فرصت های دموکراسی درایران- ۹
چرا در ایران احزاب شکل نمی گیرند؟


حمید آصفی


• چرا حزب ها توی ایران مرتب انشعاب می دهند و کوچک و در نهایت محو می شوند چون تکثر را نمی پذیرند حالا روشنفکران، مذهبی ها با غیرمذهبی ها، مذهبی با مذهبی ها، و یا برخوردی که مارکسیست ها با مذهبی داشتند در زمان شاه حالا لائیک ها با مذهبی های روشنفکر دارند ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۲۵ دی ۱٣۹۴ -  ۱۵ ژانويه ۲۰۱۶


روی این موضوع زیاد بحث شده باید مشخص کنیم که با چه متدولوژی به تاریخ نگاه کنیم. نگاه ما متأثر از یک نگاه دیالکتیکی است یعنی علاوه برعین، ذهن و شخصیت را در نظر می گیریم باید مناسبات سیاسی- اقتصادی- اجتماعی و فرهنگ و منش و شخصیت افراد را نیز درنظر بگیریم. این نگاه که مبنای تئوریک دارد بیانگر این است که ما در گذشته یک ردپاهایی از کارجمعی داشته ایم مثل فرقه اسماعیلیه. اسماعیلیه در تاریخ جریان قدرتمندی بود که چند صد سال دوام داشت یا جمع های صنفی داشته ایم مانند دوره ی صفویه مثل راسته ها. راسته مانند اتحادیه اصناف امروزی یعنی یک چنین نمادی اینچنین داشته ایم. بعد توی این پرسش باید سه موضوع را از همدیگر تفکیک کنیم. اینکه علل عدم شکل گیری جمع ها که یا شکل می گیرند اما فراگیر نیستند یعنی احزاب توده ای نمی شوند. مورد دوم علت ناپایداری احزاب که گاهی اوقات احزابی شکل گرفته حتی فراگیرهم شده مثل جبهه ملی یا حزب توده ولی چرا ناپایدار بودند؟ سوم علت غیرموثر بودن احزاب در ایران است. بنابراین سه سوال مطرح میشود . هر چند این سه پرسش با همدیگر ارتباط دارند اما درمواردی متفاوت هستند. یعنی درزمان هایی احزاب شکل می گیرند و گاهی شکل نمی گیرند یا ناپایدار هستند. دیگر اینکه احزاب شکل میگیرند ولی موثر نیستند و در تاریخ معاصر ایران از این تجارب فراوان است. تا به حال پاسخ های فراوانی به این پرسش ها داده شده است. برای پاسخ دادن به این پرسش ها میتوانیم بگوییم که عامل اصلی نداشتن زمان و زمینی برای تمرین است. استبداد شرقی و ایرانی و حاکمیت دولت مطلقه مهمترین عواملی است که ما میتوانیم نام ببریم. پس ما هم فاقد زمان بودیم و هم فاقد عرصه ای که بتوانیم در آن تمرین کنیم. استداد مانع شکل گیری این فرصت ها در ایران شده است. کشورهای دیگر هم اگر به دموکراسی رسیدند اینچنین نیست که به لحاظ ژنتیکی با هم فرق داشته باشند آنها این فرصت های مناسب را داشته اند. در این زمینه خیلی از صاحب نظران بحث کرده اند. هزینه فعالیت سیاسی در ایران اغلب مواقع بالا بوده است و یک نوع بی اعتمادی و جمع گریزی را شاهدبوده ایم. برخی صاحب نظران در خود بودن این ناخودآگاه قوم ایرانی به لحاظ روانی را توضیح داده اندکه یک روان قومی ما داریم و انگار توی وجودمان و ناخودآگاه ما جمع گریزی و بی اعتمادی و در خود بودن پایدار شده است. آقای سریع القلم در دو شماره روزنامه اعتماد خیلی مفصل همین نظریه را توضیح داده است. ایشان دلایل مهمی رابه بیولوژی ایرانی ها و سیر تاریخی و روحیه شاعرانه، بی نظمی، عدم سماجت و پیگیری و روحیه سازگاری ربط میدهد. ما در اینجا نمی خواهیم ریشه این خلق و خوی را به بحث درآوریم ممکن است نظرات مختلف باشد. کتابی است به نام روحیه ملت ها که آنجا مرحوم بازرگان مطلبی دارد تحت عنوان سازگاری ایرانی تقریباً خواسته همین بحث را مطرح بکند این هم یک نظریه است هر کدام از این نظریات که مطرح می شود صاحب دارد. آقای کاتوزیان می گوید (استبداد شرقی). ایشان می گوید شکل گیری طبقات اقتصادی در دوران جدید در ایران نداشته ایم و احزاب در تداوم شکل گیری طبقات باید بوجود بیایند و چون ما شکل گیری طبقات نداشتیم و دولت مطلقه داشته ایم و بویژه در دوره نفت دولت رانتی داشته ایم این مانع آن شده یک حزبی که به هر حال می خواهد فعالیت سیاسی بکند یا یک ذهنی یا اراده ای را پیش ببرد به یک عینی مثل طبقات وصل شود. یک عنصر دیگری که مرحوم مهندس سحابی و هم مرحوم بازرگان، و آفای علمداری می گویند این است که لایه بندی عمودی اقتصادی در ایران ضعیف بوده و تفوق عنصر فرهنگی و بویژه مذهبی بر لایه بندی عمودی اقتصادی است. درحالی که میبایست مذهب و فرهنگ بجای عمودی بودن افقی باشند. در ادامه همین وارونگی میبینیم مذهب و فرهنگ توی ایران از طبقه و طبقات اقتصادی قوی تر بوده در نتیجه طبقات در ایران عمودی شکل نگرفتند و افقی شکل گرفتند. یعنی درجریان راست اقتصادی از فقیرترین اقشار تا پولدارترین اقشار را می توانید ببینید. درجریان لیبرال ها باز هم فقیرترین اقشار و مرفه ترین و در جریانات مارکسیست ها باز هم فقیرترین تا پولدارترین اقشاربه چشم میخورند. مثلا بچه پولدار می بینید که مارکسیست است و تفکر و ذهن مهمتر از عین است. در دنیای قدیم مذهب این کار را می کرد، و در دنیای جدید ایدئولوژی این کار را کرده در حالیکه در کشورهای دیگر تقریباً طبقات واحزاب با هم یک نسبتی دارند. مثلاً طبقه متوسط معمولاً دو تا حزب هستند طبقه کارگر در دو تا حزب یا سندیکا است و سرمایه دارها یکی و دو تا حزب دارند. طرفداران آِیت الله خمینی از فقیرترین اقشار تا تاجرهای بزرگ از ایشان حمایت می کردند. البته این به معنای محو کامل طبقات نیست بلکه در ایران یک آشفتگی وجود دارد. در حزب توده و سازمان چریک های فدایی خلق مرفه ها زیاد بودند، بچه های مجاهدین، عمدتاً متوسط رو به بالا و بچه های بازاری بودند. البته اقشار فقیر چه در کادر بالا و چه در لایه های پایین در این احزاب و سازمان ها هم بینشان دیده می شد البته در ایران یک نوع لایه بندی طبقاتی نسبی را می توان دید ولی با آشفتگی این وضعیت البته درسطرهای بالا توضیح داده شده است. این ها بدلیل نفتی شدن اقتصاد و وابستگی ملت به دولت و نه بر عکس و در گذشته آب این کار را می کرده است. آب، سازمان دهی توزیع و حل اختلاف می خواست (نظریه کاتوزیان) در دوران جدید نفت است. یعنی اینکه هر کس که نفت دستش باشد و سازماندهی نفت و توزیع نفت دستش است تسلط بر کشور دارد. این باعث می شده که در واقع حوزه مدنی در جامعه ایران بسیار نازک و ضعیف باشد. یک بخشی دیگر که مارکسیست ها، ملی ها و زنده یاد مهندس سحابی و آقای لطف الله میثمی تحلیل می کنند عنصر خارجی بعنوان مانع پیشرفت از سوی سلطه جهانی است. این ها فشرده نظرات است. دربحث بالابه روحیه جامعه ایران اشاره شد چنانچه روشنفکران نیزازاین دایره خارج نیستند.نظم ناپذیری آرمان گرایی روشنفکری و فقدان شیوه های معقول حل اختلاف ازآفت ها وآسیب های جدی آن است.یعنی روشنفکران درایران آرمان گرا هستندولی نظم ناپذیرند و زود به مرزبندی می رسند. این حالت هم در استراتژی وهم درشخصیتشان به چشم میخوردیعنی شخصیتاً نمی توانند با تفاوت با هم کار کنند یعنی تفاهم در عین تفاوت وتفاوت در عین تفاهم وضمن اینکه با هم تفاوت دارند بتوانند با هم تفاهم داشته باشند. ادبیات وحدت در عین کثرت، برخورد تضادی- وحدتی درایران زیاد نیست. اغلب روشنفکران دوست دارند با یک افراد یکدستی کار کنند و همه مثل هم فکر کنند و با کوچکترین تفاوتی به مرزبندیهای جدی منجر میشود طرفین متهم به خیانت می شوند چون می گویند این مسیرش و راهش با ما فرق می کند. این روحیه و تربیت و تفکر باعث می شود که احزاب در ایران شکل نگیرند . این چند نظریه در واقع مهمترین نظریاتی است که خواسته اند این موضوع را تحلیل کند. اما می شود عوامل دیگر و تاحدودی عمیق تر هم به این موضوع نگاه کرد. یک نگاه همان نگاه ثنوی توی ایران است. ثنویتی که در آئین زرتشت هم داریم یا اهورا و اهریمن یک نگاه سیاه و سفیدی حالا مارکسیستی اش تعریف کنیم میشود تضاد و ایرانی اش تعریف کنیم می شود نگاه ثنوی. در ناخودآگاه کهن و در روانشناسی ایرانی ها نیز دیده میشود. یعنی ما همیشه یک اهورا و اهریمنی می بینیم و آن وقت این اهورا و اهریمن در همه حوزه ها می آید و توی نسبت ما با دولت هم وارذ میشود. یعنی ما همیشه دولت را یا خیلی مثبت می خواهیم یا خیلی منفی می بینیم بین احزاب و جریانات هم اینچنین است. همه ی این ها مشکل سازند. یعنی اپوزیسیون در زمانی که میتواند و میشود با دولت تعامل کند همیشه در موضع تقابل و تسخیر دولت قرار میگیرند. این نگاه ثنوی در بین احزاب هم وجود دارد یا می خواهند یکی بشوند و ادغام شوند و یک اسم داشته باشند یا اینکه آنقدر مرزبندی ها جدی است که کار جبهه ای محلی از اعراب ندارد. همین در نسبت داخلی احزاب هم وجود دارد و این یک مانع جدی است. در ایران اساساً حزب به معنای جدیدش مربوط به دوره صنعتی شدن است.در دوران قدیم ما جریانات باندی داریم مثل اسماعیله یعنی حزب به معنای امروزی اش وجود ندارد یعنی امام و یک رهبر است که بقیه باید از آن تقلید کنند و بعد رهبر یا مادام العمر است و وقتی که این رهبری فوت کرد امام بعدی جایش می آید. در جریان اسماعیلیه و نیز زیدیه به همین منوال بوده است. این سیستم متعلق به دوره دهقانی، فئودالی است یعنی همین مدل دهقانی، فئودالی و ارباب رعیتی آمده است در مبارزه سیاسی و همین مدل در احزابش هم می آید یعنی همان مدلی که در حکومت هست به صورت اکواریومی یا مینیاتوریش در احزابش هم می آید درحالی احزاب مال دنیای مدرن است مال شهرنشینی است مال تجمع جمعیت است پس ما تا موقعی که این واقعیت را نداشته باشیم نمی توانیم اصلاً طلب حزب بکنیم. اگر بخواهیم دیالکتیکی نگاه بکنیم بین عین و ذهن باید رابطه باشد یعنی فقط روشنفکران به طور اداری نمی توانند حزب درست کنند حزب باید مقدمات عینی اش هم طی بشود یعنی تا میوه نرسیده نمی توانیم بچینیم این میوه بایستی درجامعه شهرنشینی و صنعتی به تدریج برسد یعنی دیالکتیکی نگاه کنیم. این بخش غیرارادیش هست یعنی جبراً حالا به معنای اقتصادی، اجتماعی باید شکل بگیرد بخش ارادیش هم به تئوری روشنفکران و تئوری های حزب و مدل حزب برمیگردد. یک بخشی هم ما باید شخصیت متناسب با این دو تا را داشته باشیم یعنی شخصیت متناسب با آن عین و با این ذهن. در واقع ما یک مقدار ذهنمان و شخصیتمان به خاطر ثنوی بودنش دیر حزبی می شود ویک مانع هم این است. درخصوص کارجبهه ای جبهه ها توی ایران ناموفق بودند. مثلاً کابینه در تبعید زمان مدرس. جمعی که دور و بر میرزاخان جنگلی بودند، جبهه ملی- تا جبهه آزادی و حقوق بشر در دهه هشتاد. چرا کارهای جبهه ای توی ایران زیاد پا نگرفت؟ اگر از حزب برویم بالاتر جبهه از قضا وحدت و چسب اش باید کمتر از حزب باشد چون درحزب چسب قوی تری باید داشته باشیم. حتی در دوم خرداد ما شاهد بودیم که ژورنالیست ها هم نتوانستند کار جمعی بکنند. یک طیف های خاصی توانستند مثلاً در مجله ایران فردا توانستند یک جمع ناهمگونی با هم کار کنند. اما سازگارا، شمس، جلالی پور هر کدام یک طرف پاشیدند، سازگارا رفت یک طرف، شمس رفت یک طرف و جلالی پور رفت یک طرف. یعنی درآوردن مجله تا تشکیل یک حزب چسب کمتری می خواهد. یک علتش این است که ما بی مدلیم در فعالیت و نظم جمعی یعنی به لحاظ تاریخی ما مدل نداریم و زمان نداریم، زمین نداریم این یعنی آن زمینه اش را تاکنون نداشته ایم. در چین و ژاپن نظم و پیروی از سلسله مراتب و برنامه کاملاً عمیق است اما ما درایران یک اتمیست اجتماعی داریم یک نوع شاعر مسلکی داریم و مدل های نظم مدل های دلچسب ایرانی ها نیست. ما دو تا مدل نظم داشتیم یک مدل لشکری-سپاهی و یک مدل موبدی یعنی مدل آخوندی بود. این دو تا مدل عامل نظم بوده مدل سپاهی که همه به صف و همه سلسله مراتب باید رعایت بشود و مدل آخوندی آن هم درحوزه یک آخوند رئیس و طلبه ها باید حرفش را گوش کنند، وجوهات بدستشان می آید باید آن را به رئیس بدهند تا پخش بکند و هر دو تا مدل ما مدل سخت گیرانه است. یعنی یکیش شریعت مآبی، فرمالیستی و پوپولیستی و محورش هم ارادت و اطاعت است یعنی پایینی ها باید به آن بالا اطاعت و ارادت داشته باشد. در نظم سپاهی همان جمله مغروف که در ارتش چرا ندارد یعنی سمبل نظم سپاهی و آن هم سمبل نظم موبدی. آنجا با مجازات دادگاه نظامی مواجه می شود اینجا با حکم تکفیر و ارتداد مواجه می شود. یعنی ما مدلی در تاریخ خودمان نداریم ولی در ژاپن نسبتاً این مدل ها هست در چین این مدلها هست و چرا این حزب در غرب پا گرفته چون این ها یک تاریخ مسیحی دارند. در تاریخ کلیسا یک نوع تمرین تحزب وجود داشته است. در مسیحیت و کلیسا و دراین نظام فرد باید حق عضویت بدهد بعد بایستی رئیس کلیسا را انتخاب بکند مثل یک حزب، مرامنامه دارد تا حالا ما نقش ارتجاعی کلیسا را دیده ایم مسیحیت به لحاظ اعتقاد متصلب است و اعتقادنامه دارند و هر کس این اعتقادنامه را نداشته باشد تکفیر می شود. یک مسیحی باید برود عضو کلیسایی بشود که یک اعتقادنامه دارد و ده تا ماده دارد و باید امضا کند. مثل همین اساسنامه و آیین نامه و از ابتدا این بوده و اصلاً این تکفیرهایی که از همدیگر می کردند روی این اعتقادنامه هایشان بوده هر انشعابی روی یک اعتقادنامه است یک، دو، سه، چهار، پنج و شش ما می گوییم ابناب، روح القدس اینجوری است آن ها می گویند نه اینجوری است. توی مسیحیت فرد مسیحی این اعتقادنامه و پشت و روی اعتقادنامه را باید امضا کند، حق عضویت بدهد، رئیس آن کلیسا انتخابی است و روی لعتنامه آدم می کشد این در واقع ناخودآگاه افراد را به یک نوع نظم و پذیرش سلسله مراتب و دادن همین حق عضویت، انتخاب یک سطحی از رهبران اما کلیسای پروتستان اسقف به معنای کاتولیک ها ندارند. آن ها یک بخشی از بالا انتخاب می شوند در کاتولیک ها یک بخش هایی از پایین. مثلا کلیسای یک روستا کشیششان را خودشان انتخاب می کردند تا بک درجه در پروتستان اصلا اسقف ندارند یعنی تقریباً انتخابی است. این مثل یک قالب زمینی بوده که تمرین شده با نیت دموکراسی تمرین نشده است. مثلآ برای آبیاری زمین مجبورید یک تمرین کار جمعی بکنید این تمرین کار جمعی می تواند بیاید تبدیل به شرکت تعاونی بشود یعنی افراد یاد می گیرند که برای آبیاری یک نفری نمی توانند همه زمین خودشان را آبیاری کنند. این تمرینی که می کنند اگر این اتصال تاریخی پیدا بکند می تواند تبدیل به تمرین شرکت تعاونی بشود. تمرین شرکت تعاونی تبدیل به کار حزبی بشود ما این اتصال را نداشتیم ما همه جا دولت آمده و همه چیز را گرفته و خودش یک شرکت تعاونی درست کرده رئیسش از حزب رستاخیز از آن بالا گذاشته شده است. یکی هم بحران های اخلاقی در شیوه های حل اختلاف ما این مشکل را داشته ایم و این بیشتر مال دوران جدید است. اینکه در ایران یا با دکماتیسم حل می کردیم و سانترالیزم دموکراتیک که نبوده بلکه فقط سانترالیزم بوده است. در زمان گذشته درمیان احزاب با یک نوع خودمحوری، خودخواهی خودمحوربینی خود برتر بینی و باندبازی به آفاتی کشنده درآمده اما بعد از یکصد سال باید یاد بگیریم می توان هم ضوابط داشت و هم با اخلاق بحران را حل کرد ما الان کمبود این شیوه را داریم.
نقش مثبت کلیسا در تاریخ!!!: اگر از برش احزاب نگاه کنیم از یک زاویه کلیسا نقش مثبت بازی می کرده و بدلیل آن نظم در کلیسا است. البته بعداً کلیسا با زور کنار رفت و خیر نرساند و شرش دفع شد یعنی خراب کاری های این سیستم بیشتر از خدمتش شد. نقش منفی کلیسا آن به طور کلی بیشتر بوده اما از برش نظم این محصول را داشته که یک سری آدم های تربیت شده تشکیلاتی قوی با روحیات شخصیتی که آمادگی پذیرش تحزب را دارند تربیت کند. ما در ایران این را نداریم خلاصه باید این را یک جایی تمرین کنیم. ما همیشه فرصت کرده ایم در گذشته برویم عضو یک گروه مخفی بشویم و فعالیت مخفی کنیم اما این تمرین نمی شود. حالا این صحبت ها که شد باید این را در یک چسب منطقی و تحلیلی به هم بخورند و آن چسب مهم است. چسبش را هم باید ریخت در قالب اقتصاد و اجتماع، ساختار عینی، فرهنگی و شخصیتی البته ما در ایران عناصر مثبت هم زیاد داریم. یعنی شخصیت ایرانی همانطور که شلختگی دارد عاطفی هم هست. عواطف می تواند چسب باشد یعنی روی منافع اگر اختلاف شد یکجا عواطف می تواند این اختلاف را کمرنگ کند ولی چون نهاد نداریم این عواطف به جای اینکه به سمت مثبت برود به سمت محبت برود گاهی اوقات در دعوای درون تشکیلاتی به سمت نفرت یا به سمت انشعاب می رود. در ایران نشانه های مثبت هم زیاد به چشم میخورد اما نباید آسیب ها را تقلیل بدهیم و مرتب فقط بگوییم استبداد توی ایران نگذاشته حزب تشکیل شود. البته متهم اصلی استبداد است و استبداد اگر نباشد ما خلاصه منگُل که نیستیم مرتب تمرین می کنیم تا یاد بگیریم. مثلاً توی بنگلادش سندیکاهای قوی درست کردند از لحاظ ژنتیک بالاتر از ما نیستند متهم اصلی عامل عینی است. یک نکته دیگر پیدایش بلوغ است یعنی یک انسان که می خواهد بزرگ شود باید به یک بلوغ جسمی و فکری برسد تا بعد ازدواج کند جامعه باید تا حدی پخته بشود تا از درونش حزب بیرون بیاید. این یک مانع است و این دیگر خارج از اراده ماست باید بگذاریم آرام آرام این شهرنشینی رشد کند، فرهنگ رشد کند که الان البته از این نظر کمبود نداریم. این عامل اجتماعی و عامل فرهنگی یک مسأله است ما روی مسائل تئوریک، فرهنگ و حالا در گذشته مذهب در دنیای جدید ایدئولوژی، حساسیت هایمان بیشتر از عوامل اجتماعی- اقتصادی و عینی است و این هم یک مسأله است و از لحاظ مسأله منشی اش ما خودمان را به لحاظ رفتاری متهم باید بدانیم. حالا ساختار خارج از اراده ماست، اما فرهنگ هم نخبه های فرهنگی درست می کند و آرام آرام اجتماعی اش میکند. ولی چرا خود این نخبه ها نمی توانند با هم حزب درست کنند؟ پس مشکل دیگر در آن استبداد و داخل این فرهنگ نیست چون آنها می گویند که ما فرهنگش را داریم. می گویند ما حاضریم هزینه اش را بپردازیم یعنی استبداد مانع کار ما نیست پس چرا با وجود اینکه این مزیت ها در نخبه ها است این ها حزب درست نمی کنند؟ اینجا مشکل را رفتاری و منشی باید بدانیم. حالا راهکارهایش از دل همین چندتا مولفه در می آید یعنی آن بخش اجتماعی- اقتصادی است که خارج از اراده ماست. در آن دولت مطلقه باید یک جامعه مدنی این وسط پا بگیرد یعنی آن در بخش عینی اش است اما روی جامعه مدنی اقرار نباید بکنیم. یعنی جامعه مدنی در ایران ضعیف است و جامعه مدنی در ایران نمی تواند استراتژی بدیل باشد. برای اصلاح دولت در ایران بحث هایی مهندس سحابی مطرح کردکه لکوموتیو قطار توسعه در ایران و قطار دموکراسی و ... لکوموتیواش همچنان دولت است. تا موقعی که نفت وجود دارد لکوموتیو توسعه متوازن دولت است یعنی ما از هر مسیری که برویم باید دولت اصلاح بشود مسیر جامعه مدنی یا حوزه مدنی برای اصلاح دولت در ایران مسیر درست به تنهایی نیست چون حوزه عمومی و جامعه مدنی خیلی ضعیف است. یعنی ما بچه را نمی توانیم بفرستیم به دعوای یک آدم بیست و پنج ساله یا چهل ساله به این بچه آرام آرام باید زمان بدهیم و رشد کند و ما باید حواسمان به این باشد. این جامعه مدنی رشد کند یا دولتی که سرکار می آید ما از این دولت در واقع دو چیز باید بخواهیم برای اینکه دموکراسی و یا حزب رشد کند. یکی اینکه باید رفاه بدهد یعنی رفاه نزدیک ترین راه رسیدن به دموکراسی است یعنی هر دولتی حتی احمدی نژاد اگر می توانست به مردم رفاه بدهد که نتوانست ناخودآگاه دموکراسی را در ایران جاده اش را هموار می کرد. همین عامیانه می گویند که ایرانی ها باید شکمشان سیر باشد یا عرب ها را سیر و ایرانی ها گرسنه و ایرانی ها را اگر گرسنه نگه دارید دیگر دنبال دموکراسی، حزب و این حرف ها نمی روند پس هر کی بیاید ایرانی ها را سیر کند خدمت کرده، ایرانی ها بایستی توی سلسله مراتب نیازهایشان نیازهای اولیه شان درصدر باشد. تامین نشدن نیازهای اولیه ایرانی ها را می پیچاند ما توی ایران جنبش نان زیاد نداریم، جنبش های ما بیشتر سیاسی- فرهنگی و مذهبی بود یا علیه استعمار بوده یا علیه استبداد بوده است. یک راه برای گذاربه دموکراسی در ایران رفاه است و دیگر حدی از فضای باز مدنی و سیاسی است. ما اگر میخواهیم در انتخابات مجلس شرکت کنیم و نماینده تو مجلس بفرستیم این دو تا قول را به مردم باید بدهند. یکی اینکه این وضع اقتصادی مردم را بهتر کنند یک رئیس جمهور اگر بخواهد بیاید و یا حزب و گروهی بخواهد کاندیدهای خود را به مجلس بفرستد اگر این دو تا قول را بدهند ما باید به آنها رأی بدهیم. باید ببینیم چه طرح اقتصادی دارند که مردم را حداقلی از فشار اجاره خانه، تورم، نان و آب خیالشان را راحت کنند. اگرمردم خیالشان از امور جاریه زندگی راحت شود راه دموکراسی راه تحزب توی ایران را باز می کنند. یعنی نیرو آزاد می کنند و می آیند توی عرصه مشارکت و رقابت. دوم باید این قول را بدهند که از جامعه مدنی حمایت می کنند. ولی در بخش فرهنگی ما باید از آن نگاه ثنوی فاصله بگیریم به یک معنا باید تکثر لازمه دموکراسی بشود ما موقعی می توانیم به دموکراسی و حزب برسیم که تکثر را بپذیریم. چرا حزب ها توی ایران مرتب انشعاب می دهند و کوچک و در نهایت محو می شوند چون تکثر را نمی پذیرند حالا روشنفکران، مذهبی ها با غیرمذهبی ها، مذهبی با مذهبی ها، و یا برخوردی که مارکسیست ها با مذهبی داشتند در زمان شاه حالا لائیک ها با مذهبی های روشنفکر دارند. یعنی نوعی نفرت و حذف در ادبیات بخشی ار این ها هست و آمادگی ندارند که با مذهبی ها کار کنند. مارکسیست ها آن موقع می گفتند که این ها خرده بورژواهای دموکراتند و از موضع بالا نگاه می کردند الان هم لائیک ها همین موضع از بالا را دارند و حاضر نیستند با مذهبی ها همکاری کنند. پیروان مرحوم دکتر شریعتی و مرحوم مهندس سحابی وحدت گرا و ضدمارکسیست نبوده اند اما خودکم بینی هم ندارند و همیشه از حقوق مارکسیست ها دفاع کرده یا با آنها همکاری کرده و میکنند. حالا این هم جنبه فرهنگیش می باشد و هم از نظر شخصیتی اش و هم تمرین همین تکثرگرایی است. یعنی ما اگر در موضوع مشارکت در انتخابات با انها اختلاف نظر داشته باشیم اما میتوانیم در عرصه کلان ملی با همدیگر کار کنیم مثلاً جبهه درست کنیم و میگوئیم ما محورش را مذهب، یا زبان یا قومیت نمی گذاریم ایران و منافع ملی را می گذاریم. این ممکن است الان حرفش زده بشود ولی درعمل خیلی ها را می بینید که لنگ می زنند و حاضر نیستند همین را عملیاتی کنند. اگر ما مجرم و متهم اصلی عدم رشد احزاب را دولت مطلقه بگیریم که درست هم هست همین فرهنگ و همین منش توی ساختار دولت وجود دارد یعنی قدرت در ایران هم ثنوی نگاه می کند. یک کرد تجزیه طلب، غیرخودی وابسته به آمریکا، غیرخودی یعنی حذف، منتظری تا این لحظه خوب از این لحظه خائن یعنی این نگاه در قدرت هم هست این آسیب شناسی که راجع به حزب می کنیم، در مورد روشنفکری هم صدق میکند این را در مورد قدرت و دولت هم باید بکنیم. نگاه دیگر نگاه دراز مدت است ما با نگاه کوتاه مدت نمی توانیم مشکلات را حل کنیم و با نگاه عجول و شتاب زده نیز بخواهیم مشکل حزب و مشکل دموکراسی را حل کنیم. این شتاب و عجول بودن حالا در روان قوم ایرانی ها که می خواهند در سیاست و در اقتصاد زود به نتیجه برسند در همه حوزه ها هست نگاه ثنوی شتاب، عدم تکثر زود داغ می شویم و زود ناامید می شویم نگاه ثنوی نتیجه اش این است. یعنی توی عواطفمان افراطی- تفریطی هستیم. یک زمانی فضا خوب می شود می رویم می زنیم و داغون می کنیم یعنی موقعی که هوا خوب می شود درجه دما را می بریم بالا و بعد به همان شدت که دچار هیجان، عجله و امیدواری می شویم پاندول برمی گردد به عقب و ناامید و مأیوس می شویم یعنی این حالت ثنوی توی اندیشه، رفتارمان توی روحیه مان هست یعنی یکدفعه، ثنوی می رویم آن ور، اوج مثبت هیجان و بعد یکدفعه می گوییم آقا ما عدد و رقمی نیستیم. این آفات حلش زمان می برد ولی کار اولیه اشراف روی مسائل است. اول هر فردی روی خودش هر جمعی روی خودش، روی نهادهای اجتماعی و همین هم توی دولت و خانواده هم هست و در مجموع توی بحث حزب این ها را می شود گفت.