خواب دیدن در بیداری!


بهنام حشمت


• آن دیگری برپشت جمله ای از اکبر گنجی سوار می شود- که گفت صمد را دولت نکشت و همین طور تختی را- و بعد بیانیه ای می نویسد آن چنان غرا که اگر آدم مثل من پوسیده و پیر نباشد فکر می کند که ایران عزیز تا همین ۲۸ سال پیش هیچ مشکلی نداشت و استبداد و سرکوب فعلی توی یک کانتینر در بهمن ۵۷ از سرزمین عربستان به ایران وارد شد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنج‌شنبه  ۱۶ فروردين ۱٣٨۶ -  ۵ آوريل ۲۰۰۷


دوست نوجوان من:
ممنونم که پس از مدتها چند کلمه ای نوشته ای. از لابلای حرفهایت می بینم و بو می کشم که خیلی خیلی دل گرفته ای و اگرچه در آنجا نیستم ولی تردیدی ندارم که حق داری. چون در انتهای تونل زندگی- به قول معروف- نوری نیست. یا اگر هم باشد، در این آشفته بازاری که هست به چشم نمی آید. نهاد دولت که بیشتر از همیشه همه نمودهای یک حاکمیت ملوک الطوایفی را به نمایش می گذارد. هم رفسنجانی و دارودسته اش برای خودشان حکومت دارند و هم احمدی نژاد و شرکا که بخش دیگری از حاکمیت اند و به نظر نمی آید در این عصر و زمانه زندگی بکنند. البته فراز سر این دو، «مقام معظم» را داری که در کنار دیگر دیناسورهای قم، هم چنان همه چیز را «اسلامی» می خواهند. «بلای نفت» کم بود که حالا، «مصیبت انرژی هسته ای» هم به آن اضافه شده است. فرهنگ مملکت هم که به گفته این چاقو کشی که به وزارت رسیده است به «ویروس تفکر» آلوده شده است!
دلم سوخت وقتی خواندم که نوشته ای که «خوش بحالت، در فرنگ حداقل به این سایت ها دسترسی داری» و بعد نوشتی، از بس به دنبال فیلترشکن گشته ام خسته شده ام. حرفت هم درست است و هم نادرست. درست است چون من می توانم بدون مداخله این حیوانات صدچشم فضول، «وب گردی» کنم ولی درست نیست، چون، در خصوص سایت های ایرانی، به قول معروف دست روی دلم نگذار. دریک جمع بندی کلی، این ها چنگی به دل نمی زنند.
می دانم که احتمالا باید هزینه اش را هم بپردازم ولی مدتی است به نظرم می رسد که ایرانیان مقیم خارج- حداقل بخش قابل توجهی از آنها- فکر می کنند که «نابغه» اند و یا حداقل با ادعاهای یک نابغه دست به قلم می برند. نه فقط در باره همه چیز حرف می زنند بلکه اصرار عجیبی هم دارند که نوشته هایشان را به تو حقنه کنند. از چپ و راست تو را ایمیل باران می کنند که مبادا در «ارشاد شدن» خودت کم کاری بکنی و هرچه هم که التماس بکنی که بابا جان، دست از سر کچلم بر دارید، اعتقادشان به حق و حقوق دیگران تا به آنجاست که حرفهایت را به پشیزی هم نمی گیرند و بعد اندر فوائد «آزادی» و «دموکراسی» برایت مقاله و نوشته پست می کنند!! باری، نمی دانم آیا با این فیلتیرینگ گسترده به هیچ کدام از این سایت های خارج دسترسی داری یا نه- منظورم سایت هائی است که این «نوابغ» خارج نشین در آن قلم می زنند. ولی می توانم برایت بنویسم که در اغلب موارد من نمی دانم این دوستان درباره کدام ایران دارند حرف می زنند. یک دسته کسانی هستند که هم چنان براین گمان باطل اند که هنر نزد ایرانیان است و بس و بعید نیست و بدشان نمی آید که حتی ادعا کنند که به عنوان مثال، یکی از چیزهائی که کورش با خودش به سرزمین کلیمی ها برد، گوگل و انترنت بود و دسته دیگر هم که تعدادشان اندکی بیشتر است تردید ندارند که ایران روز به روز دارد عقب تر می رود و قرون وسطائی تر می شود و اگر حرف بزنی بعید نیست تو را کنار خیابان چیگیین های حکومتی خام خام بخورند. یعنی یک عده، با «عرق تاریخ گذشته» دارند هم چنان مست می کنند و دیگرانی هم هستند که به واقع، به جای این که در برابر آن چه که در ایران هست و خواستنی هم نیست، «بدیلی» بدهند، فقط با رگهای برآمده گردن تنفرشان را به اطلاع می رسانند و حرص و جوش می خورند و به زمین و زمان هم ناسزا می گویند. یعنی می خواهم بگویم که این «اپوزیسیون» های رنگارنگ ظاهرا هنوز به این حداقل درک نرسیده است که برای مقابله جدی با حاکمیت اسلامی قبل از هرچیز و بیش از هرچیز ارایه یک «بدیل» لازم است. بدیلی که نه فقط از آن چه که هست بهتر است بلکه، در عین حال عملی و قابل اجرا هم هست. فکر نکن دارم همین طور شکمی چیزی می گویم! مثلا گسترده ترشدن فقر را درنظر بگیر. هرچه که رئیس جمهور «مهرورز» بگوید واقعیت این است که فقر در ایران افزایش چشمگیری داشته است. خوب، برای مقابله با آن چه باید کرد؟ مدتی پیشتر یک «حزب» فرنگ نشین بیانیه ای داده بود که «باید میزان کار روزانه در ایران به ۶ ساعت و هفته ای ٣۰ ساعت» برسد و به ازای آن هم باید کارگران «حقوق مکفی» دریافت نمایند. بر منکرش لعنت، ولی در کجای جهان، کارگران و دیگران روزی فقط ۶ ساعت کار می کنند که ایران نمونه دومش باشد؟ یا هنوز هم می بینی که از «ثروت خداداد نفت» حرف می زنند که باید با آن «ایران بهشت برین می شد» و کسی هم ظاهرا کار ندارد که اگر درآمد سالانه نفت ۶۰ میلیارد دلار باشد و از آن دیناری هم حیف و میل نشده و در هیچ راه دیگری هم خرج نشود، باز سهم هر ایرانی از این «ثروت هنگفت» فقط روزی اندکی از ۲ دلار بیشتر می شود که حتی براساس برآوردهای همین حکومت «مهر ورز» می شود ۲۵% آن چه که برای زندگی روی خط فقر در ایران لازم است! باور کن در عرصه های دیگر، هم همین خواب دیدن در بیداری مان ادامه دارد. آن دیگری برپشت جمله ای از اکبر گنجی سوار می شود- که گفت صمد را دولت نکشت و همین طور تختی را- و بعد بیانیه ای می نویسد آن چنان غرا که اگر آدم مثل من پوسیده و پیر نباشد فکر می کند که ایران عزیز تا همین ۲٨ سال پیش هیچ مشکلی نداشت و استبداد و سرکوب فعلی توی یک کانتینر در بهمن ۵۷ از سرزمین عربستان به ایران وارد شد. والسلام. قبل از آن، ایران «سوئیس خاورمیانه» بود و حالا شده نمی دانم خراب آباد. مشکل من با این جور کلی فروشی ها این است که نه امکان بررسی گذشته را به کسی می دهد و نه این که با ان می توانی حال را بشناسی- البته که اقلیتی را شاید بشود به این دیدگاه همراه کرد ولی اکثریت در بهترین حالت به صورت اکثریت خاموش و اکثریت خوابیده در می آید. اکثریت خارج نشین که طبیعتا، مسایل و مشکلات زندگی خودش را دارد و درگیر است. حالا اگر درگیر وام بانکی نباشد، لابد نگران بیکاری خود و فرزند است. یا بطور کلی مثل خر ملا نصرالدین در گل زندگی مانده است. یک اقلیت پر سروصدائی هم هست که تب تن اش اندکی بالا رفته است نمی فهد و درک نمی کند که چرا مردم هم مثل او سیاهی ها به این صورت را نمی بینید و البته که شکوه می کند که چرا بلند نمی شوند (من خودم در یکی از سفرها در ایران در تلویزیون لس آنجلسی دیده بودم که طرف وسط برنامه بلند شده بود و شعار می داد، زندانی سیاسی آزاد باید گردد...ملت به پا خیزید و از این مزخرفات) غافل از این که بخشی از آن سیاهی هائی که می بیند ناشی از رنگ آمیزی های خود اوست و دلیلی ندارد که کس دیگری آن را ببیند و بعد، روشن نیست، برای آن چه که به این غلظت دیده نمی شود چون احتمالا به آن صورت وجود ندارد، چه به پا خواستنی! و از همه این ها مهم تر هیچ چیز ساده تر از این نیست که آدم در لس آنجلس یا در لندن و پاریس بنشیند و از دیگران بخواهد که شرایط را برای بازگشت او و اعوان و انصارش آماده نمایند و البته که در این فرایند قربانی هم بدهند. و اما از گروه اول هم، که فکر می کنم همانند گروه دوم قابل ترحم اند و اصلا هم به ذهن شان نمی رسد که اگر حرفشان درست است- یعنی شرایط پیشین ما این گونه بود که الان ادعا می کند- پس این ذهنیت سرکوبگر و غیردموکراتیکی که در میان ایرانی ها این گونه همه جا گیر است و بخشی از آن به حاکمیت حضرات فعلی منجر شده از کجا آمده بود! من و امثال من در فرنگ زنده باد مرده باد می گفتیم ولی آن میلیون ها که در همان سالها ریخته بودند به خیابان و همه جا را بند آورده و می خواندند دیو چو بیرون رود..... از کجا آمده بودند؟ ادعای تکراری شماری از این دوستان فرنگ نشین این است که آدمهائی که الان بیرون می آیند را «خریده اند» و یا «سازمان های دولتی به حیل گوناگون واداشته اند که بیرون بیایند». خودت می دانی من با چنین حرفی موافق نیستم، یعنی به جد فکر نمی کنم که اکثر کسانی که رژه می روند- منظورم این ولگردان حرفه ای که به سفارت خانه ها حمله ور می شوند نیست- را کسی خریده باشد. ولی با تمام این اوصاف، در آن سالهای دور که دولت این حضرات نبود و اگر چه مثل من و توی نوعی بی پول نبودند ولی آن قدر هم پول نداشتند که آن چند میلیون شرکت کنندگان در تظاهرات متعدد را خریده باشند. یعنی می گویم، نمی دانم ما چه اصراری داریم که همه چیز را وارونه کنیم نه این که سعی کنیم از اشتباهات خودمان درس بگیریم که حداقل به خاطر خودمان هم که شده، آنها را تکرار نکنیم. و بعد، حالا ۲٨ سال بعد می خواهی در باره آن رویدادها بخوانی- باور می کنی می خواهم ببینم چه تصویری به کسانی که همسن وسال بچه های من اند، می دهند (البته نگران بچه های خودم نیستم چون آنها فارسی نمی خوانند)- وای خدای من، تصویری که می دهند با واقعیت اش ۱٨۰ درجه فرق دارد. به این معنا است که من معتقدم که مشکل ما سراسری است نه شخصی، و مشکل ما فرهنگی تاریخی است و نه ناشی از توطئه این یا آن گروه سیاسی و حتی نیروی خارجی. تا زمانی که دنیا را این گونه می بینیم از این سرنوشت کنونی مان گریزی نیست. می دانی چی می خواهم بگویم؟ اگر تغییری هم پیش بیاید، فقط سرکوب گران ما عوض می شوند. نه این که سرکوب از آن فرهنگ ور بیفتد. و پیش خودت بماند، هروقت که به این فکر می کنم، خیلی خیلی افسرده می شوم.
وقت و حوصله داشتی باز هم چند کلمه ای بنویس.

دیگر یادداشتهای نویسنده را در اینجا بخوانید:
www.polemoon.blogspot.com