خدا بچه را حفظ کند
(۸) براید. نوشته ی تونی موریسون


علی اصغر راشدان


• خورشید و ماه تو دور دست دوستی افق را شریک شدند، هر کدام با آن یکی خاطرش جمع میشد. براید متوجه نبود روشنی چه جوری کارناوالی میشد تو آسمان. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۲۷ خرداد ۱٣۹۴ -  ۱۷ ژوئن ۲۰۱۵


 خورشیدوماه تودوردست دوستی افق راشریک شدند،هرکدام باآن یکی خاطرش جمع میشد.برایدمتوجه نبودروشنی چه جوری کارناوالی میشدتوآسمان.فرچه وتیغ ریش تراشی توجاترومپتی بست بندی وتوچمدان چپانده شدند.تاحواسش باموزیک رادیوی جگوارمشغول نشد،به هردوشان فکرمیکرد.نیناسمون خیلی مهاجم بود،برایدراوامیداشت به چیزدیگری غیرازخودش فکرکند.رادیوررابردروجازملایم،مثل پسزمینه تسکین دهنده،برای باسرعت پائین بردن خستگیش،برای داخل چرمی ماشین هم مفیدتربود.برایدهیچوقت هیچ کاری به آن بی پروائی نکرده بود.دلیل این تعقیب عشق نبود،برایدمیدانست،جراحتی بدترازخشم بودکه وادارش کردبه منطقه ای ناشناس رانندگی کندتاجای آدمی راپیداکندکه زمانی بهش اعتمادکرده بود.یکی که وادارش میکرداحساس امنیت ویک جورمستعمره بودن کند.بدون اودنیابیشتریک سرگشتگی بود-کم عمق،سردودشمنی خودخواسته.عینهوفضای خانه مادرش که هیچوقت نتوانست کارهارادرست انجام دهدیاچیزهارادرست بگویدیامقرراتی راکه وجودداشت به خاطربیاورد:
«قاشقوبگذارتوظرف حبوبات»یا«اونوبگذارکنارظرف حبوبات.»
«بندکفشاتوبایه یادوگره ببن.جوراباتوپائین جمع کن»یا«اونارومستقیم تاساق پات بکش بالا.»
مقررات چه بودندوکی عوض شدند؟وقتی برای باراول باخون قاعدگیش ملافه راکثیف کرد،دوست داشتی بهش سیلی زد،بعدبردش تویک وان آب سرد.باخوشی لمس شدن نازش شوکه شدنش تخفیف یافت.معاینه شدن بامادری که توهرفرصتی ازتماس جسمی باهاش دوری میکرد.
چه جوری توانست آن کارابکند؟برای چه خالی ازتمام آرامش هاوامنیت عاطفی ولش کردورفت؟آره،عکس العمل تندبرایدبه رفتنش احمقانه وابلهانه بود-مثل طعنه درجه سومی که جوابی برای زندگی ندارد.
بوکریک بخش ازدردبود،نه یک ناجی.حالازندگی برایدبه خاطر وجوداویک قتلگاه بود.تکه هائی ازاوکه برایدبه هم بخیه زده بود:زرق وبرق شخصی،کنترل باهیجان،حتی توحرفه ای خلاق،آزادی سکسی وبیشترازهمه سپری که برایدراازهرجورحس بیش ازاندازه عصبانی بودن،شرمندگی یاعشق شدیدحفاظت میکرد.عکس العمل حمله جسمی کمترازبزدلیش ازعکس العملش به یک درهم شکستگی ناگهانی توضیح ناپذیرنبود.اولین تولیداشک،بعدتلنگر«آره،که چی؟».کتک خوردن ازصوفیامثل سیلی خوردن ازدوست داشتنی بود،بدون لذت بردن ازلمس شدن نازش.هردوذلیل بودنش رادربرابرظلم مخدوش کننده تائیدمیکرد.
خیلی ناتوان،خیلی ترسیده ترازآن بودکه دربرابردوست داشتنی یاصاحبخانه یاهاکسلی ازخودش دفاع کند.هیچ چیزتودنیابرای انجام دادن نمانده بود،جزسرآخرقدعلم کردن ومقابله بااولین مردی که روحش رابراش عریان کرده بود،غافل ازاین که به مسخره ش گرفته.گرچه جریان شهامت هم لازم داشت،چیزی که موفقیت توحرفه ش هم بود.برایدفکرکردخیلیش رادارد-به اضافه خوشگلی عجیب و غریبش.
    به گفته مردهای کارگاه سالی،اوتوجائی به اسم ویسکی بود.«ممکنه برگشته باشه اونجا،شایدم نه.ممکنه باخانوم کوای.اولیو،زن دیگه ای که نمیخواستش،زندگی کنه.یاممکنه ازاونجام رفته باشه.برایدبه هرشکلی ردشوپیدامیکنه.وادارش میکنه توضیح بده واسه چی برایدشایسته رفتاری بهترازاون نیست؟منظورش از«توزنی نیستی...»چی بود؟زن مورداشاره ش کی بود؟این زنی که لباسای صدفی سفیدکشمیرتنشه،پوتینای پوست وموی خرگوش رنگ ماه پاشه ویه جگوارزیرپاش داره؟به گفته هرآدمی که دوتاچشم داره:زن به این خوشگلی؟یه اداره اصلی روتویه کمپانی بیلیون دلاری میچرخونه؟اونی که تولیدخطوط جدید-مثلامخلفات مژه،به اضافه پستوناروتوبرنامه ش داره؟هرزنی(مردش چی بخوادچی نخواد)مژه های بلندتروکلفت ترمیخواد.یه زن میتونه مثل یه مارکبراباریک وگشنه باشه،اگه ممه های گریپفروتی وچشمای راکونی داشته باشه،تامرزهذیون گوئی خوشحاله. درسته.برایدبعدازاین سفریه راست میره سراغ اون برنامه ش.»
    همانطورکه به طرف شرق وشمال میراند،بزرگراه یواش یواش شلوغ میشد.فکرکردخیلی جنگلهاکناربه کنارجاده میشوند واوراتماشامیکنند.درختهاهمیشه آن کاررامیکنند.چندساعت دیگرتومنطقه تپه های شمالیست:اردوگاهای ثبت نام،دهکده هائی نه قدیمی ترازسن خودش.راههای کثیف به کهنگی قبیله ها،آنقدرطولانی بودکه به یک بزرگراه ایالتی رساندش.تصمیم گرفت برودسراغ شام.پیش رفتن تومنطقه خیلی کم پشت برای استراحت.چیزی بخوردونفسی تازه کند.یک عده علامت رویک تابلوتکی،یک پمپ بنزین،چارتاغذاخوری،دوتاجای شب خوابیدن راآگهی میکرد،توفاصله سه مایلی.
برایدبزرگراه راترک کردوبرگشت توآبادی.شامی که انتخاب کردبی عیب وسبک بود.بوی آبجووتوتون تازه نبود.پرچم قاب گرفته ایالات متحده هم که یکی بودن آمریکارااعلام میکردتازه نبود.
«یاه؟»
    چشمهای گارسون پشت پیشخوان گشادوسیاربودند.برایدبه آنجورنگاه عادت داشت،دهن که بازکردتانگاهش راهمراهی کند،پذیرش روزاول ورودش به مدرسه رابه خاطرآورد.جوری شوکه شدکه انگاریاروسه تاچشم داشت.
«میشه یه املت سفیدبدون پنیربخورم؟»
«سفید؟منظورت بدون تخم مرغه؟»
«نه.بدون زرده.»
برایدتاتوانست ازپرس خوراک مزخرف قابل هضم خورد.بعدسراغ اطاق خانمهاراگرفت.یک پنج دلاری جوری روپیشخوان گذاشت که گارسون فکرکردندیده ش میگیرد.توحمام قانع شدهنوزهم دلایلی داردکه به خاطر مونداشتن اطراف نازش نگران باشد.روبه روآینه بالای دستشوئی وایستاد،متوجه مورب بودن خط گردن لباس کشمیرش شد.آنقدرروبه پائین شیب داشت که شانه چپش لخت بود.منظمش کرد،دیدلغزش ازروشانه،نه ناشی ازشانه ونه نقص تولیداست.چین خوردگی بالای لباس بایدسایز۲میبودو۴بود.برایدتازه متوجه تفاوت قضیه میشد.سفرش راشروع که کردلباس قالب تنش بود.فکرکردشایدنقص تولباس یاطرحش بود،وگرنه برایدباسرعت وزن کم میکرد.مهم نبود.خیلی باریک بودن تو کاسبیش مهم نبود.خیلی ساده،لباساش رابادقت بیشتری انتخاب میکرد.یادآوری تغییر لاله های گوش شوکه ش کرد،جرات نکردباتغییرات دیگربدنش ارتباطش دهد.توفاصله جمع کردن پولهای خردوتصمیم گرفتن برای دادن انعام،ازمسئولهادرباره آدرس «ویسکی» سئوال کرد.گارسون سوسکی چشم که پوزخندمیزد،گفت:
«خیلی دورنیست،صدمایل فاصله داره،شایدم صدوپنجاتا.پیش ازتاریکی پیداش میکنی.»
برایدفکرکرد«زباله های جنگلای دورافتاده به اون میگن خیلی دورنیست؟صدوپنجامایل؟»
    ازجاپرید.طایرهاراوارسی وراه پرپیچ وخم رادنبال کرد.سرآخرافتادتوبزرگراه.برخلاف اطمینان گارسون،خیلی تاریک شده بودکه یک خروجی دید،بدون هیچ شماره ای،تنهایک اسم نوشته بود:جاده ویسکی.
حداکثریک پیاده روبود،تنگ وپرپیچ وخم،امابازهم پیاده رو.شایدبه دلیل اطمینان به چراغهای نوربالاش باسرعت میرفت.هیچوقت چیزی به چشمش نمیخورد.اتوموبیل پیچ تندی راباسرعت ردکردوبه چیزی به اسم اولین وبزرگترین درخت دنیاکوبیده شدکه بابوته ها دوره شده وپائین تنه ش پنهان بود.برایدبه کیسه هواکوفته وجوری باسرعت به عقب پرت شدکه متوجه گیرکردن وپیچ خوردن پاش توفضای بین پدال ترمزودرمچاله شده نشد.سعی کردپاش رابه حال عادی درآوردوازشدت درددرازش کند.خودراآماده بازکردن سگک کمربندصندلی کرد،هیچ کاری ازش ساخته نبود.ناشیانه روصندلی راننده درازشد،سعی کردپای چپش راازتوچکمه ظریف پوست وپشم خرگوش بیرون بکشد.تقلاهاش پردردبودوناتوان بودنش راتائیدکرد.مچاله شدوپیچ وتاب خورد.سعی کردمبایلش را بردارد،جزپیام«نوسرویس»بقیه صفحه مبایل سفیدبود.احتمال گذرماشینهاتوتاریکی کم اماغیرممکن نبود.بوق ماشین رافشارداد.مرده دیدن خوک بود،ازصدای ترساننده جغدهابه دردخورتربود.خوک نمیترساند،چراکه اصلاسروصدانمیکرد.جزدرازشدن تمام شب،هیچ کاری نبود که بکند،ترسش تبدیل به عصبانیت ودردونالیدن شد.ماه،حتی ستاره هاهم پوزخندبی دندان بودند،ازبین شاخه درختهادیده میشدند،مثل دست خفه کننده روشیشه جلوآفتاده وبه وحشتش می انداختند.تکه آسمان که توانست یک لحظه ببیند،فرش سیاهی ازچاقوهای براقی بودکه به برایدودردکشیدنش برای رهائی اشاره میکرد.یک دنیاصدمه دیدگی حس کرد-یک هشیاری بدخیم که میخواست بازورازیک ماجراجوی پرجرت به یک فراری تبدیلش کند.
خورشیدتنهابه شروع سفرش اشاره میکرد،یک تکه زردآلوباوعده آشکارکردن کامل خودش،آسمان رادست می انداخت.برایدازعضلات کوفته ودردپامیگریست.باآمدن طلوع صدائی ازامیدتوخودش حس کرد.یک موتورسواربدون کلاهخود،یک کامیون پرازچوب برها،یک سری ازمتجاوزها،یک پسررویک دوچرخه،یک شکارچی خرس-هیچکس نبودیک دست کمک بهش بدهد؟توفاصله ای که فکرمیکردکی یاچه میباس نجاتش بده،یک صورت کوچک استخوانی سفیدکنارپنجره طرف مسافرپیداشد.یک دختر،خیلی جوان،یک بچه گربه سیاتودستش دارد،باسبزترین چشمهائی که برایددیده،خیره نگاهش میکند.
«بهم کمک کن،خواهش میکنم.کمکم کن!»
برایدبایدفریادمیکشید،قدرتش رانداشت.دخترمدت زیادی نگاهش کرد.بعدبرگشت وگم شد.
برایدپچپچه کرد«خدای من!»
گرفتارتوهم بود؟اگرنبود،حتمادخترک رفته دنبال کمک.هیچکس ازنظرذهنی ناتوان یامتجاوزموروثی نیست.همانجاولش میکنند؟این کاررامی کنند؟توتاریکی آنطورنبودند،درختهای اطراف توطلوع خورشیدواقعازنده ومایه آزارش شدند.سکوت هم وحشتناک بود.تصمیم گرفت موتورراروشن کند.گذاشت تودنده عقب،جگوارمنفجرمیشدومیپریدبیرون-باپایابی پا.سویچ راکه پیچاند،صدای بیجان باطری مرده بلندشد.یک مردپیداش شد.ریشی بلوندبلندوچشمهای سیاه شکافی داشت.تجاوز؟قتل؟برایدلرزید.اوراکه ازشیشه بهش لوچ شده بود،نگاه کرد.مردگذاشت رفت.زمانی که برای برایدساعتهاطول کشید،درواقع چنددقیقه بود.مردبایک اره ودیلم برگشت.برایدازوحشت تحلیل رفته وشق رق شده بود.مرددرحال اره کردن شاخه روکاپوت رانگاه میکرد.یک گیره نجاری ازجیب پشت شلوارش درآورد،باکنجکاوی وتکان شدیددررابازکرد.فریادپردردبرایددخترچشم آبی که وایستاده وبادهن بازصحنه راتماشامیکرد،به وحشت انداخت.مردبامواظبت پای برایدرااززیرپدال ترمزخلاص وازدرمچاله شده ماشین دورکرد.برایدراازروصندلی بلندکه کرد،موهاش به جلوآویزان شد.باسکوت وبدون پرسیدن سئوال ودادن راهنمائی استراحت،برایدراتوبازوهاش جاداد.همراه دخترچشم زمردی،نیم مایل حملش کرد.آخریک راه شنی منتهی شدبه خانه ای باساختارانباری که ممکن بودبه عنوان محل کاریک قاتل استفاده شود.برایدمچاله شده توبازوهای مردودردبی امان،پیش از غش کردن چندمرتبه گفت:
«بهم صدمه نزن،خواهش میکنم اذیتم نکن.»
«واسه چی پوستش اونقده سیاست؟»
«به همون دلیل که مال توسفیده.»
«اوه.منظورت اینه مثل گربه منه؟»
«درسته.همون رنگی به دنیااومده.»
برایددندانهاش راتوهم فشرد.چه گفتگوی ساده ای بین دخترومادر.خودرابه خواب زده بود،اززیرپتوی «ناواجو»گوش وایستاده بود.مچ پاش رومتکاتکیه داشت.توچکمه پشمیش اززوردردخفه میشد.مردنجات دهنده برایدراتوآنجورخانه آورده بود.به جای تجاوزوشکنجه دادنش،اززنش خواست تاآوردن تراک ازش مواظبت کند.گفت مطمئن نیست،یک شانس است.برای پیداکردن تنهادکترمنطقه خیلی زودنبود.مردریشوگفت فکرنمیکندفقط پیچ خوردگی باشد.مچ پامیباس شکسته باشد.بدون تلفن،جزباتراک رفتن تودهکده دنبال دکترراه دیگری نیست.
زن گفت«اسم من اولینه،اسم شوهرمم استیوه،اسم تو؟»
«براید.فقط براید.»
    برای اولین مرتبه اسم جعلیش معنی آلامدنمیداد.معنی هالیوودی وتین ایجری میداد.جریان تاوقتی بودکه اولین به دخترچشم زمردی تذکرداد.
«براید،این ریسینه.مارین(باران)صداش میکنیم.واسه این که اونجائیه که پیداش کردیم،اون دوست داره خودشوریسین بنامه.»
«متشکرم،ریسین.توواقعازندگیمونجات دادی.»
برایدازیک اسم مایه غروردیگرسپاسگزاراست ،میگذاردیک قطره اشک راهش راروبه پائین صورتش بسوزاند.اولین یک پیرهن شطرنجی چوب بری شوهرش رامیدهدبرایدتابعدازکمک کردن تو لخت شدنش،بپوشد.ازش پرسید:
«میتونم واسه ت یه صبحانه درست کنم؟بلغورجودوسر؟یایه کم نون گرم وکره.میباس تموم شب اونجاتوتله افتاده باشی.»
برایدباحالتی خوشایندردکرد،امیدوار بودوتنهاخواست یک چرت بخوابد.
   اولین پتورادورمهمانش پیچید،بامواظبت ازپای روبه بالاتکیه داده شده.به طرف ظرفشوئی که میرفت،باادامه گفتگوی گربه سیا یاسفید،مایه ناراحتی برایدنشد. زنی بالابلندباباسنهای نه مدروزوگیسهای بافته فندقی بلندلغزان روپشتش بود.کسی رابه خاطربرایدمیاوردکه توفیلم دیده بود،نه فیلمهای امروزی،فیلمهای دهه چهل یاپنجاه که ستاره های فیلمهابرعکس امروزیها،صورتهای متمایزداشتند،وقتهائی که فقط فرم موهایک ستاره راازدیگری متمایزمیکرد.برایدنمیتوانست اسمی روخاطره ش بگذارد-بازیگریافیلم.ازطرف دیگرریسین کوچک،برایدهیچوقت شبیهش راندیده بود-پوستش،شیرسفید.گیسهاش،آبنوس.چشمهاش نئونی.باسنی نامشخص.اولین چه گفت؟
«اونجائی که پیداش کردیم.»
توباران.
خانه استیوواولین یک استودیوی تغییرشکل داده شده یافروشکاه ماشین آلات به نظرمیرسید:یک فضای وسیع شامل میز،صندلیها،دستشوئی،کوره خوراک پزی چوب سوزونیمکت پرازبرآمدگی که برایدروش درازشده بود.یک دستگاه بافندگی والیافی نزدیکش.بالاش یک پنجره سقفی بودکه تمیزکردنی حسابی احیتاج داشت.بدون استفاده ازبرق،نورتوتمام اطاق مثل آب حرکت میکرد-یک سایه میتوانست دریک لحظه ازاینجابرود.یک تکه چوب قابلمه مسی رامیجوشاندکه ممکن است چنددقیقه دوام بیارود.یک درعقبی یک اطاق بایک جفت تخت،یکی روطناب ویکی آهنی رانشان میدهد.چیزهای گوشتی،شبیه جوجه،روکوره میپزه.اولین ودختررومیزناصاف دست ساز،قارچ وفلفل سبزبه چوب میکشند.بی خبر شروع به خواندن یک ترانه مبهم قدیمی هیپیی هامیکنند.
«این سرزمین،سرزمین تو،واین سرزمین،سرزمین منه...»
فوری خاطره ای براق توذهن برایددرخشید،دوست داشتنی موقع شستن جوراب شلواری تودستشوئی،بعضی ترانه های بلوزرازمزمه میکرد.لولاآن کوچک پشت درقایم میشدکه صداش راگوش بده.چه خوب بود مادرودخترمیتوانستندباهم بخوانند.روءیارابغل کردوتوخواب عمیقی فرورقت.حول وحوش ظهرباسروصدای نهاربیدارشد.استیوبایک دکترمچاله شده خیلی پیرتوخانه چپید.
استیوگفت«این والتره»
کنارنیمکت وایستاد،چیزی نزدیک به خنده ازخودش نشان داد،گفت:
«دکترموسکی،والترموسکی.ام دی،پی اچ دی،ال ال دی،دی دی تی،او ام بی.»
استیوخندید«داره جوک میگه.»
برایدپشت وروی پای خودوصورت دکتررانگاه میکندومیگوید:
«سلام،امیدوارم وضعش خیلی بدنباشه.»
دکترموسکی جواب میدهد«نگاش میکنیم.»
دکترچکمه مدروزش راتکه تکه که میکرد،برایدهواراازبین دندانهای کلیدشده ش بالامیکشید.دکترکارشناسانه وبدون همدردی مچ پاش را وارسی کرد.سرآخرگفت شکسته وتوخانه استیودرست نمیشود.لازم بودبرای عکس برداری برودکلینیک.وازهزینه وامثالهم حرف زد.تمام کاری که میتواندیاخواهدکرد،تمیزکردن وبستنش است که ورمش بیشترنشود.
برایدازرفتن خودداری کرد.ناغافل آنقدرگشنه ش بودکه عصبانیش کرد.خواست دوش بگیردوپیش ازرفتن تویک کلینیک رنگ باخته روستائی،چیزی بخورد.ازدکترموسکی مسکن خواست.
استیوگفت«نه.هیچ راهی نداره.اول کارای اولیه.ازاون گذشته،ماتموم روزوقت نداریم.»
    استیوبرایدرابردتوتراکش،اورابین خودش ودکترمچاله وحرکت کرد.دوساعت بعدازکلینیک برگشتند،برایدقبول کردتراشه وقرصهادردش راکاهش داده.کلینیک ویسکی توخیابانی بودکه روبه روش پستخانه توطبقه اول یک ساختمان آبی دریائی سقف توفالی بود.توساختمان یک سلمانی هم بود.روپنجره های طبقه دوم آگهی لباسهای دست دوم زده بودند.برایدفکرکرد«عجیبه».منتظربودبهش کمک وتویک اطاق آزمایش عجیب برده شود.لوازم برش کناره هاعینهووسائل جراح پلاستیکش بودند ومتعجبش کردند.
دکترموسکی به حیرتش خندیدوگفت:
«محلیامثل سربازان،اونابدترین زخمارودارن وبهترین وفوری ترین مراقبتارو احتیاج دارن.»
بعدازوارسی تصویرسونوگرافی،دکترموسکی گفت برایدزنده میماند،امااحتمالاحداقل یک ماه وقت لازم داردتاخوب شود-ممکن هم هست شش ماه شود.به مریض دیرفهمش گفت:
«وضع مچ پا،بین درشت استخوان وباریک استخوان ساق پا،ممکنه جراحی شه-احتمالم داره نشه،اگه هرچی میگم انجام بدی.»
    پای برایدراتوتراشه گذاشت وگفت هزینه ش راوقتی بهش میگویدکه ورم پاش خوابیده باشد.برایدمیباس برای تسویه حساب برگردددفتردکتر.
    یک ساعت بعدبرایدبرگردانده شده بودتوتراک،کناراستیوساکت نشسته بود.پای چپش تاآنجاکه تراشه اجازه میداد،زیرداشبردمستقیم سیخ شده بود.بعدازبرگرداندنش توخانه،برایدمتوجه شدگشنگی اولش ازبین رفته وبوی ترشیدگی یک جانشستن توخودغرقش کرده.گفت:
«میخوام یه دوش بگیرم،لطفا.»
اولین گفت«ماحموم نداریم.میتونم الان تنتویه اسفنج بکشم.مچ پات آماده که شد،واسه وان آب گرم میکنم.»
«توسطل شاشیدن،مستراح بیرون خونه،وان آهنی،نیمکت شکسته خراش دهنده واسه یه ماه؟»
    برایدزدزیرگریه،تومدتی که رین واولین رفتندسراغ آماده کردن خوراک،برایدراگذاشتندگریه کند.
    بعدازخاتمه غذاخوردن خانواده،برایدسعی کردناراحتیش رافراموش کند،یک لگن آب سردقبول کردکه صورت وزیربغلهاش رابشورد.خودش رابه اندازه لازم بلندکردتابشقاب غذاراکه اولین جلوش گرفته بودبگیرد.به جای جوجه،بلدرچین وقارچ تیره.براید خوردن غذاراادامه دادوبیشتراحساس خجالتزدگی کرد؛شرمنده بود-گریستن هردقیقه،زودرنجی،بچگی وناتوان ازکمک به خودوقبول کردن کمک دیگران.اینجابین لخت ترین مردم زندگی میکند،زندگی خودشان راول کردندکه بی تردیدوبی هیچ توقعی بهش کمک کنند.تازه تشکروشرمندگی گاه گاهش هم قوزبالاقوزبود.مثل یک گربه ولگردیایک سگ پاشکسته که براش احساس دلسوزی میکنند،باهاش رفتارمیکردند.برایدعبوس ودرحال وررفتن به ناخن انگشتش ازاولین پرسیدسوهان یاوسیله برق انداختن ناخن دارد؟اولین بی حرف پوزخندزدودستهاش رابالاگرفت.ناخنهاش ازبیخ گرفته شده بودند-دستهای اولین کمتربرای گرفتن ساقه گیلاس شراب وبیشتربرای سفت گرفتن آتشزنه وپیچاندن گردن جوجه هابودند.برایدفکرکرد«این مردم کی هستن وازکجااومدن؟».ازش نپرسیدندازکجاآمده وکجامیرود.خیلی ساده ازش مراقبت میکردند،بهش خوراک میدادند،ماشینش رابرای بکسل کردن وبردن به تعمیرآماده میکردند.فهمیدن شکل مواظبتهائی که ازش میکردند براش خیلی سخت وخیلی عجیب بود-مجانی،بدون قضاوت وحتی یک ذره توجه به این که کی هست یاکجامیرود.گاهی فکرمیکرد«اونابرنامه هائی واسه م دارن؟نقشه های بد؟»
روزهابدون تغییروباخستگی دایمی میگذشت.گاهگاهی اسیتوواولین بعدازشام بیرون می نشستندوترانه هائی ازبیتلها،سیمون وگارفونکل میخواندند-استیوگیتارش رامیزند،اولین باصدای بلندهمراهیش میکند.خنده هاشان بین خطوط غلط طنین میندازدوحواس راپرت میکند.
توهفته های بعدرفتن به کلینیک بیشترمیشود،مچ پاتمرین داده میشود ومنتظرتعمیرجگوارمیماند.برایدمیفهمد مهماندارهاش توسن پنجاه سالگیشانند.استیوفارغ التحصیل ریدکالج واولین اوهایواستیت است.باانفجارخنده توضیح میدادندچه جوری همدیگرراپیداکردند:اول توهندوستان(برایددرخشیدن برق شادی یادآوری راتوردوبدل کردن نگاهاشان دید)،بعدلندن،دوباره توبرلین.سرآخرتومکزیکوموافقت میکنند ملاقات به آن شکل راول کنند،(استیوبابندانگشتش چانه اولین رالمس میکند). توتیجواناازدواج میکنندومیروندکالیفرنیاتابه شکل واقعی زندگی کنند.
نگاه پرحسادت برایدبه آنهابچگانه بود،دست خودش نبود:
«منظورتون ازواقعی یعنی فقیرونه؟»
برایدخندیدکه تمسخرش راقایم کند.استیوابروهاش رابالابرد:
«فقیرونه یعنی چی؟نداشتن تلوزیون؟»
برایدگفت«معنیش نداشتن پوله.»
استیوجواب داد«یه همچین چیزی،نه پول،نه تلوزیون.»
«یعنی نه ماشین لباسشوئی،نه یخچال،نه حموم،نه پول!»
«پول توروازاون جگواربیرون میاره؟پول ازکونت حفاظت میکنه؟»
برایدچشمک زدامابه اندازه کافی هشیاربودکه چیزی نگوید.به هرحال،درباره خوب بودن به خاطرخودخوب بودن،یاعشق بدون وسایل چه می فهمید؟
برایدشش هفته سخت راباآنهاگذراند،سرآخرتوانست راه برود. ماشینش تعمیرشد.ظاهراتنهاتعمیرگاه اتوموبیل مجبورشدبرای لولایایک درکاملاجدیدجگوار،یکی راجای دوری بفرستد.خوابیدن تو آنجورخانه باتاریکی شدیدبرای برایدمثل خوابیدن توتابوت بود.بیرون آسمان غرق ستاره هائی بودکه قبلاهیچوقت ندیده بود.اماتوخانه وزیرپنجره سقفی کثیف وبدون برق،برایدبرای خوابیدن مسئله داشت.
دکترموسکی سرآخربرگشت تاقالب پاش رابردارد.یک پابندمتحرک بهش دادکه میتوانست تواطراف بلنگد.برایدبه پوست اهانت کننده ای که زیرقالب پنهان بودومیلرزید،خیره شد.بعداز برداشته شدن قالب هم بهترین موجوداولین بود،بنابه گفته خودش،ریختن سطل پشت سطل آب گرم تووان روئی.بعدیک اسفنج،یک حوله،یک تکه صابون قهوه ای که به سختی کف میکرد،دست برایدداد.برایدبعدازهفته هاگربه شوری،باقدرشناسی توآب فرورفت،تاوقتی آب کاملاسردشد،یکریزخودرا صابون زد.وقتی وایستادتاخودراخشک کند،کشف کردکه قفسه سینه ش صاف است،کاملاصاف.تنهانوک پستانهاش ثابت میکردقفسه سینه ش است وپشتش نیست.جوری شوکه شدکه دوباره تلپی پریدپائین توآب کثیف.حوله رامثل سپرجلوی سینه ش گرفت.فکرکرد:
«میباس تاحدمرگ مریض باشم.»
حوله خیس رابالای جائی چسباندکه پستانهاش روزی خودنمائی میکردندوبه طرف لبهای عشاق بالامیرفتند.باجنگیدن باوحشتش،اولین را صداکرد:
«خواهش میکنم،چیزی داری بتونم بپوشم؟»
اولین گفت«حتما»
بعدازچنددقیقه یک تیشرت وشلوارجین خودش رابرای برایدآورد.درباره قفسه سینه برایدیاحوله خیس چیزی نگفت.لباسهاراگذاشت ورفت که توخلوت بپوشدشان.وقتی برایددوباره صداش کردکه بگویدشلوارجین بزرگترازآن است که روباسنهاش وایستد،اولین باشلواررین عوضش کردکه درست انداره برایدبود.باخودش فکرکرد:
«کی اینقده کوچیک شده م؟»
منظورش این بودفقط یک دقیقه درازبکشدتاوحشتش فروکش کند.افکارش راجمع کند وبفهمدچه اتفاقی برای هیکل درحال کوچک شدنش افتاده.بدون هیچ خواب آلودگی وهشدارقبلی خوابش برد.خارج ازآن تاریکی بیخود،یک روءیای کاملازنده بهش هجوم آورد:دست بوکربین باسنهاش حرکت میکرد.دستهای خودش بالارفت وروپشت بوکرپیچید،بوکرانگشتهاش رابیرون کشیدووسط پاهاش خیزاند-جائی که بهش میگویندغروروثروت ملت ها.برایدشروع به پچپچه یانالیدن کرد.لبهای بوکررولبهاش فشارمیاورد.پاهاش رادورکپل پرتکان بوکرپیچاند،انگارمیخواست تکانش راکندکند،یابهش کمک کندکه همانجابماند.غرق عرق وزمزمه گرازخواب پرید.جای پستانهاش رالمس که کرد،زمزمه تبدیل به ناله شد.این جریان وقتی بودکه فهمیدتغییرات شکل هیکلش بعدازرفتن بوکرنبود،به دلیل رفتنش بود.
    ساکت ماندوفکرکرد.درونش میلرزید.درستش میکرد،به شکلی که انگارهمه چیزطبیعی است.هیچکس نبایدبداند،هیچکس نباید ببیند.گفتگوورفتارش بایدمعمولی باشد،مثل یک شستشوی موی بعدازحمام.به طرف دستشوئی آشپزخانه لنگید،ازیک تنگ وایستاده تویک ظرف آب ریخت.موهای شسته ش راصابون زد.اطراف رابرای یک حوله خشک نگاه که کرد،اولین آمدتو.باخنده گفت:
«اوه،براید،توخیلی بیشترازیه حوله دستشوئی موداری.بیابیرون بشینیم،میتونیم اوناروتوگرمای خورشیدوهوای تازه خشک کنیم.»
برایدگفت«اوکی،خوبه.»
باخودش فکرکرد«رفتارمعمولی مهمه.این قضیه حتی میباس تغییرات جسمیمم به حالت اولش درآره-یامتوقفش کنه.»
اولین راتایک نیمکت آهنی زنگ زده نشسته توحیاطی که تونورپلاتینی حمام میگرفت،دنبال کرد.یک میزکوچک کنارنیمکت بود،رومیزیک قوطی ماریجواناویک بطری مشروب بدون برچسب سرپابود.موهای برایدحوله پیچ بود.اولین باحالتی که انگارتوسالن زیبائیندگپ میزد.اینجازیرستاره ها،بایک مردکامل،چه زندگی شادی میکرد.تومسافرت کردنهاش چقدریادگرفته بود.اداره خانه بدون امکانات مدرن،آشغالهای آماده سطل زباله که دوامی هم ندارندمینامیدشان.رین چقدرزندگی آنهارااصلاح کرده بود؟
برایدپرسیدرین ازکجاوکی آمد؟اولین نشست،کمی مشروب تویک فنجان ریخت.گفت:
«مدتی طول میکشه تاتموم داستانوبگم.»
برایدهمه چیزرابادقت گوش داد.همه چیزراگوش کردتافکرکردن درباره تغییرهیکلش رامتوقف کندومطمئن شودکسی متوجه جریان نشده.تیشرت رادست برایددادوازوان بیرون که آمد،اولین توجه نکردیاچیزی نگفت.برایدازتوجگوارنجات که یافت،پستانهای تماشائی داشت.آنهاراتوکلینیک ویسکی هم هنوزداشت.حالاپستانهاش گم شده بودند.مثل یک عمل ماستکتومی سرهم بندی شده که فقط ممه هاررادست نخورده میگذارد.هیچ چیزلطمه ندیده بود،اعضامثل معمول کارمیکردند-جزیک تاخیرعجیب تودوره قاعدگی.برایدازچه جوربیماری رنج میکشید؟مرضی که هم دیدنی بودوهم نادیدنی.برایدفکرکرد:
«نتیجه لعن ونفرین اونه.»
اولین به قوطی ماریجوانااشاره کرد«یه کم میخوای؟»
«آره،اوکی.»
برایدنتیجه تخصص اولین راباقدرشناسی نگاه کرد.باپک اول سرفه ش گرفت،توپکای بعدی آرام شد.
توسکوت ماریجواناکشیدند.سرآخربرایدگفت:
«بهم بگو،ازپیداکردن اون توبارون منظورت چی بود؟»
«پیداش کردیم.استیوومن ازیه تظاهرات میومدیم خونه.من یه چیزی روفراموش کردم واین دخترکوچیکو خیس آب روپله آجری یه دردیدم.من یه فولکس واگن کهنه داشتم،استیوسرعتشوکم وبعدترمزکرد.هردوتامون فکرکردیم اون گم شده یاکلیدشوگم کرده.استیو ماشینوپارک کرد،خارج شدورفت که ببینه جریان چیه.اول اسمشوپرسید.»
«چی جوابی داد؟»
«هیچ چی.یه کلوم نگفت.استیوروبه روش چندک زد،همونجورکه خیس بود،روشوبرگردوندطرف دیگه.وای!استیوشونه شوکه لمس کرد،ازجاپریدوفرارکرد،باکفشای خیس تنیسش آبوبه اطراف میپاشید.استیوبرگشت توماشین.میتونستیم رانندگیمونوادامه بدیم وبریم خونه.امایه بارون شلاقی شروع کردبه باریدن-اونقده شدیدکه نمیتونستیم ازشیشه جلوبیرونوببینیم.بارونویه فرصت دیدیم ونزدیک یه غذاخوری پارک کردیم-اسمش رستوران برونوبود.به عوض توماشین منتظرشدن،بیشتربه خاطریه پناگا،رفتیم توویه قهوه سفارش دادیم.
«پس اونوگم کردین؟»
اولین ازمایجوانازده شد،فنجانش راپرومزمزه کرد،گفت:
«بعدش،آره.»
«اون برگشت؟»
«نه،بارون اجازه دادوازغذاخوری بیرون اومدیم.دیدمش،نزدیک یه زباله دونی،توکوچه وپشت یه ساختمون مثل یه تیکه مچاله شده بود،»
«مسیح مقدس!»
برایدلرزید،انگارخودش توآن کوچه بود.
«استیوبودکه تصمیم گرفت اونوتوکوچه ول نکنه.من خیلی مطمئن نبودم که قضیه به ماربطی داشته باشه.استیورفت جلوواونوقاپیدوانداخت روکولش،اون دادمیزد«آدم دزد!آدم دزد!...»،نه خیلی بلند.فکرنمیکنم میخواست توجه هاروجلب کنه،مخصوصاتوجه پیگارو،منظورم پلیساست.روصندلی عقب انداختیمش،سوارشدیم ودراروقفل کردیم.»
«اون ساکت شد؟»
«اوه،نه.دادزدنشوادامه داد«بگذارین برم بیرون!»وروپشت صندلیای مالگدمیزد.سعی کردم باصدای ملایم باهاش حرف بزنم که ازمانترسه.بهش گفتم:توخیس آبی عزیزم.اون گفت:خب داره بارون میاد،جنده.پرسیدم:مادرش میدونه که اون بیرون توبارون میشینه؟گفت:آره،واسه چی؟دربرابراون سئوال نمیدونستم چیکارکنم.بعدشروع کردبه فحش دادن-حرفای زشت باورنکردنی تودهن یه بچه.»
«واقعا؟»
«استیوومن به هم نگاکردیم،بدون حرف زدن تصمیم گرفتیم چیکارکنیم-خشک وتمیزش کنیم،غذابهش بدیم،بعدسعی کنیم بفهمیم مال کجاست.»
برایدپرسید«گفتی پیداش که کردین حول وحوش شیش سالش بود؟»
«گمون کنم.دقیقانمیدونم.اون هیچوقت نگفت،شک دارم که خودشم بدونه.پیداش که کردیم،دندونای شیریش افتاده بودن.بزرگم که شد،هیچوقت قاعده نشد،سینه شم عینهویه تخته اسکیت صافه.»
برایدخفه شد.یادآوری سینه صاف به طرف گرفتاری خودش تکانش داد.اگر مچ پاش مانعش نمیشد،ازشک ترسناکی که به یک دخترکوچک سیاه تبدیلش میکرد،مثل موشک فرارمیکرد.
برایدیک شبانه روزبعد کمی آرامش یافت.کسی متوجه تغییرات جسمیش نشده وبهش اشاره نکرده بودکه چطورتیشرت روسینه ش آویخته ولاله گوشهاش سوراخ نشده.تنهاخودش میدانست موهای زیربغل واطراف نازش چطورنتراشیده ناپدیده شده.رواین حساب تمامشان بایدتوهم باشد.مثل خوابهای پراکنده ای که موقع حاضرشدن برای خواب دچارشان میشد.یاوجودداشتند؟شبی دومرتبه بیدارمیشدکه ببیندرین روسرش وایستاده یابدون ترساندش کنارش مچاله شده ونگاهش میکند،اماباهاش حرف که میزدناپدیدمیشد.
تنبل کمک نشدنی.برای برایدروشن شدچراخستگی آنهمه ضدمبارزه بود.بدون حواس پرتی یافعالیت بدنی،ذهنش بیهوده به هم ریخته بود،چیزهاراتودورواطراف پخش وپلامیکرد.ترس متمرکزیک ترمیم پراکندگی وخشم فکری بود.منهای یک روءیای منسجم محدود،خوابهاش ازوضع ناخنهای انگشتش به جائی رفت که واردیک تیربرق شد.ازقضاوت درباره یک لباس مشهورشب به حالت دندانهای شخص خودش رسید.برایدتویک جای بدوی توگچ مانده بودکه حتی یک رادیوهم نداشت.یک جفت آدم رامیدیدکه درزمینه کارهای روزمره شان به اطراف میرفتند-باغچه کاری،تمیزکردن،آشپزی،بافندگی،دروکردن علف،شکستن چوب،کنسروکردن.هیچکس برای حرف زدن نبود-حداقل درباره چیزهائی که براش جالب بود.تصمیم خودداریش ازفکرکردن درباره بوکریکریزفروکش میکرد.اگرنمیتوانست پیداش کندچه؟اگرباآقایاخانم الیویه نبودچه؟هیچ چیزدرست نمیشد.اگرشکارگاه برایداشتباهی میبود.اگر موفق میشدچکارمیکردیامی گفت؟براید حس کردجز«سیلویا اینک»وبروکلین،توتمام زندگیش موردریشخندهمه قرارگرفته وپس زده شده.بوکرکسی بودکه برایدمیتوانست باهاش مبارزه کند-که عینهومبارزه باخودش ووایستادن درمقابل خودش بود.برایدارزش یک چیزدیگر،هرچیزدیگررانداشت؟
برایددل تنگ بروکلین شد-که تنهادوست واقعی خود،باوفا،جالب وباگذشت میدانستش.کدام آدم دیگرمایلهابرای پیداکردنش بعدازآن وحشت خونی توآن متل ارزان،رانندگی میکرد؟بعدش هم آنهمه ازش مواظبت میکرد؟برایدفکرکرد:هرکی میخواست باشد،توتاریکی ولش کردن منصفانه نبود.برایدنمیتوانست برای مبارزه ش دلایلی رابه دوستش بگوید.بروکلین سعی کرده بودمنصرفش کند،یابدتر،طعنه بزندوبهش بخندد،منصرفش کندوبگویدکارش چقدردورازعقل وماجراجویانه است.باتمام این حرفهابهترین کارتماس گرفتن بابروکلین بود.
نمیتوانست تلفن کند.تصمیم گرفت یک یادداشت براش بفرستد.وقتی پرسید،اولین گفت هیچ جورلوازم تحریرندارد.اماواسه آموزش نوشتن دادن به رین،پیشنهادکردازیک تکه کاغذقوطی قرص استفاده کند.اولین قول دادازاستیوبخواهدیادداشتش راپست کند.
برایدمتخصص یادداشتهای کمپانی بود،نه نوشتن نامه های شخصی،چه میتوانست بگوید؟
«من اوکیم،که چی.....؟»
«متاسفم،ازبی خبررفتن.....؟»
«میباس این کارو خودم میکردم،واسه این که.....؟»
    مدادراپائین که گذاشت،ناخن انگشتهاش راوارسی کرد.
معمولاصدای بافندگی اولین پشت دستگاه بافندگی بهش آرامش میداد.اماآن روزتیلیک وکشیدن،تیلیک وکشیدن ماکووپدال فوق العاده اذیت کننده بود.افکاربرایدتو هرراهی که میرفت،آخرش احتمالاشرمندگی منتظرش بود.احتمالابوکرتوشهری که ویسکی خوانده میشدزندگی نمیکرد.اگرآنجابود،بعدش چه؟اگربایک زن دیگر بودچه؟به هرحال،برایدچه داشت که بهش بگوید؟جزاین که بگوید:
«واسه اون کاری که کردی،ازت متنفرم؟»
یا«لطفابرگردپیشم؟»
ممکن هم بودبرایدراهی برای صدمه زدن بهش پیداکند.واقعا بهش صدمه بزند.بهمان شکلی که افکارش درهم ریخته بودند،دراطراف یک ضرورت همخوانی میکردند-یک احتیاج بی امان به مبارزه بابوکر،بدون درنظرگرفتن نتیجه ش.خسته وتحریک شده با«اگرومگرها»وصدای دستگاه بافندگی اولین،تصمیم گرفت بلنگدبیرون.دررابازوصداکرد:
«رین،رین!»
دخترروعلفهادرازشده بودوصف مورچه هاراتماشامیکردکه مشغول کارمتمدنانه خودشان بودند.سرش رابلندکرد،پرسید:
«چیه؟»
«میخوای یه کم قدم بزنیم؟»
«واسه چی؟»
ازلحن صداش روشن بودکه تماشای مورچه هابراش خیلی جالب ترازهمراهی بابرایداست.
برایدگفت«نمیدونم.»
جوابش انگاریک جورخواهش بود.رین خندان ازجاش پریدودرحال تکان دادن شورتش گفت«اگه تومیخوای،اوکی.»
اول سکوت بینشان آسان وهرکدام غرق افکارخودش بود.براید میلنگید،رین می پریدیادرطول کناره راه بابوته هاوعلفهاوقت تلف میکرد.بعدازنیم مایل راه رفتن،صدای کلفت رین سکوت راشکست:
«اونامنودزدیدن.»
«کی؟منظورت استیوواولینه؟»
برایدوایستادورین راکه پشت ساق پاش رامیخاراندنگاه کرد:
«اوناگفتن تورونشسته توبارون پیداکردن.»
«آره.»
«پس واسه چی میگی دزدیدن؟»
«واسه این که من ازاونانخواستم وردارن ببرنم،اونام ازمن نپرسیدن که میخوای بری؟»
«پس واسه چی خودت باهاشون رفتی؟»
«خیس بودم،داشتم یخ میزدم.اولین بهم یه پتودادویه قوطی کشمش که بخورم.»
«ازاین که اوناورت داشتن ناراحتی؟»
برایدباخودفکرکرد:ناراحت نیستی،وگرنه فرارکرده بودی.رین خمیازه کشیدوبینیش رامالید،گفت:
«اوه،نه.هیچوقت.اینجابهترین جاست.ازاون گذشته،جای دیگه واسه رفتن نیست.»
«منظورت اینه که خونه نداری؟»
«دارم،مادرم توش زندگی میکنه.»
«واسه همین فرارکردی؟»
«نه،من فرارنکردم.اون منوانداخت بیرون.گفت:بروبیرون جنده.منم رفتم.»
«واسه چی؟واسه چی مادرت اون کاروکرد؟»
برایدفکرکرد:چراخیلیهامیباس آن رفتارابایک بچه بکنند؟دوست داشتنی هم که سالهای زیادنمیتوانست اورانگاه کندیابهش دست بزند،هیچوقت بیرونش ننداخت.
«واسه این که اونوگازگرفتم.»
«کی روگازگرفتی؟»
«یکی ازاونارو.یه آدم عادی.یکی ازاوناکه مادرم میگذاشت اون کاراروبامن بکنن.اوه،نگاکن،تمشکارو!»
رین توبوته های کنارراه راجستجومیکرد.برایدگفت:
«یه دقیقه صبرکن،کدوم کاراروباهات بکنن؟»
«یاروچیزشوتودهنم فروکرد،منم اونوگازگرفتم.مادرم ازش معذرت خواست.بیست دلارشو بهش پس دادومنوپرت کردبیرون.»
تمشکاگزنده بودند،شیرین وحشی نبودندکه برایدانتظارداشت.
«نمیگذاشت برم تو.من یه ریزمشت رودرمیکوبیدم.یه بار دروبازکردکه بلوزموبه طرفم پرت کنه.»
رین گازآخرتمشکوروآشغالاتف کرد.
برایدصحنه رامجسم که کرددل وروده ش به هم ریخت.چطورکسی میتوانست آن کاررابایک بچه وخودش بکند؟
«اگه دوباره مادرتوببینی چی بهش میگی؟»
رین پوزخندزد«هیچ چی.کله شوتیکه تیکه میکنم.»
«اوه،رین.منظورت اونیکه گفتی نیست.»
«آره،این کارومیکنم.درباره این قضیه خیلی فکرکرده م.اون کارو کردن چی شکلی به نظرمیرسه-چشماش،دهنش،خون فواره زدن ازگردنش.فکرکردن درباره شم خوشحالم میکنه.»
یک برآمدگی ملایم سنگی همراه جاده بالارفت،برایددست رین راگرفت،اوراباملایمت به طرف سنگ کشید.هردوشان نشستند.یک خرگوش وبچه ش راکه طرف دیگرجاده تودرختهانشسته بودندویک جفت آدم رانگاه میکردند،هیچکدامشان ندیدند.خرگوش عینهودرخت وایستاده کنارش ساکت بود.بچه خودش رابه خرگوش چسبانده وخوابیده بود.
برایدگفت«بهم بگو،بگو.»
صدای بلندبرایدمادروبچه ش رافراری داد.برایددستش راروزانوی رین گذاشت:
«ادامه بده رین،بهم بگو.»
رین ادامه داد،چشمهای زمردیش گاهی گشادمیشدندوبرق میزدند،وقتهای دیگرکه زرنگیش راتوضیح میداد،مثل شکاف اولویه تنگ میشدند.حافظه ش کامل بود.زندگی کردن توخیابان جرات لازم داشت.
رین گفت «میباس کشف کنی توالتای عمومی کجان،چیجوری ازسرویسای عمومی بچه هادوری کنی،چیجوری ازدست مستاودراگیافرارکنی،دونستن جای خواب خاطرحمع مهمترین چیزه.»
    وقت زیادی بردکه بفهمدچطورآدمهاوبرای چه بهش پول میدادند.درپشتی خانه هائی راکه غذای خیره میدادندیارستورانهائی که خدمه مهربان وبامحبت داشتندرابه خاطرمیاورد.بزرگترین مسئله پیداکردن خوراک ونگهداریش برای بعدبود.رین عمداباهیچ جورآدم دوستی نمیکرد-جوان یاپیر،آدمهای محکم یاخل وچل های پرسه زن،هرکسی میتوانست پسش بزند یابهش صدمه بزند.فاحشه های گوشه خیابان نایس ترین کسهائی بودندکه درباره کارشان به رین اخطارمیکردند-مردهائی که پولشان رانمیدادند،پلیسهائی که پیش ازبازداشتشان کارشان رامیکردند،مردهائی که به خاطر تفریح بهشان صدمه میزدند...
    رین گفت احیتاج به یادآوریشان ندارد.به خاطراین که یک مرتبه یک نفر پیرخیلی بدبهش صدمه زد،گرفتارخونریزی شد.مادرش توگوش یاروکوبیدوفریادزد«بروبیرون!».بعدرینو رابایک پودرزردتمیزکرد.مردازخم وزیلیش میکردند.
رین اعتراف واحساس بیماری کرد.باران شروع که میشد،رورکاب کامیونهای سپاه رستگاری می ایستاد.این بارهم مثل همیشه ممکن بودیک خانم موقع لغزاندن خوراک به طرفش،یک کت یاکفش هم بهش بدهد.همان وقت بودکه اولین واستیوپیش آمدند.استیورین رالمس که کرد،رین فکرکردازمردائیست که توخانه مادرش میامدند.رواین حساب بایدفرارمیکرد.خانمی راکه بهش غذامیدادفراموش کردوقایم شد.
رین موقع تعریف کردن زندگی بی خانمانیش،گاه گاهی پوزخندمیزد،ازهوشیاریهاش وفرارهاش لذت میبرد.برایدبه خاطر هرکس دیگرغیرازخودش،باخطرریزش اشکهاش مبارزه میکرد.گوش کردن حرفهای این دخترکوچک خشن که هیچ وقتی رابرای دلسوزی به خودش ازدست نمیداد.برایدنسبت به بهش یک دوستی توخودش حس کردکه به شکلی تعجب آورخالی ازحسادت بود-مثل دوستی دخترهای همکلاسی باهم....