یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

کاهوی جوان و سه سروده ی دیگر


روتخر کوپ لاند - مترجم: شهلا اسماعیل زاده


• نوشتن خواندن است-
تلاش کردن
برای خواندنِ آنچه دیگری می خواند,
آن دیگری من ام (از: "نامه های او") ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲۷ تير ۱٣٨۹ -  ۱٨ ژوئيه ۲۰۱۰


 
روتخر کوپ لاند در ۴ اگوست ۱۹٣۴ در شمال هلند بدنیا آمد. شاعر است و نویسنده و به عنوان روانپزشک سال ها به درمان بیماری افسردگی مشغول بوده از طریق نوردرمانی و خواب درمانی. او سال ها استاد دانشگاه بوده است اما شهرتش بیشتر به خاطر شعر هایش است. شعر او با زبانی ساده حرف های زیادی می زند. شعر کاهوی جوان او دلیلی شد برای ساختن برنامه ای تلویزیونی و بعد ها هم نام مجله ای. یکبار هم به عنوان شاعر ملی برگزیده شد که آن را قبول نکرد.



۱
کاهوی جوان


همه چیز را میتوانم تحمل کنم
حبوبات پژمرده
گلهای مرده
سیب زمینی ها را در گوشه ای
می توانم بی تفاوت ببینم که زیرورو می شوند
در این موارد بیرحم هستم

اما کاهوی جوان را در شهریور
تازه کاشته شده و هنوز جان نگرفته
در تختخوابی مرطوب
نه


۲
نامه های او


این ها نامه های او هستند ,
بوی کاغذ کهنه می دهند
و جوهر خاکستریست

دست خطش همین بود
و نامه هایش همیشه این طور به نظر می رسید,
این چنین بود

نوشتن پیدا کردن آن چیزیست که در تو زندگی می کند
بر این کاغذ تلاش خود را کرده است

نوشتن خواندن است-
تلاش کردن
برای خواندنِ آنچه دیگری می خواند,
آن دیگری من ام

چیزی است که با دست هایش پدید آمده
این حرف ها,
چنان از آن اویند که او بر می گردد

این جاست
با صورتش, با صدایش
با دست هایش
جام می و سیگاری

و همزمان چیزی نیست جز کاغذی که خاک می خورد
و جوهری که کمرنگ می شود


٣
پرسش این است: او کیست؟


در حالی که مدت هاست
در سرم خانه دارد
و تقریبا همه جا,
اما او کیست؟

پرسشی بیهوده,
در خاطره هایت به دنبال باور نکردنی ها می گردی ,
می دانم
اما حتی پرسش بیهوده نیز به دنبال پاسخی است

به واقع او هنوز آن بانوی جوان است
که من زمانی
             جایی
                   اتفاقی
                         با او روبرو شدم
اما او کیست در سرم؟
او را باز نمی یابم

لحظه هایی هستند که من دوباره ناگهان می دانم
انسان تنهاست, من نیز

به او نگاه می کنم و می اندیشم:
او آنجا
همانست این گونه پیدا,
این گونه فانی


۴
عزیزم بهتر است بروی


بهتر است عزیزم بروی و در باغ دراز بکشی
جایی خالی
میان علفهای بلند

همیشه آرزو داشتم جایی باشم
خالی
برای کسی که بماند


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست