منشاء طبقاتی دگرگونی شوروی
درس هایی از فاجعه اوکراین

یوری بیلوف از "پراودا"


اردشیر قلندری


• فرآیند زندگی لیبرال فاشیسم در گرجستان، بالتیک و اوکراین آغاز خود را از پروسترویکای روسیه- شوروی، می گیرد. از مسکو و لنیگراد که به مرکز ضد انقلاب بورژوازی تبدیل شده بود، هیجان آغاز دوران بدون طبقات"اندیشه نوین"، آگاهی طبقاتی مردم شوروی را سرکوب نمود و تصور آنها را از دشمن طبقاتی پاک کرد. در همین زمان در شعور توده ها ایده لیبرالیسم در مورد خانه مشترک اروپا که به مثابه داغ لعنت است، جا افتاد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۴ تير ۱٣۹۴ -  ۵ ژوئيه ۲۰۱۵



جهان، پس از کودتای دولتی نازی ها در کیف از فاجعه اکرائین خبردار گردید. در آمریکا و اروپا حقیقت فاشیسم را پنهان کرده، فاجعه را به عنوان پیروزی دموکراسی، روسیه را همچون تجاوز کاری که کریمه را ضمیمه خود کرده است، جا می زنند. در روسیه تلویزیون، رادیو، روزنامه ها از گشت و گذار فاشیسم در اوکراین می گویند، اما، کلامی در باره دلایل این امر گفته نمی شود.
در رسانه های گروهی روسیه ی بورژوازی، بررسی طبقاتی ، واکاوی دلایل طبقاتی ظهور فاشیسم صورت نگرفته و نخواهد گرفت. منظور رویکرد طبقاتی، یعنی رویکرد به واکاوی دلایل با طیفی از تضاد ها بین کار و سرمایه، ما را به منبع حقیقت هدایت می نماید. چه پیشتر و چه هم اکنون هشدار لنین مبرمیت دارد که: "مردم تا زمانی که یاد نگیرند در پی هر موضوع اخلاقی، مذهبی، سیاسی، عبارتهای اجتماعی، اعلامیه ها، و وعده هایی جهت منافع این یا آن طبقه براه نیافتند، همیشه قربانی فریبها و خود فریبی ابلهانه در سیاست بوده و خواهند بود".

باز سازی به مثابه پیش درآمدی برای فاشیسم
باید در روسیه پی دلایل حوادث اوکراین گشت، تازه زمانی که اوکراین هنوزدر مرزهای اتحاد شوروی قرارداشت. بیاد بیاوریم که در سالهای هفتاد و هشتاد سده گذشته جهان سرمایه داری، همچون زمان کنونی، در وضعیت بحران عمومی قرار داشت. بر پایه نتیجه گیری های حزب کمونیست اتحاد شوروی در آن برهه، با اتکای گسترده برایده لنین در محور اقتصاد برنامه ریزی شده، و با به پایان رساندن منطقی سیستم گسترش شتابنده دستاوردهای انقلاب علمی-فنی در تولید، می توانستیم آمریکا و بورژوازی غرب را به مرز ورشکستی بکشانیم.
در همین زمان است که توسط شوروی شناسان غربی معایب واقعی بوجود آمده در سوسیالیسم – بورکراسی در رهبری حزب کمونیست اتحاد شوروی، به مثابه معلول اجتناب ناپذیر – تنزل نقش زحمتکشان، در وهله نخست طبقه کارگر در مدیریت امور دولت، طرد بی دلیل دیکتاتوری پرولتاریا (که در بازسازی (پروستریکا) گورباچف به بهترین نحو مورد استفاده قرار گرفت) به دقت واکاوی شد.
همه این مسائل نیازمند واکاوی و ارزیابی هستند، چراکه، دیوان سالاری، عدم کنترل، باعث ایجاد اقتصاد سایه و پیدایش محیط بزرگی از افراد سوداگر و تجار در جامعه شوروی شدند. از سویی، همه اینها می بایست توسط نیروهای داخل حزب و مردم حل و فصل می گردیدند. نیاز به تغییرات ضرورت یافت- اکثریت قریب به اتفاق به انتظار نشستند. بدین خاطر، آغاز اعلان باز سازی جامعه شوروی، توسط گورباچف با شوق و شعف پذیرفته شد- بالاخره آنچه که لازم بود، رخ داد!.
به جای نقد طبقاتی و بر اساس آن اتخاذ تصمیمات سیاسی، تصمیمات و واکاوی هایی از مواضع "دموکراسی گسترده"، و " انسانی" صورت گرفت، که در واقع- با صیانت ارزش های بورژوازی، با بهره گیری از اصطلاحات مارکسیست –لنینیستی: هر چه بیشتر دموکراسی، هرچه بیشتر سوسیالیسم! آغاز شد و بازسازی وارد مرحله لیبرال- بورژوازی با مطابقت کامل "اندیشه نوین" گورباچف به رویکردی غیر طبقاتی تبدیل گشت. تحت پوشش گلاسنوست و "حقایق تاریخ " دریچه هایی جهت ورود جریان قدرتمند ضد کمونیستی، باز گردید، آتنی سویتیسم به مثابه شکلی از روسوفوبیای لجام گسیخته تبیین شد. علیه روس، خلق تشکیل دهنده دولت سرزنش ها شد که: هفتاد سال –به ناکجا آباد رفته و اتحاد شوروی -آخرین امپراتوری آنان می باشد. همزمان به ناسیونال-سپراتیسم "چراغ سبز" داده شد، که به مثابه موج انفجار همه جمهوری های شوروی را در نوردید.
کارزار ایدئولوژیکی بدون موانع در کشور علیه خلق غافلگیر شده شوروی به راه افتاد، که چیزی شبیه حمله خائنانه آلمان فاشیست به اتحاد شوروی بود. اما این استالین نبود که با نبوغ و اراده سیاسی خود دولت را اداره می کرد، بلکه یک چهره بی اهمیت سیاسی، گورباچف خُرد لیبرال، رهبری اندیشه های لنین ، دولت بزرگ و رهبری حزب حاکم را در دست داشت. و حزب از یک نیروی بسیج کننده جامعه شوروی به نیروی تباه کننده سازمانی : منفعل، با دست و پایی بسته توسط دبیرکل تبدیل گشت. مساله فوق به سود چه کسانی بوده و جهت منافع چه کسانی صورت گرفت؟ به سود رهبری بورژوازی شده حزب کمونیست اتحاد شوروی، سرمایه در سایه، به نفع معامله گران خُرد مالک شوروی بود. ایدئولوگها و مبلغین، که بسیار تحاجمی و کاملن بسیج شده از روشنفکران وطنی، همان بی اهمیت ها بودند ، که بر اساس مخالفت، با حمایت غرب پرورش یافته بودند.
اسرار ساختار تکامل بورژوازی: تصرف قدرت- سیاسی دولت در کشور و رهبری حزب به ریاست گورباچف صورت گرفت، در زمینه اقتصادی – اقتصاد سایه و معامله گران تجاری به وجود آمدند، در زمینه ایدئولوژی- مخالفان روشنفکر- همگی آنان جملگی "ستون پنجم " را تشکیل می دادند. پرسترویکا به پیکار طبقاتی بین تصرف کنندگان دولت بورژوازی سایه با طبقه کارگر و همه زحمکتشان جامعه شوروی تبدیل شد. اما این پیکار، هوشمندانه با عبارات عوامفریبانه و با وعده شتاب به سوسیالیسم بروز شده، در عبارات؛ برگشت مردم سالاری کامل به جامعه و غیره استتار گشت؛ کمتر کسی در آن زمان منافع سرمایه داری در حال زایش را می دید.
پرسترویکا در راستای منافع امپریالیسم غرب بوده و ذینفع در راستای فرویزی شوروی. بدین روی، محاسبات بر بورژوازی لیبرال و بورژوازی ناسیونالیسم متمرکز شد. آنان با دست در دست هم گذاشتن، تکمیل متقابل یکدیگر با پاتولوژی آنتی سویتیسم، نه تنها بر پایه روسوفوبیا، بلکه درجهت نیازهای امپراتوری غربی، در شکل نئوفاشیسم در هم تنیدند. لیبرال –فاشیسم، نام درستی که صدر حزب کمونیست روسیه زیوگانوف بر آن گذاشت، سپس الیگارشی اوکراین تنها نقش ترانزیت در برگشت نئوفاشیسم در کشور را بر عهده گرفت. نقش اصلی – از آن سرمایه فراملی شد.

از کجا و چگونه همه این مساله آغاز گردید

در روسیه، اوکراین و سایر کشورهای مشترک المنافع، به استثنای بلاروس، رژیم دیکتاتوری بورژوازی در چندش آورترین شکل خود- الیگارشی – جنایی به قدرت رسید. در روسیه لیبرالیسم بورژاوزی با تلاش در راستای فرو بردن کشور به زیرلحاف تمدن تحمیلی غرب، غالب شد. رفرمهای یلتسین –چوبایس-گایدار، بر اساس نسخه های لیبرمن- فریدمن در رابطه با مردم به راسیسم اجتماعی تبدیل شدند، که: سبب فقر اکثریت زحمتکشان و ثروت اندوزی بی سابقه مشتی طفیلی ناچیز در تاریخ کشور گردید. نژادپرستی اجتماعی با تمدن نژاد پرستانه همراه شد، که موجب: رخنه خشن در زندگی و معیارهای اخلاقی و ارزشهای سبک زندگی بورژوازی غرب بمثابه الگو نه تنها برای روسیه، بلکه برای کل بشریت تجویز شد. پرواضع است که در این راستا سبک زندگی شوروی که بر پایه اصالت فرهنگی، ساختار دولتی چندین سده ای مردم استوار گشته بود، باید متلاشی می شد. همه آنچه که متعلق به شوروی بود، در واقع تعلقات ملت روس نفی و طرد گردید.
در روسیه جهان وطن گرایی بازار منحصر به غرب، رونق گرفت. که درواقع همان ناسیونالیسم، در قالب گلوبالیستی شده و امپریالیستی است. بجای استثنایی بودن این یا آن ملیت بعلاوه ی تحقیر و انقیاد سایرین، که وجه تمایز ناسیونالیسم می باشد، وطن گرایی بازاری غرب بر پایه استثانایی بودن تمدن غرب با التزام به دنباله روی همگی از ان بوده و هرکس که به آن تعلق نداشته باشد، با قلع و قمع تاریخ و فرهنگ ملی خود روبرو می گردد، و کشوری که از اصالت خود دفاع میکند به تلی از خاک تبدیل شود. البته منظور سخن از تمدن بزرگ غرب نیست، که به بزرگی تمدن شرق و یوروآسیا- روسیه است. سخن از تمدنی که ماشین چاپ گوتنبرگ، نقاشی لئونادو داوین چی، رافائل و رمبراند، ادبیات بزرگ شکسپیر، سروانتس و بالزاک، موسیقی خداگونه باخ، بتهون و وردی، فلسفه کانت و هگل، نابغه علم - نیوتن، پاسکال، بور و انیشتین نیست، سخن از تمدنی که بر چکاد آن مارکسیسم ایستاده است، نمی باشد، سخن از تمدن پوسیده دوران امپریالیسم، که از دستاوردهای بزرگ غرب در زمینه های علمی و فرهنگی که به شکل منحرف مورد بهربرداری قرار گرفته، و یا بطور کلی نفی می گردد، است.
تجلیل فردگرایی افراطی، منفی بافی بازاری، کاربرد خشونت در رقابت، ایجاد کیش زور و بی رحمی نسبت به ضعیف ترها، این همان چیزی است که تمدن معاصر غرب تحت لوای دموکراسی و ارزش های اجتماعی با خود به همراه دارد. تمدن غرب شامل "معنویات" وبر اساس ایدئولوژی لیبرال – فاشیسم است، کاملن برای ناسیونالیستهای همه رنگ – از ناسیونال-سوسیالیست تا ناسیونال –دموکرات مصرف دارد. این همزیستی لیبرالیسم و ناسیونالیسم در لیبرال فاشیسم مدتها پیش در آزمایشگاه های سرمایه جهانی مالی ایجاد شده بودند. لیبرال فاشیسم به مثابه شکل نوینی از ضرورت دیکتاتوری سرمایه جهانی مالی، در راستای تسلط بر جهان بود، که بنام جهانی گرایی به شیوه آمریکا مشهور است.   
نتیجه: لیبرال فاشیسم در مطابقت با فاشیسم معمولی "سکتور راست" در اوکراین بطور اتفاقی پدید نیامد، بلکه قانونمند بود. رژیم فعلی پروفاشیستی اوکراین هیچ تمایز مشخصی از رژیم سیاسی گرجستان دهه ۹۰ ، دوران همزاهوردی و سایرین در لیتونی، لاتویا و استونی، مراکزی که آنتی سویتیسم و روسوفوبیا از بنیان های سیاست دولت بود، ندارد. تاریخ شوروی در این کشور ها به تاریخ تجاوز نام گذاری شد، خدمه سابق آلمان هیتلری اس اس های محلی، همان فاشیستها، (بمراتب پیشتر از اوکراین) قهرمانان ملی شدند.
فرآیند زندگی لیبرال فاشیسم در گرجستان، بالتیک و اوکراین آغاز خود را از پریسترویکای روسیه- شوروی، می گیرد. از مسکو و لنیگراد، که به مرکز ضد انقلاب بورژوازی تبدیل شده بود، هیجان آغاز دوران بدون طبقات"اندیشه نوین" آگاهی طبقاتی مردم شوروی را سرکوب نمود، و تصور آنها را از دشمن طبقاتی پاک کرد. در همین زمان در شعور توده ها ایده لیبرالیسم در مورد خانه مشترک اروپا که به مثابه داغ لعنت است، جا افتاد، سخت شد که: همه ما دریک قایق قرار داریم. خیانت ژنرال ولاسوف همچون قهرمان مبارزه با رژیم استالین وانمود شد، استالین نیز با هیتلر همتراز گردید.
نخستین علائم فاشیسم، در فوریه ۲۰۱۴ در کی یف پدیدار نشد، بلکه در اکتبر ۱۹۹٣ در مسکو، زمانی که بفرمان یلسین کاخ شورای عالی مورد هدف تانک قرار گرفت، پا به میدان گذاشت. دیکتاتوری نخستین رئیس جمهور روسیه – دیکتاتوری الیگارشی با خونریزی آغاز گردید. یلسین در آن زمان از خواسته های روشنفکران لیبرال برپایه "کثافتها را له کنید" اطاعت نمود. روشنفکران رشته های علوم انسانی، عجولانه به آموزه های مارکس- لنین خیانت کرده، شجاعت مردم شوروی در جنگ با دشمن طبقاتی- فاشیسم آلمان را به زیر پا گرفتند. روشنفکران به اصطلاح خلاق، سرگرم پژوهش در پیچیدگی طبیعت و عذاب روحی خائنان و خیانت کاران جهت توجیه خیانت خود به مردم شوروی شدند. رویکرد طبقاتی بمثابه متد بدوی شناخت، نیکان گرایی در جستجوی حقایق اجتماعی اعلان گردید. فرایند "شوروی زدایی"، "استالین زدایی" زندگی در روزمره اکرائین نیز به سبک روسیه تحقق یافت، یگانه تمایز، در شتاب بیشتر و رشد شدید تر ناسیونالیسم جلوه نمود. در طی بیست سال گذشته نسلی جدید رشد کرده است، که با سم ناسیونالیسم مسموم می باشد. ...

"اوکراینی کردن" چگونه صورت گرفت

از آغاز سال ۱۹۲٣، پس از تصویب مصوبه کنگره ۱۲ حزب کمونیست روسیه (بلشویک) در مورد ضرورت "تثبیت" دستگاه حزبی و دولتی در جمهوری ها، حزب مصرانه به این موضوع در اکرائین که به "اکرئینی نمودن" همه مساله حیاتی و غیره، "اکرئینی نمودن" حزبی- دولتی مشهور شد، پرداخت. در واقع،"اکرئینی نمودن" با تطبیق زبان اکرائین در سیستم آموزش و پرورش، ترجمه همه امور دفتری و ادارای به این زبان، در راستای حمایت جهانی از فرهنگ اکرائین صورت گرفت. همه مساله فوق کمک به خلق های روسیه در لوای شعار"زایش مجدد ملت های کشور" بوقوع پیوست. در این راستا بلشویک ها می فهمیدند، که اگر فرهنگ ملی را تحت کنترل نگیرند، نفوذ بر دهقانان که اکثریت جمعیت اکرائین را تشکیل می دادند، تحت تاثیر "روشنفکران شونیست خرد بورژوازی"، که تعداد این گروه ها فراوان نیز بودند، قرار خواهند گرفت.
سیاست "اکرائینیزه کردن" بطور بالقوه وضعیت زبان اکرائینی را متغیر ساخت. ریشکنی بی سوادی به همین صورت انجام شد، به همین زبان نیز آثار کلاسیک روسی و جهانی ترجمه گردید. برایند مهم "اکرائینیزه نمودن" ایجاد انترناسیونال اکرائین شوروی بود. در یکم ژانویه ۱۹٣۶ تعداد اکرائینها در میان دانشگاه های فنی شوروی اکرائین حدود ۵۴% و در کارخانه ها به ۶۵% می رسیدند.
در مطابقت با اصول لنینی تعدیل اقتصادی و میزان اجتماعی ملل مختلف در نظام سوسیالیستی شتاب تحول های صنعتی بسیار بالا بوده، طبقه کارگر اکرائین بصورت شتابنده شکل گرفت. از بین سی و پنچ پروژه بزرگ صنعتی در پنچ ساله نخست در شوروی دوازده پروژه در اکرائین اجراء گردید.
برایند اصلی "اکرائینیزه نمودن" بر پایه انترناسیونالیسم سوسیالیستی، صد البته، بر اساس یگانگی فرهنگ روس و اکرائین، یگانگی سرنوشت تاریخی دو خلق اسلاو، که سبب ایجاد جمهوری شوروی سوسیالیستی اکرائین گردید، صورت گرفت. اکرائین برای نخستین بار در تاریخ به ارزشمندی های حاکمیت ملی خود دست یافت. ملیت سوسیالیستی اکرائین با صیانت سنت های ملی خود، با میراث فرهنگی گذشته و شوروی به میدان آمد.
علیرغم آن، منصفانه است که بگویم، سیاست "اکرائینیزه نمودن" بدون برخی نارسایی ها عملی نشد. نارسایی های فوق با گرایشات ناسیونالیسم اکرائین در حزب کمونیست اکرائین (در آنزمان حزب کمونیست بلشویک اکرائین ) همتراز گردیدند.
در این مورد از استالین کمک میگیریم. در سال ۱۹۲۶ در نامه ای به اعضای کمیته مرکزی حزب کمونیست بلشویک اکرائین، جهت ارزش گذاری فعالیت کمیسر شوروی سوسیالیستی اکرائین شومسکی گفت: "در اعلامیه های رفیق شومسکی برخی اندیشه های درستی وجود دارد". ولی: "ایشان اکرائینیزه کردن حزب و ساختارهای شوروی با اکرائیننیزه کردن پرولتاریا را مخلوط نموده است... پرولتاریا را از بالا نمی شود اکرائینیزه کرد. نمی توان کارگران روسیه را وادار به ترک زبان روسی و فرهنگ روسی نمود و تنها زبان و فرهنگ اکرائینی را برسمیت شناخت. این امر در تقابل با اصول تحول آزادانه ملیتها می باشد. این امر به معنی آزادی ملی نیست، بلکه به معنی شکل آزاد ستم ملی است. ... رفیق شومسکی نمی بیند، که در صورت تضعیف اعضای بومی حزب کمونیست اکرائین این جنبش (فرهنگ اکرائین. نویسنده) تحت رهبری کامل و برخی از روشنفکران غیر کمونیست، قرار گرفته، می تواند در برخی موراد ماهیت پیکار در زمینه های فرهنگ اکرائین و جامعه اکرائین را نسبت به فرهنگ و جامعه شوروی از خود بیگانه کرده، ماهیت پیکار در برابر "مسکو" و روس در کلیت خود و فرهنگ روس و دستاوردهای بزرگ آنها – در برابر لنینیزم قرار گیرد".

استالین بدرستی وظایف کمونیست ها اکرائین را فرموله کرد: "باید بار فرهنگی و اجتماعی اکرائین را به بار فرهنگی ، اجتماعی شوروی تبدیل نمود". در سال ۱۹٣۴ در هفدهمین کنگره سرتاسری حزب کمونیست (بلشویک) استالین بر وضعیت خطرناکتری در حزب کمونیست اکرائین توجه کرد. در گزارش استالین به کمیته مرکزی حزب بطور واضع به کنگره، می گوید: "در اکرائین تا همین چندی پیش گرایش به سمت ناسیونالیسم اکرائینی خطر اصلی بشمار نمی رفت، اما از زمانی که مبارزه با آن معلق مانده و در نتیجه،فرصت رشد یافته، اینک با مداخله گران مرتبط گشته است، این گرایش به خطر اصلی تبدیل شده است". سخانان استالین در این کنگره پیامبرگونه گشت: "گرایش به ناسیونالیسم بازتاب تلاش "خودی ها"، یعنی بورژوازی "ملی" تلاش در مسیر تخریب نظام شوروی و باز سازی سرمایه داری انجامید".
همانطور که تاریخ اکنونی نشان می دهد، خطر گرایش ناسیونالیستی در حزب کمونیست اکرائین از میان نرفت. کرافچوک و کوجما از اعضای ساده حزب کمونیست اکرائین نبودند. با جدا شدن از حزب، به ناسیونالیسم پیوستند. این دو نخستین روئسای جمهوری "استقلال" کرائین هویت جدید مرام کشور را شکل دادند که: "اکرائین – روسیه نیست، و اکرائینی ها – روس نیستند". بخش غربی سیاست خارجی آنها مشخصن ضد روسی و ضد روسیه بود. سرمایه مالی جهانی نیز از این مساله پشتیبانی کرد و در انتظار زمان مناسب نشست، تا لیبرال- فاشیستها اکرائین را تکه پاره کرده، به روسیه خیانت کنند. اما اتفاق غیرمترقبه ای رخداد، سویستویل قیام کرد، و کریمه پس از سویستوپل برخاست. سپس موج مقاومت در برابر رژیم نئوفاشیسم تا مناطق جنوب- شرقی کشور فراروئید.
شجاعت سواستاپول و کریمه

رسانه های روسیه کنونی غرق در شادی از حرکت اقتدارگرانه رئیس جمهور پوتین در حل مساله کریمه گشته اند: "بدون شلیک گلوله ای، با موافقت کامل کریمه چند ملیتی به رهبر روسها، با میهن پرستی بی سابقه بیست ساله، کریمه به روسیه برگشت. و این اتفاق نمی افتاد، اگر رئیس جمهوربا اراده ای قطعی و کار بسیار ظریف دولتیان و "نیروهای ویژه" وارد عمل نمی شدند. با هزاران تجلیل و تعریف و حماسه سرایی: پوتین قوی ترین مرد، اوباما نحیف گشت....
آیا پوتین همان قهرمان پیکار عدالت تاریخی- ستاننده کریمه به دامن روسیه است؟ آیا قاطعیت ایشان ناگزیر از قدرت جنبش میهن پرستی – مردمی، که متوقف کردن آن ناممکن گشته بود، سرچشمه نمی گرفت؟ این جنبش، طلب نامیدانه نبود، بلکه مطالبه ای توانمند "روسیه از ما حمایت کن!، ما را پس بگیر!" بود. اگر پوتین به این مطالبه پاسخ منفی می داد مردم هرکز او را نمی بخشیدند. بدون تعارف گفته باشم: رئیس جمهور روسیه این بار در مطابقت با روحیه و مردم و منافع ملی آنان عمل کرد. نفی این حقیقت، ابلهانه است. اما همزمان دلایل دیگری در قاطعیت نه تنها پوتین، بلکه الیگارشی همگروه او، که از منافع شان دفاع می گردد، وجود دارد.
رها سازی کریمه به سرنوشت خود به هیچ شکلی ممکن نبود. روسیه در یک تله ژئوپلیتیک قرار می گرفت. پایگاه نظامی دریای سیاه به پایگاه نیروی دریایی ارتش آمریکا تبدیل می شد. در اینصورت واشنگتون شرایط سیاسی و اقتصادی تسلیم روسیه را دیکته می کرد، درواقع، به شرایط تسلیم سرمایه های بزرگ روسیه، که همه قدرت دولت را در اختیار دارند، می انجامید . سهام سرمایه های روسیه در بازار جهانی بسرعت فرو می ریخت، حتی ضیانت دولت نیز پرسش انگیز می شد. از سویی نیز، شبح میدان کی یف انقدر برای الیکارشی روسیه ترسناک نبود، که عواقب اعتراضات ضد الیگارشی، ضد فساد توده های خشمگین می توانست بهمراه داشته باشد.
نه شخص پوتین، بلکه ماهیت طبقاتی ایشان نیز توان پنهان داشتن این ترس را نداشت. پوتین در سخنرانی هیجانی خود در مورد پذیرفتن کریمه به ترکیب روسیه که در عین حال هشداری به الیگارشی بود، گفت: "یا ما کریمه را به تحت حمایت خود می گیریم، یا بازتاب میدان کی یف در انتظار روسیه است. قابل درک است، که چرا شهروندان اکرئین در پی تغییرات هستند. درطی سالهای مستقل بودن، استقلال دولت، از همه چیز "بیزار" گشته اند، همه چیز نفرت انگیز شده است، روئسای جمهور، وزیران، نمایندگان رادا (مجلس قانونگذاری اکرائین . م)، تغییر می کردند، اما روابط آنها نسبت به کشور و مردم خود دگرگون نمی گردید. آنها اکرائین را می دوشیدند، بین خود در بدست اوردن اختیارات، دارایی ها و سیال های مالی کشمکش داشتند. ولی اینکه مردم ساده چگونه گذاران زندگی می کنند، علاقه ای نشان نمی دادند...".
این تابلوی حزن آورد، همان است که در روسیه موجود است: و پوتین بر این امر اشراف کامل دارد. بدین خاطر تنها منافع طبقاتی محرک تصمیمات قاطع رئیس جمهور روسیه شده است.
عدالت تاریخی اثر گذار شد- کریمه به روسیه برگشت. اما به کدام روسیه؟ به حاکمیت اقتدارگرایانه سرمایه ی بوروکراسی- الیگارشی روسیه. به روسیه ای با لایه های اجتماعی وحشت آفرین، با فقر اعظیم اکثریت کارگران و مشتی ناچیز از بورژوازی ابر ثروتمند. بین دو طرف خردبورژوازی در حال نابودی، قرار دارد. هیجانات میهن پرستی فرو خواهد نشست، روتین پیکار سخت برای زنده ماندن آغاز خواهد شد. احتمالن دولت شرایط بهتر ناچیزی برای سوستوپل و کریمه ایجاد نماید، چیزی که تحت هیچ شرایطی نصیب کل روسیه نمی گردد. شجاعت مردم کریمه فراموش ناشدنی خواهد بود. عدو سبب خیر گردید تا بسیاری به این یقین دست یابند که با تصمیمات قاطع می توان مساله بنیادی زندگی خود را از طریق رفراندوم برطرف نمایند. نمونه کریمه تاثیرات نیرومند خود را بر جنوب –شرقی اکرائین به نمایش گذاشت.
در اینجا ما شاهد شعار اصلی مبارزه و عدالت هستیم، که برای هر شهروند شوروی قابل درک است: "فاشیسم موفق نمی گردد!" آیا این مفهوم بیان شوروی در طرد دولت فاشیستی در حمایت از مجسمه لنین در خارکوف، دانیسک، لوکانسک و زاپاروژه نیست؟.
مضمون شوروی با نیرویی کمتر در سوستوپل نیز احساس گردید، که آغاز جنبش ضد فاشیستی کریمه را سبب شد. نسل پیرتر و متوسط سوستوپل همان ملوانان شوروی نیروی اصلی دفاع شهر شدند. بیهود نبود، که به نام دفاع سوم سوستوپل مشهور گشت. بدین خطر بود که در برنامه ها و تفسیرهای شبکه های تلویزیونی هیچ کلامی ضد شوروی بگوش نرسید. حتی ضد شوروی های معروف از نوع ژرینوسکی و نیکونوف به درستی می فهمیدند، که آنتی سویتیسم آنها در این روزها به معنای مرگ سیاسی شان می باشد. ....
باید آمادگی در برابر همه مسایل را داشت.
چرا با اینهمه ، حزب ناسیونال- سوسیالیست "آزادی" و "ستکور راست" موفق به هدایت اعتراضات اجتماعی توده ها درمیدان کی یف گشته، و اعتراضات اجتماعی را به مسیر ناسیونالیسم کشاند؟ جهت پاسخ به این پرسش، به پراکتیک فاشیستی کردن آگاهی مردم آلمان در سالهای سی سده بیستم مراجعه می کنیم. با مطالعه این پراکتیک، د. دیمیتروف – یکی از رهبران بین المللی برجسته جنبش کمونیستی به نتایجی رسید، که تا بحال مبرمیت خود را ازدست نداده است. به گفته وی: "فاشیسم موفق به جلب توده ها شد چونکه، بطرز عوامفریبانه ای متوسل به حیاتی ترین مساله آنان گشت. فاشیسم نه تنها تشدید ریشه های خرافی توده های گشت، بلکه با بهترین احساسات توده ها، احساسات عدالت خواهانه آنان بازی کرد".   
تلویزیون ما تنها صحنه هایی از سخنرانی های میدان را، زمانی که تیاگنی بوک، یاشور، فراخوان "کشتن کمونیست ها و ساکنان مسکو و بهودیان" را می دادند، نشان داد. ولی در آغاز چنین نبود، ابتدا آنها از مهار الیگارشی هار، مفسدین و فراخوان به انقلاب، جهت تلاشی رژیم نفرت انگیز یانوکوویچ آغاز سخن کردند. و سپس متوسل به تعصبات ناسیونالیستی توده ها شدند. هیتلر نیز چنین کرد.
برای نمونه، قسمتی از سخنرانی هیتلر در برابر توده های بیکار مستاصل در سال ۱۹۲۹: "انترناسیونالیسم یعنی چه؟ چه کسی باید انترناسیونالیسم باشد؟ البته که کارگران آلمان... دوستان عزیز، موافقت کنید، که چندین ده سال است که شما را با افسانه ها سرگرم کرده اند. شما هم به اینها باور کردید. ولی در واقعیت امر تنها یک انترناسیونالیسم وجود دارد، آری و بدین خاطر که آن بر پایه ناسیونالیسم بنا شده، - انترناسیونال کارگزاران بازار سهام یهودیان و دیکتاتوری آنان". برای نابودی این دیکتاتوری چه باید کرد؟ پاسخ ساده است- یگانگی ملت. به همین راحتی. فاشیسم مردم را در همین واژه "راحتی" که در فشار چنگال بحران است، میخرد. یگانگی ملی – همه چیز است و چه کسی مانع همچیز است، - دشمنان ملت، همه مصیبتها از سوی آنان است. دشمن شماره یک- کمونیستها می باشند: آنها ملت را به طبقات تقسیم می کنند، یگانگی ملی را با انترناسیونال پرولتری جابجا می نمایند.
فاشیستها وجود طبقات را نفی می کنند. هیتلر می گوید: "میلیونها نفر – تقسیم شده در مشاغل و طبقات مصنوعی گوناگون تحت الشعاع ... مجنونین طبقاتی و مسخ شدگان درک یکدیگر، باید دوباره راه درک متقابل را بیابند". البته که این راه در یگانگی ملت است. ملتی که رهبریت همه را بدست گیرد! و این با موافقت مردمی است، که به بن بست بی قانونی رانده شده، - چه فردایی خواهند داشت؟ در این بن بست تو – کسی نیستی. فاشیست ها می گویند: "نه ، تو همه چیز هستی! تو – اکرائینی! تو ناجی ملت هستی! نگذار اکرائین از بین برود- زنده باد اکرائین!".
باید گفت، که در میدان کی یف کودتای فاشیستی رخ داد: از شکل اعتراضات اجتماعی و سیاسی در برابر الیگارشی رژیم یانوکوویچ میدان به شکل کودتای دولتی با صیانت همان رژیم، بدون یانوکوویچ تبدیل شد. برآیند کودتا جابجایی قدرت از یک طبقه به دست دیگری نبود، بلکه از یک شکل دیکتاتوری بورژوازی به شکل دیگری – از الیگارشی –لیبرال به لیبرال –پروفاشیست بود. کودتای دولتی در اکرائین با اجراء و نقشه شرکت فعال غرب ، در وهله نخست- امریکا، که پنهان نیز نبود، صورت گرفت. خلق اکرائین نخستین مرتبه نیست که فریب می خورد، قربانی جنگ کلانهای الیگارشی می شود. اما، این بار در گردآب لیبرال-فاشیست افتاد، به ورطه یک فاجعه ملی فرو غلطید.
ماهیت طبقاتی فاجعه اکرائین توسط حزب کمونیست اکرائین به پیشگاه مردم آشکارگشته است، که سبب کینه نئوفاشیستها شد. حزب با افتخار تمام از آزمون درآمد. در صفوفش نه وازده ای و نه فراری مشاهده شد. هیچکس از اعضای حزب کمونیست اکرائین – نمایندگان رادا از جایگاه خود شانه خالی نکرده، و از خطر جانی بر خود و خانواده خود هراسی بدل راه نداند. حزب ساختارهای خود را حفظ کرده و آماده مبارزه آتی میباشد. اما هژمونی مقاومت سرتاسری اکرائین در برابر رژیم پروفاشیستی، بنظر ما، با همه جانفشانی هایش، بدست حزب نیافتاد. دلایلی عینی در این زمینه موجود است. با چنین ضربه گسترده ای، که بر حزب کمونیست اکرائین و کمونیستها فرود آمد، هیچ سازمان سیاسی در کشور متحمل نشد. در واقع، در فوریه و مارس در شرایط ترور – ممنوعیت فعالیت می کرد.
با اینهمه، باید دلیل عمده، اینکه چرا حزب کمونیست اکرائین در هژمونی مبارزه با رژیم پروفاشیستی قرار نگرفت، را ذکر کرد: عدم کفایت تاثیر بر طبقه کارگر اکرائین بوضوع دیده می شود. تنها طبقه کارگر دارای سازمانیابی سیاسی و آبدیده اخلاقی در پیکار با سرمایه، می تواند نیروی بسیجنده مردم در مخالفت آنان با دولت بورژوازی فاشیستی باشد. این حقیقت، برای ما کمونیستها مدتهاست که روشن است، اما حل این مساله بسیار دشوار است. بر دلایل عینی ای دشوار استکه: طبقه کاگر تکه تکه شده و نامتجانس در پی خصوصی سازی و غیر صنعتی کردن گشته است، در شرایط بحران نیز، ترس از بیکارشدن، تاثیر گذار می باشد. ولی هرچقدر که شرایط پیچیده باشد، تبلیغات در میان کارگران، یک امر قابل تغییر نیست: بدون رسانش آگاهی سوسیالیستی به طبقه کارگر، که خود مسئله ای در میان همه مساله برای کمونیستها است، هیچ چیز نه در وضعیت خود طبقه کارگر، نه در وضعیت مردم و وضعیت کشور تغییر نخواهد کرد. این، شاید، اصلی ترین درس از تراژدی اکرائین باشد، که باید هم کمونیستهای اکرائین و هم کمونیستهای روسیه بیاموزند.
چندی پیش در روزنامه "پراودا" و "سوویتسکایا روسیه" صدر حزب کمونیست روسیه گنادی زیوگانوف مشخصن در مورد امکان خطر نئوفاشیسم در روسیه گفت: "توهمی در کار نیست: برای روسیه نیز این سناریو کاربرد خواهد داشت". طبیعت فاشیسم منحصر به قوم یا تمدنی نیست. فاشیسم- در سطح اجتماع است. سرمایه الیگارشی در راستای حفظ تسلط خود در گردش تند حوادث، زمانی که دولت دست نشانده اش نتواند به شیوه نوین مدیریت کند، پائینی ها، به وضعیت خشم رسیده باشند، موافق به زندگی به شیوه کهنه نباشند، دست به هر کاری میزند. حزب کمونیست روسیه باید آمادگی کامل، تا زمانی که سیاست داخلی دولت موجود بدون تغییر مانده است، داشته باشد. رویکرد آموزه های طبقاتی لنینی و سنجش فجایای اوکراین، ما را بر این امرموظف می دارد.