یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

مرد کوچک غمواژه های دور
برای بهروز کریمی زاده و دیگر رفقای دربند


سهیل آصفی


• در تو تکثیر شده ام
تکثیر، تا بی بینهایت تصویر
در تو و در شما خلاصه شده ایم ما ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲۲ آذر ۱٣٨۶ -  ۱٣ دسامبر ۲۰۰۷


آشیانه چشم هایت آبادنی جهانیست و دست و دلت سیاره ای دور
آن سوی بند را نبض طپیدن آغاز کن مرد کوچک غمواژه های دور
چشمانت، توان دمیدن سپیده ای که انتظارش را می کشیم دور
و هجای هر سخن، لالایی شیپوری در بی سخنی سلول که خواب از چشم آنان ربوده است
در تو تکثیر شده ام
تکثیر، تا بی بینهایت تصویر
در تو و در شما خلاصه شده ایم ما
در خیابان های شهر شلوغ هیچ و در تکاسف سنگین آن جسم حقیر که رو در رویت می نشیند
آینه نیست تا انعکاس تصویر را مهر محاق زند
با چشمانی به تمامی گشاده زیر چشمبند
سایه از رخسار موریانه بر می کشی
تا آشکاره شود موزمار هراسی که اندر بی حاصلی تزلزلی بزرگ چون گرگی حریص له له های آخر خود را می زند
در سورچرانی شکاری پیروزمند که خوب می شناسیمشان ما!
شکاریه کدام؟ کدام دندان شده ای رفیق خوب دور من
و چه خوب که آن چشم ها هنوز خواب رنگین قصه های ماست در تعلیق روزهای ممتد بی خبری
و دستان کارگرت که دانشجوست شرف روزهای بی حرمت ما
تا شرف را پیاله پیاله به تاراج برند و بازماند سندانی و عنبرهای پرچین شده در باد
در باز می شود و می بینمت که راه می روی
سردر دانشگاه تهران در بازدمی طولانی تعلیق می شود
تا آلومینیوم ها را با دستان کوچک پر توانت نقش نانی شوی تا که دست پر به خانه باز آیی
و باز قلم شوی و بنویسی نقش شرف را در خاک روسبی خانه ی ناکسان بهروزکش
بانگ بازدمی می شویم آن سوی خاک به خاک خفتگانمان که تا هزار هزار بی نام و بی نشان
تا که سرودی شاید از پس ایام انتظار
و هراس تو گویی که آن اسم شب مرموز است در روزهای هول آذری
مرد کوچک دستانت بارها با من سخن ها گفته اند بارانی،
بارانی بلند کرم رنگ تو که آواز بازدمی است تا جثه کوچکت خوب به باد در بپیچد
و تو در بی انتهای آن تنهایی آشنا تا بی خبری ها آواز سر دهی
تابنده بر آن سلول که هیچ بزرگ را تا اعماق لجن تف کرده است
حضورتان قطعیتی است بر وهن روزهای بی شماره ی ما
و خانه ی خالی که در تعلیق نوسان می کند
دستان ناصر که می لرزند در باد آخر شب پاییز میدان گلها
گلها!
و دو چشم مضطرب، ناهید وار در جستجوی پناهی برای دستانی جوان که تکثیر خاطره ای هستند دور
صدای تکراری مادر است
آنسوی آبها
از پیمان خبر می خواهد
و باز می ماند تا پیمانی دیگر به جستجوی سایبانی، لعنت شب را به جان خرد تا شاید آفتابی که سوسویی
آری، همیشه چنین بوده است و خواهد بود!


soheilasefi.blogfa.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست