این بار: روحانی آمد، و خوش آمد


بهرام خراسانی


• او باید به راستی نشان دهد که "یک حقوقدان است نه یک سرهنگ". اگر آقای روحانی نشان دهد که دستی غیر چدنی را به سوی مردم دراز کرده است، حتماً مردم و نخبگان، دست او را خواهند گرفت. تا گذشت روزگار چه بگوید، و چه بخواهد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ۲۵ خرداد ۱٣۹۲ -  ۱۵ ژوئن ۲۰۱٣


۱) در بیست و یکم اردیبهشت ۹۲، با اعلام آمادگی اکبر هاشمی رفسنجانی برای رئیس جمهور شدن، در همینجا نوشتم: "اکبر آمد، و خوش آمد". در همان نوشتار، نگرانی خود را از امکان فروپاشی "برنامه ریزی ناشده و غیرقابل کنترل" حکومت جمهوری اسلامی بر زبان آورده بودم. در آنجا از ۱۰ کامنت خوانندگان، تنها یک نفر (پیروز) با من همدلی کرده بود. در بیستم خرداد ۹۲، رای دادن به حسن روحانی را "تنها کار معناداری که هم اکنون میتوان کرد"، پنداشته بودم و بازهم نگرانی خود را از این فروشی برنامه ریزی نشده، بر زبان آورده بودم. البته کامنتهای نه چندان دوستانه ای هم (جز یک نفر) از خوانندگان دریافت کردم. هرچه بود، روز ۲۵ خرداد ۹۲، حسن روحانی پیروز انتخابات شد، و قرار است در چهار سال آینده، او رئیس جمهور باشد. این خبر، برای من و کسانی چون من، خبر خوشی است و بازهم به آقای روحانی خوش آمد میگویم.
اما روحانی کیست و چرا بسیاری از مارکسیست‌های قدیمی درون مرزی همراه با انبوه بی‌شمار دموکراتها، اصلاح طلبان و جوانان ایرانی، نخست از آمدن رفسنجانی و سپس از آمدن روحانی، پشتیبانی کردند؟ آیا روحانی لنین است، کاسترو است، رضاشاه است، یا رهبر حزب توده ایران است؟ روشن است که روحانی، حتی مصدق نیز نیست. رفتار ایرانیان امروز نیز نشان دهنده‍ی آنست که جامعه‍ی ایران از گامه‍ی انقلابی گذر کرده است و دیگر به رهبرانی چون لنین و یا هر رهبر زاده‍ی یک انقلاب، نیازی ندارد. ایرانیان اگر ناگزیر نشوند، دیگر دست به انقلاب هم نخواهند زد.
اما چرا نیروهای دموکرات درون مرزی، در یک هماهنگی ناگفته و نانوشته با اصلاح طلبان، به بسیج مردم برای پیروزی آقای روحانی پرداختند. پشتیبانی جوانان ایرانی و نیروهای دموکرات از او، با آگاهی از آنست که ۲۵ سال پیش، رهبر جمهوری اسلامی و مراد همین حسن روحانی، ناجوانمردانه هزاران توده ای و هواداران دیگر سازمانهای مردمی را کشت. این چیزی نیست که نیروهای دموکرات آن را ندانند و یا بتوانند آن را فراموش کنند یا ببخشند. همانگونه که نمیتوانند سرکوب جنبش سبز در سال ۱٣٨٨ از سوی حاکمیت این نظام و کشتن دهها جوان ایرانی و شکنجه و آواره ساختن هزاران تن از آنها را فراموش کنند، یا ببخشند. و یا ستمی را که به خانم رهنورد، آقایان موسوی و کروبی و سدها تن دیگر از اصلاح طلبان و دگراندیشان شده، فراموش کنند. اما آنگاه که پای منافع ۷۵ میلیون انسان زنده و زندگی آنها و آینده‍ی ایران در میان است، پا گذاشتن روی زخم دل خویش، یک وظیفه‍ی نانوشته ی اجتماعی، و از دشوارترین آنها است. و این کار، البته یک رویکرد سیاست ورزانه به زندگی و منافع همگانی نیز، هست. با گذشته و مردگان نیز نمیتوان زندگی کرد. جامعه زنده است و با زندگان و برای آنها باید زیست.
۲) اما انگیزه های اصلی پیروزی هنوز ناپایدار آقای روحانی کدامند و شخص او چه جایگاهی در این میان دارد؟ پیش از هرچیز، باید گفت که عملکرد اقتصادی، سیاسی، و اجتماعی ٣۵ ساله جمهوری اسلامی؛ انگیزه‍ی اصلی مردم در ناخرسندی جدی از این نظام است. ٨ سال دوران عوامفریبی و ویران سازی اقتصادی دردانه ی رهبر یعنی احمدی نژاد، بر این ناخرسندی ژرفا بخشید، و بر شکافهای پرناشدنی درون نظام روز به روز افزوده است. جدایی رو به افزایش برخی از ستونهای نظام و گسترش بیش از پیش آن، بایستگی اصلاح در وضعیت موجود را بر بیشنه ی مردم و سران نظام آشکار ساخته است. اصلاحی که البته همگان بر بایستگی آن باور دارند، اما بیشنه ی کنشگران درون مرزی و برون مرزی؛ به شدن آن در چارچوب این نظام، چندان امیدوار نیستند.
در انتخابات دیروز، از ۶ تن نامزد تأیید صلاحیت شده انتخابات ریاست جمهوری، ۵ تن آشکارا وابسته به بیت رهبری بودند. قالیباف شهردار موفق اما ولایتمدار، که رها از نمره منفی وابستگی اش به رهبر، کارنامه‍ی مثبت شهرداری تهران، رفتار کمابیش مدنی، و ظاهر غیر ولایی او، بخشی از جوانان و مردم را به هواداری او کشانده بود. در میان نیروی انتظامی هم جایگاه و پایگاهی داشت. اما آشکار شدن برخورد او با اعتراضهای دانشجویی پس از ۱٨ تیر ٨۷ در مناظره‌ها، به جایگاه انتخاباتی او آسیبی جدی رساند. جلیلی، چشم و چراغ رهبر و یکی از عاملان شکست مذاکرات هسته ای، جلد دوم احمدی نژاد و شاید گزینه رهبر برای جانشینی احمدی نژاد بود. جلیلی شاید جز پشتیبانی نیروهای بسیجی و حزب الهی، بخشی از توده ناآگاه فرودست و تهیدست، و شاید امید به تقلبی در انتخابات، هیچ دلیلی برای رأی آوردن نداشت. همانگونه که احمدی نژاد در هر دو دوره ی ریاست جمهوری خود، چنین بود. ولایتی، مشاور رهبر و شاید امید او و بیتش برای ریاست جمهوری، هیچ جایگاهی در میان مردم و نخبگان نداشت. محسن رضایی، سپاهی بد پیشینه و بدنام که اکنون رخت سیویل میپوشد و خود را سیاستمدار و اقتصاد دانی مدبر میپندارد نیز، هیچگاه جایگاه والایی در میان مردم نداشته است. او که شاید برای دلجویی قومگرایان از تقسیم ایران به چند ایالت سخن میگفت، از این بابت هم شانسی نداشت. غرضی هم اصلاً جایگاهی در این بازی نداشت. به نوشته نویسنده ای در یکی از نشریات مجاز درون کشور، او "از حاشیه به حاشیه آمده بود". حداد عادل مدیحه سرای رهبر و نماینده مجلس، تا پایان کار دوام نیاورد و استعفا داد. هیچکس در سر سپردگی آن ۶ نفر به رهبر، دودل نبود. اما در جبهه ی روبرو، تنها دو نفر بودند. یکی محمدرضا عارف که تکنوکراتی باسابقه و کمابیش خوشنام بود، و دیگری حسن روحانی.
حسن روحانی، بوروکراتی با پیشینه ی کمابیش دراز در شورای امنیت ملی و نقشی سازنده در مذاکرات هسته ای در دوران خاتمی بود. او، البته یکی از وابستگان رژیم اسلامی است، همانگونه که اوباما یک سناتور نظام سرمایه داری آمریکا بود. پوتین هم یک عضو کا گ ب بود. یک نظام سیاسی، شاید فاسد و دوست ناداشتنی باشد و معمولاً برای مردم بیرون اط نظام، چنین است. اما وابستگی به یک نظام سیاسی در دوران پسا انقلاب کنونی، گناه نیست. تنها در نظامهای انقلابی است که نداشتن پیشینه ی کار سیاسی در یک دولت برای کنشگران انقلابی، یک برتری به شمار میرود. همانگونه که کسانی به سفید بودن شناسنامه ی خود میبالند. نتیجه آن نیز در همه جا و برای نسل اول رهبران انقلابی، پیدایش دیکتاتورهای انقلابی است. حسن روحانی، عضوی از رهبری نظام جمهوری اسلامی است، بی آنکه از پایه گذاران آن باشد. مردم، تنها تصویری کم رنگ از آخوندی با پوششی آراسته، و ظاهری متین؛ از او در ذهن داشتند نه چیزی دیگر. نزدیکی روحانی به رهبر نیز بر اهل فن پوشیده نبود اما شاید کسی او را "ذوب شده در ولایت"، نمی پنداشت. از این رو او، گرچه نمره ی منفی وابستگی شدید به رهبری را نداشت، اما آنچه خود داشت، به تنهایی چیزی نبود که ایرانیان را به سود او به پای صندوق رای بکشاند و با رای خود، ریاست جمهوری را از کام شیر سپاه پاسداران در آورند، و در دستان او بگذارند. دستانی که هنوز روشن نیست بتواند این بار امانت ملت را پاسداری کند، و به نهاد یزدان سالار بیت رهبری واگذار نکند، یا نه. این ناوابستگی جدی او به رهبری، شرط لازم برای این پشتیبانی گسترده بود. اما آنچه کارسازتر بود؛ رفتار مدنی هاشمی رفسنجانی و سید محمد خاتمی، گذشت آگاهانه و نوگرایانه محمدرضا عارف، پشتیبانی گسترده بدنه جامعه که ۴ سال پیش جنبش سبز یا طبقه متوسط جدید خوانده میشد، و تا اندازه زیاد، حضور گسترده و خودجوش روشنفکران دموکرات و نیز اصلاح طلب درون مرزی در بسیج این نیروها بود. کنش خاتمی و عارف، نمودی دلگرم کننده از رویش جوانه های یک نگرش مدرن مدنی در کارزارهای انتخاباتی ایران بود. در بسیج مردم در این انتخابات، هیچ سازمانی، به ویژه سازمانهای اصلاح طلب، حضور نداشتند، مگر شاید گروههای فشاری که از جلیلی پشتیبانی میکردند. با شگفتی تمام، حتی بخشی از اصلاح طلبان نیز انتخابات را تحریم کرده بودند. اما مردم، برپایه آگاهی از وضعیت سیاسی و اقتصادی تیره و نگرانی از آینده ی کشور، پشتگرمی نسبی به کنش کمابیش پذیرفتنی آقایان رفسنجانی و خاتمی، آموزه های تجربی ٨ سال سیاه گذشته و جنبش سبز، آگاهی نسبی از آنچه در کشورهای منطقه میگذرد، و مرده ریگ مبارزاتی درازپیشینه‍ی ایرانیان، بسیج شدند. بسیجی کارساز، که هنوز باید همه ی نیروهای درگیر، برای پایداری و ماندگاری آن تلاش کنند. هنوز آغاز راهی است که پایان آن، چندان روشن نیست.
٣) تا آغاز روز ۲۵ خرداد ۱٣۹۲ خورشیدی ایرانی، میتوان گفت که بورژوازی، تکنوکراسی، طبقه متوسط جدید ایران و نیروهای اصلاح طلب و دموکرات کشور، در یک نبرد مدنی و انتخاباتی؛ بر نهاد یزدان سالار بیت رهبری، دین پیشگان سنتی، جناح‌های افراطی سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات، باندهای سیاه سوداگران یا آنگونه که برخی آن را "بورژوازی تجاری نوظهور" نامیده اند، و گروههای فشار پیروز شده است. شادنمایی های رهبر و شادباش چاپلوسانه ی حسن نصراله به او نیز، نمیتواند بر این پیروزی مردم و شکست بیت، سرپوش بگذارد. اما این پیروزی، هنوز هیچ تضمینی برای ماندگاری خود، و برآوردن خواستهای مردم ندارد. دست نیرومند گوریل سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات، هر آن میتواند بزند زیر میز و آرایش بازی را به هم بزند. شاید آشوبی برپا کند تا بتواند هنوز در را بر پاشنه ی کنونی آن بچرخاند. این دست گوریل، اکنون و هنوز، تنها نیروی برجای مانده از حاکمیت جمهوری اسلامی است. این همان قدرت سیاسی است که "از لوله تفنگ بیرون آمده" و به وارون آنچه روزی مائوتسه تونگ گفته یا خواسته بود، هیچ حزب و دست سیاسی مسئولی در پهنه اجتماعی ایران نیست که بتواند "به این تفنگ، فرمان دهد". گوریل بانان و گوریل بازان نیز، اکنون آنچنان دچار سستی و شکست شده اند، که تقریباً هیچ کنترلی بر بخش تصمیم گیر این گوریل ندارند. شاید بتوان گفت که بیت رهبری و دین پیشگان بلندپایه سنتی، دانسته یا نادانسته، اکنون اسیر دست این بازیچه یا لویاتان ویژه ی خود شده اند.
اما خواست انباشته ی مردم در این هنگامه ی زمانی بسیار زیاد است، و شاید توان دولت آینده ی حسن روحانی و خود او بسیار اندک. بازگرداندن ارزش پول ملی، کاهش تورم، از میان بردن بیکاری، بازگرداندن رونق اقتصادی، آشتی بین المللی و دستیابی به نابیمناکی از جنگ و از میان برداشتن تحریمهای اقتصادی، آزادیهای سیاسی و اجتماعی، آزادی همه ی زندانیان سیاسی ازجمله رهبران جنبش سبز، و اطمینان از برآورده شدن برابریهای مذهبی و قومی در چارچوب یکپارچگی سرزمینی ایران؛ چیزهایی است که مردم ایران و پشتیبانان آقای حسن روحانی در این انتخابات، از او و دولت او میخواهند. چیزهایی که سد البته نیازمند یک تلاش ملی، و به ناگزیر شاید انجام تغییراتی در قانون اساسی کشور است. به ویژه اصل های یکم، دوم، چهارم، پنجم، و اصل های مربوط به رهبری در این قانون. اما نیک میدانیم که در شرایط کنونی، شاید نه تنها دولت حسن روحانی، بلکه دولتی بسی نیرومند تر از او نیز به سادگی نتواند در این راه کاری بکند، اما نمیتواند گامهایی آغازین برندارد. همچنین نیک میدانیم که او و پشتیبانان او یعنی آقایان رفسنجانی و خاتمی، به خوبی میدانند که برون رفت کشور از دشواریهای کنونی، بی آنکه جامعه این کارها را بکند، شدنی نیست. حتی اگر این سخن را آشکارا بر زبان نیاورند.
خودکامگی نیروهای سپاهی و امنیتی، فساد گسترده و فراگیر اداری، ایستایی و رکورد سرد و استخوان سوز صتعت و تولید ملی، جا به جایی خزانه‍ی ملی به پستوهای تاریک و ناشناخته ی باندهای فساد اقتصادی و سیاسی، و سپهر تاریک سیاست خارجی ایران؛ تا اندازه ای زیاد، سرچشمه ی خوشبینی آرمانی را در پهنه سیاسی کشور، میخشکاند. این را، بیشینه ی کسانی هم که دیروز حسن روحانی را به میدان آوردند، نیک میدانستند و میدانند. خود او و پشتیبانان بلندپایه ی او نیز این را میدانند. البته این سخنان، نه برای ناامید ساختن مردم است و نه برای راست نمایاندن دیدگاه اپوزیسیون تحریمگرای ایرانی. اما درهم ریختگی ساختارهای اقتصادی و سیاسی کشور، آنچنان آشکار است که کسی نمیتواند بر صحنه ی سست پایه ی بازی چشم ببندد و بخواهد "با یک دست جام باده و یک دست زلف یار"، بر آن صحنه، "رقصی در میانه ی میدان" را آرزو کند. با اینهمه، باید امیدوار بود و تلاش کرد. گوریل سپاه و بیت ناپایدار رهبری، میتوانند هر آن بر سر راه این دولت، بحرانهایی بیافرینند. همانگونه که در دولت خاتمی آفریدند. شاید با تکانی جدی در اقتصاد کشور و با اهرمهای اقتصادی موجود در دستان خود، انفجار بمبی در این یا آن کشور، خواندن رجزی تند در میدانی تهی از حریف، انکار هولوکاستی دیگر، یا هر کاری همانند. از این رو، گاه شاید انتخابات نیز فضایی همانند یک انقلاب بیافریند یا به چنین فضایی نیاز داشته باشد. کسی نمیداند.
اما چیز دیگری را که همه ی ما باید بدانیم، ناگزیری این سفر دشوار است. این، حکمی است که "گر نستانی، به ستم میدهند". برای اینکه ستمی در کار نباشد، باید چاره ای اندیشید. حتی اگر این چاره، دستی باشد که از سوی اپوزیسیون، به سوی آقای روحانی یا پشتیبانان بلندپایه ی او دراز شود. و اگر به ایشان برنخورد، دستی که او باید بی آنکه بیت رهبری یا سپاه چدنی در آن گذاشته باشد، به سوی اپوزیسیون و همه ی دنیا؛ یعنی همه کشورها، بی کم و کاست؛ دراز شود. نیروهای دموکرات ایرانی، این دست چدنی را در آستین رهبران جمهوری اسلامی در سالهای پس از انقلاب تجربه کرده اند. با اینهمه، بی آنکه دستانی "بی دستکش چدنی" از سوی دو سوی پهنه ی بازی؛ به ویژه میان اپوزیسیون و دولت دراز شود؛ هیچ دولتی نمیتواند به آماجهایی که گفتیم، برسد. امروز و در سده ی بیست و یکم میلادی، این دست دراز کردنهای آشکار و قانونمند، شاید "سازش" باشد که هست، اما میتواند "خیانت" نباشد.
۴) در فضای سیاسی ایران در درازنای ۶۰ سال گذشته، رازی آشکار اما شاید ناگشوده هست که در طلسم فرقه گرایی سیاسی پنهان مانده است. بسیاری از وابستگان به اوپوزیسیون به اصطلاح رادیکال ایران، به ویژه اوپوزیسیون برون مرزی، چنین میپندارند گه گویا تنها آنها هستند که دل درگرو مردم و زحمتکشان دارند و راه درست کشورداری و جامعه گردانی را میشناسند. فزون بر آن، آنها تصویری بسیار ناخوشایند از وابستگان نظام جمهوری اسلامی در ذهن خویش دارند. تصویری که البته ریشه در واقعیت رفتاری بسیاری از وابستگان به رژیم جمهوری اسلامی به ویژه اعضای سپاه پاسداران و نیروهای اطلاعاتی دارد. رفتار این سپاهیان و نیروهای اطلاعاتی از آغاز تا کنون، به ویژه در زندانها و کشتارهای همگانی دگر اندیشان در سال ۱٣۶۷، بسیار زننده و غیرقابل پذیرش بوده و هست. همچنین، فساد اداری بسیاری از آنها در گذشته و اکنون. اگر چندان دور نرویم، اثر بلایی که باند احمدی نژاد بر سر اقتصاد کشور و زندگی میلیونها ایرانی فرود آورده است، شاید تا ۲۰ سال دیگر زدوده نشود. پشیتیبانی بیت رهبری از او، گروههای فشار و آدمکشی، و هر کار زشت دیگر نیروهای واپسگرا نیز، نه از یاد کسی خواهد رفت و نه بخشوده خواهد شد.
اما به راستی، هرکسی که در گوشه‌ای از دستگاه بوروکراسی و تکنوکراسی ایران کار کرده، نه جنایتکار است و نه به ناگزیر همسو با کل نظام. به ویژه در ۲۰ سال گذشته که نسل جدیدی از طبقه‍ی متوسط جدید در کشور پرورش یافته اند. این طبقه که کسانیچون خود ما و فرزندان ما هستند، بنا بر سرشت نوگرای خود، نمیتواند با رویکرد یزدان سالاری و خودکامگی جمهوری اسلامی همسو باشد. این نسل و طبقه، بدنه جنبش اعتراضی و نوگرایانه سبز را پدید آورده است. فزون بر آن، بسیاری از کادرهای پر پیشینه بوروکراسی و تکنوکراسی ایران در گذر ٣۰ سال گذشته نیز، اکنون بایستگی اصلاح در ساختار نظام موجود را دریافته اند. اینکه این اصلاح در ساختار کنونی شدنی هست یا نیست سخنی دیگر است. اما اینکه چنین گرایشی در این جمعیت گسترده‍ی نخبگان پدید آمده، یک سرمایه بزرگ ملی است که تنها فرقه گرایان و قبیله گرایان میتوانند دست رد به سینه آن بزنند و روی عسل تف کنند. این که کسی بپندارد که تنها باورمندی به آیین مارکسیستی و روزی چند زندانی کشیدن نشان سکولار بودن و مترقی بودن است، اشتباهی بس بزرگ است. امروز تنها مشتی کوته اندیش وابسته به نهادهای دینی و یزدان سالار حکومتی، بیرون از جرگه سکولاریسم جای دارند. سکولاریسم ویژگی هر آدم امروزی است حتی بی آنکه خود آن را بشناسد و یاحس کند. پافشاری بیش از حد برخی از روشنفکر نمایان سطحی بر واژگانی چون لائیسیته و سکولاریسم، و دسته بندی و ارزشیابی دیگر آدمیان با آن واژگان که خود گوینده نیز درک درستی از آن ندارد، بیش از هرچیز نشان دهنده جاماندگی خود آن کسان در ژرفای تاریخ، و یا دست کم نوآموز بودن آنها است.
آنچه در رخدادهای انتخابات ۱٣۷۶، رخدادهای ۲۲ خرداد ۱٣٨٨ و انتخابات دیروز دیدیم، گویای بی پایگی دسته بندی آدمها برپایه ی آیینهای سیاسی، قومی، دینی و اندیشگی است. در زندگی روزمره ایرانیان به ویژه در درون مرز، به اندازه بسنده دشواری و گره کور وجود دارد که نیازمند واگشایی گروهی آن باشد. برای این کار، باید از رخت فرقه سیاسی و گروه قومی بیرون آمد، دیگران را باور کرد، و برای گشودن گرههای کور اجتماعی، رفتاری اجتماعی را پیشه کرد.
من، باز هم آمدن آقای روحانی و رئیس جمهور شدن ایشان را خوش آمد میگویم، و در جایگاه یک شهروند، امیدوارم ایشان پا جا پای احمدی نژاد نگذارند، و اگر درپی تغییراتی بنیادین نیستند، دست کم کندتر از آقای خاتمی حرکت نکنند. با این یادآوری که رفتار سیاسی آقای خاتمی گرچه خوب و سازنده بود، اما به اندازه خواست و نیاز زمان نبود. نیاز امروز به تغییر جدی و پایدار، بسی بیش از سال ۱٣۷۶ است. امیداست آقای روحانی، کامیابی خود را بیش از آنکه در خرسندی رهبری و نیروهای سپاهی و امنیتی جستجو کند، در مردم جستجو کند. او باید به راستی نشان دهد که "یک حقوقدان است نه یک سرهنگ". اگر آقای روحانی نشان دهد که دستی غیر چدنی را به سوی مردم دراز کرده است، حتماً مردم و نخبگان، دست او را خواهند گرفت. تا گذشت روزگار چه بگوید، و چه بخواهد.

پیروز باشیم
بهرام خراسانی ۲۵ خرداد ۱٣۹۲