مارسلین دسبوردـ والمر یا ملکه ابر بهار


فریبا عادل خواه


• پل ورلن در باره شاعر می گوید: "با صدائی بلند و رسا اعلام می کنم که مارسلین تنها زن نا بغه و با استعداد این قرن و تمام قرنها است". و همراه با رامبو اعتقاد دارد که مارسلین مبتکر اوزان یازده سیلابی بوده است. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ۱۷ اسفند ۱٣۹۲ -  ٨ مارس ۲۰۱۴


 مارسلین دسبوردـ والمر (۱۷٨۶ـ۱٨۵۹) و یا ملکه ابر بهار
Marceline Desbordes-Valmore




لقب ملکه ابر بهار( ویا قدیس اشک) به اودادند زیرا مرگ عزیزان خود را بویژه چهار فرزندش را پیش از خود دید و بسیار گریست.

تولد شاعر سه سال قبل از انقلاب فرانسه می باشد و و پدرش از ورشکستگان این دوران بود. در سن پنچ سالگی به اتفاق مادرش به گوادالوپ می رود برای کمک گرفتن از اقوامی در انجا. اما وقتی به آنجا می رسند انها به دلیل طاعون فوت کرده بودند و مادرش نیز یک سال بعد در همانجا بدرود حیات می گوید. مارسلین به پایتخت باز پس می آید. در سن شانزده سالگی وارد دنیای تئاتر وهنرپیشگی می شود. در سن بیست و دو سالگی با هانری لاتوش اشنا می شود، ارتباطی که سی سال بطور مخفی هرچند بسیار پر تلاطم به طول می انجامد. ده سال بعد، در سن شصت سالگی با هنرپیشه ای مستمند ازدواج می کند و با سختی و دربدری روزگار میگذراند.   زندگی ادبی اش در سن ٣۵ سالگی وتحت فشار و نیاز مالی با چاپ مجموعه مرثیه و داستانهای عاشقانه اغاز می شود و با مجموعه های دیگری ادامه پیدا می کند که از انجمله می توان به : بیچاره گل، ادعیه و دسته های گل، اشکها و... اشاره کرد
بالزاک، ادیب ونویسنده هم دوره اش، درباره اشعار او می گوید: "مجموعه ای لطیف با اوزانی ملایم و آهنگین که تداعی زندگی ادمهای ساده است".
پل ورلن در باره شاعر می گوید: "با صدائی بلند و رسا اعلام می کنم که مارسلین تنها زن نا بغه و با استعداد این قرن و تمام قرنها است". و همراه با رامبو اعتقاد دارد که مارسلین مبتکر اوزان یازده سیلابی بوده است.
و بلاخره شارل بدلر، شاعرمعاصر وی، در مورد او می گوید: خانم دسبوردـ والمر همیشه یک زن بود ، و یک زن واقعی ؛ و او غایت شاعرانه تمام زیبائی های طبیعی یک زن بود
با تمام این اوصاف ونیز با وجود حجم اشعار بسیار لطیفش زندگی مارسلین دسبورد و اثار او نسبت به معاصران خود بسیار نا شناخته ماند که بدون شک بدنامی حرفه هنرپیشگی که داغ روسپی گری با خود داشت (و نیز دارد!)، بخصوص در اوایل قرن نوزدهم، درکنار زن بودن و نیز نوع انتخاب زندگی شخصی اش که شاعر را در مقابل سنتهای دورانش قرار میداد همه با هم بسان داغی بر پیشانی شاعر، در انزوا وگمنامی او بی تاثیر نبوده است.
ترجمه گونه ای از یکی از اشعار شاعرکه وصف راز و نیاز یک گل است با انسان و شکایت از دمدمی مزاج بودنش که به آنی دل می بندد و به آنی دیگر رها می شود، سالها پیش در همین صفحه به چاپ رسید که در ستون ارشیو خواهید یافت.
ودر زیر یک دوبیتی شاعر که حکایت از روح لطیف و عاشق وی می باشد برای حسن ختام تقدیمتان می شود

آنهمه تنگ است زمان
بهر دوست داشتن هم در این جهان
که بسیار باید درنگ
از برای خرج دلمان

ترجمه، فریبا عادل خواه