یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

گرایش های معاصر مارکسیستی ژاپن


توشیو یامادا - مترجم: محمدتقی برومند (ب. کیوان)


• اندیشه های مارکس در ژاپن تا زمانی که در چارچوب مارکسیسم روسی مطرح بود خلاقیتی در این جامعه نداشت و مانع از برخورد مستقل به این اندیشه ها و در آمیزی آن با فرهنگ ملی بود.اما ژاپنی ها برخلاف دیگر کشورهای شرق که عمدتا مصرف کننده و مقلد صاف و ساده فلسفه غرب از جمله اندیشه های مارکس و سپس مارکسیستی بودند، بزودی تحلیل مستقلی از اندیشه های مارکس به دست دادند و بین این اندیشه ها و نیازهای فکری و فلسفی خاص خود پیوند ایجاد کردند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۴ خرداد ۱٣٨٨ -  ۴ ژوئن ۲۰۰۹


اشاره مترجم
    اندیشه مارکس در جهان به گونه های گوناگون بازتاب یافته است. جریان های فکری، فلسفی و سیاسی مارکسیستی هر کشور در برخورد به این اندیشه ها از ظن خود یار آن شده اند.این اندیشه ها از دو طریق در سطح جهان انتشار یافته اند. یکی از طریق حزب های کمونیست که به طورعمده زیر نفوذ حزب کمونیست اتحاد شوروی بودند ودیگری از طریق اندیشمندان علاقه مند به اندیشه های مارکس. بنا بر این آنچه بنام مارکسیسم شهرت دارد یک جریان فکری واحد نیست، بلکه انواع گرایش های فکری به شدت متضاد را در بر می گیرد. مارکسیسم روسی پیش از آن که یک جریان فکری روییده از پژوهش و کنکاش علمی منظم دراثر های مارکس بوده باشد، معجونی از کلمه های قصار به هم بافته برای توجیه هدف های پراگماتیک دولتی و حزبی بوده است.
    اندیشه های مارکس در ژاپن تا زمانی که در چارچوب مارکسیسم روسی مطرح بود خلاقیتی در این جامعه نداشت و مانع از برخورد مستقل به این اندیشه ها و در آمیزی آن با فرهنگ ملی بود.اما ژاپنی ها برخلاف دیگر کشورهای شرق که عمدتا مصرف کننده و مقلد صاف و ساده فلسفه غرب از جمله اندیشه های مارکس و سپس مارکسیستی بودند، بزودی تحلیل مستقلی از اندیشه های مارکس به دست دادند و بین این اندیشه ها و نیازهای فکری و فلسفی خاص خود پیوند ایجاد کردند. مقاله زیر گوشه هایی از برداشت مستقل از اندیشه های مارکس را در ارتباط با نیاز های فکری جامعه ژاپن نشان می دهد و از این رو می تواند دستمایه خوبی برای علاقه مندان ایرانی بینش مارکسی در نحوه بهره گیری مستقل از اندیشه های وی برای آفرینش نگرش فلسفی و اجتماعی مستقل متناسب با فرهنگ و جامعه ایران باشد.
    موضوع این مقاله معرفی برخی گرایش های جدید مارکسیستی ژاپن از پایان دهه‍ی۱۹۶۰است.هر چند در آن دوران تأثیر مارکسیسم در اندیشه های عمومی این کشور کاهش یافته بود.با وجود این مارکسیسم ژاپن در دهه های اخیر پیشرفت تئوریک مهمی نمود.جریان های جدید اندیشه های
مارکسیستی با هدف فرا رفتن از تعصب دیرین کم وبیش استالینی به وجود آمدند.


   ۱- پیدایش مارکسیسم معاصر
    سرمایه داری که پس از برقراری امپراتوری میجی(۱٨۶۷)در ژاپن پدید آمد،نه تنها با سرمایه داری کشورهای اروپایی،بلکه هم چنین با سرمایه داری «کاپیتال»که ترجمه کامل ژاپنی آن در آغاز دهه ۱۹۲۰منتشر شد،بسیار متفاوت بوده است.سرمایه داری ژاپن و بنا بر این استراتژی انقلابی ژاپن را چگونه باید تعریف کرد؟در دهه۱۹٣۰این محورها مسئله های مرکزی بحث و گفتگو میان مکتب کو زا ومکتب رونورا تشکیل می دادند.
    از نظرمکتب کوزاکه طرفدار سرمایه داری ژاپن به جای نظام نیمه فئودالی بود، انقلاب نخست می بایست خصلت دموکراتیک و بورژوایی پیدا کند. در مقابل مکتب رونو که به رویکرد جامعه ژاپن به سوی تجدددرنگ داشت،این انقلاب می بایستی سوسیالیستی باشد. چنین بود پایه تقابل سیاسی میان حزب کمونیست ژاپن- که در ۱۹۲۲شالوده ریزی شد و به مکتب کوزا گرایش داشت- و حزب های مارکسیستی غیر کمونیستی که هوادار مکتب رونو بودند.در خلال مباحثه میان کوزا و رونو مارکسیسم در ژاپن رواج یافت و تأثیر عظیمی در زمینه علوم اجتماعی ژاپن در پیش از جنگ دوم جهانی داشت.
    پس ازشکست نظامی ژاپن در ۱۹۴۵،مارکسیسم اعتبار زیادی در افکار عمومی کسب کرد.با این همه،این دوره،دوره استالینیسم یا مارکسیسم نوع شوروی بودکه با رویکرد عین گرایانه و گرایش آن به چشم پوشیدن از مسئله آزادی کاملا آشناییم.چون در ژاپن فکرسنتی،افراد را تابع همبود می نمود،بحث مارکسیستی مبارزه طبقاتی با خطر تبدیل به سیستم فکری ترمز کننده شکوفایی فرد روبرو بود.پیدایش مباحثه در باره ذهنیت مقارن ۱۹۵۰از آن جا سرچشمه می گیرد.سپس مسئله ذهنیت افراد اغلب با تکیه بر تئوری از خود بیگانگی مارکس جوان یا اگزیستانسیالیسم ژان پل سارترمطرح گردید.طرح مسئله ذهنیت نخستین نقد مناسب از مارکسیسم استالینی بود که در آن وقت در ژاپن جنبه مسلط داشت.
    ژاپن ده سال پس از شکست نظامی باز سازی اقتصادی اش را به پایان رساند.تلاقی رشد شتابان اقتصادی و دگماتیسم استالینی در ۱۹۶۵ به مارکسیسم و محبوبیت آن در افکار عمومی زیان رساند.در این دوره،مارکسیسم به طور عمده محدود به دانشگاه هابود.با این همه در سطح پژوهش های دانشگاهی جریان های متفاوت اندیشگی پدید آمد که از چارچوب مارکسیسم شوروی فرا ترمی رود.این گرایش های نو که طی بیست سال اخیر مسلط گردید،نوزایی مارکس نام گرفت.ما در این جا به ذکرسه گرایش که بی شک نمایشگر مارکسیسم معاصر ژاپن است،می پردازیم.این سه گرایش عبارتند از:اقتصاد سیاسی کوزواونو،تئوری جامعه مدنی و فلسفه شیی وارگی.

      ۲- اقتصاد سیاسی کوزواونو
      تلقی اقتصاد سیاسی کوزواونو(۱۹۷۷-۱٨۹۷) به عنوان یکی از گرایش های جدید مارکسیستی در ژاپن نادرست است.در واقع، اثرهای اصلی او پیش از۱۹۶۵انتشار یافت.اما طی دهه ۱۹۶۰،او هواداران زیاد و موقعیت استواری در محیط دانشگاهی به دست آورد.

    متدولوژی سطح های سه گانه در اقتصاد سیاسی
       مقدمه بسیار مهم اونو متدولوژی اقتصاد سیاسی او را در سه سطح به هم پیوند داده است.به عقیده او تمام سیستم اقتصاد سیاسی مارکسیستی باید به سه سطح تصاعدی تقسیم گردد:
    ۱-اصول عام
    ۲-تئوری مرحله ها
    ٣-تحلیل های جامعه مشخص
   
      سطح نخست،سطح اصول عام، میدانی است که درآن عمده ترین قانون های اساسی سرمایه داری برپایه فر ضیدن متدولوژیک جامعه ناب سرمایه داری مشخص می گردد.سطح دوم،تئوری مرحله ها،سطح پژوهش ها در باره مضمون های ویژه مرحله های متوالی گسترش سرمایه داری در مقیاس تاریخ جهانی چون تئوری امپریالیسم است.تنها بر اساس مبانی متدولوژیک این اصول عام وتئوری مرحله هاست که می توان به تحلیل کردن جامعه های مختلف مفروض تاریخی سرمایه داری،چون جامعه سرمایه داری ژاپن از پس از جنگ پرداخت.سطح سوم که سطح تحلیل های تجربی را تشکیل می دهد،هدف نهایی هر پژوهش اقتصاد سیاسی است.
    البته سرمایه داری ناب یا ایده آل که اصول عام را نشان می دهد،هرگز هیچ جا در تاریخ جهانی وجود نداشته است.با این همه،به عقیده اونو فرض متدولوژیک سرمایه داری ناب به هیچوجه ارادی و نا معقول نیست.زیرا جامعه های سرمایه داری واقعی در حد اعلای آن سرمایه داری انگلستان از قرن ۱۷تامیانه قرن ۱۹ یک گرایش به تحول در جهت سرمایه داری ناب را نشان می دهند.به گفته او،بر اساس این پایه واقعی تاریخی است که می توان اصول اقتصاد سیاسی رابنا کرد.
      روی این اصل،اونو کاپیتال مارکس را به عنوان متنی از اصول،اما متنی کاملا ناکافی و نا کامل می نگریست.زیرا به عقیده او در آن تز های زیادی در هم آمیخته اند که بر آمده از اصول نیستند :مانند تز فقیر شدن زحمتکشان،تز انباشت بدوی و غیره.او در این باره به عنوان مثال می گوید:
تز فقیر شدن تنها مشخصه ویژه سرمایه داری انگلیس،به ویژه در نیمه نخست قرن نوزدهم است.این تز باید از تئوری مرحله هایا به عبارت دیگراز تحلیل تجربی سرچشمه گیرد ،نه از اصول عام .
    اگر همه کشور های سرمایه داری بدین ترتیب به سرمایه داری ناب نزدیک شده بودند،آنگاه فقط کافی بودکه اصول عام و تحلیل های مشخص را گسترش داد. بنا بر این، به گفته اونو،در واقع گرایش سرمایه داری به ناب شدن در پایان قرن ۱۹به واسطه پیدایش سرمایه مالی دگرگون شد.از این رو،تنها اصول کافی نبود،به وجود آمدن تئوری فازها(مرحله ها) ضروری بود.اونو به منظوربرجسته کردن اهمیت تئوری فازها مباحثه میان برنشتین و کائوتسکی را مثال می آورد.چنانکه می دانیم، برنشتین با تحلیل جنبه های جدیدی که سرمایه داری در پایان قرن نوزده پید کرده بود،کاپیتال را رد می نمود چرا که به عقیده او این پدیده های جدید با تزهای مارکس همخوانی ندارد.برعکس،کائوتسکی معتقد بود که کاپیتال هنوز همه صحت تئوریک خود را حتی در دوران جدید حفظ کرده است.
    به عقیده اونو هردو مرتکب اشتباه متدولوژیک شده بودند.برنشتین مدعی نفی اصول عام (کاپیتال)بود و در عین حال با دقت زیاد به درک پدیده های جدید نائل آمده بود که مارکس نتوانسته بود آن ها راپیش بینی کند،حال آن که کائوتسکی با پا فشاری مفرط در دفاع از اصول عام مارکس آشکار کرد که در شناخت وجود این دگرگونی های تاریخی نا توان است. هر چند که هر دوی آن ها از پایان قرن نوزدهم هم عصر بودند،ولی تنها به این بسنده کردند که اصول عام رابا وضعیت مشخص جدیدمقایسه کنند. یکی برای توجه به جنبه های جدید، اصول عام را زیرپا نهاد و دیگری در دفاع از کاپیتال ازجنبه های جدید غافل ماند.خلاصه اینکه تئوری فازها در متدولوژی این دو اندیشمند حضور نداشت.اونو می گوید:البته،خود مارکس را باید مسئول این نتیجه بی حاصل دانست.زیرا مارکس خود در کاپیتال تزهای مربوط به فازها را با تزهای مربوط به اصول عام در هم آمیخته است.بنا براین،آنچه اونو تلاش کرد انجام دهد، عبارت از دگرگون کردن،پیراستن وسیستم بندی کاپیتال است.                                                                  
    در واقع،متدولوژی اونودر اصل ازاندیشه ورزی اوپیرامون بحث کوزا و رونودر دهه۱۹٣۰سرچشمه می گیرد.به عقیده او مکتب های کوزا ورونو در مقیاسی که خواسته اند، به طور مستقیم کاپیتال را در شرایط مشخص جامعه ژاپن در بین دو جنگ جهانی به کار برند، به هم نزدیک می شوند.اونو از آن نتیجه می گیرد که در حقیقت مکتب کوزا با پر بها دادن به فاصله کاپیتال و جامعه ژاپن و مکتب رونوبا کم بها دادن به آن پایان گرفته اند. نقد اونو از دو مکتب چنین بود:در برابر اصول عام و تحلیل های مشخص سرمایه داری ژاپن نخست لازم بود،تئوری فازها ساخته شود.

    عنصر های اصول عام « پیراسته»
       اونو نکته اساسی کوشش های اش را به اصول عام اقتصاد سیاسی اختصاص داد.به عقیده او اصول عام باید پدیده های مکرر جامعه ناب سرمایه داری،یعنی مبادله کالا ها،انباشت سرمایه ،بحران و غیره را مشخص کند. به بیان دیگر،ناگزیر باید اصول عام را به شکل یک سیستم گردشی خود تولید کننده در یک چرخه بی پایان گسترش دهد، یعنی باید تئوری های پدیده ها یی را که فقط یکبار پدیدار می شوند،از سیستم اصول عام حذف کند.پس قانون های موسوم به تاریخی (انباشت ابتدایی و غیره)باید تفکیک گردد و علاوه بر این ،تئوری های کالا، پول و تبدیل پول به سرمایه(دو بخش نخست کاپیتال)بطور بنیادی نو سازی شود.از دید اونو شرح این تئوری ها از جانب مارکس به نظر می رسد فرض کردن جامعه تجاری ساده یعنی جامعه تجاری غیر سرمایه داری است.این بدان معناست که مارکس در سراسر کاپیتال نخست با طرح کردن جامعه تجاری ساده و سپس جامعه سرمایه داری،گذار تاریخی از جامعه تجاری ساده به جامعه سرمایه داری را مطرح کرده است.اما اونو این برداشت را به کلی رد می کند.بر عکس،اونو این تئوری ها را به شکلی با آن چه که سطح«اصلی» جامعه سرمایه داری، سطح تولید را مطرح نمی کند، بلکه فقط سطح «شکل»قشری آن،یعنی سطح گردش را مطرح می کند دوباره ترکیب می کند. او «شکل های گردش» کالا،پول و سرمایه را به این دلیل که در سطح گردشCirculation پدیدار می شوند نام می برد. از این رو،به عقیده اونو،دو بخش نخست کاپیتال باید به تئوری شکل های گردش تغییر شکل داده شود.
       در اختلاف با مارکس،این امر ناگزیر او را به مطرح نکردن ذات ازرش در آغاز سیستم اش سوق می دهد.در تئوری کوزو اونو در باره ارزش،دکترین گردش فقط باید شکل آن را مطرح کند.در دکترین تولید است که باید با طرح کردن ذات ارزش در باره ارزش-کار استدلال کرد.از این رو اونو پیش از طرح کردن ذات ارزش،در جای نخست،شکل آن را مطرح می کند،نه بر عکس.او میگوید:این گذار منطقی از شکل به ذات با منطق سرمایه داری مطابقت دارد.خود سرمایه داری تنها هنگامی وجود داردکه گردش، تولید را در چنبره خود قرار دهد.به بیان دیگر،در هنگامی که شکل،ذات را در برگیرد.
    بدین ترتیب اونو سیستم خاص اصول عام خود را در سه بخش بنیان می نهد :
   ۱- دکترین گردش
    ۲- دکترین تولید
    ٣- دکترین توزیع
    اونو کوشید تئوری بحران را در دکترین های تولید و توزیع داخل کند:زیرا به درستی بحران اقتصادی پدیده ای است که در جامعه سرمایه داری تکرار می شود و علاوه بر آن اساسی ترین مشخصه آن را تشکیل می دهد.پس به عقیده او سیستم اصول عام نمی تواند بدون تئوری منطقی بحران واقعیت یابد.همانطور که این نمونه ها نشان می دهند اونو ضمن تکیه بر کاپیتال توانسته است اصول عام اولیه و سیستم بندی شده ای را بسازد.
    کوزواونو شاگردان و پیروان زیادی چون تسوتومواوشی (زاده ۱۹۱٨) و ماکوتو ایتو (زاده۱۹٣۶) را پرورانید. به ویژه از دهه ۱۹۶۰،آن ها به کار اصلاح کردن و دگرگون کردن دوباره و سیستم بندی بازهم بیشتر اصول عام اونو پرداختند و نه تنها دکترین استالینی،بلکه دکترین اسلاف او را نیز زیر سوا ل قرار دادند.از سوی دیگر،آن ها کوشیدند به تدوین تئوری فازها و تحلیل های مشخص پردازند.بدین ترتیب مکتب بزرگی به نام مکتب اونو به وجود آمد.هر چند این مکتب در حال حاضر به چند خرده مکتب تقسیم می شود.بدون شک یکی از جریان هایی را تشکیل می دهد که مارکسیسم معاصر ژاپن را مجسم می سازد.

٣-تئوری جامعه مدنی
       مکتب جامعه مدنی کوشید براساس بازخوانی متن های مارکس و بیشتر بر اساس تغییر و نو سازی سیستم او که موضوع ا ساسی اثرهای اونو بود،از جزم های مارکسیسم شوروی فراتر رود.برای این مکتب،مسئله عبارت از بازگشت به خود مارکس و خواندن اثر های او بدون تکیه بر مأخذ استالین و لنین و حتی انگلس است.آنچه که در این باب مهم است،بازیافت و ترمیم اندیشه های اصلی مارکس است.از این رو،این مکتب،جامعه مدنی را به عنوان یک مفهوم کلیدی مطرح می کند.ما موقتاً از جامعه مدنی جامعه ای را درک می کنیم که درآن انسان ها برای تبدیل شدن به افراد مستقل و بهره مندی از آزادی و برابری،دستکم در سطح قانونی و اخلاقی خود را از همبود های فئودالی یا پیش مدرن رها سازند در این مورد مثلاً می توان جامعه تجاری آدام اسمیت یا جامعه ای را که مارکس در بخش کالا و پول کاپیتال شرح داده است،ذکر کرد.به بیان دیگر،جامعه مدنی جامعه ای است که درآن همانندی میان کار و مالکیت،یعنی مالکیت استوار برکار خاص هر فرد فرمانرواست. به هر ترتیب ،آن چه مهم است، نخست نگریستن جامعه مدنی به عنوان یک مفهوم متدولوژیک و نه به عنوان یک وجود تاریخی و دوم متمایز کردن روشن جامعه مدنی و جامعه سرمایه داری است. بر پایه این مفهوم این مکتب هم از سرمایه داری ژاپن وهم کشورهای موجود سوسیالیسم انتقاد می کند.

انتقاد از سرمایه داری ژاپن
      تئوری جامعه مدنی که از مسئله گزاری سنتی مکتب کوزا در پیش از جنگ پیروی می کند،به طور اساسی به ویژگی های جامعه سرمایه داری ژاپن پای بند است.به گفته یوشی هیکو اوشیدا( زاده۱۹۱٣)در ژاپن بر خلاف انتظار، سرمایه داری بدون زایش جامعه مدنی با حفظ عنصر های فئودالی یا پیش مدرن وتکیه بر آن ها رشد یافت.از این رو،البته ژاپن یک جامعه سرمایه داری،اما نه جامعه مدنی بوده است.این یک سرمایه داری بدون جامعه مدنی است.هنگامی که سرمایه داری دهه ۶۰ ژاپن را با سرمایه داری پیش از جنگ مقایسه می کنیم،باید گسترش چشمگیر جامعه مدنی پس از شکست نظامی را –که استوار بر واقعیت ورود دموکراسی آمریکا بود-یادآور شویم.اما باید تصریح کرد که در این زمان با دوره رشد زیاد اقتصاد ژاپن (۱۹۷٣-۱۹۵۵)، رشد بی سابقه اقتصاد در جهان روبروییم.بدیهی است که در باره طبیعت سرمایه داری معاصر ژاپن که رشدی چنین استثنایی را به اجرا در آورد،پرسش ایجاد شود.
      به عقیده اوشیدا باید راز این رشد اقتصاد ژاپن را در مسئله گزاری جامعه مدنی و در ضعف عناصر مدنی جستجو کرد.در واقع،در ژاپن همه ضرورت هایی که به وسیله سرمایه به آسانی تحمیل می شود،می تواند به آسانی به زیان منافع مدنی یا به زیان رعایت حقوق بشر یعنی به زیان بهبود شرایط زندگی،کار و محیط زیست و غیره تمام شود.علاوه بر این،این جا یک مسئله دیگر،یعنی مسئله برتری مطلق دولت بر جامعه مدنی پیش می آید.به گفته هاجیم کاوا کامی (۱۹۴۶-۱٨۷۹) اندیشمند نامدار ژاپن:اوشیدا اختلاف میان اروپای غربی و ژاپن را این سان خلاصه می کند:«در اروپا خدا حقوق بشر را آفرید و بعد انسان حقوق دولت را به وجود آورد.بر عکس،در ژاپن، نخست خدا حقوق دولت را آفرید ،سپس دولت حقوق بشر را به وجود آورد» آن چه اوشیدا می خواهد بگوید اینست که اصل آغازین غربی و اصل آغازین ژاپن به نظر یک آیینه وارونه است.در اروپا حقوق انسان (به تعبیرما« جامعه مدنی»)بی هیچ دلیلی بدیهی انگاشته شده و برعکس،در ژاپن حقوق دولت بدیهی فرض شده است. از این رو، او می گوید:در ژاپن اختیار های سرمایه و دولت مدام فزونی می یابد.حال آن که جامعه مدنی نا توان باقی می ماند.نه تنها پایه اجتماعی فوق رشد اقتصادی دهه ۶۰،بلکه هم چنین فوق مدرنیزه شدن فنی و اقتصادی امروزنیز درست بر همین مبنا است.ما از فوق مدرن انقلاب انفورماتیک،رشد عالی فنی،تمرکز شدید قدرت ها و غیره را درک می کنیم.به گفته او،بدین ترتیب سرمایه داری معاصر ژاپن با متحد کردن فوق مدرن با پیش مدرن،نه با مدرن و شهر وندی رشد یافته است. به راستی باز مانده پیش مدرنیته است که تا این اندازه به رشد سریع فوق مدرن ژاپن امکان داده است .هر چند این موضوع متناقض به نظر می رسد،بر اساس آن می توان همراه با اوشیدا به این نتیجه رسید که سرمایه داری در ژاپن در شرایط ضعف جامعه مدنی رشد یافت.

انتقاد از کشورهای سوسالیستی موجود         
      در دهه ۱۹۶۰ بنا بر رویارویی چین و شوروی ، جنگ چکسلواکی و غیره،تصور های سنتی سوسیالیسم زیر سوال رفت.مهم ترین مسئله به وضوح مربوط به ساختار اساسی سوسیالیسم شوروی و مفهوم عام مارکسیسم بود.مکتب جامعه مدنی کوشید مدل سوسیالیسم مارکسیستی را نه در اثرهای لنین یا انگلس بلکه در اثر های خود مارکس جستجو کند.در ارتباط با این موضوع، مسئله گزاری پیشنهادی کیواکی هیراتا(زاده ۱۹۲۲)بحث زیادی بر انگیخت.این بحث پیرامون قطعه بسیار معروف پایان کتاب اول کاپیتال دور می زند:
    «تملک سرمایه داری که مطابق با شیوه تولید سرمایه داری است،نخستین نفی این مالکیت خصوصی را که نتیجه منطقی کار مستقل و فردی است،
تشکیل می دهد.اما تولید سرمایه داری خود نفی خاص خود را با تقدیری که در دگردیسی های طبیعت نقش اساسی دارد،به وجود می آورد.این را نفی نفی می گویند این نفی نه مالکیت خصوصی کارگر،بلکه مالکیت فردی وی را بر پایه دستاوردهای عصرسرمایه داری و همکاری و مالکیت مشترک همه وسیله های تولید و از جمله زمین،دوباره بر قرار می کند»(ج سوم،انتشارات سوسیال ص ۲۰۵،تأ کید از نویسنده است).
    مارکس این جا جامعه آینده را به مثابه استقرار دوباره مالکیت فردی تعریف می کند،اما در جای دیگر،مالکیت آینده را چونان مالکیت اجتماعی تعریف کرده است. هیراتا بدون چشم پوشیدن از این تعریف روی این واقعیت که سوسیالیسم در آن جا توسط مارکس به عنوان « برقراری دوباره مالکیت فردی» تعریف شده،اصرار می ورزد.این مالکیت فردی چیست؟انگلس در آنتی دورینگ تفسیر ویژه ای از آن به دست داده است.(انتشارات سوسیال،ص ۱۶۲).او می نویسد:مالکیت فردی مورد بحث مالکیت فردی(=خصوصی)وسیله های مصرف برپایه مالکیت اجتماعی وسیله های تولید است.همین تفسیر را نزد لنین می یابیم.
    هیراتا این جا با انگلس مخالف است.مفهوم مارکسی مالکیت فردی نه تنها استوار بر وسیله های مصرف ،بلکه همچنین استوار بر وسیله های تولید و بنا بر این اصل اساسی مالکیت در مجموع آن را نیز در بر می گیرد.به عقیده هیراتا مالکیت فردی که دقیقاًاز مالکیت خصوصی متمایز است ،چیزی جز سیستمی از مالکیت که در آن همسانی میان کار و مالکیت برای افرادتحقق می یابد،نیست.البته، افراد در جامعه آینده دیگر افراد خصوصی نیستند،بلکه افراد اجتماعی اند.از این رو،به عقیده او، مارکس این جا گذار تاریخی را چنین خلاصه می کند:
    ۱- گذار تاریخی از جامعه تجاری ساده
    ۲- با عبور از جامعه سرمایه داری
    ٣- برای رسیدن به جامعه آینده
    اما در باره مالکیت ما سه فاز داریم :
    ۱-مالکیت خصوصی فردی
    ۲- مالکیت خصوصی سرمایه داری
    ٣-مالکیت اجتماعی فردی _ به بیان دیگر :
    ۱-همانندی میان کار و مالکیت برای فرد خصوصی
    ۲-جدایی میان کار و مالکیت برای کارگر خصوصی در نظام سر مایه داری
    ٣-همانندی میان کار و مالکیت برای فرد اجتماعی
    داو (شرط)قطعی در جامعه آینده،عبارت از این است که دوباره همانندی میان کار و مالکیت یعنی مالکیت فردی بر قرار گردد.از این رو مارکس نوشت:« دوباره نه مالکیت خصوصی کارگر ،بلکه مالکیت فردی او برقرار می گردد.»
      تز هیراتا مبنی بر اینکه سوسیالیسم به طور مشخص عبارت از برقراری دوباره مالکیت فردی است،همه مارکسیست های ژاپن را زیر تأثیر قرار داد.در واقع او با پیشنهاد مفهوم مالکیت فردی،کاری جز تکیه بر اهمیت جامعه مدنی انجام نداده است.بدیهی است که تز او هرگز خود را به قلمرو تفسیر متن ها محدود نکرد.در واقع،تز او از یکسو،پایه تئوریک برای سوسیالیسم خود مدیریت فراهم کرد و از سوی دیگر،دیدگاه او ما را ناگزیر به انتقاد از سوسیالیسم شوروی سوق داد که در آن دولت اختیار کامل دارد و بر عکس افراد یاجامعه مدنی فاقد قدرت اند. مسئله گزاری پیشنهادی مکتب جامعه مدنی در حقیقت عبارت از این است که مارکسیسم واقعی در ژاپن باید مفهوم های فرد،حقوق بشر جامعه مدنی و غیره را جذب کند(رجوع کنید به سئی جی موشی سو کی ( زاده ۱۹۲۹) وکوهر هانازا کی (زاده‍ی۱۹٣۱) و غیره... ) .روی هم رفته، این کوششی برای ریشه دار کردن مارکسیسم در ژاپن به عنوان تئوری واقعی رهایی بخش بود .

۴-فلسفه شئی وارگی
       مسئله گزاری شئی وارگی اکنون کاملاً معروف و شناخته است. بدیهی است که در این باب نخست کتاب گ . لوکاچ «تاریخ و خود آگاه طبقاتی»در ذهن خطور می کند.اما به گفته واتارو هیرو ماتسو(زاده ۱۹٣۲)لو کاچ در حقیقت،منطق شئی وارگی را تابع منطق از خود بیگانگی کرده است.به نحوی که سر انجام منطق شئی وارگی را به کناری نهاد، به بیان دیگر،به عقیده او تمایز متدولوژیک میان دو منطق کاملاً نارسا ست.بر عکس هیروماتسو باانتقاد از فلسفه از خود بیگانگی کوشید فلسفه شئی وارگی را به طور بنیادی شالوده ریزی کند.
   
فلسفه شئی وارگی در تقابل با فلسفه از خود بیگانگی
    مارکس در دست نوشته های۱٨۴۴نشان می دهد که مالکیت خصوصی یک شکل از خود بیگانه شده وجود نوعی(Generique) انسان است و
کمونیسم را به مثابه فرا رفت مثبت از دایره خود به خود بی خویشتنی (از خود بیگانگی ) انسان یا به عنوان بازگشت کلی انسان به خویش تعریف کرد.به عقیده هیرو ما تسو ،مشکل در آن چه که او مفهوم از خود بیگانگی را در متن دیالکتیک هگلی «ذهن-عین»به کار می برد، باقی می ماند، به طوری که منطق او فقط به جانشین کردن «وجود نوعی» در« روح مطلق» هگلی به مثابه ذهن خود بخود بی خویشتن باز می گردد.این شیوه استدلال کردن چیزی جز شیوه استدلال ایده آلیسم یا وارونه سازی ایدئولوژیک نیست.در واقع ما این جا پی به منطقی می بریم که نخست وجود نوعی انسان و بعد از خود بیگانگی او و سرانجام فرا رفت از بی خویشتنی رامطرح می کند بنا بر این ،در این مفهوم « وجود ژنریک» ،عنصر ایدئولوژیک و عنصر« وجود خاص اساسی و نا از خود بیگانه انسان را در می آمیزد». او اینجا در انگاره‍ی ذاتیت انتزاعی و فرا تاریخی مشابه با انگاره‍ی روح مطلق، فرو می افتدکه هرگز در واقعیت وجود ندارد. آن چه که دست نوشته های ۱٨۴۴را مشخص می کند ، وارونه سازی ایدئولوژیک است.
      برعکس،مارکس از ایدئولوژی آلمانی (۴۶-۱٨۴۵) به پذیرش منطق شئی وارگی به جای منطق ازخودبیگانگی(بی خویشتنی)آغاز می کند.هیرو ماتسو می گوید طبق این منطق(منطق شئی وارگی)، رابطه های اجتماعی افراد است که همزمان به صورت مشخص و واقعی،نه به صورت ذات انسانی، انتزاعی و ایده آلی عمل می کند که در چهره های شئی واره شده ، مستقل افراد،شئی واره،منجمد و نمودارمی شوند.درست همین دیدگاه است که فلسفه مارکس را در دوران کمال و پختگی اش و در نتیجه افق شناخت شناسانه کاپیتال را تشکیل می دهد .

هستی شناسی درون ذهنیت
      هیرو ماتسو برای توضیح دادن این افق جدیدفلسفی استدلال خود را دقیق می کند.مفهوم مارکسی شئی وارگی Reification یا شئی شدگی Chosification بر خلاف آن چه که به طور معمول می پندارند،پدیده های عینی سازی را نشان نمی دهد که به طور مستقیم یک ذهن خاص را به یک عین خاص بنا بر شکلواره «ذهن-عین»که برای فکر مدرن ارزشمند است پیوند می دهد ،مشخص نمیکند.بر عکس،مسئله عبارت از پدیده های «درون ذهنی »است.پدیده های شئی وارگی نه در رابطه بی واسطه میان یک ذهن ویک عین،بلکه تنها به وسیله یک میانجی درون ذهنی میان انسان ها عمل می کنند.در واقع،این ها تصویر های درون ذهنی اند که خود بخود و نا خود آگاه شکل می یابند و شئی واره می شوند و به عنوان چیزی عینی در افراد نمودار می گردند. از این رو هیرو ماتسو که شکل واره «ذهن-عین» و دیدگاه گوهر گرایانه را رد می کند،در هستی شناسی مارکسی درونمایه درون ذهنیت را می یابد که به رابطه های اجتماعی برتری می دهد.موضوعی که او قاطعانه روی آن تأکید میکند ،این است که فلسفه شئی وارگی از افق مفهوم « مدرن »جهان فرا تر می رود.او می گوید در دنیای مدرن،ذهن و عین از یکدیگر جدا شده اند.بنا بر این در ایدئولوژی های مدرن بورژوایی،همواره میان ذهن گرائی با عین گرائی و انسان مداری با علم گرائی تقابل وجود دارد ،بر حسب این که آن را به عنوان شالوده یا ذهن و یا عین مطرح کنند . در حقیقت فلسفه از خود بیگانگی مارکس جوان معطوف به این دیدگاه است که ذهن را به عنوان شالوده تلقی می کندو بنا بر این از شکلواره مدرن فراتر نمی رود.
    مسئله تنها عبارت از مارکس جوان نیست.هیرو ماتسو می گوید متأسفانه تقریباً سراسر تاریخ مارکسیسم،فقط تاریخ تقابل میان عین گرائی و ذهن گرائی-مثلاً میان مارکسیسم شوروی و مارکسیسم غربی در خود ژاپن- تقابل میان مارکسیسم ارتدکس و مارکسیسم ذهنی بوده است.مارکسیسم پس ازمارکس که از مفهوم «مدرن»جهان فرا تر نمی رود،خود را در این چارچوب زندانی کرده یا بهتر بگوئیم در دام مدرنیسم افتاده است.چرا؟ زیرا به عقیده هیرو ماتسو،ماتر یالیسم مارکسی را بنا بر هسته معقولانه آن ،که فلسفه شئی وارگی یا درون ذهنیت،یعنی فلسفه برتری رابطه های اجتماعی است،انتخاب نکرده است.او در پی ویراستاری خودویژه ایدئولوژی آلمانی «توکیو ۱۹۷۴»،بنا بر دیدگاه اساسی مورد بحث،فلسفه خاص شئی وارگی اش را ساخته است.البته،فلسفه هیروماتسو توسط یاسوشی یامانوشی،(زاده ۱۹٣٣)زیر سوأل قرار گرفت. لازم به یادآوری است که او احیای فلسفه فویرباخی از خود بیگانگی را که امروز در ژاپن از اقبال توده وسیعی به خصوص در میان نسل جوان مارکسیست برخوردار است، هدف قرار داد.


منبع: مارکسیسم در ژاپن puf پاریس، ۱۹٨۷
ترجمه: زمستان ۱٣۷۶
ویرایش جدید: بهار ۱٣٨٨


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست