"ایکسبازی"
"اپیزود سوم"


علی عبدالرضایی


• دو سالی می شود که لارا شده ام، البته فقط مایکل به این اسم صدام می زند، وگرنه اسم واقعی م لیلیان است، البته در کودکی پدرِ ترک تبارم لیلی صدام می زد. درباره لارا حرف زیادی برای گفتن ندارم. تقریبن دو سال پیش با مادرم که به قمار اعتیاد دارد رفته بودیم "ویکتوریا کازینو"، مادر آن شب روی شانس نبود و هنوز یک ساعت از ورودمان نگذشته همه ی پولهاش را باخت ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۹ فروردين ۱٣۹۵ -  ۲٨ مارس ۲۰۱۶


 
آقا یا خانم راوی، درود!
کاش خودتان را معرفی می کردید، ایمیل تان را که خواندم جا خوردم. اینکه نویسنده ای قصد داشته باشد درباره ی زندگی ت بنویسد واقعن جالب است. راستش من فیلم زیاد می بینم اما جز بینوایانِ ویلیام هوگو تاکنون رمانی نخوانده ام، بینوایان را هم بیشتر بخاطر دوستانم که می گفتند زندگی م شبیه کوزت است خواندم که البته شباهت چندانی به او ندارم. از پریروز که ایمیل تان را دریافت کردم مانده ام به شما اطلاعات بدهم یا نه! گرچه دوست دارم لااقل دومین رمانی که می خوانم شبیه زندگی م باشد و مثل بینوایان آنهمه تلخ نباشد. راستش من بازیگر نیستم، حوصله این بازیها را هم ندارم اما بدم نمی آید کمی با شما دردِ دل کنم، امیدوارم از اعتمادم سوءاستفاده نکنید.
زندگی من مثل کوچه پسکوچه های شرق لندن پیچ و خم زیاد دارد. دو سالی می شود که لارا شده ام، البته فقط مایکل به این اسم صدام می زند، وگرنه اسم واقعی م لیلیان است، البته در کودکی پدرِ ترک تبارم لیلی صدام می زد. درباره لارا حرف زیادی برای گفتن ندارم. تقریبن دو سال پیش با مادرم که به قمار اعتیاد دارد رفته بودیم "ویکتوریا کازینو"، مادر آن شب روی شانس نبود و هنوز یک ساعت از ورودمان نگذشته همه ی پولهاش را باخت، بعد هم در چشم به هم زدنی جیبِ مرا خالی کرد اما باز دست بردار نبود. طفلی خیلی دلش می خواست طبق معمول کمی برایش پول دست و پا کنم، پس به جوانِ موبلندی اشاره کرد که آنطرف تر قدّ بلندش روی میزِ رُلت خم شده بود و داشت بالا بازی می کرد. مایکل عصبانی به نظر می رسید، انگار زیاد باخته بود. رفتم کنارش ایستادم. در حال چیدنِ چیپس هاش بود، آرام گفتم چند شماره ی اطراف صفر را هم پر کن! سرش را برگرداند و اول اخم کرد اما همین که دیلر توپ را در دایره گرداند بلافاصله یک چیپس صد پوندی گذاشت روی صفر و رو کرد به من و با صدایی زهوار در رفته گفت این هم بخاطر تو لارا!
توپ چرخید و هی چرخید تا که ناگهان روی صفر نشست، باور کردنی نبود، از سه هزار و ششصد پوندی که در همان یک دست برده بود چیپسی هزار پوندی به من داد و گفت برو تو هم شانس ات را امتحان کن. من هم که خیلی خوشحال شده بودم بی آنکه بپرسم لارا کیست، از او تشکر کردم و نصف پول را به مادرم دادم و با پانصد تای باقیمانده رفتم که "پانتو بانکو" بازی کنم. مادر باز هم در چشم به هم زدنی پولش را باخته بود، با من اما آن شب بخت یار بود و طی دو ساعت بازی، پولم به پنج هزار پوند رسید، حالا دیگر وقتش بود کازینو را ترک کنم چون از بس که باختم یاد گرفتم در قمار سقفِ برد داشته باشم، بعد رفتم دمِ درِ خروجیِ کازینو از دربان خواستم تاکسی خبر کند و با مادر سرِ خیابان منتظر ماشین بودیم که دستی آرام به شانه ام خورد و صدای خسته ای گفت باز داری ترکم می کنی لارا!؟
- سلام، شمایید!؟ هنوز نرفتین؟ راستش همه جای کازینو رو دنبال تون گشتم تا باهاتون خدافظی کنم
- من اصلن حالم خوب نیست، دیگه نرو لارا! خواهش می کنم نرو!

مادرم آرام درِ گوشم گفت طفل معصوم انگار خیلی باخته، قاطی کرده، ولش کن بریم!

- بازی امشب چطور بود؟
- بعد از تو همه شب هام بد بوده امشب هم روش!
- خیلی باختین؟
- من تازه دیروز از لیسبون آمدم لندن که اینجا پیشِ تو زندگی کنم اما امشب همه ی دار و ندارم رو باختم حتی یه پوند هم ندارم که بلیت اتوبوس بخرم.

خیلی ها خوشبخت اند، برای لقمه ای نان کله ی سحر از خانه می زنند بیرون و تهِ شب برمی گردند باز به همان خانه تا کپه ی مرگ شان را بگذارند، شبها و روزهای هفته را یکی یکی اینگونه پاس می کنند تا برسند به تهِ هفته و بروند کلیسا و آنجا خدا را بغل کنند. حالا دیگر فقط به خوشبختیِ این احمق ها حسودی م می شود، اینها خداشان قمارباز نیست، مجبورشان نمی کند تهِ شب برای عبادت به کازینو بروند و هی خدا خدا کنند توپِ رُلت روی شماره ی دلخواه شان بنشیند. پیش ترها تصمیم گرفته بودم مثل اینها باشم. چند سالی سخت روی خودم کار کرده بودم تا اینکه تمام چاله چوله های زندگی م پُر شد ولی بی فایده بود، بی دردی دردِ بزرگتری ست، این جوری تمام حال و حواسِ آدم درد می کند، برای همین یک شب که از هر چه آرامش و خوشی بالا آورده بودم تصمیم گرفتم باز تمام جیب ها و کرِدیت کارت هام را خالی کنم و بروم کازینو، رفتم! نگهبانِ در ورودی که انگار تازه استخدام شده بود پاسپورتم را گرفت توی دستش،

- متولد ٦٩!؟ هم سن و سالیم! ولی تو روی ابر زندگی کردی من توی گُه!

طفلی تازه کار بود، هنوز نمی دانست که او بیرونش را منهدم کرده من درون!
آن شب وقتی که مایکل گفت حتی پول بلیط اتوبوس ندارد مادرم پوزخند زد اما من باورش کردم. البته مادرم حق داشت، قماربازها همه آدمهای دست و دلبازی هستند ولی حتی یک روده راست توی شکم شان نیست، نباید زیاد جدی شان گرفت. من از سیزده سالگی که پدرِ الکلی م الکی گیر می داد و ما را کتک می زد و مجبور شدیم با مادر از صوفیه فرار کنیم با این جور آدمها سر و کار دارم. مایکل مثل آنها نبود، هنوز هم قمارباز نیست، او عاشقی بود که دنبال عشق از دست رفته اش در لندن می گشت. صدای خوبی داشت، دارد! در چند رستوران گیتار می زند و می خواند. حالا هم با هم زندگی می کنیم. همیشه دم دمای غروب با من به کازینو می آید تا مواظبم باشد. لندن شهر توریست های قمارباز است، شیخ های دست و دلباز عرب پولِ نفت را اینجا خرج می کنند. درآمدم بد نیست، من اگر قمار نمی کردم حالا میلیونر شده بودم، فکر بد نکنید ها! درست است که زن بسیار زیبایی هستم اما کاملن به مایکل وفادارم! یک جورهایی رفتن به کازینو شده شغلم! از تماشا کردن بازی ها لذت می برم، بخصوص اگر شیخِ چشم چرانی در حال بازی باشد، این دسته از عرب های پولدار به خودنمایی اعتیاد دارند، کافی ست وقتی بازی می کنند کنارشان بایستی و در چشمهای هیزشان عکس بیندازی، آنوقت اگر ببرند شیتیل خوبی می دهند و چنانچه روی شانس باشی گاهی می شود با همان شیتیل بازی کنی و پولِ بالایی ببری.
کاون گاردن معروف ترین مرکز توریستی لندن و پر از کازینوهای بزرگ و کوچک است، مایکل هم مدتی ست در دو رستورانِ اطرافش شیفتی کار می کند، البته کار که چه عرض کنم می خواند. عصرها که کارش تمام می شود دم ایستگاه کاون گاردن با هم قرار می گذاریم و چند ساعتی در کازینوها ول می گردیم. پیش ترها آریا را هم چند بار توی " ریتز کازینو" دیده بودم، کاری به کارِ کسی نداشت، خوش تیپ و خوشحال می آمد به کازینو و تا پولش را می باخت، شلخته و عصبانی درمی رفت، حالا هم مدتی ست او را غمگین و افسرده دمِ ایستگاه منتظر می بینم، منتظرِ کسی که هرگز نمی آید یا قرار نیست که بیاید


اپیزودِ دوم:
www.akhbar-rooz.com