از شارلی تا آزادی!


علی حامدایمان


• اما با این که آزادی جزو بنیادی ترین و انکار ناپذیرترین اصل بشریت محسوب می گردد، واقعا هیچ حد و مرزی ندارد و باید به صورت مطلق پاس داشته شود؟ این آزاد بودن مطلق آزادی همواره از لحاظ نظری جزو مناقشه برانگیزترین مباحثی است که همواره روشنفکران را به جدل واداشته است. اما اگر از لحاظ نظری، باشند روشنفکرانی که آزادی را به صورت مطلق می پسندند اما بدون تردید هیچ سیاستمداری این مطلق بودن را برنمی تابد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۵ بهمن ۱٣۹٣ -  ۱۴ فوريه ۲۰۱۵


من شارلی هستم! این جمله ای است که پس از حمله به نشریه طنز «شارلی اِبدو» توسط طرفداران آزادی بیان بکار گرفته گردید. این عنوان آن چنان در شبکه های اجتماعی و جهانی تبلیغ گسترده گردید که حتی در آستانه راهپیمایی بزرگ اتحاد پاریس، مانوئل ولس- نخست وزیر فرانسه- نیز در اشاره ای به قربانیان حادثه شارلی گفته بود: ما همه شارلی هستیم. البته او در ادامه این جمله خود گفته بود که «ما همه یهودی هستیم»!
البته این همه آن چیزی نبود که این نخست وزیر بر زبان رانده بود. او بعد از فروکش کردن احساسات، هشدار داده بود که «کشور با آپارتاید اجتماعی و قومیتی رو‌به‌رو است و شکاف‌های عمیقی در جامعه فرانسه وجود دارد که باید به آن رسیدگی گردد»
او همچنین تاکید کرده بود که «شرکت نکردن گروهی از جوانان در مراسم یک دقیقه سکوت برای قربانیان حوادث اخیر، نشانه‌ای است از این که همه چیز در مسیر درستی قرار ندارد»
فارغ از سخنان این نخست وزیر سوسیالیست، شارلی بودن همه آزادی خواهان جهان در حالی بود که این هفته نامه به کشیدن کارتون های پیامبران و ترسیم کاریکاتورهایی با مضامین مقدسات تمامی ادیان مشهور است، به طوری که دفتر این نشریه در سال ۲۰۱۲ نیز پس از انتشار کاریکاتوری در باره پیامبر اسلام (ص) به آتش کشیده شده بود. این مجله چپ گرای فکاهی فرانسوی، درون مایه هتاک و غیر سازشکار دارد و از نظر محتوای انتشار، به شدت ضد مذهب است. نگارش های این مجله شامل نقد و تمسخر کاتولیک فرانسه، یهودیت و اسلام در فرانسه، سیاست و حتی فرهنگ عامه فرانسه می‌شود.
این مجله پیش از این نیز به خاطر توهین به ارزش های ملی فرانسه بسته شده بود. یک بار دیگر نیز در سال ۱۹۷۰ و این بار پس از مرگ ژنرال «شارل دو گل» بخاطر توهین به شخص ایشان، به دستور وزیر داخله تعطیل شد. اما در دهه ۸۰ میلادی کارمندان قدیمی تحریریه با نام جدید «شارلی ابدو» (این نام کنایه ای ست به نام شارل دو گل) کار مجله را ادامه دادند ولی شمارگان بسیار پایین و انتقاد مردم از کیفیت محتوی عامل نیمه تعطیل شدن مجله گشت تا این که گروه دیگری به تیم قدیمی مجله گرویده و در سال ۱۹۹۲ هفته نامه «شارلی ابدو جدید» را منتشر کردند.
انتقاد از سیاست این مجله فکاهی بسیار است و رسانه‌های جدی فرانسه و کشورهای همسایه بارها خط مشی مجله را به نقد کشیده‌اند، اما این بار دردسرها خونین تر بود. در تاریخ ۷ ژانویه ۲۰۱۵ حمله‌ای مسلحانه و مرگ‌بار به دفتر مجله رخ داد. در نتیجه این امر۱۰ روزنامه نگار کشته شد که از میان آنها یک سردبیر و سه کارتونیست دیده می شد. این حمله پس از آن صورت گرفت که یکی از توئیت های آخر این هفته نامه در مورد ابوبکر بغدادی بود که سه مرد نقابدار به دفتر این هفته نامه حمله کردند. پس از این حمله دولت فرانسه سطح هشدار در مورد تهدیدات تروریستی را به بالاترین سطح خود ارتقا داد.
به این ترتیب بود که همه شارلی شدند و خود را برای یک راهپیمایی بزرگ آماده کردند. میلیون ها نفر در فرانسه در راهپیمایی بزرگ اتحاد در میدان جمهوری پاریس شرکت کردند. این راه پیمایی در محکومیت حملات تروریستی به دفتر نشریه و نشانه ای از اتحاد مردم فرانسه و جامعه جهانی در مقابل افراط گرایی- تروریسم و بنیاد گرایی برگزار گردید. حدود ۵۰ تن از سران و مقامات ارشد کشورهای جهان اعم از رئیس جمهور، نخست وزیر و وزیر امور خارجه در این مراسم حاضر شدند که در صف نخست آن فرانسوا اولاند- رئیس جمهور فرانسه- بود. اما طنز ماجرا آنجا بود که در این راهپیمایی بنیامین نتانیاهو- نخست وزیر اسرائیل- در منتهی الیه سمت راست اولاند ایستاده بود تا شاید به مفهوم سخنان مانوئل ولس تحقق عینی بخشد که گفته بود «ما همه یهودی هستیم». البته نتانیاهو در کشور خود نیز در صحنه سیاسی در منتهی الیه راست ایستاده تا بتواند تروریسم علیه فلسطین را تئوریزه کند، همان فلسطینی هایی که رهبر خود گردان آن- محمود عباس- در منتهی الیه سمت چپ صفی قرار داشت که قرار بود تروریسم را محکوم کرده و از آزادی حمایت کند. در این راهپیمایی اغلب رهبران مذهبی مسیحی، مسلمان و یهودی جامعه فرانسه حضور داشتند تا خیابان های پاریس بتواند این راهپیمایی بی سابقه از لحاظ گستردگی و تعداد شرکت کننده، راه خود را به سوی آزادی و اتحاد هموار سازد.
البته این اولین باری نیست که راه آزادی می خواهد در خیابان های پاریس رقم بخورد. می گویند فرانسه در همه روزگاران قبله گاه افکار رادیکال بوده و در همه موارد کار در آنجا به رادیکالیسم ختم می شود. یعنی این که فرانسوی ها عاشق رادیکالیسم هستند و بیشتر خیابان ها را می پسندند و به همین خاطر راه آزادی و دموکراسی از خیابان های آن می گذرد. می گویند که آنها عاشق خیابان هستند و دوست دارند که به هر بهانه ای به خیابان ها بریزند. این بار نیز این نه دولت، که شارلی بود که بهانه را به دست فرانسوی ها داد تا همه آنها شارلی شوند و اوج آزادی خواهی خود را در میدان پاریس به نمایش گذارند. این در اوج بودن برای فرانسوی ها آن چنان مهم است که آنها پیش از این نیز در تاریخ در اوج بودند اما در آن روزگار، نه در اوج آزادی خواهی که در اوج رادیکالیسم و خشونت. فرانسویان یک سالی را در دوران «روسپیر» در اوج زیسته بودند و در آن ایام با برپایی محاکم و اعدام های سریع راه را برای افراط گرایی باز کردند. این چنین است که فرانسه همیشه اوج را می پسندد، در آن روزگار اوج خشونت و در این روزگار، اوج آزادی خواهی. و آنها این بار به دنبال آزادی هستند، آن هم از آخرین نقطه آن، یعنی آزادی مطلق.
آیا این بار که فرانسه با نام آزادی از خیابان های پاریس عبور می کند، خواهد توانست از جمهوری پنجم خود نیز گذر کرده و راه را برای جمهوری ششم هموار نماید؟ واقعا این بار خیابان های پاریس به کدامین اوج و انتها می انجامند؟!
در آخرین سال های رئیس جمهوری ژاک شیراک، یکی از گروه رپ خوانان در آهنگی به نام «نامه ای به رئیس جمهور» خطاب به رئیس جمهور این چنین می گوید: «در خیابان های فرانسه جمهوری ششم زاده شده است». در آن زمان مردم در خیابان ها بودند، اما آن بار برای شورش و اعتراض. در اعتراضات خیابانی سال ۲۰۰۵ نخستین زمزمه ها در باره جمهوری ششم شنیده شد. این زمزمه ها به طور ضعیف در میان برخی از گروه های دانشجویی نیز شنیده می شد. روزنامه گاردین نیز در سال ۲۰۰۶ به نقل از یکی از دانشجویان، مرگ جمهوری پنجم و تلاش آنها برای ایجاد نظامی کاملتر را اعلام می کرد. اما فرانسوی های امروزی پس از گذراندن پنج جمهوری نیز، نه به کمال خود رسیده اند و نه از روش رادیکالی خویش باز گشته اند. این روح شورش گری آنها حتی در تغییر قانون اساسی خود نیز نمود داده است به طوری که در طول دوران جمهوری پنجم پس از حکومت ژنرال دوگل، بیش از ۱۵ بار قانون اساسی آن دستخوش تغییرات شده که آخرین تغییر آن در سال ۲۰۰٨ بوده است. اما بنیان های نظری جمهوری پنجم هم چنان بدون تغییر مانده و بر حول محور لائیتیسه- حقوق بشر و هویت فرانسوی متکی است. موضوع حقوق بشر و مولفه های تعریف شده آن- از قبیل آزادی و دموکراسی- به عنوان یک پدیده جدا ناشدنی از جمهوری پنجم بشمار می آید و همواره این حقوق در داخل نیز رعایت شده است، اگر چه این موارد از زاویه جهانی و بین المللی تنها در حد یک شعار در ویترین سیاسی باقی مانده و بر خلاف آن عمل می شود.
اصول سه گانه جمهوری پنجم آن چنان در فرانسه مقدس است که برای محافظت از آن از هیچ اقدامی سر باز نمی زنند حتی انقلاب و شورش، به طوری که « الکسی توکویل» فرانسه را سرزمین انقلاب های خونین می داند. البته این امر برای توکویل سمبل افراط- کج روی و استبداد طلبی فرانسویان است که به نظر وی این امر در ستیز با روح آزادی است. او معتقد است که فرانسوی ها هم چنان در جهت تحکیم تنش میان دو نهاد دین و دولت حرکت می کنند. توکویل در توصیف استبداد فرانسوی و غیر دموکراتیک بودن آنها از گسست جامعه با مذهب سخن می گوید اما اعتقاد دارد که تنها استبداد است که به مذهب نیازی ندارد در حالی که مذهب و آزادی دو بنیاد درهم تنیده اند که برای بقای یکدیگر وارد همگرایی دوسویه می شوند.
اما فرانسویان هم چنان بر خلاف این نظریه توکویل- همگرایی مذهب و آزادی- در جهت تحکیم تنش میان دو نهاد دین و دولت حرکت می کنند که حادثه شارلی نیز طبیعتا آخرین دست از این موارد آنها نخواهد بود تا بتوانند به گسست جامعه با مذهب تداوم بخشند و اصول لائیتیسه جمهوری پنجم خود را پاس دارند. اعلام افزایش تیراژ نشریه شارلی از ۴۵ هزار تا به یک میلیون اعلامی و سپس انتشار کاریکاتوری از پیامبر اسلام (ص) با عنوان «بخشودگی برای همه»،«من شارلی هستم» و انتشار تیراژ سه میلیونی نشریه و اعلام انتشار تیراژ دو میلیونی بعدی درصورت نیاز، ترجمه نشریه به ۱۶ زبان و انتشار آن در نشریات جهانی، همه و همه شاید بتواند در این چارچوپ قابل تفسیر گردد.

۲
این بار اولی نیست که جهان شارلی می گردد، پیش از این نیز یک بار دیگر جهان در آستانه حمله ۱۱ سپتامبر چنین سرنوشتی را برای خود رقم زده بود. در پس از حملات یازده سپتامبر روزنامه لوموند جمله «ما همه آمریکایی هستیم» را تیتر اول خود کرده بود. تقریبا تمامی رهبران جهان آن حمله تروریستی را محکوم کردند و رهبران خاور میانه نیز از این غافله عقب نماندند. محمد خاتمی، رئیس جمهور وقت ایران- نیز ضمن محکوم کردن این حادثه، اعلام کرده بود: «تروریسم محکوم است و جامعه جهانی باید ریشه ها و ابعاد آن را بشناسد و برای خشکاندن آن گام های اساسی بردارد». آن زمان بستر تاریخی و سیاسی جهان برای خشکاندن ریشه های تروریسم فراهم بود و همه جهان نیز با آن هم گام بودند و یا از لحاظ رعایت افکار عمومی جهان مجبور به این نگرش بودند. ولی متاسفانه نه تنها این امر به وقوع نپیوست بلکه ۱۱ سپتامبر خود خشونت و تروریسم را بار دیگر تئوریزه کرد و خشونت را در درون خود پرورد. واکنش آمریکا به این حملات و شروع جنگ با تروریسم با حمله بر افغانستان و برکنار کردن طالبان بود. این برکناری آن چنان بر مذاق آمریکا و متحدین خوش آمد که با حمله به عراق، حکومت صدام را نیز ساقط نمودند. این چنین شد که خشونت بار دیگر در سطح گسترده دامان جهان را آلوده ساخت.
حال بعد از یک دهه و نیم از آن حادثه، تاریخ بار دیگر تکرار شد و این بار جهان به جای آمریکایی شدن، در کسوت شارلی خود را به نمایش گذاشت و شاید تشبیه این حادثه به حادثه سپتامبر آمریکا از این لحاظ باشد. در این حادثه نیز اتحاد ملت ها و دولت های بسیاری شکل گرفت و اگر در حادثه ۱۱ سپتامبر آمریکا این اتحاد در قالب ائتلاف جهانی شکل گرفت، این بار این اتحاد در راهپیمایی سه میلیونی مردم و بسیاری از رهبران جهان در میدان پاریس نمود عینی یافت. بعد از این امر، بحث دفاع از آزادی بار دیگر از پس ذهن روشنفکران به روی میز مباحثه درآمد، هم چنان که بحث مبارزه با تروریسم نیز به روی میز سیاستمداران بازگشت.
اما بحث هر چه باشد، نمی توان از این گزینه سرپیچی کرد که کشتار محکوم است، هم چنان که استبداد و سرکوب نیز محکوم است. این محکومیت در همه جا مشروعیت دارد و مشروعیت آن نمی تواند به دست یک گروه و یا دولتی خدشه دار گردد. اما عبارت «من شارلی هستم» آن گاه عینیت عینی می باید که در فلسطین غزه باشیم- در سوریه بتوانیم کوبانی باشیم- در عراق، آمرلی باشیم و در تمام دنیا برای محکوم کردن کشتار، خشونت و استبداد، آزادی باشیم.
آزادی معیاری اساسی برای شناخت و تشخیص هر نوع جامعه چند صدایی، متکثر و دموکراتیک است که نقض این آزادی می تواند منجر به تهدید و تحدید تمامی اصول دیگری گردد که آدمی برای بهتر زیستن به آن نیازمند است. پذیرش مفهوم آزادی در اشکال گوناگون آن- آزادی اطلاعات، آزادی اجتماعات، آزادی تظاهرات مسالمت آمیز و بخصوص آزادی بیان- در جوامع امروزی ضرورت اجتناب ناپذیری بوده که در تمامی اعلامیه های جهانی و قوانین حقوق بشری و حتی قوانین اساسی کشورها ضرورت آن غیر قابل تردید می باشد و به عنوان مهمترین اصل حقوق بشری از جایگاه والایی برخوردار می باشد. انسان ها به خاطر آزاد بودنشان و آزاد آفریده شدن آنها، از حق آزادی بیان نیز برخوردارند. از آنجا که آزاد آفریده شدن، جزو حقوق طبیعی انسان ها و در ذات او نهفته است. بنابر این می توان چنین پنداشت که مشروعیت آن نیز از جایگاه الهی و قدسی برخوردار است. بر اساس همین ضرورت است که این آزادی بیان در بند ۱۹ قانون جهانی حقوق بشر آمده که هر کسی حق دارد بدون ترس و واهمه، باورهای خود را به هر روشی که می پسندد، بیان کند. این آزادی بیان در اعلامیه حقوق انسان انقلاب فرانسه نیز آمده است. اگر انقلاب فرانسه را سر آغاز دموکراسی خواهی بدانیم که بر تمامی انقلاب های بزرگ تاثیر خود را گذاشته است، «اعلامیه حقوق انسان و شهروند» آن نیز یکی از اسناد بنیادین انقلاب فرانسه است که حقوق فردی و اجتماعی جامعه را تبیین می کند. در این اعلامیه نیز آزادی پاس داشته شده که به عنوان یکی از حقوق طبیعی انسان، هیچ حدی ندارد (بند ۴) و هم چنین در بند ۱۰ اعلامیه نیز آمده است که «هیچ کس نباید به خاطر باورها و دیدگاه های شخصی خود- از جمله دیدگاه های دینی- ناچار به سکوت شود».
اما با این که آزادی جزو بنیادی ترین و انکار ناپذیرترین اصل بشریت محسوب می گردد، واقعا هیچ حد و مرزی ندارد و باید به صورت مطلق پاس داشته شود؟ این آزاد بودن مطلق آزادی همواره از لحاظ نظری جزو مناقشه برانگیزترین مباحثی است که همواره روشنفکران را به جدل واداشته است. اما اگر از لحاظ نظری، باشند روشنفکرانی که آزادی را به صورت مطلق می پسندند اما بدون تردید هیچ سیاستمداری این مطلق بودن را برنمی تابد. این مطلق بودن آن چنان شکننده و تردید پذیر است که حتی در اعلامیه حقوق انسان و شهروند خود فرانسه نیز مورد مرز بندی قرار گرفته و مطلق بودن آن شکسته شده است، این در حالی ست که فرانسه را در میان جوامع دیگر می توان تنها نمونه ای شمرد که آزادی را به صورت مطلق می پسندد.
در همان بند ۴ اعلامیه حقوق انسان و شهروند فرانسه، در کنار ذکر این که آزادی انسان هیچ حد و مرزی ندارد، آورده «مگر آن حدودی که به دیگر اعضای جامعه اطمینان می دهند که لذت برخورداری از حقوق یکسان را پیدا خواهند کرد». و یا در ادامه همان بند ۱۰ در مورد این که هیچ کس نباید ناچار به سکوت شود، آمده «این به آن شرط است که دیدگاه آنها برهم زننده نظم جامعه- آن گونه که قانون مشخص کرده- نباشد».
بنابر این می بینیم که در کنار پذیرش آزادی، حد و مرز آن نیز مشخص شده است. این حد و مرز در تمامی جوامع بشری- حتی فرانسه به عنوان مهد آزادی- وضع شده است چرا که ممکن است ارائه آزادانه بیان باعث تضاد اصل آزادی با سایر ارزش های بشری گردد و منافع جامعه و حتی منافع افراد صدمه ببیند و نظم جامعه مختل گردد. به عبارتی دیگر شاید از لحاظ نظری معتقد به آزادی مطلق باشیم ولی بدون تردید ایده های نظری وقتی به عرصه عملگرایی می رسند نمی توانند با ظرفیت کامل خود مورد استفاده قرار گیرند چرا که در جامعه فاکتورهای دیگری نیز عمل می کند و جنبه های جامعه شناسی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی قضیه در این میان نقش بسزایی ایفا می کنند. از طرفی دیگر، ما در جهانی پیوسته به هم زندگی می کنیم که ارتباطات آن را به هم پیوند زده و مرزها را فرو ریخته است. در نتیجه، ارزش ها و فرهنگ ها نیز در هم تداخل کرده اند و جامعه ای تکثرگرا را بوجود آورده اند. بنابر این در چنین جامعه ای ما باید بتوانیم سیستم هایی از آزادی را بوجود بیاوریم که فرهنگ ها و ارزش ها بتوانند در کنار هم به زیست خود ادامه بدهند و انسان ها با هم و در کنار هم باشند. اتفاقا ضرورت همین امر موجب گردیده که میثاق های بین المللی تبیین یابند و آزادی پاس داشته شود اما در تمامی این میثاق ها، آن چه به صورت مطلق پذیرفته شده- نه آزادی مطلق- که حفظ حرمت و کرامت انسان ها است. کرامت انسانی حکم می کند که از توهین و کین ورزی دوری کنیم و به عنوان آزادی، کرامت انسان ها و هویت آنها را خدشه دار نکنیم. نمی توان به نام آزادی، هویت انسان ها- فرهنگی، مذهبی و...- را به سخره گرفت و یا تضاد فرهنگ ها را نادیده شمرد و راه های دیالوگ فرهنگی را مسدود نمود. بنابر این باید در جهان یکپارچه کنونی به ایجاد تفاهم در بین فرهنگ ها اندیشید، بدون این که از اصول اساسی و مسلم آزادی عقب نشینی کنیم و بر خطوط های قرمز آن بیفزاییم و حد و مرزهای آزادی را تنگ و تنگ تر بخوانیم. و یا- بر عکس- به این بهانه و به نام دفاع از هویت و فرهنگ خود، به خشونت متوسل شویم و خود سرانه اقدام کنیم.
بنابر این روابط و تداخل پیچیده مفهوم آزادی با این همه عوامل ذکر شده- در یک جهان پیوسته- باعث می شود که تمامی جوامع نتوانند خود را به خاطر تضاد در درک مفاهیم نظری و بشری، با ثبات و مصون فرض کنند. درست به همین خاطر است که وقتی روزنامه ای در داخل کشوری منتشر می شود نمی تواند مصون از جریانات و بازتاب های بین المللی مثبت و منفی باشد، و شاید شارلی بودن ما در این روزگار هم در همین چارچوپ تبلور پیدا می کند.

٣
از شارلی تا آزادی! این مفهوم تا چه حد قابل تحقق است؟ و فرانسه چگونه می تواند پلی در میان این دو باشد؟
اگر آمریکا در یازده سپتامبر موقعیت تاریخی برای ایجاد نظم نوین جهانی برای همه جهان را از دست داد- نظم نوین جهانی فعلی مختص برگزیدگان است نه همه جهان- فرانسه نیز پیش از این یک موقعیت اساسی دیگر را از دست داده است. زمانی که فرانسه در اشغال نازیسم بود، ژنرال دوگل در زندان بریتانیا! کتاب دموکراسی در آمریکای «دوتوکویل» را مطالعه می کرد. او در این کتاب به این نتیجه رسیده بود که جهان در قرن بیستم پس از جنگ های بزرگ، به دو قطب آمریکا و روسیه تقسیم خواهد شد. دوگل تصمیم گرفت که پس از آزاد ساختن فرانسه از اشغال نازی ها، کشورش را فراتر از این دو بلوک تعریف کند به طوری که فرانسه مرکز اصلی بوجود آمدن این بلوک باشد. همین تفکر بود که ایده اتحادیه اروپا را شکل داد تا به عنوان یک راه سوم برای سایر جهان پیشنهاد شود. اما بعد از فروپاشی و برهم زدن جهان دو قطبی، این فرصت تاریخی برای اتحادیه اروپا فراهم شده بود که به صورت نیروی مستقل جهانی عمل کند، که این امر تحقق نیافت. در عوض، در دنیای کنونی، این سیستم نئولیبرالی است که هم اکنون می خواهد به صورت یک ایدئولوژی جهانی عمل کند. در حالی که فرو ریختن نظم دو قطبی پیشین، باید جا را برای همه ایدئولوژی ها باز می کرد تا آنها بنا به ظرفیت خود به ایفای نقش بپردازند اما متاسفانه از همگی آنها خواستند که به پستوی خویش بازگردند. اگر این ایدئولوژی جهانی، که خواهان واپس زدن دیگران است، در فلسفه بنیادین خود بازنگری نکند، دنیا از بحران های متعدد فعلی- رادیکالیسم و بنیاد گرایی- سر سلامت به در نخواهد برد.
پل ورهاگه- روانکاو- می گوید: «موتور محرک این عقیده که انسان گرگ انسان است، حاصل نظمی بازار محور است نه خلق و خوی طبیعی بشر. بر همین اساس بسیاری از تخریب های روانی رایج، جزئی از نهاد بشریت نیستند بلکه بخشی از نظام سیاسی- اقتصادی فعلی هستند». پس بر همین اساس می توانیم عنوان کنیم که مشخصه ذاتی بشر همکاری است نه رقابت تخریبی با دیگران. اما به نظر می رسد که این بعد از شخصیت انسانی سخت تحت تاثیر ارزش های نظام جهانی تباه می شود. همین نظام مسلط جهانی که می خواهد به یک هنجار تبدیل شود، تا زمانی که شخصیت های خاصی را می پسندد و بقیه را مجازات می نماید، دیگر چه انتظاری می توان داشت که جهان به سوی رادیکالیسم به پیش نرود؟ تا وقتی که انسان ها از جانب دیگران به رسمیت شناخته نمی شوند و سیستم جهانی مشغول تقویت شخصیت های خاص و فشار آوردن به دیگران است، در نتیجه این سیستم هر روز بر شمار کسانی که احساس شکست، تحقیر، شرمندگی و گناه را در زندگی روزانه خود تجربه می کند، افزوده می شود. در این سیستم، آنهایی که ناموفق بوده اند محکوم به این هستند که یا بازنده شناخته شوند و یا مورد ترحم جهانی قرار گیرند. تا وقتی که اتحاد و همبستگی جهانی تنها راهبرد موفقی برای رسیدن همین شخصیت ها و جوامع خاص به اهداف خود باشد، انسان ها چگونه می توانند آزاد باشند؟ انسان امروزی اگرچه آزاد است، حتی آزادتر از همیشه اما در واقع این آزادی بیرون از چارچوب های رسمی سیستم جهانی مطرود و محکوم است.
زیگموند باومن- جامعه شناس- به درستی این پارادوکس عصر ما را به تصویر می کشد که «ما هرگز این همه آزاد نبوده ایم، و هرگز هم این همه احساس ناتوانی نکرده ایم» یعنی در حقیقت ما آزادتر از گذشته هستیم که دین و مذهب را به نقد بکشیم و از هر جنبش سیاسی که دوست داریم، حمایت کنیم، اما از طرف دیگر زندگی عصر ما تبدیل به نبردی مداوم بر علیه دیوان سالاری جهانی شده است که همه قواعد زندگی را تحت سیطره خود قرار داده و ارزش های دیگران را نابود می کند. این همه در حالی است که بر اساس قانون پذیرفته شده- هیچ ارزشی نیز در این جهان نابود نمی شود بلکه دگرگون می گردد- این دگرگونی دقیقا همان چیزی است که در جهان کنونی رخ می دهد و زشت ترین خلق و خوی آدم ها را بیدار می کند و می پرورد.
شارلی اکنون برای فرانسه سومین موقعیت جهانی را پیش آورده- اولی انقلاب فرانسه که بر تمامی انقلاب ها تاثیر گذاشت و دومی شرایط زاده شدن جمهوری پنجم و ایده اروپا توسط دوگل- که بتواند گفتمان جهانی را تغییر دهد و بنیان های فلسفی جهان را دگرگون سازد. اگر سیاستمداران و روشنفکران در فرانسه بتوانند در همین راستا عمل کنند، می توان گفت که آن وقت همه جهان را خواهند توانست شارلی کنند. این که شارلی توان فروریختن بنیادهای فلسفی جهان و گذار به جمهوری ششم را در فرانسه می تواند فراهم سازد، چیزی است که باید در گذر زمان به آن اندیشید.