نقش مفاهیم در ادراکات و رفتارها
نمونه موردی: بحران کاپیتالیسم؟


دکتر مسعود کریم نیا


• این تصور صحیحی نیست که سرمایه داران و کارفرمایان علاقه ویژه ای جهت دفاع از لیبرالیسم داشته باشند. علاقه آنان جهت دفاع از لیبرالیسم همانند علاقه دیگر افراد است. این احتمال وجود دارد که در مواردی خاص علاقه ویژه برخی کارفرمایان یا سرمایه داران با برنامه لیبرالیسم در انطباق باشد، اما همواره علائق ویژه دیگر کارفرمایان و سرمایه داران مخالف آن است ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۱٣ فروردين ۱٣۹۲ -  ۲ آوريل ۲۰۱٣


راه هموار است و زیرش دامها               قحطی معنا میان نامها (مولانا)
یکی از بزرگترین مشکلات ترجمه متون پیدا کردن و یا ابداع مترادفها در زبانی دیگر برای مفاهیم فلسفی و مکتبی است. این موضوع قابل فهم است که بسیاری از هموطنان متعهد به زبان مادری و اجدادی اصرار فراوان جهت پیدا کردن مترادفهای فارسی برای این نوع مفاهیم دارند، اما در بسیاری از موارد این تلاش ناآگاهانه تا جایی خطرناک میشود که آن مقوله از بافت اصلی خود (کنتکس علل پیدانی و قوام فرهنگی و تاریخی آن در سرزمینی دیگر) خارج شده و معنایی پیدا میکند که دیگر ارتباط چندانی با محتوا و مقصود مفهوم اصلی نداشته و بالکل نه تنها محتوای اصلی آن مقوله را نمیرساند، بلکه باعث سوء تفاهمهای عجیب و غریب شده و انسان ادراکی دیگر از آن پیدا میکند.
پیدا کردن مفاهیم مناسب و قابل فهم همه، به ویژه برای بیان مسائل ذهنی در یک حوزه زبانی/تاریخی نیز حتی برای اندیشمندان همواره یک مشکل بوده و انتقال آن به حوزه زبانی دیگر به مراتب مشکلتر و مشکلتر (فاجعه بار) زمانی است که آن مفهوم در بین عوام نیز رواج پیدا کرده و معیاری برای تعامل قرار گیرد، چرا که ادراکات انسان از مفاهیم رابطهای مستقیم با فرهنگ و تاریخ گذشته و نحوه رشد فرد در کودکی و سوسیالیزاسیون (فرآیندی که فرد از آن طریق و در ارتباط با محیط خود رشد کرده و وارد اجتماع میشود) و شرایط فرهنگی و اجتماعی او در زمان حال دارد. به عنوان نمونه مفهوم «شهروند» برای یک فرد شهرنشین و یک روستایی که شهر را یک بار دیده و یک روستایی که تاکنون شهری را ندیده معانی بسیار مختلف و گاه قطعاً متضادی دارد. در این شرایط طبیعی است که این سه فرد هرگز قادر به رسیدن نظری مشترک پیرامون مثلا الزامات شهرنشینی نخواهند شد. مولانا در داستان توصیف فیل توسط سه فرد کور در مثنوی به خوبی این مشکل را شرح داده است.
توان ادراک انسان در شناخت واقعیت- شامل شناخت عقلی و احساسی- با چند مشکل نهادینه روبرو است.
مشکل اول این که ما قادر به شناخت مستقیم واقعیت (حقیقت) نیستیم. از جمله دان آریلی (Dan Ariely) استاد معاصر روانشناسی رفتاری دانشگاه و محقق آمریکائی در تلخیص اثر معروف خود پیرامون رفتار اقتصادی انسانها اظهار میکند: «واقعیت خارج صرفاً به صورت فیلتر شده توسط حواس پنجگانه، و حاکم بر همه آنها مغز، توسط ما ادراک میگردد. ما تلاش میکنیم این اطلاعات را درک و هضم کنیم، اما آن چه حاصل میشود الزاماً یک تصویر حقیقی از واقعیت نیست. «البته این امر جریان ناشناختهای نبوده و از آغاز پیدائی، هدف مکتب عرفان در شناخت به شمار رفته که همواره در تلاش رویت بلاواسطه حقایق بوده و به ویژه در شرق از سابقهای طولانی برخوردار است.
من نخواهم لطف حق با واسطه که هلاک خلق شد این رابطه (مولانا)
مشکل بعدی تعامل مغز و زبان است، به این معنا که تا زمانی که انسان قبلاً چیزی را ندیده، یعنی مغز تصویر مشخصی از آن را در خود ثبت نکرده و با مفهوم خاصی در زبان آنرا در ارتباط قرار نداده باشد، مفاهیم و واژهها که علائمی قراردادی بیش نیستند، هیچگونه اطلاعاتی پیرامون آن چیز در اختیار انسان قرار نداده و انسان یا از آن اظهار بیاطلاعی کرده و یا براساس آن چه که برای او توصیف شود، تصویری برای آن حدس میزند. در مثالی بسیارساده تصور کنیم فردی را که تا کنون میزی ندیده است، مسئول ساخت میز کنیم و تا چه حد این بینش مبتذلی است که استدلال کنیم، چون او متعهد به مکتب خاصی است، میز ساز بهتری است!
مشکل سوم که موضوع به مراتب پیچیده تر از موضوع اخیر است مربوط میشود به ادراک مفاهیم احساسی و ذهنی و بسی دشوارتر از آن مفاهیم فلسفی و مکتبی.
مثال در زمینه مفاهیم احساسی این که میدانیم چنانچه فردی در کودکی به عنوان نمونه محبت را نیاموخته و احساس نکرده- یعنی نرم افزار لازم را جهت تصور و احساس مربوطه را در ذهن ثبت نکرده- که ناراحتی و عصبانیت را میتوان بدون توسل به زور و به کمک بیان و استدلال نیز ابراز کرد، این فرد در زندگی همواره رفتار غریزی خشونت آمیز خواهد داشت، زیرا زندگی انسان طی سد ها هزار سال بیشتر نیازمند بکار گیری خشونت بوده و این رفتار به مرور تبدیل به غریزه دراو شده. توضیح بیشتر آن که نظام های تربیتی حتی تا چند دهه پیش بر این مبنا استوار بود و امروزه نیز به محض این که گروهی قادر به استدلال نباشد و یا آن را نیاموخته باشد، فورا متوصل به زور می شود. اما موضوع محبت و پرهیز از بکارگیری خشونت عملا از آغاز مدرنیسم مورد توجه قرار گرفت.
حال هر چه شما قباحت رفتار خشونت آمیز را بر شمرده واز خوبی رفتار صلح آمیز صحبت کنید، رفتار این فرد تا زمانی که منظور از رفتار صلح آمیز را ندانسته و نحوه کاربرد آن و امتیاز آن را احساس و تمرین نکند، رفتار او هیچ تغییری پیدا نخواهد کرد، مگر این که این روش را به مرور در محیطی مناسب و یا با کمک روانشناسان بیاموزند.
نمونه دیگری پیرامون مفاهیم ذهنی ساده از جمله واژه آزادی است. یک مثال تاریخی به سادگی از جامعه خودمان منظور را توضیح میدهد. در ادبیات و اشعار پیش از دوران انقلاب مشروطه هر گاه این واژه بکار برده شده، منظور آزادی از زندان بوده. حال تصور کنیم که عوام از آن چه میفهیدند؟ و بعد ها هم اقشار فرهنگی عقب مانده از آن بی بند و باری می فهمیدند.
حال در اینجا با مشکل دیگری هم در مکانیسم ادراک انسان روبرو میشویم که چگونه و با وجودی که پس از انقلاب مشروطه مفهوم این واژه در ایران تغییر پیدا کرد و منظور از آن روشن شد، لیکن در انقلاب بعدی و پس از حدود پنجاه سال آزادی به صلیب کشیده شد. انسان در فرآیند تربیت و سوسیالیزاسیون همواره با مشکل دیگری به مرور و در کنار حواس پنجگانه هنگام شناخت روبرو است. این چیزی است که به آن «باورها» یا "اعتقادات" میگوییم و هنگام ادراک واقعیات خارج، این فیلتر نیز در ذهن فعال است و ادراک میبایست ابتدا از آن عبور کند. باورها همان چیزی میتوانند باشند که هیچ کسی چون مولانا بسیار روشن و ساده از آن تحت عنوان «شیشه کبود» در مقابل چشمان در شعر معروفش یاد کرده و او خود هنگامی که شمس او را متوجه آن نمود از وجودش آگاه شد و تا آنجا پیش رفت که می گویند برای کنار گذاردن این شیشه، شمس او را حتی از مطالعه کتب قدیمیاش بر حذر داشت! اهمیت این موضوع تا آن حد است که تصور کنیم مولانای روحانی بنام بدون کنار گذاردن این شیشه کبود در بازار مس کوبان شروع به رقص نمیکرد و این چنین آثار جاودانه ای ابداع نمی کرد و دانش نیز هیچگاه نه موفق به شناخت و نه قادر به تحولات محیر العقول در مبانی خود میشد! باورها در تصویری سادهتر عبارت از نرم افزاری سنجشی و قضاوتی است که به مرور بر سخت افزار مغز انسان سوار میشوند و سنت ها در آن نقش زیادی دارند.
پیش چشمت داشتی شیشه کبود ز آن کبودت جمله عالم مینمود
اما ادراک دشوارترین مفاهیم ذهنی همانا مربوط به فهم مذاهب و مکاتب اجتماعی و فلسفی هستند و بزرگ ترین درگیریها نیز در تاریخ و همچنین قرائتهای گوناگون و گاه متضاد حاصل عدم درک مشترک و یا اساساً عدم توان ادراک متشابه آنها است. ادراک صحیح (آن چه که منظور نظر پایهگذاران آنها بوده) این موضوعات از چند نظر دچار اشکال میشود. ابتدا از نظر بیولوژیک فرد میبایست هم از استعداد و هم علاقه برخوردار باشد. از جانب دیگر فرد میبایست با ممارست مدت مدیدی به مطالعه موضوعات مربوطه در آن مکتب بپردازد. اما مشکل فهم صحیح باز هم لاینحل باقی میماند، زیرا که فرد بطور عینی و ملموس از شرایط فرهنگی و تاریخیای که فیلسوف و یا پایهگذار مکتب را به موضوعات مطرح در آن رهنمون شده ناآگاه است و آن موضوعات را براساس شرایط فرهنگی خود تصور و ادراک و حتی احساس میکند. یک مثال ساده و بسیار آشنا در دوران اخیر این که چگونه عدهای فرنگ رفته و آنجا تحصیل کرده، ضد غرب میشوند و عدهای دیگر مدافع آن و برخی هم در عین دفاع از آن به نقد آن میپردازند و یا بالعکس؟ تفاوت این افراد در کجا و چیست؟
به این ترتیب تا زمانی که فرد به عنوان مثال تعریف جامعی پیرامون دموکراسی نیاموخته و یا فراسوی آن، آن را تجربه نکرده باشد، هیچگونه تصور معقولی از او نمیتوان انتظار داشت. ما شاهد بودیم که چگونه عوام در ایران معنای واژه لیبرالیسم را تا حد ناسزا و کثیف پایین برده بودند.
این موضوع ادراکات متفاوت از مفاهیم در حقیقت یکی از مسائل عمده شکست انقلابات به طور کل به شمار میرود، زیرا تصورات عمیق و فلسفی پیشگامان و اندیشهگران انقلابات طبیعی است که با تصورات عاملان و عوامی که به پیاده کردن آن اندیشهها میپردازند، حداقل در جوامع توسعه نیافته فرسنگها فاصله دارد. به عبارت دیگر زمانی که اندیشه و مکتبی عوام زده شد، تصورات عوامانه در نهایت جایگزین اندیشههای والا میشوند. در ادبیات غرب استفاده از مقوله «مارکسیسم عوامانه» رایج است.
در حقیقت دلیل شکست غالب انقلاب‌ها در مشکل ادراکات نهفته است که پیشگامان و تئوریسین‌های مکاتب جدید اکثرا از جمله روشنفکرانی هستند تحصیل کرده و آگاه به تاریخ و مکاتب جامعه خود که از وضع کنونی جامعه خود ناراضی هستند و آن را برای ادارهٔ جامعه دیگر مفید تشخیص نداده و راه حال دیگری پیشنهاد می‌‌کنند. اما هنگام بروز انقلاب دیگر تنها آن‌ها نیستند که این نظریات جدید را پیاده می‌‌کنند، بلکه به ویژه عوام آن‌ها را متناسب با اردراکات خود در جامعه پیاده می‌‌کنند. حال تصور کنیم که در بهترین حالت این افکار به دست روشنفکران در جامعه‌ای با تاریخ و فرهنگ و نظام معیشتی دیگری بیافتد و بعد از آن توسط عوام آن جامعه نیز پیاده شود. و در بدترین شرایط، زمانی‌ که افکار ترقی‌ خواهانه به دست افرادی مکتبی‌ ای‌ افتد که از اساس مفاهیم را به گونهٔ دیگری، و یا به قول مولوی از پشت شیشه کبود باورهای خود، فیلتر و ادراک می‌‌کنند.
در مثالی بارز پیاده شدن سوسیالیزم را در جوامع گوناگون در نظر بگیریم. در غرب تفکرات مارکس و انگلس منجر به پیدایش سوسیال دموکراسی شد، همین بینش در روسیه منجر به برقراری لنینسم و استالینیزم و در چین مائوئیسم و انقلاب فرهنگی شد که به گردن دبیران و آموزگاران طناب آویخته و در خیابان ها گردانیده و اساتید دانشگاه را به کار اجباری در معادن میگماشتند و در کامبوج قدرت را به دست خمرهای سرخ سپرد که بر سر هر خیابانی یک جوخه اعدام افراد عینک زده ایجاد کرده بودند.
عین این قضیه با کم و بیش اختلاف در مورد قشر باصطلاح روشنفکرانی هم که با محتوای موضوعات و مفاهیم کاملاً آشنا نبوده و آنها را در واقعیت تجربه نکرده باشند میتواند صادق باشد. و علت آن چه را که گفته میشود انقلابیون آن زمان نمیدانستند که چه میخواستند، باید در این تصورات متضاد یافت. به عنوان مثالی دیگر، به احتمال بسیار زیاد دلیل پیروزی انقلاب بدون خونریزی وحدت دو آلمان در سال 1989 این بود که چون در کشورهای صنعتی تفاوت زیادی در نحوه زندگی و رشد فرهنگی و سوسیالیزاسیون افراد در شهر و روستا وجود ندارد، تصورات همه اقشار در مورد آنچه که میخواستند یکسان بود.
با این توضیحات با محدودیت‌های و اهمیت فوق العاده زبان آشنا ‌‌شده و به این نظر فیلسوف معروف ویتگنشتاین رهنمون می‌‌شویم که "ما پدیده‌ها را تحلیل نمی‌‌کنیم. مفاهیم ... و به تبع آن کاربرد واژگان را تحلیل می‌‌کنیم."
حال مشکل بیشتر این که هر چه دانش پیشرفت بیشتری پیدا میکند، یافتن اساساً لغات مناسب جهت بیان دقیق وقابل تصور دشوارتر و سختی ترجمه و یافتن مترادف آنها در زمان دیگر دو صد چندان میشود. با این مشکل به ویژه عرفا از قدیم در بیان دریافتهای شهودی درگیر بوده و هستند.
این مشکل در دهههای اخیر تا جائی بیشتر شده که دیگر در زبانهای اروپائی از پیدا کردن مفاهیم مترادف صرفنظر کرده و زبان انگلیسی را به عنوان زبان مرجع پذیرفتهاند. به این خاطر امروزه بدون تسلط بر این زبان، انسان به عنوان نمونه با مسائل مربوط به کامپیوتر و دنیای مجازی قادر به انجام هیچ کاری نیست. به عنوان مثال، با این که آلمانیها تا حدود 20-15 سال قبل در جایگزینی مترادفهای آلمانی اصرار فراوان داشتند و حتی کامپیوتر در آلمان اختراع شد و در آغاز چون با آن صرفاً محاسبات ریاضیانجام میدادند، نام آن را حسابگر (Rechner) گذارده بودند، اما از زمانی که با این دستگاه کارهای دیگری هم در آمریکا قابل انجام شد نام آن را «کامپیوتر» گذاردند، در آلمان نیز از این واژه استفاده کرده و واژه حسابگر را به ندرت بکار برده و اصطلاحات انگلیسی مربوط به این فن آوری را همان گونه وارد زبان آلمانی می کنند. از این رو حداقل نگارنده از آغاز از بکار بردن واژهای که در ایران برای کامپیوتر، که تصور روشنی پیرامون آن داریم، تحت عنوان «رایانه» انتخاب کردهاند، همواره دچار اشکال میشود، زیرا که انسان هیچ تصوری از معنای آن ندارد.
با این توضیحات مشاهده میکنیم که لغات و مفاهیم و بطور کل زبان از چه اهمیت فوقالعاده ای در فهم و رسیدن به نظرات مشترک و به طور کل اداره و تحولات اجتماعی برخوردار است. از سوی دیگر تا چه حد حتی هنگام بکارگیری مفاهیم غربی میبایست جانب احتیاط را گرفت و حداقل برای مفاهیم مکتبی و فلسفی در صدد یافتن واژه های فارسی بر نیامد.
ادراک سراسر اشتباه و مخدوش چند مفهوم خارجی که در انقلاب ما نقش بسیار مخرب و دردناکی ایفا کردند من جمله کاپیتالیسم و دموکراسی و لیبرالیسم و بورژوازی و سوسیالیسم و غیره بودند.
ازجمله مفاهیمی که حتی در زبان فارسی همین نقش را ایفا کردند عبارت بودند از تضاد ادراکات پیرامون مفاهیمی چون آزادی، حقوق فردی و شهروندی، معنویت، اخلاق، عدالت، وابستگی و غیره. نگارنده جهت توضیح بیشتر این مسائل به عنوان نمونه ترجمه متن زیر را پیرامون مفهوم کاپیتالیسم که آن را به سادگی سرمایهداری به فارسی ترجمه کردهاند میآورد تا نشان دهیم که ادراکات پیرامون این مفهوم حتی در سرزمین مادری خود تا چه حد هنوز هم دچار اشکال است، چه رسد به حوزه فرهنگی ما که شاید اکثراً تصوری از سرمایهداری شرقی ایرانی (که محور آن دلالی و سود صرف است و با هر نوع الزامات دیگر بیگانه و بدون ارتباط با الزامات تولید صنعتی) داشته باشند که از قرار هنوز هم به مرحله بینش سرمایهداری متکی بر محور تولید و لیبرالیسم نرسیده ایم ولی پس از انقلاب نطفه های کاپیتالیسم و لیبرالیسم واقعی را به همت روشنفکران ضد کاپیتالیست، به نفع سرمایهداری ایرانی ای که شرح آن رفت داغان کردیم. با این توجه که غالب منابع مورد استفاده روشنفکران ضد کاپیتالیست ترجمه آثار نویسندگان وابسته به شوروی سابق بودند.
به خاطر کاهش این نوع سوء تفاهمات نگارنده به این باور رسیده است که پرهیز از پیدا کردن مترادفها ولی تشریح منظور نظر و تاریخچه یک واژه خارجی به ویژه برای مکاتب فکری در آموزشگاهها حتماً خدمت بیشتری در بر دارد و به این خاطر در متن زیر از استفاده لغت سرمایهداری بجای کاپیتالیسم صرف نظر شده.
این تذکر در خاتمه ضروری به نظر میرسد که هدف راقم این سطور از ارائه برگردان مقاله زیر نه به خاطر دفاع از کاپیتالیسم است و نه اعلام موضع، زیرا که او نه متخصص علم اقتصاد است و نه این مقاله را با وجود موافقت با بسیاری از نظرات آن- از هر نظر جامع ارزیابی میکند. از این رو این نوشتار را صرفاً باید به عنوان مثالی روشن پیرامون مشکل ادراکات انسان در زمینه مسائل ذهنی، حتی در یک حوزه فرهنگی و در بین کارشناسان، تلقی کرد و نه موضع مترجم. از جمله ایرادات به این مقاله به عنوان مثال عدم اشاره آن به تئوری اقتصادی کینزانیسم است که دولتهای غربی اکنون بر آن تکیه میکنند. دست اندرکاران کنونی اقتصادی، نظام اقتصادی آلمان را «کاپیتالیزم هدایت شده توسط دولت» میدانند.
سخت بر ایمان خویش میلرزد    که دل به دست کمان ابرویی است کافر کیش    (حافظ)

دکتر مسعود کریم نیا
drkarimnia@yahoo.de
فروردین 1391


نویسنده آندره هبل (Andre Hebbel)
بحران کاپیتالیسم ؟!*
در این اواخر که فرسایش اوضاع بودجه دولتی همه کشورهای غربی جریان دارد، تظاهر کنندگان خلاق و خشمگین و همچنین کسانی که خود را در میزگردها کارشناس معرفی می کنند، کاپیتالیسم را ظاهراً خطای سیستم و از قرار عامل اصلی آن معرفی می کنند.
قبل از این از سالهای 83-82 شمسی که بحران مالی آغازیدن گرفت در رسانه های حاکم بسادگی قصه بحران کاپیتالیسم سر داده می شود.
مفسران زیادی کاپیتالیسم مالی را با عناوینی چون "توربو کاپییتالیسم" و "کاپیتالیسم کازینوئی" ملبس کرده، از آن چهره ای هولناک چون حیوانی درنده ترسیم کرده و از آن چنین نتیجه می گیرند که این حیوان وحشی را باید به بند کشید و یا حداقل به آن نظمی بخشید و یا تا حدودی آنها دولتی کرد.
در مجموع این بحث های راجع به کاپیتالیسم احساسی هستند. کاپیتالیسمی که تحت عنوان نوعی از زندگی اجتماعی اول بار بطور کامل و جامع توسط اقتصاددانان لیبرال- کلاسیکی (klassisch-liberal) و فلاسفه اخلاق قرون 18و19 تعریف شد و سپس توسط نمایندگان مکتب اقتصاد ملی اتریش (Oesterreichische Schule der Nationaloekonomie) در قرن بیست دقیق تر شد و با جدیت، مورد مداقه قرار گرفت. این نظام را مفسران اکنون با القابی چون غیر اجتماعی، فاسد، خودپرست و یا نابود کننده زندگی جمعی، بی مسئولیت ، فریبکار، قدرت طلب، نابود کننده محیط زیست، بهره کش از انسان و طبیعت و غیرو می آرایند.
هر چند که این صفات بدون تردید منطبق با روح زمان کنونی، بیش از همه در فرهنگ های غربی مورد استفاده قرار دارند، همان گونه که در تعاقب نشان خواهیم داد کوچکترین سرمنشاتی در ساختار نظام اجتماعی کاپیتالیسم ندارند.
این امر واضحی است که هر تحلیلی شدیدا وابسته به دقیق بودن مفاهیم است. و "صحبت کردن با زبان مشترک" از یک سو پیش فرضی است جهت تفاهم و از جانب دیگر به منظور یک بحث سازنده اقناعی.
بدین خاطر طبیعی است که ابتدا انسان نسبت به این امر آگاه باشد که تحت عنوان «کاپیتالیسم» چه می خواهد بفهمد. زیرا برای این مفهوم یک تعریف روشن و نهائی وجود ندارد. از آنجا که نظرات بیشمار و گوناگونی متکی بر مکاتب اقتصادی مختلفی وجود دارند، منتقدین می بایست این تفاوت ها را روشن کنند. آیا منتقدین از کاپیتالیسم از دیدگاه لیبرال کلاسیکی صحبت می کنند و یا ازنئو لیبرالیسم کلاسیکی (و اگر آری از کدامین مکاتب فکری گوناگون آنها) از اردو لیبرالیسم (Ordoliberalismus)، از لیبرالیسم منچستری (Manchester Liberalismus)، از تاچریسم (Thatcherismus) از لیبرالیسم لایسز- فر (Laissez-faire-Liberalismus)، از آنارشو کاپیتالیسم (Anarchokapitalismus) و یا از مدلی متکی بر یکی از سه مکتب تاریخی، یا انتقاد آنها متوجه نگرش نمایندگان مکتب اقتصاد ملی اتریشی است.
در تمامی شکایات منتقدین کاپیتالیسم این تفاوت ها همراه استدلال های اساسی و مشخص علیه فرضیات تئوری ها/مکاتب اساساً به چشم نمی خورد.
اگر کلی صحبت کنیم، صرفاً برخی سوسیالیست ها در میان انتقاد کننگان کمی مشخص تر صحبت می کنند و دائماً مالکیت کارفرما بر ابزار تولید را تکرار می کنند و حق مالکیت خصوصی را در مجموع به زیر سوال می برند.
البته این استدلال هائی که عنوان می کنند بر علیه ماهیت کاپیتالیسم به شمار نمی رود، بلکه بالعکس عقاید شخصی و تبلیغی برای نظام اجتماعی سوسیالیستی هستند که در اینجا بیشتر پیرامون آن صحبت نمی شود.
چنانچه بخواهیم جهت تعریف مفهوم کاپیتالیسم صرفاً از یک لغت استفاده کنیم، می توان از لغت اقتصاد بازار (به معنای مبادله و معامله بر مبنای مقاوله انسانهای آزاد متکی بر تصمیم و مسئولیت مستقل) استفاده کرد. زیرا با وجود تفاوت مابین تئوری های اقتصادی مذکور، عنصر محوری همواره -کم و بیش- پرنسیپ اقتصاد بازار است.
به همین ترتیب به رسمیت شناختن مالکیت به عنوان حقی جهانشمول از اعتبار برخوردار است ( قبل از هر چیز مالکیت بر جسم خویش که براساس آن از سوی فلسفه اخلاق ایده آل های آزادی را می توان نتیجه گرفت.
یکی از آخرین اندیشمندان جدی آزادیخواه و نویسنده در آلمان بدون تردید رولاند باور (1940-2012 Roland Bauer) است. کلام شفاف وتوان او که قادر بود مسائل پیچیده را ساده و قابل فهم بیان کند، ویژگی مختص او است. باور تمام زندگی خود را مصروف گسترش دانش آزادی کرد. بیش از همه او برای کسانی که فاقد شناخت اقتصادی بودند، بینش های لیبرال و یا به عبارت دیگر بینش های آزادی خواهانه را ممکن می ساخت. از جمله در اثرش " سرمایه در مضان اتهلم. قطب نمائی در جنگل مفاهیم سیاسی"
(durch den politischen Begriffsnebel, Resal –Veleg 2005 Das Kapital am Pranger. Ein Kompass)
چنین اظهار می دارد:
"کاپیتالیسم یک چیز ساخته شده (Konstrukt)، یک نظام آگاهانه طرح ریزی شده نیست، بلکه نظم طبیعی اقتصاد و جامعه از زمان پارینه سنگی و حاکمیت فئودال ها به دین سواست. زمانی که افراد زیادی از انسان ها مفهوم کاپیتالیسم را ادراک کنند، تمدن قادر به ادامه حیات می شود. اما چنانچه کج فهمی رایج ادامه پیدا کند، کره زمین در بهترین شرایط تبدیل به گولاگ ( اردوهای کار اجباری در زمان استالین ، مترجم) عظیمی و در بدترین شرایط مبدل به قبرستان بزرگی خواهد شد." رولاند باور نماینده مکتب اتریش بود.
حال ما با "نگرشی کاپیتالیستی" آلمان را مد نظر قرار دهیم. ما با کشوری آشنا می شویم با یک نظام بازنشستگی دولتی (یعنی سوسیالیستی)، نظام پزشکی دولتی، با نظام آموزشی دولتی، با بازار کاری که در بند سندیکاها است، با نظام مالیاتی تصاحب کننده با بیش از 50 درصد دخالت دولت، با بازار بسیار نظام یافته املاک، با یک نظام کشاورزی ای که بیش از حد نظام یافته و یارانه دریافت می کند و با نظام بخش انرژی که دارای بافت پیچیده ای بین بازار و دولت است، همراه صدها هزار شرکت در « مالکیت ادارات محلی » (یعنی مالکیت دولتی) و با یک مونوپول دولتی پول اسکناس، حتی با تلویزیون دولتی که بالاجبار حق الزحمه دریافت می کند.
ما با کشوری آشنا می شویم که تقریباً 40 درصد شهروندان کم و بیش وابسته به حقوق دولتی هستند و کل زندگی مردم تحت انبوهی از قوانین قرار دارد. چنانچه فردی این سوسیالیزم 80 درصدی را کاپیتالیستی تلقی کند، می بایست دچار نابینائی ایدئولوژیک شده باشد. و چنانچه فردی حتی از کاپیتالیسم توربو و یا وحشی صحبت کند، عقل او می بایست پاره سنگ برداشته باشد.
در بسیاری از موارد در ارتباط با انتقاد به کاپیتالیسم جهت ارائه دلیل به عنوان مثال از نابودی محیط زیست در یک ناحیه، توافق پنهانی بر سر قیمت ها (کارتل سازی ها)، افزایش عمومی فشار شغلی و یا استثمار و اخراج همکاران – همه و همه بخاطر سودجوئی کارفرمایان یاد شده و آن را به حساب کاپیتالیسم می گذارند.
برای رفتار بدون ملاحظه و بدون فضیلت، که بطور کل عبارت از « ضعف شخصیتی» و یا ویژه گی و خواص افراد تعامل گراست منطقاً می بایست همواره آن اشخاص سرزنش شوند، اما هرگز یک نظم اجتماعی را که بر آزادی افراد تأکید می ورزد و هر گونه تعاملی را براساس پرنسیب آزادانه و خود مسئولیتی تلقی می کند، نمی توان مقصر شناخت.
چنانچه در این رابطه از بحران کاپیتالیسم صحبت شود، از هیچ منطقی برخوردار نیست. در زمان حاضر که ما شاهد سقوط ارزش ها و گسترش کاهش فضیلت و اخلاق هستیم، صحبت از " بحران آگاهی" به هر حال مناسب تر است.
طبیعی است که انسان می تواند طرح خودمختاری و آزادگی را رد کرده و به جای آن، زور و سلطه انسان بر انسان را ترجیح دهد، اما این غیر منطقی است که یک نظام اجتماعی آزادیخواه را متهم به منشاء رفتارهای خطا یا جریانات انحرافی کنیم.
این موضوع از قرار «اشتباه»را نباید در سیستم جستجو کرد، بلکه در اعمال و یا به عبارت دیگر تعاملات فرد، زیرا که هر کس بر مبنای آزادی عمل کرده و مجبور به هیچ تعاملی نشده و به این ترتیب کاملاً مسئول تمامی اعمال خویش است.
آنچه که مستلزم شناخت است این که در بین عموم به ندرت ادراکی پیرامون مفهوم کاپیتالیسم و معنای آن وجود دارد. مفهوم کاپیتالیسم طی قرن گذشته تا به امروز چنان توسط رسانه ها معوج و دست کاری و معانی دیگری از آن ارائه شده که امروز به دشواری می توان از معنای اصلی آن آگاه شد.
برخی بر این باورند که این مفوهم فی نفسه « چیزی مربوط به پول» است، برخی هم از آن فراتر رفته و معتقدند که ازآن حرص ( به پول و منفعت ) را می توان استنتاج کرد، چرا که مقوله کاپیتالیسم از جمله دربرگیرنده واژه "سرمایه" است. با در نظر گرفتن این گونه تفاسیر اشتباه دیگر جای تعجب نیست که القاب کاپیتالیسم کازینوئی ، وحشی در محاوره های جدید ضد کاپیتالیستی جا می افتد.
در این بین مفهوم « کاپیتالیسم » تبدیل به نوعی تلقی روحی (اجتماعی) برای فقدان احساس نسبت به دیگران، بهره کشی و غیرو شده. همین طور برای حرص (پول)، ایجاد کارتل (تعیین پنهانی قیمت ها)، فساد، توطئه ( با سیاست) و بی توجهی. انسان تا حدودی می تواند گمان کند که برخی منتقدین در کاپیتالیسم نوعی تلقی روحی و یا تقریبا حتی نوعی بیماری روانی مشاهده می کنند که نیازمند درمان است.
ضمناً می توان مشاهده کرد که مفهوم «کاپیتالیسم» در یک فرآیند آرام به طور فزاینده تبدیل به یک صفت می شود: جایگزینی مفهوم کاپیتالیستی با «زشتی» یا بی اخلاقی .
البته به عنوان نمونه تعامل افرادی که عموماً به فکر منافع خویش و فاقد فضیلت بوده با گرایشی فزاینده به عنوان "کاپیتالیستی" ارزیابی و محکوم می شود.
این موضوع را نیز می بایست مورد تأکید قرار داد که منتقدین، نه تنها به خاطر تفاسیر اشتباه مذکور، کاپیتالیسم را همواره با حکومت خویشاوندان و نزدیکان (که در اانگلیسی به آن Crony Capitalism گفته می شود) و گاهی هم با حاکمیت شرکت های چند ملیتی اشتباه می گیرند که دو موضوع مطلقاً متضاد یکدیگرند.
محکوم کردن فساد و تقلب و تعیین پنهانی قیمت ها البته به درستی انجام می پذیرند، زیرا اینها غیر اخلاقی بوده و در خدمت منافع توطئه گران و به ضرر دیگر شرکت کنندگان در بازار قرار دارد. مفهوم Corny capitalism بیانگر یک رابطه تنگاتنگ بین کارفرمایان و نظام اقتصادی متکی به دولت است. به عوض تلاش در یک بازار آزاد و به نفع برطرف کردن نیاز مشتریان، موفقیت یک شرکت وابسته به امتیازات دولت حاکم به صورت قراردادها، یارانه ها، ارائه حقوق انحصاری یا کمک های دیگر قرار دلرد. کمی ساده تر crony capitalism را می توان به صورت کاپیتالیسم کاذب ترجمه کرد، چرا که به یک نظاره گر بی اطلاع از یک نظام اجتماعی متکی بر اقتصاد بازار موضوعی القاء می شود که در صورت دقت بیشتر اساساً وجود ندارد.
هنگام نگرش به نظام اجتماعی کنونی ما دیگر هنگام در نظر گرفتن "اکسیون های نجات بانک ها" توسط دولت (در این اواخر از آن تحت عنوان "نجات یورو" صحبت می کنند) روشن می شود که نظام اجتماعی ما صرفاً رگه هائی از کاپیتالیسم در بردارد. محافل فرهنگی اروپا ( و همچنین آمریکا) در مجموع و به ویژه آلمانی زبان در یک کاپیتالیسم کاذب سیر می کنند.
فی الواقع امروز ما بسیار به سوسیالیزم نزدیک تر از کاپیتالیسم هستیم. امروزه کمتر حوزه ای را می توان یافت که در انحصار دولت نباشد و در آن مهر حاکمیت خود را بر آن حک نکرده باشد، بیشترین حوزه های اقتصاد ملی چون نظام پزشکی، نظام آموزشی و بازنشستگی امروز دولتی هستند. اموری که در اصل دست آوردهای اجتماعی ای بوده اند که خود این دولت ها از آن ها سربرآورده اند.
موضوع بسیار مهم تر این است که پول، یک چیز اجباری دولتی ( به عنوان تنها وسیله مبادله قانونی) است. هیچ گونه حق انتخاب آزاد پول مبادلاتی و به این ترتیب رقابت بر سر ارزش پول وجود ندارد. انسان ناآگاه از مسائل اقتصادی دائماً و بدون حفاظت در معرض وخیم تر شدن پول به عنوان خون در عروق اقتصاد ملی قرار دارد که وخیم تر شدن وضعیت پول در بهترین شرایط موجب تنش شرایط اقتصادی می شود.
سهم دولت آلمان، یعنی مخارج در کل راندمان اقتصاد ملی، تقریباً حدود 50 درصد است. این بدان معنا است که تقریباً 50 درصد در آمد ناخالص داخلی ( راندمان اقتصادی) در دستان دولت ها در جریان است. چنانچه با توجه به این حقایق باز هم ازکاپیتالیسم صحبت کنیم، حکایت از ندیدن واقعیات می کند.
بر این اساس باید امیدوار بود که در بحث های ضد کاپیتالیستی عقلانیت باز گشته و دلائل اصلی مصائب کنونی بالاخره با نام ذکر شوند، در آخر مایلم تلخیصی از اثری تحت عنوان «لیبرالیسم» نوشته لودویگ فون میزس(Ludwig von Mises) را در سال 1927 به عنوان نماینده مکتب اتریشی اقتصاد ملی بیاورم:
„ جامعه ای را که در آن مبانی لیبرال استوار شده ما جامعه کاپیتالیستی نامیده و موقعیت اجتماعی آنرا با کاپیتالیسم مشخص می کنیم. از آنجا که ما همه جا در سیاست اقتصادی کم و بیش تا حدودی لیبرالیسم داریم، موقعیتی که در جهان کنونی وجود دارد تصویر ناقصی است از کاپیتالیسم کاملاً شکوفا شده و آنچه را که می تواند انجام دهد. اما با این وجود دور از انصاف نیست که دوران کنونی را عصر کاپیتالیسم بنامیم، زیرا تمامی ثروتی که در دوران ما فراهم آمده مربوطند به نهادهای کاپیتالیستی. این که توده وسیعی از همعصران ما از زندگی به مراتب بسیار بهتری نسبت به نسل های قبل دارند، چیزی که سابقاً تنها در انحصار ثروتمندان و خواص بوده، مدیون باورهای لیبرال موجود و آنچه که از کاپیتالیسم داریم، هستیم.
کلی گوئی های عوام فریبانه طبیعی است که آنها را کاملاً نوعی دیگر توصیف می کنند. در صورتی که ما به صحبت های آنان گوش کنیم، انسان می تواند به این نظر رهنمون شود که از همه پیشرفت فن آوری های تولید صرفاً قشر کوچکی بهره مند شده و توده ها همواره بدبخت تر می شوند. اما اگر لحظه کوتاهی به این موضوع بیاندیشیم به این نتیجه می رسیم که حاصل همه نوآوری های فنی و صنعتی باعث بهتر برطرف شدن نیاز توده ها می شود.
تمامی صنایع بزرگی که تولید محصول می کنند بلاواسطه در جهت رفاه توده ها کار می کنند. تحولات صنعتی بزرگ قرون اخیر همپای تحولات صنعتی قرن هیجدهم را که کم تر به نیکی با مفهوم انقلاب صنعتی « نام گذاری شده»، در درجه اول باعث ارضاء بهتر نیازهای توده ها شده اند. توسعه صنعت لباس دوزی و تولید مکانیکی کفش و مواد غذائی در نفس خود در خدمت توده های وسیع قرار دارند واین امر منجر به این شده که توده ها امروز از البسه و مواد غذائی به مراتب بهتری از قبل استفاده می کنند. اما تولید انبوه صرفاً در کار تولید مواد غذائی و وسائل خانگی و البسه نبوده بلکه نیازهای دیگری را هم جوابگو هستند. مطبوعات همانند صنعت فیلم و حتی تئاتر و امکانات هنری روز به روز بیشتر برای توده ها قابل دسترسی می شوند.
اما به همت تبلیغات پی گیر احزاب ضد لیبرال که واقعیات را معکوس نشان می دهند، مفاهیم لیبرال و کاپیتالیسم را مترادف تصور بد بختی روز افزون و فقر ناشی از سیستم در دنیا می دانند. هر چند که با وجود همه عوام فریبی ها آنها کاملاً قادر به بی ارزش جلوه دادن لیبرال و مفاهیم کاپیتالیسم نمی شوند.
انسان بالاخره نمی تواند این امر را نادیده انگارد که در این مفاهیم، بر خلاف تلاش تبلیغات ضد لیبرال، چیزی به سمع می رساند که هر انسان سالمی هنگامی که لغت آزادی را می شنود آنرا ادراک می کند.
به این خاطر تبلیغات ضد لیبرال کمتر لغت لیبرال را بکار برده و ترجیح می دهند رسوائی هائی را که به این سیستم نسبت می دهند، با مفهوم کاپیتالیسم در ارتباط قرار دهند.
هنگام به کارگیری لغت کاپیتالیسم تصور سرمایه داران قصی القلبی که تنها به منافع خود فکر کرده و آنهم صرفاً از طریق بهره کشی از دیگران ممکن می شود، موج می زند. این موضوع که یک نظام اجتماعی واقعاً سازمان یافته لیبرال به این ترتیب شکل یافته که راه ثروتمند شدن کارفرما و سرمایه دار صرفاً از این طریق امکان پذیر است که بدانند انسان های دیگر هم می بایست از همان چیزهائی برخوردار شوند که خود آنها به آن نیازمندند، برای کسانی که تصویری از کاپیتالیست ها ترسیم می کنند، کمتر آشنا است.
به عوض آنکه هنگام توصیف پیشرفت های شرایط زندگی مردم از کاپیتالیسم صحبت شود، تبلیغات ضد لیبرال تنها زمانی از آن صحبت می کنند که پدیده ای صرفاً با عقب راندن لیبرالیسم همراه بوده. این که کاپیتالیسم برای توده های وسیع اغذیه لذت بخش را با شکر تولید می کند، ذکر نمی شوند. رابطه کاپیتالیسم و شکر تنها زمانی عنوان می شود که در کشوری به دلیل تعیین قیمت پنهانی، قیمت آن بیشتر از قیمت آن در بازار جهانی باشد.
گوئی اساسا هنگام برقراری مبانی لیبرال این مسائل قابل فکر بوده! آنچه که قابل تصور است اینکه چنانچه گمرک وجود نداشته باشد، تعیین قیمت پنهانی هم که بالاتر از قیمت جهانی باشد، وجود ندارد. رشته تفکرات عوام فریبانه ضد لیبرال به آنجا می رسد که تمامی درگیری ها و نتایج زیبانبار سیاست ضد لیبرال به آنجا می رسد که تمامی درگیری ها و نتایج زیانبار سیاست ضد لیبرال را به حساب لیبرالیسم و کاپیتالیسم گذارند، به این صورت که ادعا می شود مبانی لیبرالیسم در خدمت منافع کاپیتالیست ها و کارفرمایان و بر ضد منافع اقشار دیگر قرار دارد، لیبرالیسم گوئی سیاستی به نفع ثروتمندان و ضد فقرا است.
حال مشاهده می شود که سرمایه داران و کارفرمایان زیادی تحت شرایط خاصی و تولید کنندگان سلاح برای ابزار جنگی خواهان گمرک می شوند. در این مواقع فوراً اتهام سیاست کاپیتالیستی وارد می شود.
اما حقیقت چیز دیگری است. لیبرالیسم سیاستی است در خدمت عموم و نه در خدمت قشر خاصی. از این رو این تصور صحیحی نیست که سرمایه داران و کارفرمایان علاقه ویژه ای جهت دفاع از لیبرالیسم داشته باشند. علاقه آنان جهت دفاع از لیبرالیسم همانند علاقه دیگر افراد است. این احتمال وجود دارد که در مواردی خاص علاقه ویژه برخی کارفرمایان یا سرمایه داران با برنامه لیبرالیسم در انطباق باشد، اما همواره علائق ویژه دیگر کارفرمایان و سرمایه داران مخالف آن است. (...)
در زمان ما که افکار ضد لیبرالی حاکمیت دارد، همه ضد لیبرال فکر می کنند، همانند یک صد سال پیش که اکثراً لیبرال می اندیشیدند. اگر امروز کارفرمایان از برقراری گمرک دفاع می کنند، چیزی جز چهره ضد لیبرالیستی ای که در آنها شکل گرفته، نیست. با لیبرالیسم یا به عبارتی کاپیتالیسم این جریان هیچ ارتباطی ندارد."

--------------------------------------

*   متن اصلی ترجمه شده به زبان آلمانی در این وبسایت قابل ملاحظه است:
www.petersdurchblick.com