نقد چپ و چشم انداز ان


حمید آصفی


• در میان تمام جریانات روشنفکری ایران توده ای ها از همه به قلب قرن بیستم نزدیک تر بودند. آنان از همه مدرن تر بودند، از همه فرهیخته تر بودند، از همه خوش بین تر بودند، اما قرن بیستم با این بهترین فرزندان ایرانی خود بدترین بازی ها را کرد. چپ ایران در هر حال شکست می خورد. اگر به حاکمیت پس از انقلاب تمکین می کرد و اگر در برابر آن قرار می گرفت؛ راه سوم عقب نشینی بود که این هم نمی توانست شانسی برای موفقیت داشته باشد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ۱۶ اسفند ۱٣۹٣ -  ۷ مارس ۲۰۱۵


۷٣ سال از تشکیل حزب توده می گذرد. این حزب الان در صحنه سیاسی ایران نقش قابل ذکری بازی نمی کند، با این وجود نقش این حزب در تاریخ ایران مهم است و نمی توان با یک حکم یا جمله یا صفت با یک کتاب یا کتاب هایی کار حزب توده ایران را ساخت و پرونده آن را برای همیشه بست. مجموعه ای از شخصیت ها، سازمان ها و رخدادها وجود دارد که ما برای تاریخ ایران در قرن بیستم باسیتی مدام به آن رجوع کنیم: رضا شاه، محمدرضا شاه، مصدق، آیت الله خمینی، کودتای ۲٨ مرداد، اصلاحات ارضی، سیاهکل، انقلاب ۵۷ و حزب توده ایران. ما درباره هیچ کدام از این موارد نمی توانیم به یک وحدت نظر نهایی برسیم باید در رجوع مداوم به این رخدادها و پدیده ها برای فهم موقعیت کنونی و تعیین میزان وحدت و تضادمان راه پیدا کنیم. به نظر می رسد حزب توده ایران هنوز از موضوع های جذاب است. یک داوری تند رایج درباره حزب توده این است که حزب عامل روسیه بوده است. حالا ما چند دهه دیگر باید صبر کنیم تا روس ها اطلاعاتی دقیق از بایگانی امنیتی خودشان خارج کنند تا بر پایه آن بدانیم این امر صحت دارد یا خیر. تازه باز داستان حزب توده ایران را بطور کامل توضیح نمی دهد چرا که حزب توده جریانی بوده که فعال در پهنه سیاست با تاثیراتی ژرف بر بینش و منش نسل هایی از ایرانیان. حزب توده کانونی فرهنگ ساز بوده و فرهنگ سازی موثر با عاملیت جاسوسی برای روسیه توضیح پذیر نیست. حزب اگر گرایش به روس ها داشته به دلیل اینکه ایدئولوژی اش چنین بوده اما از عامل بودن نمی توان توضیح مناسبی برای ایدئولوژی ساخت، حزب نماینده یک جریان ایدئولوژیک در ایران بوده است و می توان گفت نوعی حضور قرن بیستم در میان ما بوده است و قضاوت از نوع زباله دان تاریخی افتادن این حزب بسیار قضاوت سخت و غیرعادلانه ای است. جریانی قرن بیستم مارکسیست لنینیست و چپ در همه جا نقش آفرین بوده در روسیه، چین، اروپا، آمریکا و همه قاره ها و کشورها. هم در کلان شهرهای اروپایی بوده و هم در نواحی دور دست روستایی و در همه رزم ها و درگیری ها، حزب توده ایران حلقه پیوند اصلی ما با این جریان قرن بیستمی چپ بوده است.
در میان تمام جریانات روشنفکری ایران توده ای ها از همه به قلب قرن بیستم نزدیک تر بودند. آنان از همه مدرن تر بودند، از همه فرهیخته تر بودند، از همه خوش بین تر بودند، اما قرن بیستم با این بهترین فرزندان ایرانی خود بدترین بازی ها را کرد. چپ ایران در هر حال شکست می خورد. اگر به حاکمیت پس از انقلاب تمکین می کرد و اگر در برابر آن قرار می گرفت؛ راه سوم عقب نشینی بود که این هم نمی توانست شانسی برای موفقیت داشته باشد. در آن فضای انقلابی و در آن موقعیت قرن بیستمی عمل کردن اصل بود کمتر کسی به فکر عقب نشینی بود. هر دو بخش چپ شکست خوردند هم بخشی که به جنگ حاکمیت رفت هم بخشی که حاکمیت را تایید کرد. حزب توده حزب تایید حاکمیت شد. بی گمان ایدئولوژی ضدامپریالیستی و ضدامریکایی روس ها در روایت ایرانی اش زمینه فریفته شدن به آمریکاستیزی حاکمیت شد. در چپ ایران یک نوع محافظه کاری وجود داشت که رابطه آنها را با توده های شیعه به طغیان درامده و بقدرت رسیده احساس قرابت نسبی می کرد؛ مردم دوستی چپ و توده پرستی آن سبب یک نوع محافظه کاری شدید شد. یک عامل دیگر، افزودن بر محافظه کار توده گرایی، ناسیونالیسم بود که بخشی از شعارهای حاکمیت اسلامی ملی دینی بود. و این برای همه جریانات مترقی که بخش بزرگی از وجودشان ملی بود جذبه داشت و در این سیر، چپ به سادگی به ملی و ملی به مذهبی فقاهتی پیوند می خورد، حال در برخی قوی تر و در برخی ضعیف تر. از قرار معلوم در حزب توده ایران و در بخش بزرگی از فدائیان ژن ملی- محافظه کار مردم پرستی بسیار قوی بود. ولی باید دانست نیروی مذهب که راه بیفتد، نمی توان در کنار آن را ه رفت و گفت ما صف مستقل خود را داریم با شما همدلیم، اما به دلیل دیگری باشما همراهی میکنیم. در ایران هنوز مذهب و روحانیت نقش اصلی و تعیین کننده ای دارند و این تصور که دین و مذهب رو به نابودی دارد سبب خواهد شد چپ ها باز هم دچار اشتباه مهلکی شوند. روشنفکران چپ و سکولار باید به یک تنظیم رابطه با مذهب و متولیان دین برسند و تصورتعیین کنندگی و اینکه به یک پایگاه هشتاددرصدی مردمی خواهند رسید سرابی بیش نیست. چرا که جامعه ایران به شدت متکثر است و البته با غلبه وجه مدرن بر وجه سنتی اما درون اعماق جامعه علارغم عقب نشینی از مذهب رسمی گرایش به سمت دین و مذهب ایینی مثل ماهای محرم و ماه رمضان بشدت رواج دارد. اینکه میگویم غلبه وجه مدرن چون در اول انقلاب وجه سنتی در جامعه غلبه داشت و نیروی مذهبی به رهبری روحانیت براحتی در هر انتخاباتی برنده میشدند حتی در ازادترین انتخابات باز روحانیت برنده بود. اما اکنون این ادعاکه باز مثل اول انقلاب همین پتانسیل در مذهب سنتی به رهبری روحانیت نیروی بی بدیل است محل تردید جدی است، اما نادیده گرفتن سنت و روحانیت و اقشار حامی ان خطایی استراتژیک است.
به بحث حزب توده برگردیم حزب توده در مدت ۱۲ سال از شهریور ۲۰ تا ٣۲ تاثیر شگرفی بر روند رشد سیاسی جامعه و گسترش نهادهای مدنی و انکشاف جامعه روشنفکری و هنری ایران داشت و این تاثیر تا انقلاب ۵۷ و چندسال اول انقلاب نیز وجود داشت. اما ضعف و چشم اسفندیار حزب توده پیروی از شوروی بود، بعنوان نمونه تکلیف کردن به حزب به ایجاد تظاهرات خیابانی برای پذیرش امتیاز نفت شمال به شوروی در جلوی مجلس که با همراهی هشت تن از اعضای فراکسیون حزب در مجلس اعتبار حزب توده را در افکار عمومی به شدت خدشه دار کرد. بخصوص که مدت کوتاهی قبل از آن حزب در همان مکان برای خلع ید از دولت انگلیس در امتیاز نفت جنوب تظاهرات به راه انداخته برد و ادامه این روش بود که شاه به خود اجازه داد حزب را غیرقانونی اعلام کند. بیژن جزنی بر همین ضعف بزرگ انگشت گذاشته بود و عامل اصلی شکست حزب می دانست اما جزنی حزب توده را حزب کارگری یک دهه از تاریخ ایران می دانست و برای دست آوردهای مثبت آن ارجاع قائل بود.
جریان فدایی با نظریات انتقادی که جزنی و احمدزاده و غیره بر حزب داشتند دیگر طلوعی برای حزب توده در چشم اندازه ایران قائل نبودند، اما با پیروزی انقلاب و بازگشت رهبران حزب توده به ایران با کادرهای قوی فکری و دیپلماسی پیچیده و نیروهای کارکشته تئوریک، حزب توانست به یک مغناطیسی قوی و با نگاه و تکیه به اردوگاه، بزرگترین تشکل چپ ایران یعنی فدایی ها را در عرصه تئوریک مغلوب و تا آستانه هضم تشکیلاتی بکشاند. اگر جزنی ها می دانستند که بار دیگر حزب توده قوی ظاهر می شود شاید شرایط چپ شورش گر به گونه ای دیگر رقم می خورد و در رابطه حزب و روسیه میتوانست تحول عظیمی بوجود بیاورد و حزب را ملی تر کند. پس حذف و نابودی جریانی مثل حزب توده و یکسره شدن حیات اش اصلی قطعی و اثبات شده در آینده نیست. اما امروز در قرن بیست و یکم از سیر مبارزاتی چپ ایران در همه نحله های آن برای زایش چپ نو، با نقد چپ سنتی و ارج نهادن به میراث آن و جذب عناصر مانای آن میراث می شود به زایش یک چپ ملی و نو امید داشت.
اما باید انتقاد و نقد همه جانبه ای صورت گیرد. دامنه نقد باید تا امتداد ساختار شکنی جلو بیاید و بزدلی فکری- اندیشه ای را کنار گذاشت.
باید اقرار کرد و دانست چپ ضدامپریالیسم ایرانی در دهه شصت تضاد اصلی در جامعه ایران را تضاد خلق و امپریالیسم می دانست. مباحثی نظیر آزادی، دموکراسی، جامعه مدنی و غیره قربانی همین تفکر شدند. تزهایی نظیر انقلاب های ملی و راه رشد سرمایه دارای جایگاه اصلی و تعیین کننده در این چپ داشت. در دستگاه چپ سنتی فلسفه و جامعه شناسی پدیده ای ارتجاعی و بوژروایی بود. چپ ضدامپریالیستی از نظر ژنتیکی با آزدیهای سیاسی- اجتماعی، مدنی مشکل داشت و دارد و درک این جریان از امپریالیسم درکی غلو شده و غیرعلمی است، چپ در ایران چون در مبارزات مدنی و ضداستبدادی نتیجه ای نمی گیرد از امپریالیسم خشمگین می شوند و این موضوع را چاق و برجسته می کند.
چپ از انبار جهانی تفکر و اندیشه جهانی برخوردار است اما آیا این چپ از خودش فکری دارد؟ طراحی برای اقتصاد ایران دارد؟ آیا چپ های ایرانی مساله ملی و منافع ملی را ارجع بر مبارزات ضدامپریالیستی می داند؟ در دوره حاکمیت اردوگاه، چپ مساله اش حفظ هژمونی روسی بود و در این دوره با مخالفت شدید با هژمونی آمریکا به نظر می رسد هیچ دستور کار دیگری ندارد. چپ راه حل روشنی برای ایران ندارد و سرنوشت ایران را چنان به سرنوشت امپریالیسم گره می زند که راه حل هایش برای ایران به نسل ما و آینده نمی رسد. چپ روشنفکر ملی نداشته و طبیعی است که کسی به دغدغه های ملی فکر نکند مساله اش ایران نیست سرش جای دیگری گرم است و عشق اش چیز دیگری است. باید چراغ برداشت و دنبال کسانی رفت که مساله اش ایران باشد و در آن صورت شاید از سیاست مستقل ملی بتوان سخن گفت و فقدان یک چپ مدرن و سوسیال دموکراسی ایرانی که درک عینی از مشکلات جامعه ایران دارد را احساس کرد.