باز هم در باره ساختمان سوسیالیسم و تجربه اتحاد شوروی


مسعود امیدی


• منتقدین اگر دغدغه سوسیالیسم داشته باشند، نشانی از درک مارکسیستی از مفهوم آزادی و دموکراسی را بازتاب نمی دهند و مشخص نیست که برای دفاع از خود چه توصیه ای به دولتهای با جهت گیری سوسیالیستی که در معرض توطئه های داخل و خارج کشور قرار می گیرند، دارند؟ ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲٨ تير ۱٣۹۴ -  ۱۹ ژوئيه ۲۰۱۵


چندی پیش مطلبی از نگارنده با عنوان " در باره ساختمان سوسیالیسم و تجربه اتحاد شوروی" در فضای مجازی منتشر گردید که اظهار نظرها و نقدهایی را به دنبال داشت. در این نوشته قصد آن است تا به برخی از این نقدها پرداخته شود.
در مقاله مذکوربرخی از زمینه های مرتبط با فروپاشی اتحاد شوروی در بندهای جداگانه مورد بحث قرار گرفته بودند که شامل فهرست زیر بود:
- نبودن پیشینه و تجربه جامعه سوسیالیستی که برخی ابهامات، اشتباهات، انحرافات و...را در جریان اولین تجربه تاریخی بنای سوسیالیسم اجتناب ناپذیر می نماید.
- اقدامات گسترده ضد سوسیالیستی طبقات سرنگون شده که اساسا با حمایت دولتهای سرمایه داری خارجی همراه بوده است.
- اشتباهات، سهل انگاری ها، انحرافات، استفاده از فرصت های رانتی، و... شکل گرفته در رژیم جدید (حکومت اتحاد شوروی)
- توطئه ها و فشارهای سیاسی ، اقتصادی، نظامی و جنگ تحمیل شده از سوی سرمایه داری علیه دولت شوراها
- پیامدها و هزینه های بسیار سنگین تحمیل شده در ارتباط با جنگ سرد بر دولت سوسیالیستی که مانع از تخصیص منابع کافی جهت ارتقاء بیشتر سطح رفاه عمومی از سوی دولت گردید.
- انسداد فضای سیاسی و نقد اجتماعی متاثر از تنش های دائمی و فزاینده ناشی از جنگ سرد به گونه ای که دولت شوراها را بر سر دوراهی بقا یا تن دادن به گشایش فضای سیاسی قرار می داد.
- الیگارشی شکل گرفته در شرایط انسداد شدید فضای نقد در جامعه
- غلبه تدریجی سانترالیسم بر دموکراسی در مناسبات درون حزبی از یک سو و تضعیف روز افزون اتحادیه ها و تشکیلات اجتماعی کارگران و زحمتکشان از سوی دیگر
- شکل گیری طبقه نوخاسته ای که یکی از مهم ترین زمینه های انحراف از جهت گیری سوسیالیستی و توسعه فضای نارضایتی اجتماعی و سیاسی مردم را فراهم نمود
- پیدا شدن و رشد خائنینی در سلسله مراتب حزب و در سطوح رهبری که در هدایت تحولات اجتماعی و سیاسی دهه 90 به سمت فروپاشی نقشی بسیار مخرب ایفا نمودند.
- عدم تصمیم گیری و اقدام مناسب در مدیریت بحران در مقطع فروپاشی توسط حزب و دولت شوراها
نکته مهم اینکه وزنی به هیچ یک از عوامل مذکور نیز داده نشده است.
هر خواننده بی طرفی با مرور محورهای فوق براحتی می تواند دریابد که در فهرست فوق سعی شده است تا هم مشکلات و انحرافات داخلی و هم تلاش های براندازانه نیروهای ارتجاعی داخلی و خارجی در این فهرست مد نظر قرار گیرند.
مجموعه موارد مطرح شده در یادداشت های نقد مرتبط با مقاله را می توان در موارد زیر فهرست نمود:
1- مواردی که به استفاده از الفاظ و عباراتی در راستای ترویج نوعی برخورد های شعاری و اتهام زنی و... جهت تخلیه روانی نویسنده مربوط می شود که از حداقل اصولیت و شرایط یک بحث نظری فاصله جدی داشته و بدیهی است که ضرورتی جهت پاسخگویی به آنها احساس نشود. ترجیح آن است که از ورود به چنین فضایی و بازتولید ادبیات مشابه اجتناب شود. از این جمله می توان به استفاده از عباراتی چون " حلول روح مرحوم استالین"، "ذهنیت بیمارگونه" نویسنده و" بزرگترین شانس بشریت اینست که شما قدرت سیاسی را بدست نگیرید"و...اشاره نمود.
2- مواردی که ناشی از برداشت نادرست می باشد.
3- مواردی که به عنوان نقد جدی قابل بحث محسوب می شوند.
بدون اینکه در نوشته من اشاره به خائن بودن یا نبودن گورباچف صورت گرفته باشد، آقای خسرو صدری مرا به مقاله ای با عنوان آیا گورباچف خائن بود؟" ارجاع می دهند. مقاله ایشان را خواندم . من هم به نوبه خود ترجیح می دهم از ایشان دعوت کنم چنانچه کتاب " غبار روبی از حقایق اتحاد شوروی و روسیه سرمایه داری امروز یا جعلیات و حقایقی در باره اتحاد شوروی و روسیه سرمایه داری امروز" نوشته ایگور کوزمیچ لوگاچف مترجم ا.م.شیری" را مطالعه نکرده اند و لینک آن در زیر آمده است، را بخوانند.
goo.gl
نگارنده بر این باور است که عقل سلیم حکم می کند که بپذیریم در ارتباط با فروپاشی شوروی که یکی از قطب های دوگانه قدرت سیاسی ، ایدئولوژیک و نظامی و اقتصادی جهان بود، مواردی چون جاسوسی، خیانت و ...هم در کنار سایر زمینه هایی که در ابتدای این نوشته فهرست شده اند، یکی از دلایل تخریب و فروپاشی اتحاد شوروی بوده باشد. اگر می بینیم که امروزه اسناد شنود مکالمات رهبران تراز اول اتحادیه اروپا از سوی آمریکا که اساسا متحد استراتژیک آیالات متحده آمریکا در برابر اتحاد شوروی بودند، در دسترس عمومی قرار می گیرد، چرا خیانت در اتحاد شوروی و دولت و حزب کمونیست آن نباید باور شود. برنامه های جاسوسی و تخریب خارجی اساساً بر بستری از خیانت و وطن فروشی داخلی امکان تحقق پیدا می کنند. به هر روی نقطه نظر ایشان اساسا متفاوت از سایر یادداشتهایی است که در نقد مطلب نوشته شدند.

آقای مهران ارغنون در بخشی از نقد خود نوشته اند" طبق آموزه های مارکس در جوامع طبقاتی ،دشمن طبقهء حاکم در زهدان همین جامعه شکل می گیرد و آنقدر رشد می کند و بالنده می شود که وجه غالب این پدیده می شود .به بیانی تربیت و خلق وخوی سازندگان جامعه آلترناتیو در جامعهء میرنده است که شکل می گیرد و در همانجاست که بالندگی و برتری اش را به رخ می کشد. چرا که در غیر این صورت هرگز قادر به اثبات حقانیت خویش به عنوان بدیلی مناسب به توده ها ی "مردم بسیارگونه "نخواهد شد."
می توان با این استدلال کاملاً موافق بود. مشکل آنجا پیش می آید که با چشم فروبستن بر پیچیدگی های دینامیسم اجتماعی جوامع که امروزه علوم مختلف اجتماعی از زوایای مختلف آن را مورد بررسی قرار می دهند، مسیر رشد و تکامل اجتماعی را جاده سر راست و مستقیم و آسفالته ای تصور کنیم که گویا با هیچ مانع و مشکلی روبرو نخواهد گردید. مشکل آنجاست که اصل درست ماتریالیسم تاریخی را در جایگاه امور مقدس قرار داده و به جای درک خلاقانه از آن در ارتباط با پویش های اجتماعی و بر اساس ماتریالیسم دیالکتیک، با تاکید بر این کلیت صحیح ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیک ، توان تحلیل مشخص از اوضاع مشخص را از خود سلب کنیم. آنچه به لحاظ فلسفی و در یک بازه تاریخی درست است، لزوما قادر به توضیح کامل و دقیق چگونگی تغییر و تحولات سیاسی و اجتماعی در همه بزنگاه های تاریخی نیست. اگر مسئله به این سادگی بود، دیگر نیازی به شکل گیری انواع علوم اجتماعی در تبیین پدیده های اجتماعی نبود. تاکید بر اصول کلی مارتیالیسم تاریخی و اجتناب از بررسی واقعی متغیرهای عینی تحولات اجتماعی نوعی دترمینیسم فلسفی را بازتاب می دهد که نسبتی با ماتریالیسم دیالکتیک ندارد. اگر این حقیقت که بالندگی طبقه بالنده و به رخ کشیدن قابلیت ها و برتری اش در جامعه کهنه رخ می دهد، دلیل کافی برای چشم فرو بستن بر احتمال هرگونه خطا و انحراف در مسیر ساختمان سوسیالیسم باشد، در آن صورت مسیر تکامل اجتماعی به خط مستقیم شیب داری تبدیل می گردد که با واقعیت زیگزاگی تکامل جوامع سازگاری ندارد. و دقیقا از همین زاویه نگرش است شکست های انقلابات قابل تحلیل می گردد و با همین نگاه است که چرا در کمون پاریس این طبقه بالنده قادر به مدیریت اوضاع نگردید و بورژوازی سرنگون شده به قدرت بازگشت؟ و...
اتفاقاً طبق آموزه های ماتریالیسم دیالکتیک و ماتر یالیسم تاریخی مارکس و انگلس، اگر از یک سو طبقه بالنده در جامعه کهنه رشد می کند و بالندگی خود را به رخ می کشد و نطفه جامعه آینده در زهدان جامعه کهنه بسته می شود، از سوی دیگر بقایای جامعه کهنه تا مدتها در جامعه جدید به حیات خود ادامه می دهند و تا مدتها این بقایا نه فقط در قالب نمادهای عینی چون اشخاص و طبقات اجتماعی بلکه به صورت اخلاقیات، فرهنگ و گریایشات مختلف برخاسته از جامعه طبقاتی که طی قرون در نهادهای اجتماعی و زندگی انسان ها و از جمله کارگران نیز نهادینه شده است، باقی خواهد بود و ساختمان سوسیالیسم را با چالش مواجه خواهد نمود.
آقای ارغنون در بخش دیگری از نقد خود می نویسند :
"نقش عوامل داخلی را تا حد تنفس در فضای جنگ سرد باعث بی تفاوتی شده است ،سرهمبندی و محدود کردن و توطئه های سرمایه ی بین الملل را بعنوان عوامل بیرونی تا این حد پر رنگ کردن در واقع نادیده گرفتن یکی از آموزه های ابتدایی ماتریالیسم دیالکتیک است.که می گوید در تغییر و تحولات پدیده ها،عوامل درونی تعیین کننده ترند"
مشکل آنجاست که بخواهیم با محدود شدن و استناد به "یکی از آموزه های ابتدایی ماتریالیسم دیالکتیک" به آن تقدس بخشیده و بر این اساس به تبیین پدیده های پیجیده رشد و تکامل و تحولات اجتماعی بپردازیم. تردیدی ی نیست که طبق آموزه های اولیه ماتریالیسم دیالکتیک، عوامل و به عبارت درست تر تضادهای درونی پدیده ها تعیین کننده و به قول آقای ارغنون "تعیین کننده ترند". اما در دنیای واقعی و تعاملات متعدد و پیچیده پدیده های اجتماعی بویژه برای پدیده نو و پیچیده ای چون ساختمان سوسیالیسم برای اولین بار در جهان در کشوری با ساختار پیش سرمایه داری مرزهای یک پدیده را چگونه می توان تعیین نمود تا متعاقب آن تضادهای درونی و بیرونی آن و سهم هر یک از آنها را شناسایی و تبیین نمود؟ حقیقت آن است که در عصر جهانی شدن سرمایه و امپریالیسم مناسبات اجتماعی ، اقتصادی، سیاسی و ... بسیار درهم تنیده تر و پیچیده تر از آنند که با صرف استناد به مرزهای جغرافیایی بتوان درون و بیرون یک پدیده ، آنهم پدیده ای مانند ساختمان سوسیالیسم در اتحاد شوروی را تبیین نمود. تعبیر لنینی ضعیف ترین حلقه سیستم سرمایه داری جهانی از همین نوع نگاه ناشی می شود. علمی بودن مارکسیسم از آن جهت نیست که اصول و احکامی را بیان می کند که کامل و جاودانه هستند بلکه در رویکرد علمی آن به پدیده هاست. و امروزه در تبیین پدیده های اجتماعی با تاکید بر رویکرد ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک، ناگزیر به استفاده از علوم اجتماعی مختلف و تئوری های آنها هستیم. یکی از مهم ترین این رویکردها نگرش سیستمی و بویژه پویایی سیستم(System Dynamics) است. از این منظر ساختمان و فروپاشی سوسیالیسم در اتحاد شوروی نتیجه تاثیر متقابل عوامل متعدد داخلی و خارجی است که نگارنده سعی کرد تا از برخی زوایا به آن بنگرد بدون آنکه ادعا نماید که تصویر جامعی از موضوع ارائه نموده است. (داخل و خارج از مرزهای شوروی که لزوماً منطبق بر داخل و خارج پدیده ساختمان سوسیالیسم و فروپاشی آن نیست.) با برداشتی از درون و بیرون پدیده که مرزهای جغرافیایی را مرز پدیده تصور می کند، توضیح بسیاری از تغییر و تحولات سیاسی و اجتماعی نظیر سرنگونی دولتهای مستقل در دهه های گذشته، به ویرانه تبدیل شدن منطقه خاورمیانه و کشورهایی چون لیبی ، سوریه، یمن، عراق و...محصول تضادهای داخل مرزهای این کشورهاست و طرح خاورمیانه نوین امپریالیسم هیچ نقش تعیین کننده ای در این وضعیت نباید داشته باشد! از این منظر فاصله عمیق کشورهای شمال- جنوب و کشورهای توسعه یافته و توسعه نیافته به تضادهای درونی هرکدام از آنها مربوط می شود و ارتباطی با یکدیگر ندارد. عوامل و تضادهای درون و بیرون یک پدیده اجتماعی پیچیده چون ساختمان سوسیالیسم در اتحاد شوروی را با مرزهای جغرافیایی این کشور نمی توان توضیح داد. در واقع نیز بحث مربوط به ساختمان سوسیالیسم در یک یا چند کشور در زمان انقلاب اکتبر به نوعی ناظر بر همین مفهوم بوده است.
آقای ارغنون در بخش دیگری از نقد خود می نویسند:"...با شاهد مثال آوردن از مصر و ونزوئلا و میدان تیان آن مین چین بر رهبران حزب کمونیست اتحاد شوروی و بلوک شرق خرده می گیرد که چرا دست به "سرکوب خونین" نزدید؟! ..."
اساساٌ آنچه سبب چنین اظهار نظری از سوی ایشان است، این است که نگارنده با ذکر مثال هایی از افدامات نظامیان در مصر در سرکوب تظاهر کنندگانی که به طرفدارای از مورسی به خیابان آمده بودند، اقدام دولت چین در در سرکوب دانشجویان در میدان تین آن من چین و نیز اقدام حکومت منتخب مردم ونزوئلا در سرکوب تظاهر کنندگانی که به تحریک ایالات متحده آمریکا اعمال حاکمیت دولت منتخب مردم را به چالش کشیده بودند، برخی از چالش های واقعی اعمال حاکمیت را به تصویر بکشد و در مقام مقایسه اعمال قدرت احتمالی ارتش و دولت اتحاد شوروی با موارد مذکور بیان می دارد که :
"برداشت نگارنده از توازن قوای سیاسی و اجتماعی زمان فروپاشی موید آن است که این امر در آن دوران مستلزم هزینه انسانی، سیاسی و نظامی چندان زیادی نبود."
"می شد با اعمال درجه ای از قاطعیت مانع از سقوط و متعاقب آن ایجاد زمینه های آسیب شناسی و اصلاح سیستم گردید."
ولی آقای ارغنون بدون توجه به منظور نویسنده و ضمن اجتناب آگاهانه از پاسخگویی به پرسشی که در مورد ونزوئلا مطرح می شود (مبنی بر اینکه آیا غیر از این است که دولت ونزوئلا برای اعمال حکومت قانونی خود ناگزیر از اعمال قدرت گردید؟) ، ترجیح می دهد راه اتهام زدن را پیش گرفته و نویسنده را به دفاع از "سرکوب خونین" متهم کنند! ایشان در اتهام زنی و فاصله گرفتن از بدیهیات نقد درست و زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی تا آنجا پیش می روند که عبارت سرکوب خونین را داخل گیومه قرار می دهند که گویا از متن نوشته نگارنده نقل گردیده است! همواره می توان برداشت مد نظر خود را به دیگری نسبت داد و آنگاه اتهامی را که قرار است به دیگران منتسب و سرانجام نیز نقدش نمود. این روش برخورد، روشی کاملا قدیمی و آشنا در فضای سیاسی ایران است و نه اخلاقی است و نه به کسی حقانیت می دهد.
از سوی دیگر اوضاع عمومی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و ...جمهوری های اتحاد شوروی و واقعیت فروپاشی زندگی اجتماعی در این کشورها که پس از فروپاشی سیاسی اتحاد شوروی روی داد، نشان می دهد که شاخص های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی آنها تا چه حد به وخامت گراییده است. فقر، بیکاری، فحشاء ، فساد مالی و اداری، رانت خواری، شکل گیری الیگارشی نیرومند و...در این کشورها بیداد می کند. منطق عملی مبارزه سیاسی نه تنها اشکالی بر ممانعت از فروپاشی شوروی و بوجود آمدن چنین وضعیت فاجعه باری نمی بیند، بلکه در راستای حفظ انسجام کشور بزرگی که حامل هفت دهه تجربه های شیرین و تلخ در مسیر ساختمان سوسیالیسم است، اقدام بازدارنده را لازم دانسته و مورد تایید قرار می دهد. بدیهی است که این حفظ انسجام می باید همانگونه که نگارنده در نوشته خود ذکر نموده است مقدمه "آسیب شناسی و اصلاح سیستم" می گردید. و این چیزی بود که از نظر سرمایه داری جهانی نباید رخ می داد. آیا حفظ اتحاد شوروی در راستای منافع صدها میلیون نفر شهروند این کشور نبود که امروزه به این وضعیت فلاکتبار دچارند؟ آیا حفظ اتحاد شوروی با تاثیری که بر توازن قوای سیاسی منطقه خاورمیانه داشت، مانع این وضعیت دهشتناک امروزی منطقه نمی شد؟ آیا حفظ اتحاد شوروی و توازن قوای حاصل از آن در منطقه خاور میانه به مثابه ترمزی در برابر اقدامات جنایتکارانه رژیم اسرائیل در کشتار وحشیانه و بی سابقه مردم فلسطین و ویرانی غزه نبود؟ کسانی که دغدغه مسائل انسانی را در نوشته های خود بازتاب می دهند، چگونه است که حساسیت آنها در ارتباط با فقر، فحشا، فساد گسترده مالی و اداری و... در کشورهای حاصل از تجزیه اتحاد شوروی وشرق اروپا، و جنگ، آوارگی و مرگ و ویرانی منطقه خاورمیانه در شرایط برهم خوردن توازن قوا در این منطقه پس از فروپاشی شوروی دغدغه انسانی شان را تحریک نمی کند؟ چرا مسائل انسانی در این موارد دیده نمی شود؟ اینکه آیا حفظ اتحاد شوروی مستلزم "سرکوب خونین" مورد نظر آقای ارغنون بود یا خیر، نگارنده چنین باوری ندارد. اما حتی اگر این حفظ، هزینه هایی را هم بدنبال داشت، در مقایسه با هزینه ای که فروپاشی اتحاد شوروی برای ملل این کشور بزرگ، شرق اروپا، خاورمیانه و جهان داشته است، به هیچ وجه نمی توانست قابل مقایسه باشد.
آقای ارغنون که در توجیه زیر پا گذاشتن آرای روشن و شفاف اکثریت عظیم مردم یونان از سوی تسیپراس ، ضرورت "حفظ اتحادیه اروپا و تغییر سمتگیری آن" را مورد تاکید قرار می دهند، چگونه است که ضرورت حفظ انسجام " اتحاد جماهیر شوروی " به عنوان یکی از دو قطب قدرت جهانی را در سایه یک "سرکوب خونین" برای پیشگیری از فروپاشی که هیچگاه رخ نداد، مورد توجه قرار نمی دهند؟
ایشان در جایی از نقد خود نوشته اند که از نظر نگارنده "تمام آنهایی که بیرون آمدند و جامعه ی شوروی را فرو پاشاندند تماما از عوامل سرمایهء بین الملل بودند ،..."
و این در حالی است که نگارنده در مقاله خود صریحاً آورده است که :" با همه نقدهایی که به ساختارهای سیاسی، اجتماعی و مدیریتی اتحاد شوروی وارد است و با تاکید بر نقش و سهم این موارد در فروپاشی"، شواهد حاکی از آنند که مردم اتحاد شوروی از چاله درآمده و به چاه افتاده اند. حال باید پرسید چرا آقای ارعنون مایلند که از زبان نگارنده همه چیز را به "سرمایه بین الملل" نسبت دهند و چشم خود را بر فهرست موارد متعدد زمینه های فروپاشی که در ابتدای این نوشته نیز تکرار شد، می بندند؟
موارد متعدد دیگری از همین رویکرد یعنی نسبت دادن یک برداشت به نگارنده و سپس نقد آن در نقدهای دیگران نیز مشهود است که از پرداختن به آنها صرف نظر می شود.
کاربر دیگری با عنوان باران مویدی می نویسند:" از یاد نباید برد که بر خلاف جنبش سوسیال دمکراسی و کارگری اروپا ، بلشویسم از آغاز بنیاد خود را بر سرکوب ، عدم تحمل ، نابردباری و نابودی دگر اندیشان نهاد. در حزب سوسیال دمکرات آلمان رزا لوکزامبورگ ، کائوتسکی و بر نشتین درکنار هم بودند وجنبش کارگری از چندگانگی فکری و نظری ، انتقاد و... سیراب می شد."
ایشان یا نمی دانند و یا دوست ندارند بدانند که سوسیال دموکراسی تجربه همپیمانی و دفاع از بورژوازی خودی در جنگ جهانی را تئوریزه نمود و به کار بست و همزمان با همپیمانی سوسیال دموکراتها در دفاع از بورژوازی خودی، رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت از رهبران جنبش کارگری و موسسین حزب کمونیست آلمان بدست همین فاشیستهای همپیمان سوسیال دموکراسی کشته می شوند. از سوی دیگر هر جا هم که سوسیال دموکراسی به قدرت رسید، ، هم پیمان و همگام با امپریالیسم جهانی به سرکردگی ایالات متحده آمریکا در گوشه و کنار جهان چه در قالب پیمان های نظامی مانند ناتو و یا در قالب پیمان های منطقه ای باعث سرکوب و مرگ و ویرانی در گوشه و کنار جهان گردید.
کاربر دیگری با عنوان پیروز می نویسد" هم کمونیسم و کاپیتالیسم محکوم به فنایند, یکی جهت فقدان حرص یعنی قوه محرکه زندگی و دیگری به علت مسمومیت ناشی از آن. تا این مساله حل نشود آش همین و کاسه همین است." از پرداختن به این اظهار نظر در اینجا خود داری می شود که امیدوار است "حرص" سرمایه داری به مثابه "قوه محرکه زندگی" به گونه ای تحت کنترل در آمده و از غرق شدن در آن ممانعت بعمل آید. در این ارتباط توجه ایشان را به مقاله ای که نگارنده ترجمه کرده و تحت عنوان "راه سوم: افسانه و واقعیت" در سایت اخبار روز منتشر گردیده است، جلب می کنم.
goo.gl
در یادداشت آقای امیر ایرانی نیز که نیمی از آن به دسته بندی مباحث می پردازد ، در نیمه دیگرش چیزی جز شعار و اتهام زنی مشاهده نمی شود. ایشان همین رویه را در یادداشتی که بر نوشته دیگر نگارنده تحت عنوان "یونان، آزمایشگاهی دیگر برای دموکراسی بورژوایی" منتشر گردیده است، نشان داده اند. در مجموع اگر از نوشته ایشان ، شعارها و اتهامات را خارج کنیم، مطلب جدی قابل بحثی برای پاسخ دادن باقی نمی ماند.
وجه مشترک همه اظهار نظرها آن است که در آنها هیچ بهایی به دستاوردهای سوسیالیسم در اتحاد شوروی داده نمی شود و بالطبع به حفظ آنها نیز هیچ اهمیتی داده نمی شود. و این در حالی است که این یادداشت ها به صورت گسترده ای تحت تاثیر فضای مورد پسند جریان اصلی هیچ دغدغه ای را در بازتولید هرگونه اتهام بی پایه مورد علاقه سرمایه داری جهانی به تجربه اتحاد شوروی از خود نشان نمی دهند.
منتقدین اگر دغدغه سوسیالیسم داشته باشند، نشانی از درک مارکسیستی از مفهوم آزادی و دموکراسی را بازتاب نمی دهند و مشخص نیست که برای دفاع از خود چه توصیه ای به دولتهای با جهت گیری سوسیالیستی که در معرض توطئه های داخل و خارج کشور قرار می گیرند، دارند؟
درکی انتزاعی از مردم و انسان و ... ارائه می دهند که در عالم واقع فاقد هویت اجتماعی است. آنها نشان نمی دهند که درکی از مفهوم و تاریخ دیکتاتوری پرولتاریا داشته باشند.
منتقدین از موضع دفاع از حقوق انسان های مجرد و انتزاعی، خود را از پاسخ پراگماتیستی به واقعیت مناسبات اجتماعی و مبارزه طبقاتی می رهانند. حال آنکه در عالم واقع با انسان مجرد و انتزاعی سروکار نداریم. در جهان واقعی با انسان های ذی نفعی سروکار داریم که اساساً متعلق به طبقات و اقشار اجتماعی مختلف بوده و یا اینکه حامل گرایشات اجتماعی طبقات و اقشار مختلف جامعه هستند. از این رو هنگام تحلیل کنش های اجتماعی افراد و جریانات سیاسی جدا از احکام کلی فلسفی و اخلاقی نیاز به تحلیل مشخص از اوضاع مشخص می باشد. امری که چندان مورد علاقه برخی از منتقدین نمی باشد.