سیاسی دیدگاه ادبیات جهان - مقالات و خبرها بخش خبر آرشیو  
   

روح سلطانی ز زندانی بجست


مهندس مجید تولایی


• به یقین تو بر فرا رسیدن روزی شهادت خواهی داد، که تیغ زنگار گرفته ی حاکمان مزوّرِ دیو صفت و درنده خو، دیگر بر سرنوشت و مقدّرات ما باز ماندگان و این ملت مظلوم حکم رانی نمی کند. روزی که دیگر سر نیزه و داغ و درفش، واژگانی غریب برای حکمرانی باشد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۲٣ خرداد ۱٣۹۰ -  ۱٣ ژوئن ۲۰۱۱


صبح اول وقت به اتفاق تنی چند از دوستان برای دیدار، به منزلش رفتیم . یکی دو روز پیش از آن ، پس از تحمل ماه ها حبس چند روزی را برای مرخصی، رخصت یافته بود. تا او به جمع میهمانان ملحق شود ، دقایقی را با همسر صبور و شکیبایش به گفتگو نشستیم . با آمدنش مثل همیشه یک به یک را گرم در آغوش گرفت و من نیز او را به بر گرفته و بوسه ای بر شانه هایش زدم . نشست و برایمان گفت و گفت و گفت از آنچه بر او در انفرادی و بازجویی گذشته بود. از نیرنگ ها و دنائت ها و شیادی های بازجویان و سناریونویسان پرونده های ملی –مذهبی ها. از سیاه دلی آن شیاطین و دیو صفتان که چگونه به هزار لطایف الحیل، برای شکستن مقاومت و ایمان و خودباوری یاران و به تردید و لرزش انداختن شان ، از توسل و تمسک جستن به هیچ دنائت و لعامتی فرو گذار نمی کردند.

تا آنجا که گفته هایش فقط به خود ش مربوط می شد و آنچه تنها به مواجهه های فردی او با شحنه گان باز می گشت ، آرام بود، اما گام به گام، آنگاه که راوی حکایت ستم و بی مروتی های روا شده بر دیگر هم بندان گشت ، تیک های عصبی اش ، دم به دم فزونی گرفت واز پی آن آرامش و خاموشی طوفانی ، ناگهان گریه، آرام اش را ربود از آن پس، دیگر گفت و گریست و دیگران را نیز به ترچشمی وا داشت و اوج روایت این گفتن و گریستن زمانی بود که ، راوی مظالم و خباثت های روا رفته بر مولا و مقتدایش ، عزّت مظلوم شد.

*****

روح سلطانی ز زندانی بجست                  جامه چه درانیم و چون خاییم دست

اما نه، هدی جان، به حقیقت حق قسم ، قسم به طهارت روح بلندِ جسته از زندان شنیع ترین سلسله جنبانان دین فروشی و قساوت پیشه گی در این کهن بوم و بر؛ قسم به صلابت صبّاریت ملکوتی ات، که عروج تو گرچه برای خودت ورود به کعبه ی رستگاری بود و جلوس بر بلندای سپیدار جاودانگی ابدی ، اما ای عاقبت به خیر شده ، ای همیشه رفیق ، ای خوش مرام و همواره با معرفت ، بدان و آگاه باش که رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل.

آخر ای رفیق با رفتنت چنان داغی بر دل این کاروان دل شکسته گذاشتی که جای آن است که خون موج زند در دل لعل. ای برادر، بدان و آگاه باش که:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود             هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

بدان و می دانم که یقینی تر از همه ما باز ماندگان کاروان می دانی، چرا که تو خود اینک سراسر یقینی و نشسته بر خوان بی انتهای زلال ترین معرفت های ایقانی. آری ای همیشه رفیق ، ای هدایت بخش همیشه شاهد، بدان و آگاه باش که ما کاروانیان باز مانده ، ا گرچه اینک چشمِ گریان خویش را به توفان بلا سپرده ایم اما سرانجام یکشب دامن آه سحر خواهیم گرفت و داد خود را ز آن مه بیداد گر، خواهیم ستاند .

به یقین تو بر فرا رسیدن روزی شهادت خواهی داد، که تیغ زنگار گرفته ی حاکمان مزوّرِ دیو صفت و درنده خو، دیگر بر سرنوشت و مقدّرات ما باز ماندگان و این ملت مظلوم حکم رانی نمی کند. روزی که دیگر سر نیزه و داغ و درفش ، واژگانی غریب برای حکمرانی باشد. روزی که دیگر حکمرانانِ نشسته بر« سر» نیزه ها در توهم و مدهوشیِ حاکمیت بر مردم به سر نبرند و قربانیان سر نیزه ها ، جز آنانی نباشند که برای اعمال سلطه ی جائرانه ی خود بر فراز آن

می نشینند.

من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم

مجید تولاّیی
سردبیر ماهنامه توقیف شده نامه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (٣)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست