادآورشدوازمن خواست همراهیش کنم،گفت:
«اگه خودت قضیه روگوش نکنی،بعدمیگی من اونوجعل کرده م.»
به خانه دوشیزه نلی که رسیدم،دیدم باپرسی تویک اطاق زیرزمینی که به منزله دفترش استفاده میکرد،نشسته.بی مقدمه پرید وسط داستان وگفت:
«پیش ازدیدن دختربیچاره،اول بهت میگم،امروزصبح پیبلززنگوکه کشید،توعوالم خواب بودم،تموم دخترام همینطور،کاکاسیا«سادی»م رفته بودخونه.سرموازپنجره بیرون دادم،پیبلزروپله جلودربودگفتم«گم شو ازاینجالعنتی!منظورت ازآوردن یه سیامست تواین وقت صبح چیه؟نمیفهمی ماکارگرای بیچاره میباس یه کمم اسراحت کنیم؟»
اون توجوابم دادکشید توکالسکه هیچ مستی نداره،یه چیزی داره ونمیدونه باهاش چی کارکنه وبه کمک من احتیاج داره.کیمونوموپوشیدم ورفتم پائین جلودر،دختره رواز کالسکه بیرون آورده بود.پیش ازاون که بگم من نمیتونم...دختره روهلش دادتوسالن،اونم چیزاشو،که نمیشه چیزی گفت،پائین گذاشت.
خب،داستان درازه و کوتاهش کنم،دختره گفت ازیه جائی نزدیک کوه اومده،که «ردلاین،پ.آ.»نامیده میشه.تویه مزرعه زندگی میکرده.گفت پدرش ازقباپوشای قدیمیه با ریشی که «دونکارد»نامیده میشن.خیلی سختگیره.یه عاشق تو«یورک.پ.آ.»به اسم«المر»داره،هروقت میتونسته بیادبیرون،میومده تومزرعه وبااون تواطاق پذیرائی می نشسته وکمی بغل بغل بازی میکردن وهمدیگه رومی بوسیدن،گفت المرباسوادوکرم کتاب بوده.المر کتابای زیادی ازبرادرش که قصاب ترن تومرکزشمالی بوده،میگرفته وواسه ش میاورده و دوتائی میخوندن.گفت تموم کتابادرباره عشق وبیشترشون گریه آوربوده.اوناتومدتی که تواطاق پذیرائی بوده ن،درباره کتاباحرف میزده ن،هرچی بیشترازکتاباحرف میزده ن،غمگین تر می شده ن،دختره گاهی وقتامیزده زیرگریه...
خب،داستان درازه وکوتاهش کنم،این قضیه هفته ای یه مرتبه یایه همچین چیزی، تکرارمیشده.شب پیش ازفرارش،المرباکتابای بیشترمیادپیشش،تواطاق میشینن وازعشق حرف میزنن.پدرپیرش معمولاهرازگاه بینیشولای درمیگذاشته تاببینه کاری احمقانه ازشون سرنزنه.شب پیش ازفرارش مزاج پیرمردصفرائی میشه وزودترمیره تورختخواب.دختره والمراطاق پذیرائی روتموم وقت دراختیارشون داشتن.بازم درباره کتابای عاشقانه گپ میزنن والمرشروع میکنه به عشق بازی بادختره،توهم می پیچن وهمدیگه روبوسه بارون میکنن،کارازکارمیگذره.داستان درازه وکوتاهش کنم،المرخیلی پیش میره،دختره به خودش که میاد،با لگدازروخودش پرتش میکنه کنارومتوجه میشه دامنش لکه دارشده!
دختره درازمیشه وتموم شب باچشای باز،درباره قضیه فکرمیکنه،هرچه بیشتر فکرمیکنه،بیشترعذاب میکشه.توهرکدوم ازکتاباکه باالمرخونده،چیز زشتی درباره این قضیه نوشته بوده،تموم کتابام همینوگفته بودن: یه دخترباک دامنیشو که ازدست میداده،جزفرارازخانه ورفتن سراغ یه زندگی بیشرمانه،هیچ راه دیگه ای نداشته. هیچکدوم ازدخترای داستاناهیچ راه دیگه ای انتخاب نکرده بودن.به نزدیکترین شهر گریخته وزندگی توفاحشه خونه روشروع کرده بودن.بعد م توالکل وموادمخدرغرق شده وتوعمق تنگدستی مرده بودن.فامیلاشونم هیچ وقت نفهمیده بودن سرنوشتشون به کجا کشیده بوده.سرآخرممکن بوده مرکزدرمانی یه کالج یاسپاه رستگاری دفنشون کنه.وابسته هاش هیچوقت ازش هیچ چی نمشنیدن واسمشو ازتوانجیل خانوادگیشون پاک میکردن.گاهی وقتاعاشقش سعی میکرده پیداش کنه،هیچوقتم موفق نمیشده.معمولاوسرآخر،عاشق بادخترساده قاضی ازدواج میکرده وبعدازمرگش،به خانه درندشت اونقل مکان میکرده...
خب،داستان درازه وکوتاهش کنم،دختربیچاره تموم شب باچشای بازدراز میکشه ودرباره اینجورچیزای غم انگیزفکرمیکنه،ساعت چارنیم بلن که میشه ومیره بیرون تا گاوا روبدوشه،چشاش اونقده غرق اشک بوده که به سختی میتونسته نوک پستون گاوا روپیداکنه. پدره که هنوزکج خلق بوده،بهش توپیده وگفته:
« واسه این کارات،بعدازاین میتونی تاده،یایازده شب که تموم آدمای آبرودارمیباس تورختخواب باشن،بیداربمونی.»
دختره به پدرش مشکوک میشه که درطول شب دزدانه اونو میپادتامچشو بگیره وازخونه پرتش کنه بیرون ودستاشوازشراون پاک وخلاص کنه،ممکنه حتی لعن ونفرینش کنه.رو این اصل تصمیم میگیره قضیه رو یه طرفه وهرچه زودترگریبونشوخلاص کنه.شب پیش تولحظه ای که پدرش دوباره میره سراغ یونجه کوبیدن،دختره پیاده میره «یورک،پ.آ.»، سوارترن شیربالتیمورمیشه.بعدشم پیبلزتوایستگاه یونیون پیداش میکنه ومیاردش اینجا.ازش پرسیدم« لعنتی!تواینجاچی کارداری!»تموم چیزی که گفته اینه:
«مگه اینجا یه فاحشه خونه نیست؟»
یک یادوساعت واسه م آب خوردتاداستانشو ازش بیرون کشیدم.حالام انداخته مش بالای پله هاو درو روش قفل کرده م.تو اولین فرصتی که بتونم باپیبلز حرف بزنم،بهش میگم ورش داره وبرش گردونه به همون ایستگاه یونیون وآماده ش کنه واسه برگردوندنش به«ردلاین،پ.آ.»،میتونین این داستانوچاپش کنین؟»
پرسی ومن خواستیم دختر راببینیم،دوشیزه نلی به داخل کشیدش.به هیچوجه«لیلیان راسل»روستائی که افسانه درازپیبلز ازش میساخت،نبود،امامطمئنابانامطبوع بودنم خیلی فاصله داشت.علیرغم بیخوابی کشیدناوعذاب فرساینده وجدان وخطروحشتناک کیفر،گونه هاش هنوزگلگون بودوبرق دلپذیری توچشمای نگران آبیش عرض وجود میکرد. هیچوقت اسمشونشنفتم،اماروشن بودکه اهل مربع پنسیلوانیا«داچ استوک»وبه اندازه گاوهائی که بهشان میرسید،نیرومندبود.لباسای یه شنبه شوبه تنش داشت و انگارتوشان ناراحت بود.دوشیزه نلی بهش آرامش داد،خیلی زودشروع به دوباره گوئی داستانش،برای دوغریبه واحتمالابه نظرش دومرد به شدت مشکوک،کرد.بدون پریدن تو حرفش،گوش دادیم.داستانش راتمام که کرد، پرسی حرف زدوگفت:
«بانوی جوونم،توفوق العادبدتغذیه فکری شدی.نمیدونم کارکرداین سنخ ازرماناکه تووالمر خوندین چی جوریه،امااونابه همون اندازه «جست بوک»«جومیلر»ازرده خارجن.چیزائی که تواوناست،حتی ویراستاریه روزنامه روهم به سرفه میندازه وبه خودپیچیدن وادارش میکنه.این یه واقعیته،اوناتویه منطقه دور افتاده نوشته میشن که کمترین وقابل گذشت ترین لغزش،همونطورکه گفتی،شدیدترین کیفرروداره،بهت اطمینان میدم دیگه این قضایامنتفی شذه.دنیاخیلی انسانی ترو عاقلانه تر ازاونه که میباس باشه،دیگه مرداروواسه بدعت گذاری وزناروبه جرم جادو گری آتیش نمیزنن،روندن دخترا توزندگی شرم آور فاحشه خونه هاومردن توفقرم به خاطراقراربه لغزشهای ناچیز،منسوخ شده.اگه وقت بود،تعدادبیشتری ازکتابای جدیدواسه ت میگرفتم وتکه هائی که نشون میدادچی جوری اصول اخلاقی چهره عوض کرده رو ازشان برات درمیاوردم.الانم تنهاچیزی که ناپسندبه نظرمیرسه،شکارشدنه وعدالتم دراین زمینه تقریباساکته.داستانی روکه بهش اشاره کردی،هیچکس نمیدونه وازجنایت توخبرنداره، عاشق توواسه خودت نگاهش دار،کسیکه اگه ازناپدید شدنت آگاه میشد،احتمالاتاحد نیمه جون شدن رنج میکشید.بهت توصیه میکنم برگردخونه،واسه غیبت ناجیزت بهانه ای بتراش وازبابات عذرخواهی و مواظبت ازگاواتودنبال کن،تواولین فرصت عاشق تو ببر پیش کشیش وتوعشقی پایدارباهاش شریک شو.این یه راه سالم،قابل احترام وتمیزه.هر کسی،حتی پیرو اصول اخلاقیم،باهاش موافقه.درضمن قدرشناسی ازدوشیزه نلی یادت نره.اون به عوض حفظ پاکدامنی وشادیت،میباس میفرستادت پیش گلای پامچال ورزای اون پائین.یه تجربه جالب بی ضررنصیبت شد.»
دخترتنهابخش کوچکی ازآن رادرمیافت،سیستم برجسته لغوی پرسی ورای درک یک دخترساده گاودوش بود،دوشیزه نلی که درکش ازانگلیسی خیلی بهترازمحاوره ش بود،راحت برای دخترترجمه کردوتومدت کمی انگارمشکل ازدخترچشم آبی فاصله گرفت وقطرات درشت اشک شادی ازآنهاجاری شد.دوشیزه نلی وتمام خانمهای دیگرساکن فاحشه خانه هم هرکدام چندقطراشک ریختند.آنها درطی گفتگوها،خواب آلوداماکنجکاو توطبقه پائین جمع شده بودند.دوشیزه نلی ناگزیربه پول اندیشیدوقضیه به هزینه سفربا ترن شیروگرفتن یک دلارکاملاقانونی پیبلزکشیدکه ته پس اندازدختربیچاره رادرآورده وتنهامقدارناچیزی پول خردبراش مانده بود.پرسی یک دلار انداخت،منم یه دلار،دوشیزه نلی نه تنهاسومین دلارراانداخت،که به یکی ازخانما دستوردادبره توآشپزخانه یه جعبه نهاربازگشت به « ردلاین» آماده کند.
سادی کاکاسیاهنوزسرکارش نیامده بود،حول وحوش آخرعصر،پیبلز،بدون اینکه دنبالش فرستاده باشند،پریدبالاوبامسافرشگفتزده که حالا به اندازه یه شهیدنجات یافته ازپای چوبه دار،لبریزازشادئی معصوم بود،به طرف ایستگاه یونیون بیرون زد.گفتم که پیبلزتو روزای بعدی داستانشوتااندازه ای پذیرفتنی کردوشاخ وبرگ بهش داد،خاصه درجهت ملموس کردن خوشگلی دختره.پلیسا به دلیل اعتماد عمومیشون به او،مبالغه هاشو می بلعیدند،شنید م بیش ازیکیشونازا ینکه شانس برخوردبه قضیه روازنظرحرفه ای ازدست داده،حتی گریسته.پرسی توسالای بعد،دویاسه مرتبه سعی کرد داستانوتوسناریوی سینمائی بگذاره،امااداره علوفه هربارمخالفت کرد.
دختره واسه فراراسرارآمیزوبازگشت سریعش،چه برنامه ای واسه پدرش ریخت،نمیدونم،بعداز رفتنش هیچ خط وخبری ازش نشد.به دوشیزه نلی قول دادیه عکس کارت پستالی «ردلاین» که سالن تازه شوالیه پیتیاس رونشون میده،براش بفرسته،اگرم کارت پستال واقعافراستاده شده باشه،بایدبه آدرسی اشتباهی فرستاده شده باشه،واسه اینکه کارت پستال هیچوقت نرسید.....   




اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست