چکامه ی خواستن و توانستن


اسماعیل خویی


• مَجَه!مَجَه ز چکادِ خود، آی شرزه پلنگ:
به ماه راه نداری تو، اندکی بِدِرنگ!

گمان مکن که بُوَد خواستن توانستن:
نگر به درّه ی بس ژرف تر ز کامِ نهنگ! ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۲۷ شهريور ۱٣۹۴ -  ۱٨ سپتامبر ۲۰۱۵


 
به اُستادِ بزرگ ودوستِ بزرگوارم،
ابراهیم جانِ گلستان


مَجَه!مَجَه ز چکادِ خود، آی شرزه پلنگ:
به ماه راه نداری تو، اندکی بِدِرنگ!
گمان مکن که بُوَد خواستن توانستن:
نگر به درّه ی بس ژرف تر ز کامِ نهنگ!
تو راست خواستِ پرواز تا بلندایی
که پَر هواش بریزد ز شاهباز و کُلنگ.
تو راست مرزِ توانستن این، اگر کوشی،
که، در میانِ پلنگان، شوی گُزینه پلنگ.
منا! تو این همه از کودکی بدانستی:
چرا، پس، آنچه تویی می کند تو را دلتنگ؟
ببین به داشته هات، از توان و تاب، نخست:
به سوی خواسته ت آن گه کن، ار کنی، آهنگ.
ز کارهای بهنگام کام ونام بجوی:
وگرنه، کار کشد مر تو را به خواری و ننگ.
به مرگ می رسی و بس ز کاوه کرداری،
اگر که زاده شدی در زمانه ی هوشنگ.
شگفت نیست که، چون دشمن است رستمِ زال،
شکست می خورد اسفندیارِ یل در جنگ:
به ویژه چون پدر افراسیاب ِ خود رایی ست
که نیست اش سرِ دیدارِ پور بر اورنگ.
شده ست میهنِ تو خوش نشینِ سایه ی دین:
تو با کدام توان می رسانی اش به فرنگ؟!
چه گونه خواهی همگام گشت با خرگوش؟
تو سنگ پُشتی و، از زخمِ سنگ، پایت لنگ!
ببین که پیر و گر و زشت شد:چه می لافی
که بود دیرگهی گُربه ات ملوس وقشنگ؟!
ببین که گربه ی پیرت ز موش می ترسد:
پلنگ ات ار چه نماید ز پُشتِ عینکِ بنگ!
و این گزافه که طاووس ِ این جهان بودیم
همان فسانه ی روباه بود و خُمره ی رنگ.
مگر نه مردُم سازندگانِ تاریخ اند؟
مگر نه گوهره ی مردُمی بُوَد فرهنگ؟
مگر نه بر سرِ فرهنگِ ماست سایه ی دین
که گسترای شدن را کند به مردمِ تنگ؟
هدف یکی ست:ز نوشابِ جهل مست شدن:
تو را چه چشمه ی زمزم،چه رودخانه ی گنگ.
از این ره است که پیوندِ رای تو با دین
شود دُرُست چو پیوندِ سنگ وقلماسنگ:
که این دو را نتواند هدف دوگانه بُوَد:
چنان که تیر وکمان را، و یا فشنگ و تفنگ:
که هریکی، چو به سوی هدف پرانده شود،
به ناگزیر بپّرند تیر وسنگ وفشنگ.
به روزگارِ خود و آنِ میهن اندیشم:
نشسته با دلِ پُر کین وروی پُر آژنگ.
گذشته نیز، اگر نیک بنگری در آن،
نبود بهتر از اکنون ، مگر به دنگ وبه فنگ:
که لاله ها هم از این گونه سرخ می رویید
به دشتِ ارژن، اگر خون نگار بود ارژنگ.
تو گوییا به سرم آسمان شده ست آوار،
چو رای چاره کنم:بس که گیج مانم و منگ.
تویی- منا!-که از این روزگار بیرونی:
تو نا بهنگامی ، ای دونگِ منگ، ای دَنگ!
زمان زمانه ی آهن شود به هنگامی
که آدمی بنهد پُشتِ سر زمانه ی سنگ.
به روستات نگه کن که خانه هاش گِلی ست؛
و نیست در کف ات افزار ، جُز که بیل و کلنگ.
تو را چه کار به انسانِ روزگارِ اتم؟!
بترس از آن که رسد بُمبِ آن به شیخِ دَبَنگ:
که این، دُرُست،چو بازیچه ای ست مرگ آور،
که اوفتد به کفِ کودکی شرور و مشنگ.
برای شیخ،همین کار بس که بنشیند
به روی منبر و ونگی دگر زند پسِ ونگ.
وزآن که یکسره فرهنگِ ماست دین آگین؛
تویی- منا!-که برون مانده ای از این فرهنگ:
زمانه ، در همه تاریخ، بود از آنِ کسی
که بود با همه رنگی ز مردمان فرهنگ.
وگر تو نیز بر آنی کز این کسان باشی،
نه باش رومی ی روم ونه باش زنگی ی زنگ.
نه مانَد آتش و نه دود:ماندن ار خواهی،
به بی فروغی ی خاکسترآ،به کار و به رنگ.
سخن چنان که بگویند گوی، چون طوطی؛
کژی گرای و رُباینده باش، چون خرچنگ.
که فرّ و هنگِ تو چون بازتابِ فرهنگ است،
برون از آن، نکنی هیچ حسّی از فروهنگ.
و، چون بیفتی بیرون ز جوّ فرهنگ ات،
شوی، دُرُست،چو هیچینه ای ز هیچ آونگ.
وشوربختا هر نو رسیده ای ، چون من،
که داشت با همه فرهنگِ خویشتن سرِ جنگ.
خوشا که میکده باز است در فراقستان:
کز آن،شبانه، رَوَم سوی خانه مست وملنگ.

پانزدهم خردادماه۱٣۹٣،
بیدرکجای لندن