هنوز نو رَهِ عشقی!


اسماعیل خویی


• درود برتو،بهارا! اگر چه دیر می آیی:
ولی سپاس! که تا قلبِ زمهریر می آیی.

همین تویی که، در این غمسرای بهمنی ی سرد،
به شادکردنِ دل از جوان و پیر می آیی. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۵ اسفند ۱٣۹۷ -  ۱۶ مارس ۲۰۱۹


 درود برتو، بهارا! اگر چه دیر می آیی:
ولی سپاس! که تا قلبِ زمهریر می آیی.
همین تویی که، در این غمسرای بهمنی ی سرد،
به شادکردنِ دل از جوان و پیر می آیی.
وَ من می یابم ات الگوی زندگانی ی پُربَر:
درود برتو،بهارا! اگر چه دیر می آیی.
تو دایه ی همه گل ها به هر کجای جهانی:
که با سحاب ات، پستانِ پُر ز شیر، می آیی.
یگانه دخترِ عشقی و شیرخورده ی مادر:
همین تویی، تو، که از شیرِ مام سیر می آیی.
نه ریزه خوارِ عنایاتِ خاصِ شیخ شوی تو؛
نه رامِ لطفِ فریبنده ی امیر می آیی.
نه از هراسِ فقیهی گریزی از بر و بومی؛
و نه به چنگِ سپاهِ شهی اسیر می آیی.
به زورِ پنجه ی شورِ سپهبُدانِ سرورت،
سپاهِ گشن ِ غمان را اسیر گیر می آیی.
شگفتی ی تو بنازم، به شیوه های نبردت:
که با شکوفه، نه با تانک و توپ وتیر، می آیی.
وَ شور و زورِ تو، گفتم، ز شیرِ عشق می آید:
اگر به جنگِ زمستان چنین چو شیر می آیی.
بنازم ات، دلِ پیرم!، که شیر خورده ی عشقی:
که خود به جنگِ دل افسُردگی دلیر می آیی.
خوش ام که ابرِ زمان بر تو قیر هم که ببارد،
تو خود به شُستن هر پنجره ت ز قیر می آیی.
هنوز نو رَهِ عشقی که از کمندِ نگاهی
نجسته، خود به کمندی دگر اسیر می آیی!

چهارم خرداد ۱۳۹۶،بیدرکجای لندن