آنچه به چشم تو و آنچه که هستم


مرضیه شاه بزاز


• هرچند به چشم تو،‌ عالیجناب!
می دانم این آسمان سرخ، سرد و بیرنگ است
اما این زبانه ی غروب نیست
آتشی است بر آسمانی گمگشته، ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲۶ فروردين ۱٣۹۵ -  ۱۴ آوريل ۲۰۱۶


 
هرچند به چشم تو،‌ عالیجناب!
می دانم این آسمان سرخ، سرد و بیرنگ است
اما این زبانه ی غروب نیست
آتشی است بر آسمانی گمگشته،
از نگاهی سرخپوش
می بارد،
به جستجوی قایقی   
که با شبقِ گیسوان بی تابِ دختران قبیله      
و پوستین وحش ای که هم خدایش بود و هم صیدش
بی بادبان دوخته
آنگاه که خدایانِ صید به صیاد رخصتِ شکار دادند.
اکنون این آه را به کدام رود بریزد
که دودی بلند از ناپیدای رود، پیدا
از میان صخره های ساحلی دور به سینه اش راه جوید؟   
پیشانی ی بلند سرخپوش
بر پیشانی ما
بر گره ی دار و فراموشی
گویی بختکِ شب بر سرچشمه ی رودهای زلال افتاده، دل نمی کند و بر نمی خیزد
پارویی شب را دو نیم نمی کند
و میان اینهمه غوغا
آوازِ بی پروای ملوانی، هیسِ یکپارچه ی شب را نمی درد
سهیلی که رهگذر آسمانها بود
اکنون چندان کُند از آسمان ما در گذر است
که گویی دیگر هرگز از آسمانِ یمن سر نخواهد زد      
یاد آن گیسوان بافته، در زه و کمان و اسب
یاد آن بزم و شبهای چراغانی بخیر
که گذرِ سهیل سبکسرانه بود و شتابان               
و فریاد، حرمتِ آرامش را نمی شکست
و دودِ بلند صخره های دور،
نیایش "سرخی" بود در چهارشنبه ی زردِ بابونه

از فصلی بسر آمده
از اندوه شمعهای با دودی سیاه، گویی ناگهان خاموش
از لعن و نفرین کورِ شب پره ها بر دود
آتش از چشمانم
و در نهفت سینه ام غوغای تمام خدایان وحش می پیچد
بر بیضه ی دود، ققنوسی ناشکیبا پر و بال می گیرد، سر می کوبد، سر می کوبد               
هنوز هم
آسمانی سرد و ساکت به چشم تو می نمایم عالیجناب؟


آتلانتا، فروردین ۱۳۹۵
divanpress.com