یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

انسانی که دردِ انسان داشت
در سوگِ عمر محمدی (کاوه)


مینو همیلی


• این دنیا برای تحققِ آمال و آرزوهای تو چه کند حرکت می کرد. تو که پر از شوق پرواز و آزادی و عدالت بودی. در واقع اشک ریختن از سر غفلت و در ظاهر، عادت روزمره ی نوعی زیستن است که انگار باور دارد؛ مرگ برای او نیست. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۲٨ مهر ۱٣۹۶ -  ۲۰ اکتبر ۲۰۱۷


 
"من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است."
(احمد شاملو)
دوستان، رفقا: من به درخت توت کهنسالی فکر می کنم که همسایه ی کوچه و خانه ی عمر محمدی و سایه سار کودکیهای انسانی پیشرو بود که همه ی حلاوت مرامش را از شیره ی جان و میوه ی آن درخت، در رگ و ریشه اش ذخیره کرده بود. سادگی، شرط اول زیستن است. و این منش به وضوح در گفتار و کردار رفیق عمر به چشم می آمد. راستی رنجش کجاست!؟ دوست خوبم! بیدار شو، بیدار شو تا دانش نرنجیدن را از تو بیاموزیم. بیدار شو و بنویس.
ما هرگز نفهمیدیم که لحظه ها بر نخواهند گشت. ما هرگز نفهمیدیم قدر لحظه هایی را که با دوستان جانی و دلی خود سپری کردیم. برخی از ما نخواستیم بیشتر اندیشه کنیم، پیش از آن که زبان به صحبت بگشاییم. ما کمتر گوشی شنوا داشتیم.
رفیق! ما به حافظه ی تاریخی که از زبان تو و با قلم حقیقت نوشته می شد کمتر اعتماد کردیم. بگذارید با مروری در گذشته به عالم لبخند بازگردیم... "شیته گیان" (دیوانه جان) این همان لقبی بود که که من در عالم دوستی و رفاقت به تو داده بودم . و "سلطان خانم" نیز لقبی بود که تو به من داده بودی.
عجب جهان بی رحمی داریم دیوانه جان!؟ کجایی؟ دارم می شنوم کسی می پرسد: "چونی ژیره؟" (چطوری دانا ) این دست شوخیهای تو مرهمی بر تمام زخمهای روحی و روانی بود که چون آبی بر آتشِ دل ریخته می شد.
این دنیا برای تحققِ آمال و آرزوهای تو چه کند حرکت می کرد. تو که پر از شوق پرواز و آزادی و عدالت بودی. در واقع اشک ریختن از سر غفلت و در ظاهر، عادت روزمره ی نوعی زیستن است که انگار باور دارد؛ مرگ برای او نیست. اما تو با شیوه ی خود به همه فهماندی که چگونه باید گذشت داشت.
رفیق جان! دیر شده، خیلی دیر. و فقط، افسوس و آه و حسرتِ نبودن ات باقی است.
رفیق عمر محمدی، از همان اوان جوانی، زمانی که ده سال بیشتر نداشت، با الفبای مبارزه، مشق آزادی را آغاز کرد.
او که دانش آموخته ی ژین و ژیانِ پدر بود، سال چهل و دو با مفهوم سلول و شکنجه و زندان از زبان پدرش که از قربانیان نظام پوسیده ی استبدادی شاه شده بود، آشنا شد. خط مشی مبارزاتی و تلاش برای تحققِ اهدافش را در گستره ی مبارزه طبقاتی پیش بُرد.
رفیق عمر و خواهر و برادرانش همه گرایش به چپ داشتند. من، بعدها همبند روناک خواهر عمر شدم که زیر شکنجه و در زندان دچار مشکلات روحی شده بود و بر خلاف آنچه تصور می شد تاکتیکی در کار نبود. همچنین برادرش را در یک تصادف ساختگی کشتند.
رفیق عمر هیچگاه دست از مبارزه برنداشت و تلاش پر شور اش برای آزادی و عدالت، سر باز ایستادن نداشت. این شوریدگی آنقدر عمیق بود که او در گفتار و نوشتار و عمل گاه تند روی میکرد. او روندِ خرد و آگاهی را در افکار توده ها، سریع می خواست. او می خواست این آگاهی را تبدیل به عمل کند. و این آرزو که این آگاهی در روند جاری ی خویش، به جنبشی همه گیر تبدیل شود، چقدر در جان و اندیشه ی او قوی بود. و نادیده گرفتنِ این آرزوهای بیدار و آزاد در جان او چقدر تلخ بود. اما تمام این رنجها و مصیبت ها و دشواری های مبارزه، باعث نشد که تو رفیق شفیق دست از طنز و شوخ چشمی، برای شیرین تر کردنِ زندگی برداری. تو همواره دنبال مفری بودی که لبخندی بر لبی بنشانی.
رفیق عمر و خانواده ی او را سال ٢٠١٢ در خانه ی دوست مشترک و همبند سابقم در برلین دیدم. همانجا بود که برای ایجاد شادی در میان جمع، مسابقه ی جوک گفتن را گذاشت و بعد از کَل کَل کردن زیاد، آخر سر گفت: "وای! تسلیم! من حریف جوکهای مینو نمی شوم." مهمان نوازی گرمش را هرگز فراموش نخواهم کرد. سالها در دنیای مجازی، پیوند های او حقیقی بود و او حقیقت افکار خود را بی ریا، زیر عکس و پستهای من و سایر دوستان، با تفصیلات و دقت می نوشت. وقتی نیز با اعتراض من مواجه می شد که: کسی کامنت طولانی نمی خواند، می گفت: "نخوانند! مُردم که می خوانند."
کمتر روزی بود که به لیست دوستانش در فصای ارتباطی ی مجازی، مطلب نفرستد که همه و همه با بیقراری و شوریده سری و از سر اعتقاد به آرمان و آرزوهایش نوشته می شد. گاه به شوخی به وی می گفتم: "قلم هایت دوباره چه سریع و روان شده اند." و او باز می خندید و می گذشت و باز می نوشت.
نوشته های عمر پر از فریاد بود و سرخ. عمر رفت ولی هست. عمر دیگر نمی نویسد، اما نوشته های روزانه ی او که دنیایی از خواسته های به حق و انسانی او بود به یادگار مانده است. باشد که راهش پر رهرو و یاد و نام عزیزش در خاطر انسان های دوستدارِ آزادی و عدالت و انسان، بماند.

مینو همیلی


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست