ای من! تو را، که پنجره ی دیده باز نیست،
به برادرِ شاعرم، رضا جانِ مقصدی


اسماعیل خویی


• ای من! تو را، که پنجره ی دیده باز نیست،
البتّه ، هیچ منظره ای دلنواز نیست.

بر هر چه هست پنجره ی دیده بسته ای:
وآن گه به حیرتی که دل ات از چه باز نیست؟! ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۲۰ مهر ۱٣۹۴ -  ۱۲ اکتبر ۲۰۱۵


 ای من! تو را، که پنجره ی دیده باز نیست،
البتّه ، هیچ منظره ای دلنواز نیست.
بر هر چه هست پنجره ی دیده بسته ای:
وآن گه به حیرتی که دل ات از چه باز نیست؟!
این، خود، تویی، تویی که نیایی ز خود برون:
ورنه، به روی تو درِ دل ها فراز نیست.
چشمِ جهان به تار نما خیره مانده است:
امروز، واقعّیتِ ما جز مجاز نیست.
در خانه نیز گِردِ جهان می توان چمید:
دیگر به هیچ گشت و گذاری نیاز نیست.
در گور، تنگدست و توانگر برابرند:
زیرا نیاز نیست در آنجا که آز نیست.
پای از گلیمِ داد چو ننهد برون کسی،
دستِ کسی به سوی دگر کس دراز نیست.
آنجاست گورزار و بس، ار بینی، اندر آن،
کس را به هیچ بیش و کمی اعتراض نیست.
زن را، چو آتش است به جان از جفای مرد،
نا حق تری ز پندِ"بسوز و بساز" نیست.
دل از شرارِ عشق دگر گُر نگیردم:
آتشفشانِ مُرده ی ما خود گُداز نیست.
چشمک زن اخگری ست، ولی، در دل ام هنوز:
کآن را چونیک می نگرم، هست و ... باز نیست!

پانزدهم تیرماه۱٣۹٣،
بیدرکجای لندن