یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

هر چه گستره تر باد بالهای اندیشه - طاهره بارئی
نگاهی به برنامه پرگار و گفت و گوی داریوش کریمی با فرهاد خسروخاور و فرزانه عظیمی


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱٣ شهريور ۱٣۹۷ -  ۴ سپتامبر ۲۰۱٨


تعجب من فقط ازین بود که چرا اصطلاح "روشنفکران بلند پرواز" از سوی مجری برنامه‍ی پرگار و خانم عظیمی پذیرفته شد!

بلند پروازی ِ جاه طلبانه را شاید بتوان در مورد متخصصین پُردیپلم زمان شاه که مقاماتی گرفته و به استخدام دولت در آمده بودند به کار گرفت، اما نه در مورد کسانی که نگاهی به زندگی شخصی کم و بیش ساده و آزاده آنها هیچ نشانه ای از جستجوی جاه و مقام پیدا نمیکند. بخصوص که آقای خسرو خاور که مبدع یا به کار گیرنده ی این اصطلاح هستند از شیوه جامعه شناسانه ای دفاع کردند که "گونه شناسی" ست یا به مطالعه‍ی موردی و "کیس استادی" case study گرایش دارد. ازینر با بکار گیریِ همین گونه شناسی هم فقدان عنصر آزمندی و خیز برداشتن برای جاه و مقام در مورد روشنفکران دوران پیش از انقلاب روشن میشد.
پس این جاه طلبی یا بلند پروازی ِمورد نظر جامعه شناس حاضر در برنامه در حق روشنفکران آن دوره کدام است؟ آنچه بلند پروازی خوانده میشد چهره خود را وقتی بهتر نمایان میکند که بشنویم صفات گستاخ، خود محور وخود بزرگ بین هم در کنارش قرار گرفته به آن ادغام شدند.
آیا اگر ساده تر زبان محاوره را به کاربگیریم مقصود این نیست که اینها به نظر گوینده جاه طلب شمرده میشوند چون پایشان را بیشتر از گلیمشان دراز میکردند؟ بلند پرواز بوده اند چون پائین پائین ها نمی خزیده اند؟
سوالی که دراینصورت مطرح میشود این است که چه کسی تعیین میکند اندازه گلیم برای آنهائی که می اندیشند چقدر است؟ مشکل همیشه همین بوده و هنوز هم گویا هست. چون جوامع ایدئولوژی زده، چه بطور آشکار چه پنهان ِ آن، در توافقی ناگفته همواره به کاستن از عرض وطول این گلیم همت گماشته اند، همت گماشتنی!

بحث خسرو خاور اندازه گلیم را تا حد اندیشمند یا فعال سیاسیِ مقطعی بودن- و آنوقت که لازم باشد، تعیین میکند. بعد هم مثل همه کالا های یکبار مصرف، مطابق روابط حاکم بر جوامع امروزی، باید از صحنه خارج شوند. فقط به یک جزء بپردازند و با کلیات کاری نداشته باشند البته تا زمانی که جنس تازه ترروشنفکری جایشان را بگیرد.
اصلاً اندیشه در جهان فعلی تا جائی قابل تحمل است که به معضل فوتی فوری بپردازد، در غیر اینصورت به اتیکت ِزیاده روی یا جاه طلبی و گستاخی گرفتار می آید. در واقع آنکه بعنوان روشنفکر تحمل میشود کسی ست که نجیبانه به میان آمده به موضوعی اشاره و خارج میشود والا در صف گستاخان قرار خواهد گرفت.
آقای خسور خاور در تعریف این روشنفکرانِ به قول خودشان بلند پرواز گفتند که آنها می خواستند برای همه چیز جواب داشته باشند. که البته قابل بحث است که چنین بوده یا نبوده اما در اینصورت هم آیا تنها نامی که بر آنها میتوان گذاشت بلند پروازی ست؟ من ترجیح میدهم آنها را صاحب وسعت نظر بنامم. و هیچ گستاخی هم در این مورد نمی بینم. کسانی که نگاهشان به نک دماغشان محدود نمیشده و دغدغه خاطرشان زندگی لوکس یا کجا گذراندن تعطیلات نبوده بلکه به فراهم بودن امکانات برای بخش وسیع تری از انسانها می اندیشیدند و عطوفت وسیعی نیز با آنان بوده.
پس کلید این جابجائی معنا کجاست؟ چرا بلند پروازی در غیر جایگاه خود، در حق روشنفکران نسل پیشین بکار میرود؟
شاید این موضوع را وقتی متوجه بشویم که یکباره واژه و سوژه" دموکرات" و "دموکراسی"، بدون آنکه موضوع برنامه باشد یا سوالی در مورد آن انجام گرفته باشد، از سوی یکی از شرکت کنندگان به درون قِل می خورد.
بمحض آنکه اسم خسرو گلسرخی از زبان خانم عظیمی بعنوان یک مثال خارج میشود، آقای خسروخاور میگویند، گلسرخی "دموکرات" نبود.
ولی مگر سخن سر این بوده که چه کسی دموکرات بوده چه کسی نبوده؟ نه! روال گفتگو در جهت دیگری جریان داشته و این ابراز نظرو پریدن به شاخ دموکراسی ناگهانی و غیر مترقبه به حساب میآید .
آیا روشنفکران دیروز دموکرات نبودند و امروزی ها هستند؟ یا نه، "دموکرات" و "دموکراسی" در گفتار سیاسی امروزین از محتوای خود تهی و به ایدئولوژی تبدیل شده اند؟ دیده ایم که هر بار کلیت محتوای یک اندیشه کنار رفته و از همه موجودیت آن به یک کلمه یا علامت اکتفا میشود چه زمینه ای برای کوبیدن اندیشه و اندیشمندان بیرون میآید.
لنین در تبدیل مارکسیزم به ایدئولوژی ِخودش در نهایت چون استخوانی از گوشت بیخته، آنرا به یک واژه تبدیل کرد: دیاما! و چه کلمه گول زنکی که دیاموند والماس را شبیه است. ای وای به وقتی که ایدئولوژی ها به صورت یک کلام واحد در بیآیند آنوقت دیگر معلوم نیست چیستند و فقط به درد زیر و رو کردن هر اندیشه ای می خورند تا از دل آن خیانت و کجرفتاری و غلط بودنِ فکر دیگری و بخصوص اندیشمندان را استخراج کنند. همین موضوع با اسلام سیاسی هم پیش آمد و موجود همه رنگی به نام اسلام که دیگر معلوم نبود چیست پدیدار شد که هر وقت لازم بود، میشد آنرا لباسی پوشاند و چیزی دستش داد فرستاد سروقت مخالفان. اینجاست که سولژنتسین می نالد و از دست این دروغ ِچماق شده، شکایت میکند.
اودر نامه به رهبران اتحاد شوروی در سال 1972 می گوید:" این دروغ همگانی شده، اجباری، زورکی، بدترین جنبه‍ی زندگی مردمان سرزمین شماست. چیزی بدتر از تمام بدبختی های مادی، بدتر از عدم حضور آزادی های مدنی، بدتر از همه چیز. این زرادخانه‍ی دروغ تاوانی ست که باید به ایدئولوژی پرداخت. هر اتفاقی باید طوری به این ایدئولژی مرده که هنوز پنجه هایش را همه جا گسترده ، بچسبد.......این ایدئولوژی ست که برای بقایش نیاز دارد آدمها را بفرستد پشت میله های زندان. آدمهائی را که جرئت میکنند دیگرگونه بیندیشند.
بردارید از سر ما این قبای ژنده آلوده را!

دموکراسی ودموکرات ِایدئولوژی شده هم مثل هر ایدئولوژی که در سیر محتوا زدائیش به نُک تیز یک کلمه‍ی واحد تبدیل میشود، خطرناک است. چه کسی میداند گلسرخی دموکرات بوده یا نه. او هرگز به قدرت نرسید تا بشود پرونده اش را قضاوت کرد. عمری هم نکرد که صفحات متعدد آن برای مطالعه میزان دموکراسی خواهیش در روابط اجتماعی کفایت کند. تنها میتوان گفت به ایدئولوژی باور کرده بود که آن ایدئولوژی طرفدار دموکراسی غربی نبود. آیا این برای دموکرات به حساب نیآمدن فرد کافیست؟ یا دموکرات بودن آدمها در صحنه عمل سنجیده میشود؟ اگر به نوشته ها و دفاعیه مشهور او نگاهی بیندازیم اتفاقا در او انسانی علاقمند به گوناگونی باور ها و اندیشه ها می بینیم.
در دفاعیه اش گفته است:
زندان‌های ایران پر است از جوانان و نوجوانانی که به اتهام اندیشیدن و فکر کردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی می‌شوند. آقای رئیس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آن‌ها را محکوم به زندان می‌کنند. آنان وقتی که به زندان می‌روند و بازمی‌گردند، دیگر کتاب را کنار می‌گذارند. مسلسل به دست می‌گیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه می‌کنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود می‌بینیم، فقط گلایه است.
در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند
همچنان که می بینیم فقط در این پاراگراف بیشترین تکیه روی آزادی فکر کردن و اندیشیدن است. در فراز های دیگری نیز او از شخصیت هائی که بخاطر تعلقشان به جهان مذهبی قاعدتن باید مورد انتقاد کسی با اعتقادات او می بودند با تجلیل و احترام یاد میکند و نه روی اختلافات بلکه اشتراکاتشان در مورد عدالت طلبی تکیه میکند. آیا این خصوصیت انسانهای دموکرات و روادار نیست؟ در مورد فروغ فرخزاد نیز گفته است که او زیبائی را در دل زشتی های زندگی اجتماعی میدیده. نه فقط فروغ و روش زندگی او را نفی نمیکند بلکه باز در نقطه اشتراکات به او نزدیک شده و تمجیدش میکند.

اگر قرار است ایدئولوژی نئولیبرالیسم که اتفاقا دوست دارد "جاه طلبانه" و بسیار بلند پروازانه و خارج از صلاحیتش، جهانی شود، که دست بر قضا زیاد هم از اندیشمند بودن آدمها خوشش نمیآید و مصرف گرا بودن آنها را ترجیح میدهد، در تَک واژه ی دموکرات خودش را استتار کرده باشد، وای به حال دموکراسی! این تک واژه می تواند آنگاه مثل توپ جادو به میان هر بحث و گفتگوئی قِل خورده و یکباره همه چیز را خاکستر کند. این تک واژه میتواند بشود چکش قاضی و دادستان و تا بر پیشانی کسی کوفت، صلاحیت او را بدون انکه توضیحی درموردش داده شود، باطل اعلام کند.

البته امروزه کجا آدمها را به اندیشیدن و گسترده فکر کردن و کشف روابط مسائل با هم تشویق میکنند؟ شاید شعار ناگفته ای که تبلیغ میشود این باشد که کاری به کار بزرگتر ها نداشته باشید به زندگی کوچک خودتان بچسبید. سفت هم بچسبید!

شعار قبل از انقلاب نه تنها در ایران بلکه در سطح روشنفکری جهانی، این بود که ماهی سیاه کوچکی باشید بی باک که همه چیز را به نقد میکشد و علاقمند به کرانه های حوض ِخانه نیست و افقهای وسیع تری را می جوید. همانطور که امروز روشنفکران ما تحت سلطه ایدئولوژی ِجهانی شده به تنگ کردن فضای فکری خود تشویق میشوند، آنروز ها بعکس در سطح جهان وسعت فکر بیشتر تبلیغ میشد و شور عاطفی بیشتری برای نگرانی نسبت به حال کل بشریت وجود داشت. اسم این بلند پروازی ست یا تحت لوای ایدئولوژی جهانی شده امروز چنین نامی به آن روز ها داده میشود؟
دموکراسی با جلوگیری از اندیشیدن یا تنگ کردن دایره آن منافات حتمی دارد. بعکس هر جا اندیشیدن با پرو بال گسترده تشویق شود با وجهی از دموکراسی روبروئیم.

آلن بزانسون در نقد لنینیسم می گوید این تئوری دو بخش دارد، یک بخش اعتقاد و باور است، پس باید در تاریخ ادیان دنبال نشانه هایش گشت، دیگر منطق ومعادلات و حساب وکتاب، پس باید در تاریخ علم متعلقاتش را جست. و می افزاید که در پی چنین جستجوئی ست که در میابیم نه اثری از منطقی بودن و علمی بودن در آنست نه علم و اتفاقا در ست برعکس آنهاست. یا اگر از سخن ارسطو استفاده کنیم، در واقع فساد دو مورد ذکر شده است. و بزانسون نتیجه می گیرد که همین مایه سردگمی در مورد فهم این ایدئولوژی میشود.
در این "دیاما" سازی تئوری هاست که عوام گرائی پا می گیرد. ایدئولوژی که مدعی راهنمای اندیشه بوده خود به مانع و جلو گیرنده آن تبدیل میشود و از هر جنبش فکری باز میدارد.این دیاما سازی هاست، که می خواهد پرو بال اندیشه را جمع کرده و چون نمیخواهد اذغان کند اساسا کاری با اندیشیدن ندارد، یک نقطه کوچکی به اندازه سر همان دیاما، یا صلیب شکسته، یا وا اسلاما، اتخاذ میکند که به آن تکیه کند ولی نه برای افزودن و گستراندن بالهای دانش بلکه برای چیدن آنها. برای توقع مقطعی و موقت و هر چه محدود تر بودن از آنها داشتن.


همین مسئله را در مورد دیگر ایدئولوژی ها شاهدیم. حتی همین آخری که با دیامای "دموکرات" به میدان میآید و اتفاقا سیطره اش به درخواست عاجزانه ای به نیندیشیدن و حداقل "کم اندیشیدن"، گاه گداری اندیشیدن و بعد زود به چاک زدن، منتهی میشود.

در مورد گونه شناسی یا مطالعه‍ی موردی مسائل در حوزه های اجتماعی نیز باید دریافت که عالم تحقیق به بسنده کردن به این "گونه ها" محدود نمیشود بلکه گونه ها و اجزا را شناسائی کردن مقدمه ایست برای سنتز های بعدی و استخراج قوانینی که بتواند پاسخگوی موارد متعدد باشد. این مسئله تاکید آقای خسروخاور را بر وجود انقطاع بین روشنفکران ِمقطعی اندیش امروز و گسترده اندیش دیروز باطل میکند. چرا که ما از گونه شناسی به گسترده اندیش و قانون در آوردن برای کل میرسیم و در آن توقف نخواهیم کرد.
بعلاوه با توجه به اینکه هیچ چیز مطابق قوانین فیزیک از بین نمیرود و مطابق داده های علم روانکاوی آنچه بنظر میآید مفقود شده و انقطاع حاصل آمده، تنها به عقب رانده شده است، هشدار که در موقعیت غیر منتظره ای باز خواهد گشت. به این کارکرد retour du refoulé می گویند کما اینکه جریان کاشانی بعد از مشروطه به عقب رانده شد اما این واپس راندن اجتماعی جای دیگری بازگشت آنهم موقعی که هیچکس توقع آنرا نداشت. مذهب بعنوان اعتقاد و باور در شوروی و اروپای شرقی سرکوب شد اما بلافاصله بعد از فروریزی دیوار، سرو کله اش پیدا شد.
روشنفکرانِ وسعت اندیش با دلهای وسیع نیز، اگر به ظاهر هم شده توسط سر استخوان ایدئولوژی نئولیبرالیزم واپس رانده شده باشند، حتما باز خواهند گشت، در موقعیتی که انتظارش نمیرود.

در گفتگوی سه نفره ی پرگار مورد دیگری که به میان میآمد، این بود که آیا حرف آن روشنفکران امروز طرفدار یا شنونده ای دارد؟ شرکت کنندگان پاسخ های متفاوتی به این سوال میدهند.
ولی مورد پذیرش قرار گرفتن یا نگرفتن یک اندیشه یا نظریه از سوی جامعه، تعیین کننده ی درستی یا نادرستی آن نیست والّا ما بسرعت به درّه ی عوام فریبی غلتیده و هر چه را مورد توجه قرار گرفت و لایک خورد، درست و صحیح تلقی کرده یا تلاش خواهیم کرد نظراتی را مطرح کنیم که لایک بخورد. این همان پوپولیستی شدن و رأی عوام را خریدن، نیست؟ چه بسیار اندیشمندان صادق و تیزبین که در زمانه‍ی خودشان اندیشه‍ی آنها مورد شناخت و اقبال اجتماعی قرار نگرفته. می توانم به خانم سیمون ویل فیلسوف و فعال سیاسی فرانسوی اشاره کنم که کار هایش با تلاش آلبر کامو بعد از مرگ این فیلسوف به نشر رسید. یا آیا هیچیک از شما خوانندگان این مقاله، فریدون اسفند یاری، اندیشمند آینده نگرایرانی الاصل را می شناسد؟ او اولین انسانی ست که بعد از مرگ بخاطر تازگی و خلاقیت و ابتکاراندیشه هایش به شیوه خاصی منجمد کرده اند تا شاید با پیشرفت علم روزی بتوانند او را دوباره به زندگی و صحنه خلاق اندیشه بازگردانند. ( میتوانید در مورد او روی انترنت بیشتر بخوانید. اندیشه ها و پیش بینی های سیاسی روشنی دارد.).
چون مثال خسرو گلسرخی در میان بود با شعری از حسین منزوی در مورد گلسرخی نوشته را به پایان می برم که از ناشناس ماندن اندیشه و شخصیتی که این شاعر آنرا والا تلقی میکند،افسوس می خورد. او در غزل "شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت" اشاره میکند که: حتی تو را در پیش روی جوخه‍ی اعدام، جز صبحگاه خونی میدان کسی نشناخت. 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست